اورازان


					جلال آل‌احمد





۱۳۳۳











اورازان



وضع محل – آداب و رسوم – فلکلور – لهجه



ترجمهٔ مقدمه به انگلیسی از



دکتر سیمین دانشور





فهرست مطالب

مقدمه: موقعیت محل – کلیات ۵



فصل اول: وضع عمومی ۱۱



فصل دوم: مسایل مذهبی ۱۷



فصل سوم: آب و آبیاری ۲۵



فصل چهارم: تشریفات مرگ و میر ۲۹



فصل پنجم: غذای اهالی ۳۵



فصل ششم: لباس اهالی ۴۱



فصل هفتم: مراسم عروسی ۴۷



فصل هشتم: تشکیلات اجتماعی ۵۳



فصل نهم: فرهنگ مختصر اورازانی ۵۹



فصل دهم: چند جمله و تعبیر – دولالایی – دو بازی بچگانه – یک قصه ۷۵



فصل یازدهم: چند نکتهٔ دستوری – چند نکته مربوط به صوت شناسی – صرف چند فعل ۷۳





فهرست تصاویر

نقشهٔ عمومی طالقان ۱۰



نقشهٔ اورازان ۱۱



نمای امامزادهٔ ده ۱۷





یک نسب‌نامه ۱۹



طرح بنای امامزاده ۲۱



مقطع یک آسیاب ۲۷



یک کوچهٔ اورزان ۳۰



منظرهٔ عمومی ده ۳۷



دو زن و یک بچه ۴۱



گیوه ۴۳



یک پیرزن ۴۵



خرمن کوب ۴۶



نقشهٔ حمام ده ۵۰



قره آفتوه ۵۳



شانهٔ نساجی ۵۵



نهره ۵۷





این اثر در ایران، کشوری که برای اولین بار در آنجا منتشر شده است، در مالکیت عمومی قرار دارد. همچنین در ایالات متحده هم طبق بخشنامه 38a دفتر حق تکثیر ایالات متحده در مالکیت عمومی قرار دارد.

در مورد اشخاص حقیقی این بدین معنا است که مؤلف این اثر قبل از ۳۱ مرداد ۱۳۵۹ درگذشته یا اینکه از تاریخ مرگش بیش از ۵۰ سال گذشته است. در مورد اشخاص حقوقی نیز نشان دهنده این است از تاریخ اولین انتشار اثر بیش از ۳۰ سال گذشته است.





مقدمه

گرچه در عرف و سیاست و فرهنگ و مطبوعات معاصر مملکت ما یک ده در هیچ مورد بهیچ حسابی نمی‌آید ولی بهرصورت هستهٔ اصلی تشکیلات اجتماعی این سرزمین و زمینهٔ اصلی قضاوت دربارهٔ تمدن آن همین دهات پراکنده‌است که نه کنجکاوی متتبعان را می‌انگیزد و نه حتی علاقمندی خریداران رأی و سیاستمداران و صاحبان امر را. چرا – گاهی اتفاق افتاده‌است که مستشرقی یا لهجه‌شناسی بعنوان تحقیق در لهجهٔ دورافتاده‌ای سری بدهات هم زده است و مجموعه‌ای نیز گرد آورده‌است ولی غیر از آنچه مربوط بمورد علاقهٔ اوست، نه از مردم این دهات و نه از آداب و رسومشان و نه از وضع معیشتشان چیزی در اینگونه مجموعه‌ها نمی‌توان یافت. یا اگر میتوان یافت بسیار گذرا و سرسری است. تقصیر هم از کسی نیست. ناشناخته‌های این سرزمین آنقدر فراوان است که کمتر کسی حوصله میکند به چنین موضوع حقیری بپردازد و وقت عزیز خود را دربارهٔ یک ده – یک ده بی‌نام و نشان – که در هیچ نقشه‌ای نشانه‌ای از آن نیست و حتی در جغرافیاهای بزرگ و دقیق نیز بیش از دو سه سطر بآن اختصاص داده نمی‌شود، صرف کند. با اینهمه این مختصر دربارهٔ چنین موضوع حقیری فراهم شده‌است. نویسندهٔ این مختصر نه لهجه‌شناس است و نه در این صفحات با مردمشناسی و قواعد آن – و یا با اقتصاد سر و کاری دارد و نه قصد این را دارد که قضاوتی دربارهٔ امری بکند که مقدماتش در این جزوه آمده‌است. بلکه سعی کرده‌است با صرف دقتی که اندکی از حد متعارف بیشتر است یک ده دورافتاده را با تمام مشخصات آن ببیند و از آنچه دیده‌است مجموعهٔ مختصری فراهم بیاورد، حاوی تکاپوی زندگی روزمرهٔ مردم آن ده و نشان بدهد که موضوع هرچه خلاصه‌تر و حقیرتر باشد مجال دقت و تحقیق گشاده‌تر خواهد بود.

شاید گمان برده شود که آنچه در این مجموعه آمده‌است بر آنچه در دیگر دهات ایران میگذرد امتیازی دارد و مثلا بهمین علت جلب نظر نویسنده را کرده‌است. البته چنین گمانی بخطا است. «اورازان» ده مورد بحث این مختصر – دهی است مثل هزاران ده دیگر ایران که زمینش را با خیش شخم میزنند و بر سر تقسیم آبش همیشه دعوا برپاست و مردمش بندرت حمام دارند و چایی‌شان را با کشمش و خرما میخورند. و اگر نویسندهٔ این سطور آنرا برگزیده بعلت علایقی بوده‌است که بآنجا داشته. «اورازان» مولد اجداد او بوده‌است و از نظر وابستگی‌های مادی و معنوی بخصوصی که در این گونه موارد انگیزهٔ رفت و آمدهای از ده بشهر و از شهر بده میشود، تاکنون پنج‌شش باری اتفاق سفری بآن ناحیه برای او دست داده‌است که آخرین آنها در تابستان ۱۳۲۶ بوده. مجموع مدت اقامت نویسنده در آنجا ضمن این مسافرتهای موسمی و متناوب به بیش از یکسال رسیده و تهیهٔ این یادداشت‌ها مشغولیت ایام اقامت او در آنجا بوده‌است. و اکنون که ترتیبی به آنها داده میشود و برای انتشار آماده میگردد خود نویسنده نیز نمیداند که آنرا از چه مقوله بداند؟ آیا سفرنامه است؟ تحقیقی از آداب و رسوم اهالی است؟ یا بحثی دربارهٔ لهجه‌ای است؟ چون وقتی این یادداشتها فراهم میشده‌است هیچ قصدی در کار نبوده. حتی قصد انتشار آن. و همانطور که گذشت فقط مشغولیتی بوده‌است در ایام فراغتی. و برای دیگران نیز اگر بهیچ کاری نخورد دست کم مشغولیتی برای ساعات فراغتشان خواهد بود.

بهر صورت «اورازان» (بر وزن جوکاران) ده کوهستانی از تمدن شهری دور افتاده‌ایست در منتهای شرقی کوهپایه‌های طالقان[۱] که نه تنها از دبستان و ژاندارمری و بهداری در آن خبری نیست بلکه اغلب اهالی هنوز با سنگ چخماق و «قو» چپق‌های خودشان را آتش میکنند و برای روشن کردن اجاق‌ها و تنورها از چوبهایی که پنج شش برابر یک چوب کبریت بلندی دارد و سر آن آغشته بگوگرد است استفاده میکنند.

گرچه در کتابهای رسمی جغرافیایی سکنهٔ آنرا در حدود ۷۰۰ نفر تخمین زده‌اند[۲] ولی در حدود صد خانوار در آن سکونت دارند که بنا بگفتهٔ کدخدای محل در سال ۱۳۲۶ جمعاً چهارصد و شصت نفر میشده‌اند. اورازان از قسمت «بالاطالقان» بحساب میآید. این قسمت با دو قسمت دیگر میان و پایین طالقان رویهمرفته در حدود ۸۰ پارچه آبادی وجود دارد که هر کدام به نسبت آب و آبادانی زمین و اطراف خود پرجمعیت تر و یا سوت و کورترند[۳].



خود طالقان درهٔ بزرگی است که امتداد طولی آن از شمال شرقی به جنوب غربی است. در ته این دره از شمالی‌ترین نقاط آن رودخانهٔ محلی یعنی «شاهرود» با جریانی تند و آبی کف کرده روان است و پس از پیمودن تمام طالقان در حدود طارم با «قزل اوزن» می‌پیوندد و بصورت سفیدرود از گیلان می‌گذرد و بدریای خزر می‌ریزد.

در دو دامنهٔ جنوبی و شمالی همین رودخانه، دهات طالقان پراکنده‌است. بالاطالقان کوهستانی‌تر و سردسیرتر است و هرچه بپایین طالقان نزدیک بشوید بجلگه نزدیک‌تر میشوید. طالقان از شمال و مغرب به تنکابن و الموت محدود است و از جنوب به ساوجبلاغ. کوههای شرقی طالقان متصل است به کوههای غربی جاده کرج بچالوس. در چنین ناحیه‌ای است که اورازان قرار گرفته. در دورهٔ بیست ساله بعلت تمایلی که به ضبط اراضی طالقان در سر رجال قوم انگیخته شده بود کوشش‌هایی برای ایجاد جاده شوسه برای طالقان شد که از آن ببعد متروک مانده‌است. راهها مالرو است و هنوز «شاهرود» بزرگترین وسیله حمل و نقل است. باین معنی که در اواخر تابستان تمام چوبهایی را که در تمام طالقان قطع می‌کنند برودخانه می‌اندازند و بوسیلهٔ جریان تندآب حمل میکنند.

این بود مختصری دربارهٔ موقع و محل جغرافیایی ناحیه‌ای که ده مورد بحث یکی از آبادیهای آن است. تمام طالقانیها زبان خود را «تاتی» میدانند. توجه آنها چه در امور مادی و اقتصادی و چه در مسایل مربوط بزبان و فرهنگ به مازندران است. نمونه‌های کوتاهی که در این موارد داده شده‌است مؤید این مدعا است. برای اینکه دقت بیشتری بکار برده شده باشد لغات و اصطلاحات محلی بحروف لاتین نیز ضبط شده‌است.



عکس‌ها و نقشه‌ها را نویسنده در محل تهیه کرده است. طرح نقشه‌ها و اشکال و ظروف محلی را آقای بهمن محصص کشیده‌اند. گذشته از ایشان باید از زن عزیزم تشکر کنم که زحمت ترجمهٔ این مقدمه را بانگلیسی برخود هموار ساخته. و بیش از همه مرهون تشویق‌ها و قدردانی‌های دوست فاضل خویش آقای ایران‌پرست هستم.





↑ علاوه بر آنچه بدین نام مورد بحث فعلی است طالقان دیگری از نواحی خراسان قدیم در «المسالک»ها و دیگر کتب جغرافیایی اسلامی ذکر شده است و در کتب رجال و انساب نیز از طالقانی‌های متعددی ذکر رفته است. گرچه اینهمه مورد علاقه این جزوه نیست ولی آنچه مورد توجه است اطلاق این اسم بر دو ناحیهٔ متفاوت است و کشف اینکه به چه مناسبت چنین اطلاق واحدی بعمل آمده واینکه تقدم با کدام مورد است. نویسندهٔ این سطور که خود را در اینگونه مباحث ذی فن نمیداند جز طرح این سؤال کاری نمیتواند بکند (و علاقمندان را مثلا باسامی دیه‌ها و شهرهای مرحوم کسروی مراجعه میدهد) اما یک روایت عوامانه بر سر زبان طالقانیهای مورد بحث در این جزوه هست که در آن اشاره به پناهنده شدن فرزندان علی به طالقان شده و اینکه بعد بعلل خاصی معاویه یا یزید آن ناحیه را از مالیات «طلاق» داده – باج و خراج را از آن برداشته‌اند. عوامانه بودن این روایت از ظاهر آن پیداست ولی شاید برای کشف این مطلب که اطلاق چنین اسمی بر چنین محلی امری حادث بوده است اشاره‌ای باشد.

↑ فرهنگ جغرافیایی ایران – چاپ ۱۳۲۸ – جلد اول صفحه ۲۶: «اورازان ده جزو دهستان بالابخش طالقان – شهرستان تهران، جنوب خاور طالقان. در کوهستان – سردسیر. سکنه ۶۸۴ – شیعه – فارسی تاتی، چشمه وزهاب. رودخانه محلی. غلات. یونجه. لبنیات. گردو و میوه‌جات. شغل زراعت و گله‌داری و عده‌ای از سکنه برای تأمین معاش تهران و مازندران میروند. راه مالرو.»

↑ اسامی دهات طالقان به نقل از «اسامی دهات کشور» (چاپ دوم – ص ۱۶۱) چنین است: – آنچه بین‌الهلالین گذاشته شده اصلاحاتی است که نویسنده با آشناییهایی که از محل دارد در ضبط ادارهٔ آمار کرده – «آوانک – اورازان – آیین کلایه – آرتون – اردکان – ارموت‌تکیه – آسفاران – انگه – اهوازک – امیرنان – ابصار(؟) – اسکان – اوچان – بزج (بزه) – باریکان – پراچان – پرده‌سر – پرگه –تکیهٔ جوستان – تکیهٔ ناوه – جزن – جوستان – جزینان – حصیران – حسنجون – خسبان – خچیره – خودکاوند – خیکان – خوران – خورانک – دیزان (دیزه – دیزج) دراپی ده‌در – دنبلید – روشن آب‌در – زیدشت – سکران چال – سفنج‌خانی – سکران – سوهان – سیدآباد – سنک‌بن – شهرک – شهر آسر – شریف کلا – عالی‌سر – فشندک – کوران (گوران) – کلیرد (گلیرد) – کویین (خویین) – گر رود (کرود) – کته ده (گته ده) – کلی‌نک (گلینک) – کولچ (کوله - کولج) کماکان – کلانک – کش – کش‌رود – کلارود – کچی‌ران – گراب – لهران – مرجان – مهران – میناوند – میراش – موچان – میر – نویزک – نویز – ناریان – نساء علیا – نساء سفلی – وشته – ورکش – هرنج – هشان»





پانویس





۱

ده روی سراشیبی تپه‌ای که شیب آن از شمال به جنوب است قرار گرفته، به رودخانهٔ سیلابی کوچکی که پای همان تپه است ختم میشود. کوچه‌های شمالی–جنوبی ده شیب تندی دارد و خانه‌ها مسلط بر یکدیگر

است. تپه‌ای که ده روی آن واقع شده است خود محصور است میان کوه‌های بلند اطراف که مرتع تابستانی گله‌های ساوجبلاغ است و حق چرایی که بدین مناسبت بدست می‌آید یکی از عواید اشتراکی اهالی ده است. هوا بسیار سرد است و پنج ماه از سال بعلت برف و بوران هیچ جنبنده‌ای از سوراخی که در آن خزیده است بیرون نمی‌آید. گاو و گوسفند را در طویله‌ها که دخمه‌ای است در شکم کوه کنده شده از سرما محفوظ نگه میدارند و خود اهالی در زیرزمینی که فقط روزنه‌ای بطاق یا بالای دیوار دارد و دری به راهرو – بسر میبرند که در میان آن تنوری هست. روزها برای نان بستن و غذا پختن و شبها برای اینکه کرسی برویش بگذارند و بخوابند. از اواخر ماه دوم بهار برف‌ها آب میشود تا در ماه دوم پاییز از نو بنشیند ولی ته دره‌های سایه‌دار برف همیشه هست و حتی پیرمردان نیز بیاد ندارند که این برف انبارها روزی تمام شده باشد. تنها وسیلهٔ حمل و نقل و سفر قاطر است. از خر در کار مزرعه استفاده میکنند و اسب از تفنن‌های بسیار بیمورد است. بیش از اینکه با جنوب سر و کاری داشته باشند با شمال رفت و آمد دارند. یعنی با مازندران که کوههای شمال طالقان حد فاصل بین اینجا و تنکابن است. از مازندران «قو» می‌آورند و برنج و ذغال و از ساوجبلاغ قند و توتون و پارچه. و باین هر دو ناحیه پنیر میفروشند و پشم. بیشتر از گله‌داری زندگی می‌کنند تا از کار مزرعه. رویهمرفته بلند قامتند و پر کار و آفتاب سوخته و زود به پیری نشسته. زنها از حد متوسط زیبایی نیز چیزی کمتر دارند ولی گاهی چنان زیبایی نادری دارند که چشم را خیره می‌کند. اما اگر سال بعد سری به ده بزنید همان زیبایی نادر نیز با برف‌های بهاره آب شده است.

زمستانها که فصل بیکاری است مردها پراکنده میشوند. فقط گاو و گوسفند را باید پذیرایی کرد که از زنان و کودکان و پیران هم بر میآید. عده‌ای در معادن ذغال «آبپک» و «هیو» کار میگیرند، عده‌ای در تهران و دسته‌ای در مازندران. هر که هر کجا که خوش آید. اغلب مذهبی هستند و بیشتر از آن قمعمع و متظاهر بمذهب. قسم دایمی آنها «بجدم» است.

مردها ریش میگذارند باستثنای جوانها که ماهی یکبار سلمانی ده صورتشان را کمتر میتراشد و بیشتر ماشین میکند. و همه سرشان را میتراشند. زنها چارقد سر میکنند و نیمه پیراهنی روی شلیطهٔ بلند و پرچین و تاب خود میپوشند. شلوار سیاه و بلندی هم زیر شلیطه بپا میکنند. غرور بخصوصی دارند و افسانه‌های بخصوصی. و چون طبیعت بهشان خیلی سخت گرفته است خیلی زودرنجند. با طبیب اصلا سروکاری ندارند و عقیده دارند که آب «چهل چشمه» و «شاهرود» دوای همهٔ دردها است. ولی از خودشان هم طبیب دارند. هم ماما و هم مستجاب الدعوه. فقط اگر کسی از کوه پرت شود او را روی قاطر می‌بندند و به «شهرک» میبرند. در حدود پنجاه سال پیش با «گیلیارد»یها بر سر آب دعوایی کرده‌اند و با بیل سر یکی از آنها را چاک داده‌اند و هنوز که هنوز است میانشان شکراب است.

هنوز محصول را برنداشته باید برای سال بعد تخم بپاشند. زمین سنگلاخ کوهستان هم که مددی نمیکند. سالی که خیلی فراوانی باشد گندم ۷ تخم میدهد. باین مناسبت بیشتر ارزن میکارند. هم زودتر بدست میآید هم با سرما بیشتر اخت است و خودشان میگویند که خاصیت هم بیشتر دارد. آش ارزن خوراک همیشگی آنها است. آنرا با شیر میخورند، از آن نان می‌بندند و یا تنها با آب میپزند.



تمام آب ده از چشمه‌های بیشماری که دارند تأمین میشود. آب رودخانه که پایین است و فقط آسیابهای ده را میگرداند. آب «کهریز» هم که بالا است و کشتزارها را سیراب میکند. ولی چشمه‌ها بی‌شمارند. و هر کدام مشخصاتی دارند. آب بعضی از آنها بقدری سرد است که دست را یک دقیقه هم در آن نمیتوان نگهداشت و اگر عسل را با موم چند دقیقه‌ای در آن نگهداری، میشود آنرا مثل آب نباب بجوی. خود اهالی، «اورازان» را «آب‌ریزان» معنی میکنند. (بمعنای دیگر آنرا افرازان هم میدانند.) در هر خانه‌ای، کنار هر کوچه‌ای، میان هر باغ و مزرعه‌ای چشمه‌ای هست و جالب اسمهایی است که باین چشمه‌ها داده‌اند:

شکر و یا – کمانگر – سریجنو – قلزن(قلزم؟) سیوان او – مهرچال – لاراو – گوگل – خانه گافه والخ... تنها چشمه‌ها نیستند که هر کدام اسمی دارند. بیرون از ده هر تپه‌ای، هر قطعه ملکی – هر سر نهری و هر مرتعی اسمی دارد و این اسمها بقدری زیاد است که از یاد خود اهالی هم بدر میرود. در تمام ده از چاه خبری نیست. نه چاه آب و نه چاه فاضل‌آب. فاضل‌آبها عبارت از گودالهایی است که سر آنرا با تیغ و گون میپوشانند که مستراح بدان راه دارد و هفته‌ای یکبار روی آن خاکستر میپاشند و گرچه با زمین چندان سربسر نمیگذارند همین کود مزارع آنها است.

از مراتع اطراف ده که پوشیده است از «کما» و «گون» که اولی خوراک زمستانی گاو و گوسفند آنها است و دومی هیزم اجاق‌ها و تنورهاشان – در سراسر فصل کار، علف می‌چینند و بده می‌آورند و روی بام خانه‌ها تل‌انباری بلند می‌سازند که از دور همچون گنبدی بچشم میخورد. «کما» بقدری خوشبو است که آدم آرزو میکند کاش می‌توانست از آن بخورد. حتی پنیری که در محل میسازند این بو را حفظ میکند. و بوته‌های گون گاهی بقدری بلند میشود که یک قاطر با بارش میتواند در آن فرو برود و چنان تند میسوزد و شعله می‌افرازد که در تاریکی شب تپه‌های اطراف را نیز روشن میسازد. و بهترین وسیله راه جویی برای چارپادارانی است که در زمستان سفر میکنند. خیلی ساده باید برف روی بوته را بکناری زد و سنک چخماق بکار برد. با همان یک جرقه میگیرد. و تازگی‌ها نیز آموخته‌اند که از ساقه‌های همین گون کتیرا بگیرند. کولیها این هنر را بآنان آموخته‌اند. کولیها فقط تابستانها پیداشان میشود. نه رقصی میدانند و نه آوازی میخوانند. چندتا خر دارند و دو برابر آن سک – سیاه چادر خود را که علم کردند کورهٔ کوچکی هم بر پا میکنند. زنهاشان بخوشه‌چینی و دریوزگی و مردها به آهنگری. یک ماهی اطراق میکنند. «چلینگر» نامی است که اهالی باین کولیها میدهند. فقط گاهی آواز نی آنان بگوش میرسد که چوپانهای ده خیلی از آنان آموخته‌ترند. اما در خود ده از رقص و آواز خبری نیست. مگر عروسی بکنند تا هلهله‌ای براه بیفتد و دستی بکوبند و پایی بیفشانند. عروسی‌ها را بفصل بیکاری محول میکنند. یعنی باوایل پاییز که خرمن‌ها برداشته شده و کشت سال آینده نیز آماده گشته است و حتی گردوها را نیز از درختها چیده‌اند و انبار کرده‌اند.

اطاقی که تابستانها در آن بسر میبردند انبار زمستانی آنها است که خشک است و روزنه بیشتر دارد. سقف خانه‌ها را با تیر میپوشانند و کاهگل میکنند و دیوارها تا کمر از سنگ و باقی با چینه است. درخانه‌هایی که تازه‌تر است خشت هم بکار رفته. درون خانه‌ها را با گل می‌اندایند و اگر خواسته باشند تفننی بکار برند بجای گل عادی برای اندودن گل سفید بکار میبرند. و بآن «دون» میگویند.

اما در امامزادهٔ ده که اهالی «معصوم زاده»اش مینامند برای سفید کاری گچ بکار برده‌اند. بناهای عمومی ده یکی همین معصوم زاده است که باید محرم و صفری در پیش باشد تا رفت و روبش کنند – و بعد حمام ده که با گون گرمش میکنند و گون انباری که بر بام آن انباشته‌اند از گنبد امامزاده نیز بلندتر است. دوتا هم مسجد دارند. یکی که اطاقکی بیش نیست و تنها مسجد است و دیگری مسجد بزرگی که محل اجتماعات است و حسینیه‌است. هم حیاط دارد هم سرپوشیده و هم «نخل» محرم در آن است.

تنها زینتی که در تمام ساختمانهای ده میتوان دید یکی توفال سقفها است که نهایت تفنن و دقت در آن بکار رفته است و بآن «پردو» میگویند. و دیگر گاهی پنجره‌های مشبکی که از قدیم هنوز سالم مانده است و دیگر سرتیرهایی که از سرپوشیدهٔ ایوانها بیرون میگذارند و تراشی بآن میدهند و بآن «نکاس» میگویند.





۲

«معصوم زاده» طبق روایت اهالی مقبرهٔ مشترک سید علاءالدین و سید شرف‌الدین است که اجداد اصلی اهالی هستند. یعنی اولین کسانی که در این ناحیه سکونت گزیده‌اند. و نیز روایت می کنند که این دو نفر فرزند امامزاده سید ناصرالدینی هستند که مقبره‌اش در تهران است. در محله‌ای بهمین نام. و در این باره داستانی هم بر سر زبان اهالی است[۱] که نقل آن بیفایده نیست:

«سید علاءالدین و سید شرف‌الدین از مدینه باین دیار آمده‌اند. در زمانی که املاک بالا طالقان از آن «محمود» نامی بوده است که گبر بوده ولی چوپانی مسلمان داشته. این دو برادر پنهان از صاحب املاک در همین محل درغاری (اسکول)دور افتاده سکونت میکنند. چوپان مسلمان هر روز گوسفندها را بکوه میبرده است. هر روز دو بز قرمز از گله جدا میشده‌اند و بآن سو میرفته‌اند و شب که برمیگشته‌اند شیر بیشتری داشته‌اند. چوپان این مطلب را میدانسته ولی نمیدانسته که چرا این اتفاق هر روز تکرار میشود و چرا شیر بزها زیاد میشود. تا روزی تصمیم میگیرد دنبال بزها برود و راز آنها را کشف کند. در نتیجه بغاری می‌رسد که دو برادر در آن بوده‌اند و از شیر بزها میخورده‌اند و در ضمن ببزها برکت میداده‌اند.»

«دو برادر از دیدن چوپان میترسند ولی او اطمینان میدهد که پنهان از ارباب، مسلمان است و زن مسلمانی هم دارد. زن نیز بعداً بدیدن دو برادر میرود و در تهیه آذوقه بآنها کمکها میکند گذشته از اینکه بکمک شوهرش ذهن محمود گبر را آماده میسازد و زمینه را طوری میچینند که محمود گبر برخورد آبرومندانه‌ای با این دو برادر بکند. محمود گبر ناچار طلب معجزه میکند. و آن دو نیز مشتی ریگ در جیب خود میریزند و به صورت طلا و نقره بیرون میآورند. محمود نیز بآنان ایمان میآورد و در حضورشان اسلام را میپذیرد و املاک «اورازان» و «گیلیارد» و «خودکاوند» را بآن دو میبخشد. آن دو نفر بآبادی محل میپردازند و زاد و ولد میکنند و هر دسته از فرزندان خود را در یکی ازین سه محل سکونت میدهند. باین دلیل است که اورازان سیدنشین است و گیلیارد و خودکاوند نیز تا این اواخر که چند خانوادهٔ عام در آن سکنا کرده‌اند سیدنشین بوده‌است.»

سید تقی – یکی از اهالی – که جدش صد و پنجاه سال عمر کرده بوده است نقل میکند که از جدش شنیده بوده که او وقتی را بیاد داشته که در اورازان فقط ۷خانوار میزیسته‌اند. باین مناسبتها اعتقاد عمومی اهالی شده‌است که در اورازان مرد عام بند نمیشود و چهل روزه میمیرد یا میترکد. و بسیار ساده است اگر باین طریق اهالی همه خود را خویشاوند بدانند و بهم پسرعمو و دخترعمو خطاب کنند. البته زنانی که عام هستند و بازدواج اهالی درآیند و در ده سکونت کنند مستثنی هستند. اهالی از این گذشته معتقدند که سگ در ده بند نمیشود. و غیر از چند سگی که برای گله دارند سگ دیگری در ده نیست. گذشته از اینکه در ده کاری هم از سگ برنمیآید. نه کسی بفکر دزدی است و نه اگر هم باشد موفقیتی خواهد داشت. باین دلیل فقط خانه‌هایی که مجاور کوچه‌ها است دیوار دارد و دیگر خانه‌ها یا اصولا بهم مربوط است و یا با پرچینی از هم مجزا میشود.

سید بودن و اصیل بودن اورازانیها نه تنها در همهٔ طالقان – حتی در ساوجبلاغ و تنکابن نیز شهرت دارد. و اوارازانیهای زیادی هستند که پراکنده در نواحی اطراف از این اعتقاد عمومی معیشت خود را می‌گذرانند. حتی دعانویسی هم میکنند. خانواده‌های زیادی هستند که سلسلهٔ نسب خود را پشت قرآنها حفظ کرده‌اند. از یکی از این سلسله نسبها که در اختیار پدرم است عکس برداشته‌ام که ملاحظه میکنید. خانواده‌های ده بر حسب محل سکونتی که در ده دارند به «جوآر محله» و «میان محله» و «جیرمحله» منسوبند. جوار محله‌ایها متشخص‌ترند و نسبة غنایی دارند و آن دیگران احترامی برای ایشان قایلند. کدخدا همیشه از جوار محله‌ایها انتخاب میشود. آنچه برای یک مسافر جالب بنظر میرسد این است که «معصوم‌زاده» صورت یک امامزادهٔ معمولی را ندارد. اهالی، نه از نظر قدسی که در این موارد موجب احترام است بلکه همچون مقبرهٔ دو تن از پدران خود با آن رفتار میکنند. نه چراغی در آن میسوزند و نه شمعی دارند که بیفروزند. فقط اگر پیرمردی باشد که حوصلهٔ زیارت اهل قبور را داشته باشد سری هم بامامزاده میزند. از این گذشته هر پیرمردی در اورازان با این خیال باطنی جهان را بدرود میگوید که خود معصوم زاده‌ای است.[۲]



اما «معصوم زاده» روی تپهٔ کوچکی قرار گرفته است و رو بقبلهٔ آن نیز قبرستان کوچکی در دامنهٔ تپه هست، غیر از قبرستان بزرگ ده که مجزاست و سراغش خواهم رفت. سمت غرب امامزاده حمام ده است و بعد خانه‌ها و فاصلهٔ حمام با این تپه نهر کوچکی است که از آب چشمهٔ بالای حسینیه زمزمه‌ای دارد. دور تا دور معصوم‌زاده ایوانی است با ستونهای چوبی و در میان – بنای گرد مقبره‌است. قطر گردی مقبره از بیرون نزدیک بشش متر و از درون مقبره چهار متر است. دیوار ضخیم و سفید شدهٔ مقبره نشان میدهد که از گل و سنگ بنا شده‌است. گنبد هرمی شکل روی همین دیوارها بنا شده که از درون و بیرون با گچ سفید گشته. بنای گرد مقبره دو در قرینه به ایوان دورا دور دارد. یکی از شمال و دیگری از جنوب. غیر از این نه پنجره‌ای و نه روزنه‌ای و نه سوراخ بالای گنبدی. درها کوتاه است و باید تا شد و از آن بدرون رفت. در داخل نه طاقچه‌ای هست و نه زینتی بر روی دیوار. فقط در سمت شمال برآمدگی کوچکی بدیوار هست و از دوده‌ای که بالای آن بدیوار نشسته پیدا است که جای چراغ است. ضریح یک صندوق مکعب چوبی بی زینت است. حتی شبکه هم ندارد، یک پارچه از چوب است. و روپوش سبزی بروی آن افتاده. فقط هر طرف از لبه‌های شرقی و غربی ضریح با ۶ قبهٔ چوبی زینت شده‌است. فرش معصوم زاده دو تکه پوست آهو یا بز کوهی است و یک حصیر برنجی. دو زیارت نامهٔ «وارث» بدیوار است و یک «اذن دخول» و یک زیارت‌نامهٔ مخصوص با اشاره باسم و رسم و حسب و نسب معصوم زادگان. زیارت‌نامه‌ها را روی کاغذی نوشته‌اند و کاغذها را روی قطعه چوبی که مختصری منبت کاری بربالای آن است چسبانده‌اند و آویخته‌اند. از درز صندوقچهٔ چوبی ضریح که به درون بنگری زیر آن دو سنگ قبر از سنگ معمولی بیک اندازه و بارتفاع چند سانتیمتر از زمین دیده میشود. چیزهایی بر روی سنگها منقور بود که خواندن آنها در نور باریکی که از درز صندوقچه می‌تابید غیر ممکن بود و صندوقچه را هم نمیشد تکان داد و از جا کند. اما میان دو قبر حفره‌ای بود پر از اوراق خطی و کتابهای اوراق – که پیدا بود قرآنهای خطی کهنه‌است. کنار دیوار شرقی مقبره قرآن اوراقی افتاده بود به قطع ۹/۵×۱۵ که پاره‌های آن پخش شده بود. صفحهٔ دوم جلد آن بجا مانده بود که رنگ و روغنی بود و پس از سوره‌های کوچک و دعای «صدق الله العلی العظیم...الخ» تاریخ کتابت آن چنین ذکر شده بود «سنهٔ ۱۲۴۴ تمام شد در ماه ربی الآخر (کذا) در روز چهارشنبه در بیست و هشتم ماه.» از اول قرآن نزدیک به دو جزوه افتاده بود ولی از آن پس تقریباً کامل بود. کاغذ کلفت زرد شده‌ای داشت. با قلم نسخ مشکی نوشته شده بود و علامات آیات با مرکب قرمز گذاشته شده بود. سر سوره‌ها بی زینت بود و تنها اسم سوره‌ها با همان مرکب قرمز ضبط شده بود حاشیهٔ صفحات یک خط قرمز و دو خط سیاه بود و کنار این خط دو میلیمتر مطلا بود.

قرآنهای خطی در خانواده‌های اورازان کم نیست و با اینکه مکتب خانهٔ ده نیز چندان برو بیایی ندارد اغلب اهالی گرچه خواندن فارسی را هم ندانند قرآن را میخوانند و حتی متفاضلانه تفسیر و تعبیرش میکنند. گذشته از اینکه اغلب پیرمردهای ده مسأله‌دان هم هستند و موارد طهارت و نجاست را از یک آخوند بهتر توضیح میدهند.

سید ابوالفضل چهل و پنجساله یکی از همین نخوانده ملاها بود. اضافه بر اینکه سندی هم برای اثبات قدمت علم و فضل در خانوادهٔ خویش نشان میداد. یک روز بخانه‌اش رفتم تا این سند را ببینم. منزلش نزدیک قبرستان ده ومشرف بآن بود. میگفتند قطعه‌ای از پوست آهو که بخط حضرت سجاد آیاتی بر آن نوشته در اختیار او است. وقتی فهمید برای چه آمده‌ام رفت وضو ساخت و با آداب هر چه تمامتر بستهٔ پارچه پیچی را آورد و روی زانوی خود گذاشت. دعایی خواند و پارچه را گشود. یک قاب عکس ۱۹×۲۸ بود که پشت شیشهٔ دو نیمه شده‌اش بآسانی میشد پوست آهو را تشخیص داد خیلی بزحمت راضی شد که قاب را بدست من بدهد. پوست در امتداد طولی خود در اثر تاخوردن از وسط شکسته بود و چند جای شکستگی آن در اثر ساییدگی رفته بود و سوراخ شده بود. از عرض نیز جای سه تا خوردگی بر آن نمایان بود. سرتاسر ورقه از ترکهای ریز و چروکهای ریزتر پوشیده بود. آیه این بود «و هم یحملون اوزارهم علی ظهورهم.الاساء مسا یزرون. و ماالحیوة الدنیا الا لعب و لهو و اللدار» و بهمین جا تمام میشد. قبل از اینکه بفکر خواندنش بیفتم خود او آن را خواند و افزود که از سورهٔ انعام است. خط کوفی کهنه‌ای داشت. با مرکب قهوه‌ای نوشته بود، یا در اثر گذشت زمان باین رنگ درآمده بود. سر پیچ‌ها و آخر کشیده‌ها مرکب رویهم انباشته‌تر بود که گاهی ترک برداشته بود و تکه‌ای از آن ریخته بود. مثل لعابی که از گوشه کاشی‌های قدیمی میپرد. پهنای قلم معمولا ۳ میلیمتر بود. کشیدهٔ (یحملون) و (ظهورهم) ۹/۵ سانت و کشیدهٔ (لهو) ۷ سانت وبلندی الف‌ها و لام‌ها ۲ سانت بود. آنچه بقول سیدابوالفضل مسلم بود این بود که از سه نسل باین طرف این قطعه قرآن در خاندان آنها بمیراث مانده بود.





↑ حکایت بنقل از دو نفر است: سید مسلم ۶۰ ساله و سید صادق ۵۰ ساله.

↑ «به خوبی اطلاع دارم روز ورود مرحوم سالارفاتح در منزل اعظام السطنه اسفندیاری (پدر آقای نیما یوشیج) مهاجمین اردوی برق، مرحوم آقای سیدامین را که در حدود نود سال سنش بود از منزلش کشان کشان نزد آقای سالار فاتح آورده و به مجرد اینکه چشم سالار فاتح به این سید بزرگوار افتاد گفت تحفه آوردید؟ چرا آسوده‌اش نکردید؟ – در این موقع مرحوم اعظام السطنه اظهار داشت : آقای سالارفاتح این بیچاره اهل یوش نیست و اهل قریهٔ اورازان توابع طالقان است و مورد احترام همهٔ ما و مهمان ما میباشد و سر انجام مرحوم سالارفاتح با وساطت سرتیپ محمدخان که سابقهٔ ممتدی با سید نامبرده داشت، دست از کشتن سید امین مذکور برداشت.»

صفحهٔ ۱۶ – از کتاب «پاسخ به مقالات مرحوم علی دیوسالار» به قلم سرهنگ احمد اسفندیاری – چاپ تهران – مرداد ۳۷

و بقیه مطلب را که در زیر می‌آید، راقم این سطور از شخص نیما یوشیج شنیده‌است و یادداشت کرده: «تا پیش از وفات این سیدامین که پیرمردی خوشنام و زاهد پیشه بود و در جوانی از اورازان آمده در یوش اقامت گزیده بود – امامزاده‌ای در یوش وجود نداشت. اما پس از مرگ او، مزارش کم کم مبدل به امامزاده شد. بطوریکه هم اکنون مزار مقدسی شده است که هر شب باید چراغ در آن بسوزد در حالی که مقبرهٔ اجداد بزرگان اهالی، مخروبه افتاده و بنام همین سیدامین مردم قسم می‌خورند و قربانی می‌کنند و پسر همین سید امین، سیدجلال نامی است و در یوش منصب روحانی محل را دارد...»





پانویس





۳

اشاره شد که چه در ده و چه در مزارع اطراف آن – تنها آبی که در دسترس اهالی است آب چشمه‌ها است. تقریباً در مرکز ده روبروی در حسینه چشمهٔ بزرگی هست که بیش از دو سنگ آب میدهد. هیچکس از این آب نمیخورد. اما اطراف چشمه را کنده‌اند و سنگ چیده‌اند و چالهٔ بزرگی بوجود آورده‌اند که محل شستشوی ظرف و لباس و فرش اهالی است. گاو و گوسفندهای خود را هم در آن میشویند حتی برای شستن مرده‌های خود نیز از آن استفاده میکنند. تنها حوضی که در تمام ده میتوان سراغ کرد همین است. آب آن پس از اینکه از چند باغ گذشت برودخانه میافتد و میرود. از این بزرگتر آب «کهریز» است. بفتح کاف و حذف هاء در موقع تلفظ. چشمه‌های دیگر هرکدام آنقدر آب دارند که مزرعهٔ کوچکی را سیراب سازند و یا آب آشامیدنی خانواده‌ای را تأمین کنند. اما کهریز بیش از شش سنگ آب دارد. گرچه قناتی در کار نیست ولی پیداست که «کاریز» به صورت کهریز درآمده‌است.از کوه‌های شمال شرقی و دره‌های آن جویی بطرف ده میآید که آب برف قله‌ها در آن جاری است و طبیعی است که در بهار بیشتر است و آخر تابستان تا دو سنگ هم تقلیل مییابد. این نهر در راه خود به تپه‌ای برمیخورد که مشرف بر اورازان است. تپه را معلوم نیست در چه تاریخی شکافته‌اند و در حدود چهل متر تونل زده‌اند و آب را باین سو آورده‌اند. دهانه‌ای که آب بآن وارد میشود رو بشرق است و پایین‌تر از دهانهٔ خروجی قرار گرفته‌است. اهالی عقیده دارند که کهریز یکی از معجزات ائمه‌است. بقولی در زمان همان دو سید مدفون در معصوم‌زاده و بقول دیگر در زمان فرزندان بلافصل آنها احداث گردیده‌است. برای اینکه از چندوچون کار سر در بیاورم فانوسی با خودم برداشتم و کفش‌ها را کندم و شلوارم را بالا زدم و از دهانهٔ خروجی تونل که مشرف بده است وارد تونل شدم. آب خیلی سرد بود و پاهایم را میآزرد. ولی کم‌کم عادت کردم. فقط لازم بود شانه‌هایم را بپایم و مواظب باشم شتک آب بلولهٔ فانوس نرسد. وگرنه ارتفاع تونل یک‌برابرونیم قد آدم متوسط بود. کف پایم روی شن‌های تیز می‌نشست. دست کردم و چندتایش را درآوردم. شن نبود. سنگریزه‌هایی بود که از دم کلنک حفرکنندگان تونل پریده بود و هنوز ته نهر نشسته بود.تونل را بشکل گلابی کنده بودند. بالای آن تنگ بود ولی بهرصورت بآسانی میگذشتم. با قدم‌های شمرده و آرام چهل قدم که برداشتم بآخر تونل رسیده بودم که حوضچه‌ای بود و آب از آن میجوشید و پیدا بود که بقیهٔ تونل در سطح پایین‌تری قرار دارد و آب آن از سوراخی بالا میآید. ولی نه دستم بسوراخ زیر آب رسید نه پایم. در سرتاسر راه روی دیوارهٔ تونل دو قسمت متمایز از هم بنظر میرسید. سقف و قسمت بالای آن تمیزتر کنده شده بود و جاهای کلنک ریز و مرتب در نور فانوس برق میزد. و قسمت پایین – از ده پانزده سانت بسطح آب مانده تا کف مجرا – زمخت‌تر و ناهمواریها و تیزیهای سنگ بر آن نمودارتر بود. و قسمت بالایی از حدود حوضچه هم گذشته بود و یک متری در درون کوه پیش رفته بود و پیدا بود که مجرای اصلی این بوده و چون بجایی نرسیده بوده است رها گردیده و پایین‌تر را کنده‌اند. بعد بدهانهٔ ورودی تونل هم سرکشی کردم که پشت تپه بود و نهری که بآن میرسید بیش از یک متر گود بود و آب در آن رویهم ایستاده بود و بهر صورت پیدا بود که موقع حفر تونل چون وسایل اندازه گیری دقیق نداشته‌اند یا از دو طرف تپه با اندکی اختلاف سطح شروع بحفر کرده‌اند و یا آنها که دهانهٔ خروجی را می‌کنده‌اند کمی سربالا رفته‌اند و در نتیجه تونل از دو سمت بهم نرسیده و ناچار شده‌اند با نقب کوتاهی دو قسمت شرقی و غربی تونل را بهم مرتبط بسازند.

در اینکه اهالی در کندن کوه مهارتی دارند نمیشد تردید کرد. کهریز نمونهٔ قدیمی‌تری بود ولی تنورهایی که برای آسیاب‌ها کنده بودند نمونه‌های تازه تری. «سید لطفعلی» در این کار متخصص بود که پیرمردی بود نیمه گوژپشت و کوتاه قد و مدعی بود که مهندس‌های تهرانی هم قادر بکندن چنین تنوره‌هایی در شکم کوه نیستند. دشواری کارشان این است که کوه را باید طوری باروت بدهند که دیواره‌های تنوره شکاف برندارد و آب از آن نشت نکند. تنورهٔ آسیاب‌ها باینصورت است که چاله‌ای بعمق ۵ تا ۱۰ متر در کوه میکنند که آب نهر بآن میریزد و انباشته میشود و از سوراخی که ته تنوره کنده‌اند با فشار بسوی پره‌های چرخ آسیاب هدایت میشود. در حقیقت یک توربین ساده است.

از چهار آسیابی که در ده هست دو تای آن تنوره‌ای و دو تای دیگر ناودار است. یعنی آب نهر بوسیلهٔ ناوی چوبی بسوی پره‌های چرخ که در اصطلاح اهالی «چل» نامیده میشود هدایت میگردد. آسیابهای شخصی بنام صاحبان آن‌ها و دو آسیاب عمومی باسامی «یزدان بخشی قبری دیم» (نزدیک قبر یزدان‌بخش) و «کله آسیو» است. اولی از آن «جوار محله» ایها و دومی از «میان محله‌ایها». در آسیاب‌های عمومی هر کس باندازهٔ آب و ملکی که موروثی از پدران باو رسیده است یک یا چند «هنگام» (بکسر هاء ملفوظ) حق استفاده از اجارهٔ آسیاب را دارد. هر هنگام یک نیمهٔ شبانروز است و مبنای شبانروز ظهر نیست. غروب است و سر آفتاب. حق آسیا به یک دهم است. از هر ده من گندم یا جوی که آرد میشود یک من آن مزد آسیابان است. آسیابها معمولا در کوتاه‌تری دارد (تمام درهای ده کوتاه است). از در به فضای بارانداز وارد می‌شوند که در عین حال طویلهٔ زمستانی چارپایانی است که بارها را آورده‌اند. از این محوطه به راهرو بلند یا کوتاهی میروند که بفضای آسیاب منتهی می‌شود. و در آن همه چیز از گرد سفید آرد پوشیده‌است. روزنهٔ آسیاب کوچکترین روزنه‌هایی بود که دیدم و در نور بی رمقی که از این تنها روزنه میتافت همهمهٔ چرخ و گردش سنگها برویهم و ریزش مداوم دانه‌های گندم مجموعهٔ محقر ولی زیبایی فراهم آورده بود. چپقی که با آسیابان چاق کردم و حلقه‌های دود که میان گرد آرد در فضا محو میشد و همه چیز دیگر آن گوشهٔ دنج آنقدر مرا گرفت که آرزو کردم کاش سالها آسیابان این ده دورافتاده بودم.





۴

تشریفاتی که در اورازان برای عزا قایل میشوند حتی از تشریفات عروسی نیز مفصل‌تر است. بخصوص اگر آدم سرشناسی مرده باشد. وقتی کسی مرد از خانوادهٔ او یا همسایه‌ها کسی ببام میرود و مناجات میکند و بفارسی و عربی اشعار و دعاهایی میخواند. مردهایی که در ده هستند یا در مزارع اطراف کار میکنند صدای مناجات را میشنوند و جمع میشوند و با هم بقبرستان میروند و دسته‌جمعی قبر را میکنند. کندن قبر به نیمه که رسید عده‌ای به ده برمیگردند و بخانهٔ مرده میروند و مرده را برای شستن میبرند. غسالخانه همان چشمهٔ بزرگ جلوی حسینیه است. اگر زن باشد پرده‌ای بدور چشمه می‌کشند. بعد میت را کفن میکنند و همان دم در حسینیه و اگر زن باشد در داخل - بر او نماز میخوانند و در میان پیرمردها همیشه کسی هست که امام‌جماعت بشود و کار لنگ نماند. تابوت ندارند. میت را با طناب روی نردبانی می‌بندند و بدوش میگیرند. بقیهٔ مراسم همان است که در سایر نقاط هم دیده میشود. تشییع جنازه و تلقین میت و دفن. روی میت اول سنگ می‌چینند بعد روی سنگ خاک میریزند. دفن که تمام شد دسته‌جمعی بخانهٔ صاحب‌عزا میروند و در اطاقی جمع میشوند و فاتحه می‌گذارند و قرآن میخوانند. هر کدام برای خود و با صدای بلند و همهمه‌ای برمی‌خیزد. سه روز یا بیشتر صبح و عصر کارشان همین است و در این چند روز از دروهمسایه برای صاحب‌عزا خوراک میفرستند و آنرا «تله‌کاسه» می‌گویند. روز سوم صاحب‌عزا ناهار میدهد. آش کشک وارزن و اگر دستش بدهانش برسد آبگوشت. دیگر شب هفت و چله و سال ندارند. فقط عید نوروز و عید فطر بگورستان میروند و سر قبر خویشان فاتحه میخوانند و نان و حلوا می‌برند. حلوای مخصوصی هم دارند که «زیله» بآن میگویند. کره را که آب میکنند و روغن میگیرند به درد و ناصافی ته آن آرد میزنند و روی آتش میگذارند تا آرد قهوه‌ای بشود. دیگر حتی شیرینی هم بآن نمیزنند.

یک کوچهٔ اورازان در تابستان ۱۳۲۴ که دوماهی در اورازان بسر میبردم خبر مرگ یکی از روحانیان اورازانی که ساکن تهران بود ولی در همان فصل برای تبلیغ مذهب بمازندران رفته بود بده رسید. خبر دو سه هفته بعد رسید. یکی از خویشان مرده، سید جعفر نام، که در سفر مازندران با او بود وقتی بده برگشت خبر را آورد. سید جعفر که صاحب‌عزا هم بشمار میرفت استطاعتی نداشت تا مراسم عزا را آبرومند برگزار کند. ناچار همهٔ اهالی در عزا شرکت کردند. هرکس چیزی گذاشت. بیست‌وچهار من (۱۸۰ کیلوگرم – هر منی ۷/۵ کیلو است.) گندم و چهار گوسفند فراهم شد و توتون و تنباکو و قهوهٔ مجلس را نیز دکاندار ده بعهده گرفت. از روز ورود سیدجعفر در خانه‌اش قرآن‌خوانی بر پا شد. در تمام ساعات روز غیر از موقع شام و ناهار که اهالی بخانه‌های خود میرفتند مجلس دایر بود. در طول این مدت زنها نیز در مجلس دیگری در همسایگی جمع میشدند و زمزمه و نوحه‌سرایی میکردند. البته اینجا دیگر از قرائت قرآن خبری نبود. شرکت در مجلس عزا در سه روز اول اختیاری بود ولی روز سوم از یکی دو ساعت قبل از ظهر تمام اهالی از زن و مرد و بچه هر کدام در مجلس جداگانه‌ای حاضر شده بودند و سر ظهر در مجلس مردها قاری «الرحمن» خواند. و در جواب هر «فبای آلاء ربکما تکذبان» قاری، یک بار همه با هم «لابشیء» گفتند. بعد آخوندی را که از گیلیرد دعوت کرده بودند بمنبر فرستادند که پس از خطبهٔ مرسوم، خطاب باهالی این‌طور اظهار ارادت کرد: «والسلام علیکم ایها الحاضرون الجالسون فی هذا العزا...» و تمام حضار با هم جوابش دادند که «والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته» و بعد خطیب در مناقب مرده و صاحب‌عزا مطالبی گفت و گریزی هم در آخر کار زد و بعد ناهار دادند. برای هر کس در کاسهٔ جداگانه‌ای آبگوشت با نان. در آن روز تمام اهل ده در مجالس جداگانه جمع بودند. در مجلس بچه‌ها درست مثل مکتب‌خانه مردی چوب بدست در میان ایستاده بود و مواظبت میکرد که کسی بسهم دیگری دست‌درازی نکند. مردها و زنها گیوه‌هاشان را دم مجلس کنده بودند و تو رفته بودند اما بچه‌ها هر کدام کفش‌های خودشان را با خودشان داشتند و زیر پا گذاشته بودند. اگر روز سوم عزاداری بجمعه تصادف کند تا جمعهٔ دیگر عزا را ادامه میدهند. وقتی قاری مشغول خواندن الرحمن بود و حضار «لابشییء» میگفتند سلمانی ده سر صاحب عزا و یکی از خویشان نزدیک او را فی المجلس تراشید و باین طریق عزاداری را ختم شده تلقی کردند. بعنوان عزاداری سیاه نمیپوشند. قبرهای مردگان خود را بندرت پا می‌گیرند و بسیار نادرند کسانی که سنگی برای روی قبر یکی از خویشان خود تهیه کننند. دستشان نمیرسید. سنگتراش هم دور است. مگر فصل بیکاری باشد و از خود اهالی بربیاید. ولی در گورستان عمومی ده سنگهای خوش تراش زیاد است. حتی سنگ مرمر هم دیده میشود که پیداست در جای دیگری تراشیده‌اند و بمحل آورده‌اند. در قسمت شمالی و غربی گورستان که بده نزدیکتر است روی قبرها بیشتر سنگهای تراشیده میتوان دید و در قسمت‌های دیگر که بجاده نزدیکتر است و از ده بدور افتاده‌تر، کمتر. شاید در آن قسمت سنگ قبرها دم پا رفته است و شاید هم خرد شده است. کسی چه میداند شاید هم غریبه‌ها بغارت برده‌اند؟

سنگ قبرها غالباً از جای خود درآمده، کج وکوله شده، یکوری و حتی دمر بر روی خاک افتاده. حتی بعضی از آنها از امتداد شرقی و غربی نیز بدر آمده‌اند. سنگ‌های مرمر اغلب کوچک است. روی یکی از این سنگهای مرمر که رنگ کرم داشت بخط نستعلیق بسیار زیبا این اشعار حک شده بود:



«ناخورده بری ز باغ دوران موسی ناچیده گلی ازین گلستان موسی»

«پژمرده شد از صر صر هجران موسی گردیده بخاک تیره یکسان موسی»

و بعد یک دوبیتی که مصراع اول آن ساییده شده بود و کلمات «سر سروران جهان .. موسی» از آن هویدا بود و بعد.



« . . . . . . بعقبی بدل شد چو دنیای او»

«خرد بهر تاریخ فوتش بگفت بهشت برین باد مأوای او»

«سنهٔ ۱۰۴۰»

از آیات و کلمات عربی روی این سنگ مرمر کوچک و زیبا هیچ خبری نبود. قطع آن ۲۱×۶۵ سانتیمتر. و این اشعار همه در حاشیهٔ سنگ بود و در میان سنگ نقش و نگاری با گلهای درشت کنده شده بود. سنگ مرمر دیگری بود با خط بسیار بد که تنها «وفات میر محمد حسن ولد میرهدایت» را روی آن کنده بودند. زیر این نوشته شکل مخصوصی شبیه به چلیپا کنده بودند و بقیهٔ سنگ خالی مانده بود. تاریخ نداشت. این علامت چلیپا روی یک سنگ دیگر هم دیده شد که مرمر نبود و باز فقط حاوی وفات «میرفلان...» بود. یک سنگ مرمر دیگر باندازهٔ ۲۳×۳۱ با خط نستعلیق زیبا حکایت از «وفات مرحوم میر محمد مهدی ولد میرمحمد حسین ۴ شهر رجب سنهٔ ۱۱۴۱» میکرد و در زیر نوشته مطابق معمول دهات تصویر یک تسبیح و یک رحل قرآن و مهر و انگشتر و شانه کنده شده بود. و این تصاویر روی سنگهای مختلف بارها تکرار شده بود. شاید بنشانهٔ اینکه متوفی از عالمان دین بوده. باز سنگ مرمر کرم رنگ دیگری بعرض و طول ۵۰×۲۱ سانتیمتر و بضخامت ۲۰ سانت از خاک بیرون افتاده روی زمین بود و با خط نسخ زیبایی در حاشیهٔ بالایش نوشته بود «میر محمد صالح بن میر موسی» و در حاشیهٔ طرف راست «دلا دیدی که آن فرزانه فرزندان ...» و بقیه شعر. و در میان همین سنگ بطرف بالا. این تاریخ بعربی حک شده بود «فی تاریخ شهر محرم سنه سته و ثمانین و تسعمائه» و این بهترین و قدیمی ترین سنگ گورستان بود. باین طریق میشود استنباط کرد که مسلما از اواخر قرن نهم آن ناحیه مسکون بوده‌است.





۵

عموماً پرخورند. شاید از این نظر که مواد غذایی خوراکشان بسیار کم است. گوشت خیلی کم میخورند. مگر گوسفندی یا بزی از کوه پرت شود و سنگ پایش را بشکند و مجبور بشوند سرش را ببرند و حلالش کنند تا گوشتی بهم برسد. در این‌گونه موارد صاحب گوشت روی بام میرود و گوشتی را که کشته است جار میزند. گوشت بز یا گاو یا هر چیز دیگر. و این اتفاق بیشتر تابستان‌ها می‌افتد. غیر از این کمتر اتفاق می‌افتد که قصابی کنند. بعضی‌ها هم که تمکنی دارند یکی دو تا گوسفند یا بز میکشند و قرمه میکنند و برای زمستان نگهمیدارند.

اگر گاهی گوشت داشته باشند و آبگوشت بخورند گوشت آن را نمیکوبند. گوشت را با بنشنی که بهمراه آن پخته‌اند در بشقاب جداگانه‌ای میریزند و بعد از ترید میخورند. اما شیر و ماست و دوغ و کشک و پنیر و محصولات دیگری که از شیر میگیرند فراوان است. غیر از این‌ها خوراک غالب اهالی نباتی است. همیشه ارزن و گندم – گاهی برنج و خیلی بندرت حبوبات دیگر. سبزی هم میخورند. البته فقط پخته و سبزی آن‌ها بیشتر عبارت از سبزیهای خودروی کوهی است. «شورک» و «والک» و «آبشن» بیش از همه در دسترشان است. چوپان که دنبال چارپا بکوه میرود در تابستان این سبزیها را هم میچیند و در کولبارهٔ خود بده میآورد و غیر از او زنها هستند که سبزی خود را از کوه و دره می‌چینند. هیچ روزی نیست که در هر خانوادهٔ اورازانی دیگ آش بپا نباشد. آش را روان و آبکی میپزند که سبزی در میانش شناور است. حتی آن را هر روز بعنوان چاشت میخورند. صبح‌ها از چایی خبری نیست. چایی را روزی یکبار عصر که از کار برمیگردند میخورند.

تابستان‌ها که مردها خیلی زود سر کار میروند نمیرسند که در خانه چاشت کنند. نمازشان را که خواندند اول طلوع فجر راه می‌افتند و چون مزارع دور است تا بمحل درو یا شخم برسند آفتاب سر زده است. از راه که رسیدند سفرهٔ کمری خود را که بآن «ابزار» میگویند باز می‌کنند و با نان و پنیری جزیی سد جوع میکنند و بکار میپردازند. دو سه ساعتی که کار کردند زنها دیگ بسر، چاشت آنها را از ده می‌آورند. نان و پنیر که در خیک نگاهش میدارند و آش؛ با قاشق‌های چوبی بزرگ که یک شهری بزحمت میتواند آنرا بدهان ببرد. و یک سطل دوغ. بهر آشی دوغ میزنند. و گاهی کشک. زنها نیز همانجا سر کوه با مردهای خود چاشت میکنند و بده برمیگردند و این چاشت که در حوالی یکی دو ساعت بظهر خورده میشود ناهار هم هست. بعد مردها نزدیک غروب که میخواهند دست از کار بکشند یک‌بار دیگر نیز سد جوع کرده‌اند و این بار فقط با نان و پنیر و گاهی «زیله».

غروب که بخانه برگشتند شام حاضر است. باز هم آش. و بعد میخوابند. یکساعت از شب گذشته کمتر جانداری در ده بیدار است و هیچ پنجره‌ای نیست که از آن نوری به بیرون بتابد. ولی در فصل بیکاری یعنی وقتیکه برف‌وبوران اجازه نمی‌دهد بیرون بروند غذا سه وعده است. صبح

منظرهٔ عمومی ده و ظهر و شام. ولی آش صبح حتی یکروز هم فراموش نمیشود. آش‌های مختلف : «گندم‌آش» گندم است که پوست می‌کنند و میکوبند و با چغندر و عدس میپزند و با دوغ میخورند. «بلغورآش» چیز دیگری شبیه به آش گندم است. «آردین‌آش» تقریباً آش رشته است. مغز گردو و کشمش و آلوچه را با رشته و چغندر میپزند و با کشک یا «سج» یعنی قره‌قروت میخورند و اگر سرکه بهم برسد با سرکه. «گوروس‌آش» آش ارزن است که باز با عدس و چغندر میپزند. ارزن هم پوست‌کنده است. و چاشنی آن دوغ است. «سج‌آش» را با بلغور و برنج و چغندر میپزند و با قره‌قروت میخورند. «تلی‌آرد» آرد سیاهدانه است که با برنج میپزند و بآن شیر میزنند و میخورند. بعضی وقت‌ها قرمه هم بآن میزنند. چغندر را با برگ و درسته توی دیگ میریزند و میپزند. چغندرهای ریزی دارند. دو سه نوع غذا هم با شیر درست می‌کنند: «گوره‌ماست» یکی از آنها است. کاسه‌های چوبی مخصوصی دارند که از مازندران میآورند و بآن «کچول» میگویند. شیر را در آن میدوشند و کمی ماست بآن میزنند و میخورند. «شیرپت» یکنوع دیگر از این غذاست که فقط شیر است ولی تشریفات مخصوصی دارد. شیر را در همان کچول میدوشند و تکه‌سنگ‌هایی را که در آتش گون داغ کرده‌اند توی آن میریزند که شیر از حرارتشان بجوش میآید، بعد آنرا با نان میخورند. خودشان عقیده دارند که زهراب شیر را میگیرد. این دو غذا بیشتر خوراک چوپانهایی است که همراه گله بکوه میروند. شیر حاضر، گون هم حاضر و در انبانشان نان و ماست و پنیر هم حاضر دارند.

پلو هم میخورند. اغلب بجای برنج، ارزن را پلو میکنند. ارزن پوست‌کنده را با آب تنها میپزند و بآن ماست و شیر میزنند. کمی نرم میشود و آنرا «شیرگوروس» میگویند. «کاچی» نوع دیگری از پلوهای آنها است که بلغور نرم در آب پخته است با ماست یا آغز. مثل تهرانی‌ها هم پلو میخورند. برنج پخته با خورش که اغلب قیمه یا فسنجان است. و پیداست که این خوراک اغنیاست. «دمک» هم میپزند (به فتح دال و کسر میم). برنج و بلغور و ارزن را با کمی شورک در تنور میپزند دمی مانندی درست میکنند. حلیم هم میپزند. زمستانها. و با قرمه. و تابستانها اگر اجباراً گوشت فراوانی بهمان صورت که گذشت در خانه بهم رسیده باشد. درست مثل حلیمی که در تهران میپزند. «زیله» را بصورت دیگر هم تهیه میکنند و بآن «آرداله» میگویند. آرد را بی‌روغن برشته میکنند بعد بآن شیر میزنند.

اما نانهایی که میخورند. غیر از گندم و جو با ارزن هم نان میپزند. و در این صورت خمیر را به تنور نمیزنند، روی ساک میپزند. نان معمولی‌شان دو نوع است: «بالی‌نان» که همان نان لواش نازک و بزرگ است و دیگری «جو کلاس» که نان جو است و گرده نانی کلفت و کوچک و سیاه رنگ است. معمولا با ته‌ماندهٔ خمیر گندم نیز که نازک نمیشود چنین نان سفت و سقطی درست میکنند. نانی که در آش یا شیر یا دوغ نرم میکنند و میخورند همین نان است. لواش را با پنیر میخورند و قاتق است. معمولا در هر خانه هفته‌ای یکبار نان میبندند و تمام نان هفته را میپزند و نگهمیدارند. نانهای دیگری هم دارند که جزو تفنن‌های خانوادگی است. اگر مهمانی برسد یا اگر سفری در پیش باشد. «پنجه‌کش» یکنوع از این تفنن‌ها است که دراز و باریک است و با آرد گندم میپزند و با شیر خمیر میکنند و زردهٔ تخم‌مرغ رویش میمالند. گاهی هم شیره. یکنوع دیگر «گرت» (بضم گاف و را) است که با شیر خمیر میکنند و مغز گردو لایش میگذارند و روی آن نیز مغز گردوی کوبیده میپاشند که برشته‌تر میشود. یکنوع دیگر این‌گونه نان شیرمال‌ها «ترکلاس» است که بجای گردو، سبزی کوهی تازه به خمیر آن میزنند. سوغات ده برای خانودهٔ ما همیشه یا پنیر بوده است یا عسل با همین یکی دو نوع شیرمال. گاهی هم «والک» و «آبشن» برایمان می‌آورده‌اند.





۶

لباس اهالی معمولا ساده‌است و در محل تهیه میشود. با پشمی که از گوسفندهای خود میگیرند و میتابند پارچهٔ زمستانی، جوراب پشمی و بندرت قالیچه و خیلی بیشتر از آن جاجیم میبافند. جاجیم‌های خوبی که در سراسر طالقان معروف است. روی کرسی می‌اندازند، با آن رختخواب می‌پیچند و حتی برای فروش بشهر میبرند. کرباس را که بیشتر برای پیراهن و شلوار از خارج میخرند در محل رنگ میکنند. رنگ آبی ثابت و سیری که لباس، پاره‌پاره هم

سید هاجر و بچه‌اش و سید رقیه که بشود باز خود را حفظ میکند. مردها پیراهن سفید میپوشند و شلوار آبی. «ولیان» که از دهات ساوجبلاغ است و دو فرسخ بیشتر با اورازان فاصله ندارد (پایین اورازان است)، چون راه ماشین‌رو دارد، خیلی زود آداب شهری را در لباس پوشیدن اقتباس کرده‌است. کلاه لگنی، کت، شلوار، و پیراهن‌های بلند زنانه در این چندبار که رفت و آمدی از آنسو داشته‌ام هر بار بیشتر از پیش بچشمم خورده‌است. اما در اورازان کمتر اثری از پوشاک شهری هست. جوانهایی که از نظام وظیفه برمیگردند، مردهایی که در فصل بیکاری بمعادن ذغال آبیک و «هیو» میروند یا زنهایی که مدتی در تهران بخدمتکاری میگذرانند. همه وقتی بمحل برگشتند خیلی بندرت آداب شهری را حفظ میکنند و باز همان کرباس آبی و همان گیوه‌های تخت کلفت و همان شلوار و شلیتهٔ محلی را میپوشند. مردها روی سر تراشیده شده‌شان کلاه نمدی معمولی میگذارند. زیرچانه و روی گونه‌های خود را میتراشند و ریش انبوهی میگذارند که در میان دو خط موازی ازین گوش تا آن گوش ادامه دارد و بهترین حافظ صورتهای آن‌ها در قبال گرما و سرمااست. پیراهن کرباسی که در زیر میپوشند یخه‌اش از طرف راست باز میشود و از بغل گردن تا پهلو دکمه میخورد. دکمه‌های نخی مخصوصی که زنهاشان از قیطان درست میکنند. دکمهٔ ساخته شده بکار نمیبرند. آستین‌ها یکسره‌است و مج و دکمه ندارد ولی بجای آن با ریسمان باریکی که بلباس دوخته است مچ دست را میبندند. روی پیراهن، قبا بتن میکنند. قبای سه چاک. کمی از کت‌های شهری بلندتر. تا بالای زانو، و از کرباس آبی که یخه اش باز است و آستین‌هایش را فقط موقع کار با ریسمان میبندند. پیرمردها قباشان بلندتر است و این خود یکی از علایم ریش سفیدی است. روی قبا کمر می‌بندند. گاهی با شال پشمی و گاهی با یک طناب سیاه و بیشتر با یک تسمهٔ چرمی. شلوار زیر و رو ندارند. یک شلوار کرباس آبی سرو ته یکی و نه چندان گشاد، میپوشند که با بند تنبان بسته میشود. معمولاً در هر خانواده‌ای یک کپنک هم دارند که بآن «شولا» میگویند و آنرا از نمد میمالند و موقع سفر یا هروقت، آبیاری یا نوبت چوپانی دارند همراه میبرند و بدوش می‌اندازند. «کلیجه» از شولا کمی کوتاهتر است و بهمان شکل است. با آستینهایی که راست می‌ایستد و نمیخوابد و دامن آن رویهم نمی‌آید. جوراب پشمی و شال گردن هم دارند. دستکش‌هایی که زمستانها میپوشند دو جای انگشت دارد. یکی برای شست و یکی دیگر که پهن است برای چهار انگشت دیگر. زنها آنرا با کرک میبافند. دستکش دیگری بهمین شکل دارند برای مواقع درو که از پوست میسازند. گیوه‌های خود را در محل میکشند. تخت آنرا با کهنه پاره‌های کرباس آبی تهیه میکنند و با سوزنهای بلند زه از میانش میگذرانند و روی آنرا – بیشتر مردها و کمتر زنها – با نخ پرک میبافند. تخت گیوه‌هاشان کلفت است و بافت روی آن درشت. همهٔ اهالی گیوه‌کشی نمیدانند. یعنی کشیدن تخت آنرا. چند نفر بخصوص اینکاره‌اند ولی اغلبشان بلندند که روی گیوه را ببافند. گیوه را زمستان نمیپوشند. در برف و سرما اگر بیرون بروند چارق بپا میکنند. یعنی روی جوراب پشمی که میپوشند پوست کلفتی را با زه بپا میبندند که تمام کف و نیمه‌ای از روی پا را میگیرد. و خود اهالی بآن «چرم» میگویند. شلوارهای شهری که بندرت دیده می‌شود «تنبان پولکی» اسم دارد. بندرت پالتوهای شهری نیز در آنجا دیده‌ام.



اما زنها. پیراهنشان از زیر گلو تا روی شکم چاک دارد و دکمه میخورد. مج آستینهای آن نیز. پیراهن مخصوصی دارند. نه ببلندی پیراهن زنانهٔ شهری و نه بکوتاهی پیراهن‌های مردانه. و دامن آن قسمت بالای شلیته‌شان را میپوشاند. زیر این پیراهن چیز دیگری بتن ندارند ولی روی آن جلیقه‌ای میپوشند که دکمه‌هایش همیشه باز است و آنچه زینت با خود دارند باین جلیقه میآویزند. اغلب حاشیهٔ آنرا ملیله دوزیهای ساده یا قیطان‌بندی می‌کنند. دکمه‌های اغلب این جلیقه‌ها از سکه‌های نقره‌است. پیراهن و جلیقهٔ زنان از چیت‌های رنگارنگ است. شلواری که می‌پوشند از مال مردها تنگ تر و از پارچهٔ سیاه است و تا مچ پایشان را می‌پوشاند. روی این شلوار شلیته را می‌پوشند که تابالای زانو است و خیلی چین میخورد و از پارچه‌های رنگارنگ میدوزند. پیرزنان درعوض شلوار و شلیته فقط یک شلیته بپا دارند که جلو و عقب دامن آن از میان دو پا بهم دوخته‌است و در حقیقت شلوار بزرگ و بلند و چین داری است که پاچه‌های آن بهم وصل است. کلاهی که زنها بسر میگذارند کلاه پارچه‌ای گرد و کوتاهی است که روی پیشانی آن نقره‌کوب است و آنرا تا بالای ابرو پایین میکشند و زیر آن سربندی از پارچهٔ سفید بسر میکنند که دسته‌هایش را دور گردن می‌پیچند. موهای خود را از عقب در یک رشته می‌بافند و آنرا با سربند به دور گردن می‌پیچند. هیچ زنی را نمی‌توانید ببینید که گوشه‌ای از موهایش از زیر این سربند بیرون مانده باشد. کلاه خود را «کلاپیچ» میگویند. موقع خواب سربند و کلاه را باز میکنند. پیرزنها فقط سربند دارند و کلاه کمتر می‌گذارند. جلیقه هم نمی‌پوشند.

کفش زنها اغلب همان گیوه‌هایی است که در محل تخت میکشند و می‌بافند و در زمستان ارسی‌هایی است که از شهر می‌آورند. بچه‌های بزرگتر اگر پسر باشند مثل پدرها و اگر دختر باشند مثل مادرها لباس می‌پوشند و کودکان خرد قاعده‌ای برای لباس پوشیدن ندارند. هرچه بدست پدر و مادر رسید تنشان میکنند. در مجالس سوگ و سرور تنها تغییری که در لباس زنها دیده می‌شود چادرنمازهایی است که تک‌وتوک بچشم میخورد. وگرنه فقط لباس شسته یا نو می‌پوشند.

سید گلزاده – یک پیرزن فقط زنهای جوان هستند که گاهی دستی بصورت خود میبرند یعنی دور چشمهای خود را سیاهی میمالند. هستهٔ یک گیاه کوهی را میسوزانند و سوخته‌اش را با روغن آمیخته میکنند و بچشم میمالند. غیر از این بزک اسباب دیگری ندارند. مگر در مورد عروس که سرخاب و سفیدابی هم بکار میبرند. شرکت مستقیم زنها در کار روزانه اجازهٔ تفننی بیشتر از این را نمیدهد. اهالی اصطلاحی دارند که در مورد کارهای سخت زنها بسیار گویا است: «مردکانی خدا زنکانند». تنها کارهای خانه نیست که بعهدهٔ زنها است. موقع درو و خرمن‌کوبی و علف‌چینی، در صیفی‌کاری و هر کار دیگری با مردها دوش بدوشند. خرمن‌کوب بچه‌های شیری خود را با چادرشبی بپشت می‌بندند و راه میافتند و پابپای مردان کار میکنند. فقط شخم و آبیاری شبانه کار تنها مردان است. غیر از این هیچ استثنایی برای زنها قایل نیستند. مدرسه که در ده نیست. بچه‌ها بمحض اینکه راه افتادند کار هم میکنند. اول کارهای سبک، بعد دنبال چارپا راه افتادن و بار را بمنزل رساندن و بعد درو و بعد هم کارهای دیگر. بیماری بچه‌ها بیشتر چشم‌درد است و اغلب چشم‌هاشان ناسور میماند. غیر از دوا و درمانهای پیرزنانه معالجهٔ دیگری هم ندارند. ولی همین بچه‌ها وقتی بزرگ میشوند از یک فرسخی تشخیص میدهند که روی کوه مقابل گوسفندی است که میچرد یا بزی.





۷

مراسم عروسی در عین حال که ساده و فقیرانه است تشریفاتی دارد. در فصولی که آنجا بوده‌ام (تابستانها) فقط یکبار شاهد مراسم عروسی بوده‌ام و هیچ فراموشم نمیشود که داماد از سردر خانهٔ خود یک تکهٔ بزرگ قند را چنان بطرف کاروان عروس، که بخانه‌اش میآوردند، انداخت که اگر بسر کسی میخورد حتماً می‌شکست. و نمیدانم چرا عروس را سوار بر قاطر و با زینت‌هایی که از پارچه و جاجیم از اطرافش آویخته بودند شبیه بحضرت قاسم یافتم که در دسته‌ها و تعزیه‌ها دیده بودم.

معمولا از ایام کودکی بچه‌ها را برای هم شیرینی میخورند. و با اینکه (اگر خویشاوندی تمام اهالی صحت داشته باشد) اغلب ازدواجها در میان افراد فامیل است نشانه‌ای از انحطاط نسل در میان آنها نیست. کور چندان کم نیست. دنبالهٔ همان چشم‌دردهای کودکی. اما افلیج و ناقص، اصلا در ده نمیشود پیدا کرد. عروسی‌ها بهمان سادگی راه میافتد که آسیاب ده. و مقدمات آن بقدری بسرعت میگذرد که اصلا فرصت بگفتگوهای خاله‌زنکی نمیدهد. مبلغ مهر بسیار کم است. حداکثر پنجاه تومان. و از جهیز و سایر مخلفات خبری نیست.

شب عروسی چند نفر از جوانان می‌آیند و داماد را بحمام میبرند و نو پوشیده بیرونش میآورند. اول بزیارت معصوم‌زاده بعد بخانه. و داماد دست پدر یا ولی خود را می‌بوسد. قبل از اینکه داماد از حمام بیاید روی بام را فرش کرده‌اند و یک کرسی مفروش در میانه گذاشته‌اند که داماد را رویش مینشانند. در ضمن جار زده‌اند و مردان ده جمع شده‌اند و غلغله‌ای بپاست و تازه غروب شده‌است. داماد که بکرسی نشست دو تا شمع بدو دستش میدهند و پیرمردی بمیان می‌افتد و چوب و تخته‌ای یا چوب و چارپایه‌ای بدست میگیرد و کنار داماد می‌ایستد و هدایای اهالی را جار میزند: «سید مشهدولی، ای گوهادا، خانه آبادان.» و بچوب میکوبد. حضار با هم فریاد میزنند: «خانه آبادان.» و هر یک از اهالی بقدر طاقت خود هدایایی میدهند. یعنی هر یک اعلام میکنند که چه خواهند داد. و تا قبل از بردن عروس هدیهٔ خود را میفرستند و رویهمرفته برای زندگی تازه سرمایه‌ای گرد می‌آید. تقدیم هدایا که تمام شد شام میدهند. همان اوایل شب. آش کشکی یا دوغی. و بعد تا سه ساعت از شب رفته می‌نشینند. سه ساعت که از شب گذشت از خانهٔ داماد برای عروس حنا میفرستند. با توت و سنجد وسیب و کشمش و تخم‌مرغ رنگ کرده و شیرینی‌های طبیعی دیگری که بهم برسد. زنها بساط را در مجموعه‌ای بسر میگذارند و بخانهٔ عروس میبرند. یک طبق دیگر نیز از همین بساط بمجلس می‌آورند و جلوی داماد میگذارند و دست داماد را تا مچ حنا میبندند. ساقدوش‌ها نیز دست‌های خود را حنا میبندند. این مراسم که گذشت پیرمردها مجلس را برای جوانان خالی میکنند و بخانه‌های خود میروند. اما جوانها بیست نفری هستند که تا صبح بیدار میمانند. هریک پولی میگذارند، گوسفندی و برنجی و روغنی میخرند. همان شبانه. و زنها شبانه میپزند و میخورند. چایی هم براه است. گاهی هم یکی آواز میخواند یا یکی نی میزند و دیگری میرقصد. تا صبح باین صورت سر میکنند. همین عده صبح که شد داماد را با خود بخانواده‌های اقوام ببازدید میبرند و هرجا شیرینی و چای میخورند تا نزدیک ظهر که بخانهٔ داماد برمیگردند. پیرمردان نیز آمده‌اند و با هم ناهار میخورند. زنها نیز در این ناهار شرکت دارند. منتها در مجلسی جداگانه و باز با همان آش و نان و پنیر. بعد از ناهار سر داماد را میتراشند. سرتراشی چه در سوگ و چه در سرور یکی از مراسم فراموش نشدنی است. بعد پیرمردها برمیخیزند. بمنزل عروس سری میزنند. و اگر جهیزی در کار باشد صورت برمیدارند و شهادت میدهند. مختصر لباسی برای عروس و داماد و یک صندوق. اما کیسه توتون، بند تنبان و سفرهٔ کمری جزء لاینفک جهیز است. اگر هیچ چیز دیگری هم در کار نباشد اینها مسلماً هست.

از طرف دیگر عروس را نیز روز قبل بحمام برده‌اند و لباس نو پوشانده‌اند و زینت و بزک کرده‌اند و آماده‌است. صورت‌برداری از جهیز که تمام شد آن را در صندوق میگذارند. بندرت اتفاق می‌افتد که جهیز یک عروس دو صندوق باشد. صندوق را اگر یکی باشد بکول کسی میگذارند و اگر دو تا، روی قاطر میبندند و جلوی عروس راه می‌اندازند. عروس نیز سوار قاطر دیگری میشود که از آن زیور و زینت آویخته است. سر قاطر را با حنا رنگ کرده‌اند و منگوله زده‌اند. دهنهٔ قاطر را برادر عروس یا یکی از مردان نزدیک باو میگیرد و براداران دیگرش یا خویشاندان مرد بازوان عروس را میگیرند و از دو طرف قاطر می‌آیند. خیلی آهسته. و صلوات میفرستند. و یکی در پیش قافله چاوشی میکند. پیرمردها بدنبال و زنها نیز بدنبال آنها می‌آیند. صد قدمی خانهٔ داماد قافله می‌ایستد. داماد و ساقدوش‌ها که در اصطلاح اهالی «زامادست‌برار» نام دارند ببام میروند و داماد سه بار قند یا انار یا سیب بطرف عروس و قافله‌اش می‌اندازد. اگر بعروس خورد یا از بالای سرش گذشت معتقدند که داماد در شب زفاف موفق خواهد بود وگرنه فال بد میزنند. صد قدم فاصلهٔ چندانی نیست و معمولا همهٔ دامادها موفقند. بعد عروس را پیش می‌آورند و دم خانهٔ داماد میرسانند. پدر داماد یا ولی او قرآن بر میدارد و سوره‌هایی از آن میخواند و قرآن را دور سر عروس میگرداند. بعد عروس را بغل میزند و پیاده میکند. اما داماد هنوز بر بام است و مقداری جو برشته و کشمش و گاهی پول خرد در دامن قبا دارد که وقتی عروس بزیر در رسید نثارش کند. بعد عروس را وارد میکنند و در اطاقی بروی تخت می‌ایستانند و شمع بدستش میدهند. مردها از همان دم در پی کار خود رفته‌اند و دیگر مجلس زنانه است. عروس یکی دو ساعت شمع بدست ایستاده است و زنها دورش حلقه میزنند و میرقصند و کف میزنند و هنوز بعدازظهر است که مجلس تمام میشود و عروس و داماد خلوت میکنند. زفاف شب نیست. عصرهاست. موفقیت داماد را هنوز آفتاب غروب نکرده، با طبل بر سر بام میکوبند و بعد زنان عروس را و مردان داماد را بحمام میبرند. عروس تا سه روز روزهٔ صمت

میگیرد. با هیچکس هیچ حرفی نمیزند. در این سه روز از درو همسایه برای عروس و داماد غذا میفرستند و آن را «درزن سری» میگویند. عروس در این سه روز دست بسیاه و سفید هم نمیزند.





۸

قره آفتوه خانه‌ها معمولا مطبخ جداگانه ندارد. در گوشه‌ای از ایوان که از سه طرف پوشیده‌است و یک بر آن رو بشرق یا جنوب باز است، اجاقی نهاده‌اند که بآن «کله» (بکسر کاف و لام) میگویند. و همانجا پخت و پز میکنند و اگر زمستان باشد روی تنورها. هیچ اطاقی حتی پستوها و زیر زمین‌های ده نیز بی «تندور» (تنور) نیست. تمام اطاقها اگر بتازگی اندود نشده باشد از کمر ببالا سیاه است و اگر هم شده باشد تیرگی دود از زیر اندود بچشم میخورد. خانه‌ها یا حیاط ندارد و یا اگر دارد بسیار کوچک است که در آن نه میشود چیزی کاشت و نه فضایی دارد و در حقیقت راهرو چارپایان است به اسطبل. در تمام ده فقط روزنه‌های گنبد طاق حمام شیشه دارد. غیر از این کمتر شیشه‌ای به پنجره‌ای افتاده‌است. کوزهٔ گلی یا سبو کمتر بکار میبرند. فقط یک نوع قلقلک کوچک از ساوجبلاغ میخرند که در آن آب برای آشامیدن بسر کار میبرند. «قره آفتوه» را که مشربهٔ بسیار بزرگ و بی لوله‌ای است برای آب از چشمه آوردن و بردن دارند. اگر قرمه‌ای برای زمستان میپزند، اگر پنیری میخواهند نگهدارند، و اگر شیره‌ای یا عسلی یا هرچیز دیگر باشد آنرا در خیک میکنند. اغلب کیسه‌ها نیز از پوست است. بهترین انبان‌ها را در آنجا دیده‌ام. در «پسینه» (پستوی خانه‌ها) تنورهای بزرگی را روی زمین نهاده‌اند که هرکدام انبار جداگانه‌ای برای گندم یا جو یا ارزن است که بآن «پالفه» میگویند. پرش که کردند سرش را گل میگیرند و از سوراخی که بپایین دارد هر چه میخواهند درمی‌آورند. توپی کوچکی را بیرون میکشند و گندم و جو یا ارزن بیرون میریزد. در این پستوها اغلب چاله‌های نساجی را نیز میتوان دید. با تیرکهای کار گذاشته شده و دیگر لوازم آن، که بیشتر زمستان‌ها براهش می‌اندازند و اگر پیرزنی در خانه باشد که کار سنگین نتواند، حتی در تابستانها. عسل را خیلی خوب میپرورانند و خیلی زیاد میخورند. با موم هم میخورند. غیر از پستو و ایوان و زیرزمین، اطاق دیگری دارند که مهمانخانه مانند است و طاقچه‌ها و رف‌های آن مزین است به تمام اثاث گرانبهای خانه و آنچه بیادگار در خانواده مانده‌است. از سماور و چینی و لاوک و چیزهای دیگر و گاهی قلیان. گرچه همه از زن و مرد چپق میکشند ولی پیرمردها و ریش سفیدها گاهی نیز قلیانی زیر لب میگیرند.

غیر از «گون» که هیزم غالب اهالی است سوخت دیگری هم دارند و آن فضولات چارپایان است که در تمام فصل سرما در آغل زیر پایشان ریخته و به ضخامت نیم متر بالا آمده. برفها که آب شد و چارپا را بکوه فرستادند با بیلهای نوک تیز این فضولات دلمه شده را میبرند و لوزی شکل در میآورند و در آفتاب خشک میکنند و میسوزانند. در فصل سرما کمتر در آغل را باز میکنند. از سوراخی که بسقف آن است هر روز صبح و عصر علوفهٔ چارپا را پایین میاندازند و فقط روزی یکبار برای آب دادنشان بکنار چشمهٔ بزرگ جلوی حسینیه میبرند. یک ماه که از عید گذشت چارپا را بکوه میفرستند.

گذشته از گلهٔ کوچکی که از این پس هر روز بچرا میفرستند و غروب بده برمیگردانند، تاشیر و پنیر روزانه‌شان را تأمین کند، قسمت اعظم چارپای اهالی باین طریق تمام فصل گرما سر کوه میماند و یک ماه از پاییز گذشته برمیگردد. بهمراه گله‌ای که روی کوه است پنج شش نفری هستند که بنوبت سرکوه میمانندد و در چادری که بپا کرده‌اند میخوابند و هرروز شیرها را میدوشند و پنیر میکنند و از همانجا بارقاطر برای فروش باطراف میفرستند. این رمه را که بکوه منزل کرده‌است حتی شبها نیز بچرا میبرند. غروب که رمه برگشت و دور چادر اطراق کرد دو سه ساعتی استراحت میکند و باز برای چرا میرود تا یک ساعت بآفتاب مانده و تاسر آفتاب باز استراحت است و دوباره چرا. عجله دارند. چون علفهای خوشبویی هست که اگر چریده نشود خشک میماند. چه در مورد رمه‌ای که هر روز بکوه میرود و شب برمیگردد و چه درمورد رمهٔ بزرگ که تمام فصل در کوه‌است. برای دوشیدن شیر قانون بخوصی (تراز) دارند. هرکس بنسبت تعداد چارپای دوشای خود در ماه چند روز معین تمام شیر گله را میدوشد. باین طریق حتی فقیرترین خانواده‌ها نیز که بزحمت ده بز و میش در گله دارند، میتوانند با محصول

شانهٔ نساجی شیر یک روزهٔ تمام گله نه تنها آذوقهٔ لبنیاتی یک ماه خود را تهیه کنند بلکه پنیر برای فروش هم فراهم کنند. چوپان باین مناسبت گله را که از کوه برمیگرداند هر روز بدر خانه‌ای که باید میبرد و پی کار خود میرود و وقتی چارپا دوشیده شد بطرف خانه صاحب خود روانه میگردد. در اوایل ماه دوم تابستان که منتهای گرماست یک روز تمام اهالی برای چیدن پشم رمهٔ خود بکوه میروند و تقریباً ده خالی میماند. تنها پیران و آنها که در مزارع کاری واجب دارند غایب‌اند. مراسم بزرگی است. چند چارپا میکشند و آبگوشت مفصلی بپا میکنند و از روز پیش «کله»ها را نیز پخته‌اند و کله پاچه هم هست و صبح تا غروب با قیچی‌های مخصوص، پشم تمام رمه را میچینند. همه باهم کمک میکننند ولی در آخر کار هر کس پشم چارپاهای خود را برمیدارد و میبرد. و در اوقات بیکاری، دوک بدست، همین پشم را میریسد.

چوپانی که رمهٔ کوچک را هر روز بکوه میبرد و برمیگرداند یک نفر است و در هر سال برای هرچارپا یک چارک گندم مزد چوپانی میگیرد. اما آنها که رمهٔ بزرگ را تابستانها در کوه نگهمیدارند ثابت نیستند و از خانوادهٔ صاحبان رمه نوبت میدهند. مزدی هم ندارند. کدخدا بمعرفی پیرمردان ده از طرف بخشداری که در شهرک است هر جهارسال یکبار معین میشود و تها کار کدخدا معرفی جوانهای بیست ساله است که بخدمت وظیفه اعزام بشوند. غیر از این کمتر کاری دارد.

تمام املاک ده از خانه و باغ و مزرعه و چراگاه وقف است و قابل فروش نیست. نه به بیگانگان و نه در میان خود اهالی. هیچکس زمینی را نمی‌تواند بفروشد. اما معاوضه می‌کنند و آنهم خود اهالی با هم. تمام املاک مزروعی ده به ۴۸ چارک تقسیم شده‌است. بزرگترین مالک ده بیش از یک چارک ملک ندارد. خرده مالکند. با مالکیتی که تعلق خاطر ایجاد نمی‌کند. کسانی از اهالی که بشهر رفته‌اند و یا کوچ کرده‌اند چون نمی توانسته‌اند املاک خود را بفروشند ناچار بیکی از بستگان خود در ده اجاره‌اش داده‌اند. بیش از ۸ چارک از املاک ده باین صورت در اجاره است. زمین بیش از قدرت کشت اهالی است و باین علت بیکاره مانده است. زمین مناسبی هم نیست. کوهپایه‌است. کار چارپا نیز اجازهٔ رسیدگی بیشتری را بمزارع نمیدهد. ناچار اغلب زمینها را بنوبت میکارند. هر قطعه زمینی را دوسال یا سه سال یکبار. اجاره‌ای که از زمینهای اجاری گرفته میشود «سه کوت» است. فقط آب و ملک از موجر است و کار و تخم و گاو از مستأجر. اما اگر موجر در تخم و گاو نیز شریک باشد نصفا نصف سهم میبرد. اما املاک از هرکسی باشد منافع علف چینی آن مال رعیت است. یعنی کسیکه در آن کشت کرده. و هرچه کاه پس از خرمن بدست بیاید از آن «ورزو» (گاو نری) است که شخم کرده ناچار بکسی میرسد که ورزو از اوست.

نهره در موقع تقسیم عواید اشتراکی ده از قبیل باج چرای مراتع اطراف ده (که در سال ۱۳۲۴ مثلا به دویست تومان رسید) مبنای عمل مقدار چارک ملکی است که هر کس دارد. کدخدا ناظر تقسیم این عواید است.

هر یک از مردان سالی یک تومان برای سر تراشی به سلمانی ده میدهند که کیفی دارد و هفته‌ای یکبار بتمام خانه‌ها سر میزند و سیار است. و هر یک از اهالی از زن و مرد و بچه در سال سه چارک گندم بحمامی میدهند که در تمام سال حمام را بگرداند و گرم نگهدارد. منتهی هر خانواده‌ای نیز موظف است که در سال به نسبت تعداد افراد خانواده برای حمام هیزم بیاورد. یعنی از کوه «گون» بکند و ببام حمام بریزد. انبار کردن گون‌ها، آب انداختن، کوره سوزاندن و دیگر کارها از خود حمامی است. شاید همین دو نفر یعنی حمامی و سلمانی باشند که کار دیگری غیر از شغل خود نمی‌کنند. حتی چوپان نیز در زمستان بیکار میماند و بیرون از ده کاری میگیرد. دیگران از زن و مرد اغلب در همهٔ کارهای دیگر دست دارند. از علف چینی تا گیوه کشی. و از درو تا شیر دوشیدن.





۹

فرهنگ مختصر اورازانی

در ضبط لغات رعایت این نکته شده است که از ذکر اصطلاحات مشابه با فارسی و یا لغات دخیل از زبان رسمی خودداری بشود و برای رعایت دقت نسبی بیشتر ضبط لغات به الفبای لاتین نیز داده شده است. متأسفانه چون حروف مخصوص باینگونه موارد (الفبای فونتیک) در دسترس نبود بهمین اندازه اکتفا شد که از حروف موجود در چاپخانه بحداکثر امکان استفاده بشود. ناچار باید قبلا ذکر بشود که چه حروفی از الفبای لاتین در قبال چه حروفی از الفبای ما قرار داده شده‌است : – j بجای ج – c بجای چ – h بجای ح، ه – x بجای خ – z به جای ز، ض، ظ – s بجای ث، س، ص – sh بجای ش – q بجای ق، غ – g بجای گ. اما در مورد حروف صدادار: á بجای آ – a بجای همزه مفتوح یا فتحه – و Ow بجای نوعی از واو مجهول که در لهجهٔ محلی فراوان بکار میرود. مثل اورازان – افتو – او – پوجار. اما در مورد بقیهٔ حروف و صداها احتیاجی بقرارداد مخصوص نیست.

* * *



آبا – جد. ábbá

آبست – آبستن. ábset

آردگی – فضای دور سنگ آسیاب که آرد در آن جمع میشود. árdogi

اچین واچان – این چنین و آن چنان. eccin – accán

اراداس – اره داس. ardás

ارس – آرنج. arés

اریان – در آسیاب محفظه‌ای است که حبوبات را در آن میریزند تا از سوراخ پایین آن کم کم از راه ناوک بوسط چرخ آسیاب بریزد. aryán

اسپرک – جا پای چوبی که پایین دسته بیل میگذارند. esparak

اسبج – شپش. osboj

اسبی – سفید. esbi

استون – ستون. ostun

استه – استخوان. aste

اسکول – غار. oskul

اشکم (بضم یا کسر همزه – یا خیک) – شکم. o–eshkom

اشکمبه – شکمبه. eshkamba

اشناقک – سوت (با دهن) oshnáqok

افتو – آفتاب (افتوه – آفتابه) aftow



المبه – چوب درازی که با آن گردو را از درخت پایین میکنند. alomba

الیجه – کرباس رنگین. alija

الک کردن – پرتاب کردن. alak kordon

انگل – پستان گاو و گوسفند. angal

امیج – مایهٔ ماست. amij

اهر – سنگچین دستی. ahr

او – آب. ow

اوسال – افسار. owsál

اول – تیره. ul

ایزار – سفرهٔ کمری. izár

ایسه – الآن. isa

بال – ساعد دست – آستین لباس. bál

بالبند – النگو. bálband

ببه – کودک خردسال. baba

بپتی‌ین – پختن. (بپت – پخته. نپت – نپخته) bapetian

بتکاندن – کوبیدن، زدن. bettakándan

بچی‌ین – چیدن. beccian

بخوردی‌ین – خوردن. baxordian

برار – برادر. berár

بربی‌ین – بریدن. barbian

بربی‌جی‌ین – برشته کردن. berbijian

برسی‌ین – رسیدن. baresian



بروتن – فروختن. barutan

برکر – دیگ بزرگ. barkar

بزاستن – زاییدن. bezástan

بدوستن – دویدن. bedowestan

بسپجی‌ین – مکیدن. bespejian

بسویی‌ین – ساییدن. bessowian

بشکاجی‌ین – شکافتن، سوراخ کردن. beshkajian

بشوردی‌ین – شستن. beshurdian

بشین – رفتن. beshian

بغله – تنگه. baqala

بلگ – برگ. balg

بم – بام. bom

بمردی‌ین – مردن. bmordian

بن‌جی‌ین – خرد کردن. benjian

پاچال – گودال پای دستگاه نساجی. pácál

پارس – چوبی که سرعت سنگ آسیاب را با آن کم و زیاد میکنند (مانند دندهٔ ماشین) párs

پالفه – جعبهٔ بزرگ کندو مانندی که در پستوها بعنوان انبار حبوبات بکار میرود. pálfa

پردو – توفال سقف. چوبهای یک اندازه که روی تیر میاندازند و روی آن را با خاک و کاهگل میپوشانند. pardu

پسینه – پستوی خانه. passina



پف – کف سفیدرنگی که جگر گوسفند را پوشانده. paf

پندیر – پنیر pendir

پوچول – پوست خشک و شکنندهٔ گردو. pucul

پوجار – کفش بطور عام. پای افزار. Powjár

پولک – دکمه. pulak

پیشینه – خوراک عصر. pishina

پی‌سر – عقب. پشت سر peysar

پی‌یر – پدر. piar (پ)

پی‌یرزن – زن پدر. piarzon (پ)

تا – نخ. tá

تبله – طویله teble

تالان تالانی – هرج و مرج. خر تو خر. tálán táláni

تته – سبد بزرگ. tata

تراز – مقدار شیر سالانه چارپا. taráz

ترفند – ترفن – حیله. torfand

تلم – گاو دوساله که هنوز نزاییده. tolom

تله – گاودانه. تلخه. tala

تله‌کاسه – خوراکی که در ایام عزا به خانهٔ عزادار هدیه می‌فرستند. tala kása

تلیت – مخلوط – قاطی. talit

تمان – تمام. tomán

تنبان پولکی – شلوار دکمه دار شهری. tonbán pulaki



تنبوره – استخوان دنده tanbure

تنچه – روغن داغکن بی دسته و لبه‌دار tance

تندور – تنور. tandur

تندوره شون – چوبی که تنور را با آن بهم میزنند tandur-ashun

تنقول – شکم. tonqul

توره – تکه آهنی که سنگ رویین آسیاب را میگرداند و خودش به «ساز» متصل است. tavara

تور – دیوانه. tur

توکن – روغن داغکن. towkon

تیخ – تیغ. tix

تیهان – تیون. tihán

جد – چوبی که بگردن گاوهای نر میگذارند و چپرکش را بآن می‌بندند jod

جوار – بالا. juár

جورب – جوراب jurab

جوز – گردو jowz

جون – جوان jown

جیر – زیر. jir

جیف – جیب jif

چاشت – سرظهر، موقع ناهار. cásht

چپر – چهارچوبی که با آن خرمن را میکوبند. capar

چپش – بزغالهٔ دوساله. capesh



چخماخ – چخماق. caxmáx

چرخه – چرخ ریس. carxa

چرخه‌زی – زه چرخ ریس. carxa-zi

چرنل – جوهر – مرکب رنگین. cernel

چرم – چارخ. چارق. carm

چکبند – شکسته‌بند. cakband

چل – چرخ. بخصوص بچرخ آسیاب اطلاق میشود. cel

چموش – کفش چرمی، ارسی. camush

چو – چوب. cu

چوچک – گنجشگ. cucek

چوقا – یک نوع پارچهٔ پشمی زمستانی. cuqá

خالک – خاله. xálok

خان – تخته‌ای که پایهٔ کوتاهی دارد و خمیر را روی آن پهن می‌کنند xán

خجیر – خوب. xojir

خربن – زمینی که خرمن را در آن بپا میکنند، خرمن‌گاه. xarbon

خسته – هستهٔ میوه. xasta

خمس – علف کوهی است که نخود وحشی دارد xomos

خوآر – خواهر. xuár

خوینه – کپهٔ گندم خردشده و آماده برای باددادن. xuina

خوتی‌بن – خوابیدن. xotiian

خیوه – پاروی ساخت محل: چوبی را کج میکنند و روی آن پوست میکشند و دسته‌ای هم بآن میگذارند. xiva

دار – زمینی که دارند شخمش میکنند. بهمین ضبط بعمنی درخت. dár

درزن – سوزن. drzon

درشی‌ین – دررفتن. darshian

دروش – درفش. darowsh

دخاله – شانهٔ دودندانه (ابزار باد داnن خرمن). doxála

دشانی‌ین – تکان دادن. doshánian

دفدین – چوب هموار کنندهٔ عرض کرباس. (از ابزار جولاهگی) dafdin

دل – وسط. میان. dol

دم بستن – بستن. dembastan

دمی‌جار – دیم زار. damijár

دمرقول – داس سنگین دسته آهنی. damarqul

دم سرگردانی – عقرب، کژدم. domsargardàni

دو – دوغ du

دوال – زه باریکی که تخت گیوه را با آن میکشند. duál

دون – گل برای اندود کردن. dun

دیزندان – سه پایهٔ روی تنور. dizendán

دیم – صورت. رو. dim

دینج – آرام، بی‌سروصدا. dinj

رانی – ران پوش قاطر. ráni



رب – رف. rab

روخانه – رودخانه. ruxána

ریکلو – گوجهٔ ریز. rik-alu

زاغ – زرد. záq

زاما – داماد. zámá

زفان – زبان. zofán

زیله – حلوای بی‌شیرینی. zila

زله – زهر. zala

زن‌پی‌یر – پدر زن. zonpiar

ساز – میلهٔ آهنی آسیاب که با چرخ میگردد و سنگ رویین را میگرداند. sáz

ساق – سالم. sáq

سج – قره‌قوروت. sej

سرارون – جاروی بزرگ. sarárun

سر – تاپاله‌هایی که در طول زمستان کف آغل انباشته میشود بعد آنرا لوزی شکل میبرند و میسوزانند. ser

سرخ – سرخ. serx

سرنه – در تنور. sarna

سلت – سطل. salt

سگ‌رو – گربه روی کف حمام sagrow

سمچو – حلقهٔ چوبینی که در موقع شخم و خرمن کوبی بگردن گاو میاندازند. somocu



سواله – پوست سبز روی گردو. suála

سولاخ – سوراخ. suláx

سیف – سیب. sif

سینه‌زل – زنگ و زینت سینهٔ قاطر. sina-zol

شانه‌میگ – شانهٔ نساجی (شکل ص ۵۵) shánamig

شفر – گزن. آلت بریدن چرم. shofr

شلت – درختی است شبیه تبریزی. سفیدار. shalt

شلم – شلغم. shalam

شو – شب. show

شوپرک – شب پره. show parak

شوشک – شاخه‌های باریک بید که با آن سبد میسازند. shushak

شوکین – شبانه. showkin

شیرانگن – علف شیرداری که از شیر آن برای زخم‌بندی استفاده میکنند. shir-engan

شیرپت – غذایی از شیر. shirpat

شیلانک – زردآلو. shilánek

صب – صبح. sob

صفره – صرفه. safra

صو – صاف. صیقلی. sow

فینی – بینی. fini

قاب – قوزک پا. qáb

قار – قهر. qár



قاچی‌لی – برهنه. qáccili

قاطر – قاطر. استر. qáttor

قبرقه – استخوان کتف. کعب. qabarqa

قته‌میت – قطع امید. ناامید شدن. qatemit

قرت – گلو – حلقوم. qort

قرته‌بنی – سنجاق زیر گلو. qorta-boni

قرمز – قرمز. qormoz

قره‌افتوه– دولچهٔ مسی بزرگ (شکل ص ۵۳). qara-aftowa

قزان – دیگ. qozán

قسر – چارپای نازا، یا تاکنون نزاییده. qassar

قلاچ – کلاغ qolác

قلبال – غربال. qalbál

قلیون ناهار – صبحانه. چاشت. qalyun-náhár

قو – چوب پوسیدهٔ مخصوص که برای آتش گیرانه بکار میبرند qow

قیاق – یک نوع علف کوهی است. qiáq

قیماق – یک نوع سرشیر است که از روی ماست تازه میگیرند. qeymáq

کاچه لیس – قاشق بزرگ چوبی گود. چمچه. kácelis

کارتن – عنکبوت. kártan

کاهار – بزغالهٔ سه ساله. káhár

کاوی – میش آبستن. kávi

کبود – آبی kabud

کتاه – کوتاه. hotáh



کتر – کبوتر، اسم بسیاری از زنان اهالی. kotar

کتره – قاشق چوبی صاف و بزرگ. katera

کتری – قوری مسی. keteri

کرس – اسطبل بره و بزغاله. koros

کشی – تنک قاطر. keshi

کشکوروت – کلاغ سیاه – سفید و دم دراز. kashkurut

کلبر – سوراخ هواکش تنور. kolbar

کلتوک – سرشیر. koltuk

کلشک – کوپای گندم نکوبیده. koleshk

کله‌پچ – دیزی مسی. kallapac

کله – اجاق. kele

کله‌کولی – بز نر. kalakuli

کلیجه – شولای نیم تنه. kolija

کلیک – یک نوع تیغ است. علف. kolik

کم – زنبور زرد کوچک (گته کم – زنبور قرمز بزرگ) kom

کما – علف خوشبویی است شبیه شبت که علوفهٔ چارپا است. komá

کندس – ازگیل. kondos

کندیل – کندو. kandil

کوپا – کوپای علف یا گندم. kuppá

کوس – فشار. زور. kus

کولی – بز. kuli

کولاچیه – چمباتمه. kuláccia



کوک – کبک.(در لهجه اهالی نسا – ذرج zarej) kowk

کیچیک – کوچک. kicik

کیشکه – آدم نحیف و ریزه kishka

کیلی – قفل – کلون در kili

کین‌تلق – در کونی kintoloq

گافه – ویرانه(؟) gáfa

گپ – حرف. سخن. gap

گت – بزرگ gat

گت ننه – مادر بزرگ. gatnana

گدوک – راه پیج و خم دار روی کوه. gaduk

گردستن – شدن. gerdastan

گرچلک – سبد. gercelak

گرز – علف خوسبوی کوهی است. gorz

گسنه – گرسنه gosna

گل – خاک (فقط در مورد زیارت اموات– سرخاک رفتن– بکار میرود) gel

گنگ – ناوکوچکی که ته تنورهٔ آسیاب میگذارند. gong

گوآلو – آلوی کوهی. (اهالی نسا آلو را هیلو heylu میگویند.) gow-alu

گور – تاریکی زیاد. gur

گورس – ارزن. gow-ros

گوره‌ماس – غذایی است از شیر و ماست. guramás

گوزور – تاپاله. gow-zur



گوهان – گاوآهن. gowhán

گون – تیغ کوهی صمغ دار تندسوز. govon

گیل‌داس – داس سنگین هیزم شکنی. gildás

لار – چمن پرپشت. lár

لنگری – بشقاب بزرگ و گود مسی. langari

لوچه – لب. lowca

لیله – نی نی. کودک خردسال lila

ماچکول – سوسمار بزرگ. máccekul

مار – مادر már

مارزله‌دار – سوسمار باریک و کوچک már-zaladár

مرجو – عدس marju

مرغانه – تخم مرغ morqána

مزار – گورستان mozár

مشتر – مشتری. خریدار. moshtar

مکو – ماکو. makku

مگس – زنبور عسل. magas

مهل – مهلت. mohl

مورچانه – مورچه. murcána

میجک – مژه. mijok

ناهار – قبل از ظهر. náhár

نظامی – شلوار شهردوز. nezámi

نکاس – سر تیر بیرون مانده از طاق. nokás



نمازیر – عصر namáziar

(اهالی نسا از دهات مجاور اورازان نماشدیر گویند namáshdiar)

نهره – کوزه سفالی بزرگی که یک دسته دارد و در آن ماست میزنند و کره می‌گیرند. nahra (شکل ص ۵۷)

نو – ناو. دره. now

نومزا – نامزد numza

واش – علوفه. علف. vásh

وجار – بوته‌ای کوهی که دانه‌های ریز قرمز میدهد. vejár

ور – پهلو. var

ورده – غلطک نان پختن. varda

ورزو – گاو نر varzow

وره – بره vara

وره‌کولی – بزغاله varakuli

ول – کج. ضد راست. val

ولگ – برک valg

وک – قلوه. vag

وند – بند. vand

وی – بد. vay

ویدار – درخت بید. vidár

ویگیتن – گرفتن vigitan

هاخری‌ین – خریدن. háxarian

هاداین – دادن. hádáyan



هاکشین – کشیدن. hákashian

هیرم – نرم. (برای اینکه زمین را شخم بزنند قبلا در آن آب می‌بندند. این عمل هیرم کردن است.) hirom

هیمه – هیزم hima

یال – کودک. بچه. yál





۱۰

الف– چند تعبیر و جمله و مثل اوارازانی

افتوی دل – میان آفتاب. aftow-i-dol (افتوی مون – میان آفتاب – aftow-i-mun)

ایسه مینی دیه – حالا می‌بینی دیگر. isa meyni dia (الون وینی هنی – الان می‌بینی دیگر al-un vini hani)

اینجه کتیه – اینجا افتاده. inja kétia (ایندیا بکته – اینجا افتاده – indiá bekate)

خانه کی‌یی شینه؟ – خانه مال کیست؟ xána kiey - shina (ایندی شکی کیا – اینجا مال کیست – indi shki kia)

اینه تندوری میان دشانین – اینرا مطان تنور بتکانید ina tandur-i-mián doshánin

باروله – بارکج است. bár vala (باریانه – بارکج است – bár yáne)

بدادروابو – بگذار در باز باشد. bedá dar vábu (بدر برآ چردبی – بگذار در باز باشد. – badá bar ácardabi)



بشیم خاکی سر – برویم سر قبرستان. beshim xák-i-sar

بیومنی وربنشین – بیا پهلوی من بنشین biow man-i-var banish

بوسسته به – گسیخته بود bowsasta ba

پامی بن تیخ بگنیه – کف پایم تیغ رفته‌است. pám-i-bon tix bagenia

پایست – پاشو. بایست. páyast

پدرسوته – پدر سوخته.(بروی پ تکیه میکنند) ppodor suta

پیش میکوه – جلو میافتد. pish mikova (پرونی می‌جینه – جلو می‌زند – paruni mijina)

تمان گردی – تمام شد. tomán gerdi (تمونی آکر – تمام کرد – tamuni áka)

تنقولی بزیه – شکمش را پر کرده. سیر و پر خورده. tanqul-i-bazia

چاقوره صوبدا – چاقو را تیز کرد. cáqura sow badá (چاقواش تیجا جرد – چاقوش را تیز کرد – cápuesh-tijacard)

چبه اوی پیش استای – چرا پیش او ایستاده‌ای؟ ceba oy pish estáy

خادر گلو خادر پلو – خواه در گلو خواه در پهلو xá dar galu xá dar palu

دل شو – برو بیرون. برو میان. برو تو. dol shu (بشه بر – برو بیرون – besha bar)

در کیلیه – در قفل است. dar kilia

دهوا مرفه مینی؟ – دعوا مرافعه میکنی؟ dahvá moráfa mini

دیمیتی بشو – صورتت را بشوی. dimit-i-bashu

ردآبه پرون چشماها – از جلوی چشمم دور شو. radd ába parun cashmamá

راه انگن – راه بینداز ráh engan



ریش کفن پیت – ریش بکفن پیچیده (فحش است) rish kafan-pit

قرت انگن – قورت بده qort engan

کلابمند – کلاه مانده. یعنی بمیری و کلاهت بی‌صاحب بماند (فحش است) kolá bamend

کوس صبت مینی – حرف زور میزنی. kus sobat mini

کوهستان کمکستانه – کوهستان کمکستان است. kuhestán komakestána

کیبا نو پسینه د در میشو – کدبانو از پستوی پر در میآید. keybánu pasina-da-darmishu

مردگانی خدا زنکانن – خدای مردان زنانند. mardakán-i-xodá zanakánan

میخاس نیلی – میخواستی نگذاری. mixás nayali

نکن اچان – آنطور نکن. nakon accán

وسه – بس است. vassa

ویشه – پس میآید. veyesha

ب – دو لالایی

۱

لالالالا حبیب من

خدا کرده نصیب من

دختر دارم فاطمه سلطان

پسردارم محمد نام

لالالالا حبیب من



خدا کرده نصیب من

ورونده‌هاش[۱] نقره داره

اشکم پیچش قلمکاره

لالالالا حبیب من

خدا کرده نصیب من

دختر دارم سه و چاهار

گت ترینش منی یادگار

کیچیکینش منی به‌بدار[۲]

لالالالا حبیب من

خدا کرده نصیب من

۲

لالالالا گل قالی

بابات رفته جایش خالی

لالالالا گل گندم

ترا گهواره می‌بندم

لالالالا گل فندق

ننت رفته سر صندوق

لالالالا گل خوینه

گدا آمد در خونه

لالالالا گل زیره



بابات رفته زن بگیره

ننت از غصه میمیره

لالالالا می‌مهپاره

پلنگ سرکوه چه میناله

ج – دو بازی بچگانه

دمداری – در حدود پانزده تا از دخترها (بازی تنها دختران است) دنبال هم ردیف میشوند و پشت هم را میگیرند. جلویی آنها جلودار است و جواب‌گو.غیر از این عده یکنفر گرگ میشود و مثلا بسراغ گله می‌آید در حالیکه میگوید «گرگم و گله میبرم» و جلودار از عدهٔ خود حفاظت میکند که «چوپانان نمی‌گذارند» البته دست آخر گرگ فایق میشود و یکی یکی عده را میگیرد و از صف جدا میکند و بگوشه‌ای میبرد و مینشاند. وقتی همه بآن گوشه برده شدند دست یکدیگر را می‌گیرند و باز یکیشان پیش می‌افتد. پرسان پرسان که «راه مازندران کجاست؟» دیگری جواب میدهد «از اینجاست» بعد همه با هم میگویند «سلقم – سلقم – سلقم – solqom» و بعد هرکدام سر جای خود چرخی میزنند و دوباره دست یکدیگر را که گرفتند این سر و آن سر صف را میکشند و زورآزمایی میکنند. هرکدام از بازیکنان که دستش رها شد باخته‌است وباید درکونی (کین تلق) بدهد.

خرپشت خرواز – مثلا بازی کنان ده نفرند (بازی هم پسرانه‌است و هم دخترانه. اما مختلط نیست) بدو دستهٔ پنج نفری تقسیم میشوند و بوسیلهٔ طاق یا جفت معین میکنند که کدام دسته سوار باشد و کدام دسته پیاده. یا کدام دسته «خرواز» و کدام دسته «خرپشت». بعد در اطراف کوچه یا میدان خرپشت‌ها دور از هم کنار دیوار خم میشوند و دستشان را بدیوار می‌گذارند و پنج نفر دیگر روی کول آنها سوار میشوند. سوار اولی کلاهش را بر میدارد و برای سوار دیگر پرتاب میکند و میگوید «شنبه» واو کلاه را برای نفر بعدی پرتاب میکند و میگوید «یکشنبه» و او برای بعدی و میگوید «دوشنبه» و همینطور کلاه را برای هم پرتاب میکنند و روزهای هفته را یک بیک نام میبرند تا جمعه. و بعد دسته‌ها عوض میشود. اما اگر از دستهٔ سوار کسی نتوانست کلاهی را که برایش پرتاب شده در هوا بگیرد قبل از اینکه بجمعه برسند بازی برمیگردد. یعنی سوارها پیاده میشوند و پیاده‌ها که تا بحال سواری میداده‌اند بدوش آنها بالا میروند. و همینطور بازی ادامه دارد تا خسته شوند یا دلشان را بزند.

د – یک قصه

پیرمرد مسافری از راه رسید و در خانهٔ پیرزنی را زد. درکه باز شد گفت:

– «دبی اما – دبی شما – مهمون نمی‌خاد خونهٔ شما؟»

پیرزن گفت: بسم الله و پیرمرد را برد توی اطاق نشاند و آب برد که پاهایش را بشوید. پیرمرد پاهایش را که شست و استراحت کرد بصدا درآمد که:



– «دبی اما – دبی شما – قلیون نمی‌خاد مهمون شما؟»

پیرزن رفت و قلیان خودش را چاق کرد آورد و نشست با هم درد دل کردند تا مدتی از شب گذشت و پیرزن برخاست که برود و بخوابد. باز پیرمرد بصدا درآمد که:

«دبی اما – دبی شما – قاتق نمی‌خاد مهمون شما؟»

پیرزن شنید و رفت سفره را آورد و نان و قاتقی برای مهمان گذاشت. پیرمرد شامش را که خورد صاحبخانه سفره را جمع کرد و رفت که بخوابد. باز پیرمرد بصدا درآمد که:

«دبی اما – دبی شما – ورخست[۳] نمی خاد مهمون شما؟»

پیرزن این را که شنید عصبانی شد رفت سیخ تنور را برداشت و آمد و پیرمرد را از خانه بدر کرد[۴].





↑ بربندهایش varvandé _ hásh

↑ کوچکترینشان را برای من زنده بدار.

↑ ورخست – بغل‌خواب – varxost

↑ این قصه را «سید گلزاده» پیرزنی ۶۵ ساله گفته.





پانویس





۱۱

چند نکتهٔ دستوری

الف – وضع صفت و موصوف

در لهجهٔ اهالی اورازان صفت همیشه قبل از موصوف میآید. با این وضع که آخر صفت همیشه مفتوح است. قرمزبز = بز قرمز. گته قزان = دیگ بزرگ. تله کاسه = کاسه تلخ (تلخ کاسه)

ب – وضع مضاف و مضاف الیه

نیز مضاف الیه همیشه قبل از مضاف درمیآید. با این فرق که کسرهٔ مضاف بصورت اشباع شده (یاء) در آخر مضاف الیه در میآید. مثل: یزدان بخشی قبری دیم = نزدیک قبر یزدان بخش. اسکولی میان = میان غار. پایی بن = بن پا. بزانی شیر = شیربزها. اوری پیش = پیش او.

ج – علامت مفعول صریح (را)

(را) علامت مفعول صریح در لهجهٔ محلی بصورت راء مفتوح خلاصه میشود نه بصورت راء مضموم که در لهجهٔ تهران است. و در اغلب موارد نیز (ر) حذف میگردد و مفعول صریح فقط بعنوان علامت مشخص (فتحه)ای را حفظ میکند. مثل: چاقوره صوبدا = چاقو را تیز کرد. اینه تندوری میان دوشانین = اینرا میان تنور بتکانید.

د – حرف اضافهٔ (از)

حرف اضافه (از) بصورت (دی) و در دنبال کلمه درمی‌آید نه پیش از کلمه. چه در مورد مفعول بواسطه و چه در هر مورد دیگری. مثل: پیه رش صحرا دی بیومه = پدرش از صحرا آمد. اوره خودی راست کرد = او را از خواب بیدار کرد.

ه – محل حرف نفی

در افعالی که پیشوند دارند مثل: هاکشین = کشیدن. هاکتی‌ین = افتادن. هاخرین = خریدن. دمبستن = بستن. دمی‌نی‌ین = گذاشتن. ویگی‌تن = گرفتن. حرف نفی پس از پیشوند درمیاید. مثل: هانکشی = نکشید. هانخری = نخرید. دنمی‌بنده = نمی‌بندد. دنمی‌نن = نمیگذارند. و نمی‌گیره = نمی‌گیرد. اما افعالی که با حرف اضافهٔ «ب» استعمال میشوند از این قاعده مستثنی هستند. و نیز در فعل نهی این قاعده مرعی نیست.

و – فعل (است)

فعل معین «است» که در آخر کلمات در لهجهٔ تهران بصورت کسره خلاصه میشود (مثل سفیده = سفیداست) در لهجهٔ محلی بصورت فتحه خلاصه میشود. مثل: باروله = بار کج است. کوهستان کمکستانه = کوهستان کمکستان است.



ز – جمع فقط با (آن)

تقریباً بدون استثناء تمام انواع اسامی در لهجهٔ محلی با (آن) جمع بسته میشود. در تمام ایامی که راقم این سطور در آن نواحی بسر برده‌است حتی یکبار بخاطر ندارد که اسمی با علامت جمعی غیر از (آن) جمع بسته شده باشد. مثل: ریکان = ریگها. داران= درخت‌ها. یالان = بچه‌ها. سیفان = سیب‌ها و الخ.

ح – علامت نسبت

«ای» علامت نسبت در زبان رسمی است مثل تهرانی و پایینی. گرچه گاهی «این» هم در اینمورد بکار میرود. اما در لهجهٔ اوارازان علامت نسبت همیشه «این» است در آخر کلمه. حتی اگر اسم منسوب هم جمع بسته شود باز چیزی از این پسوند نمیافتد. مثل: جوارین = بالایی. جیرین = زیری. نسایین = نسایی. تهرانین = تهرانی و الخ.



چند نکته مربوط به صوت شناسی

الف – قلب و تحریف کلمات عربی

اغلب کلمات عربی مورد استعمال در لهجهٔ محلی بصورت مخصوصی نرمش یافته یا قلب و تحریف میشود. در مثالهای زیر، بعنوان مثال در اغلب موارد (ع) یا افتاده‌است یا بصورت (ه) در آمده.

دعوا دهوا مزرعه مزرعا kozra-á

صاف صو ساعت ساهت

صرفه صفره قطع امید قته میت

ب – تبدیل حروف

۱– حروف «غ – ق» در لهجهٔ محلی اغلب بصورت «خ» درمیآید. مثلا در لغات زیر:

تیخ – وخت – چخماخ که بترتیب بجای تیغ – وقت – چخماق بکار میرود.

۲– حرف «ز» در لهجهٔ محلی اغلب بصورت «ج» درمی‌آید و گاهی بصورت «ک». در لغات زیر:

جیر – پوجار – دمیجار – ریک، که بترتیب بجای زیر – پاافزار – دیمی زار – ریز، می‌آید.

۳– تبدیل حرف «ب» است به «ف». در لغات زیر:

سیف – جیف – فینی – زفان، که بترتیب بجای سیب و جیب و بینی و زبان، می‌آید و بالعکس «رف» در لهجهٔ محلی «رب» میشود.

۴– معادل حرف «ر» کلمات فارسی در کلمات محلی اغلب «ل» بکار میرود. در لغات زیر:

چل – غلبال – چمبله – اصطل – بلگ – اوسال، که بترتیب بجای چرخ – غربال – چمبره – استخر – برک و افسار می‌آید.

۵– «ه» غیر ملفوظ در آخر کلمات فارسی در لهجهٔ محلی در برخی موارد بصورت «ک» درمی‌آید. گاهی ماقبل مضموم و گاهی ماقبل مفتوح.اما این «ک» هیچوقت ماقبل مکسور نیست. مثلا در لغات زیر:

خالک – شوپرک – اسپرک، که بترتیب بجای خاله – شب‌پره – اسپره می‌آید.

ج – تشدید حروف

۱– در لهجهٔ محل حرف «چ» اگر میان دو حرف صدادار قرار گرفته باشد بشرط اینکه مصوت دومی بلند، یعنی (آ – او – ای)، باشد مشدد خواهد شد. در کمات زیر:

قاچی لی – گوراچان – اچین واچان – بواچال – کولاچیه و غیره...



صرف چند فعل

۱– خوردن baxordian دوم شخص امر baxor

میخورم mixorom خوردم baxordom

میخوری mixori خوردی baxordi

میخورد mixora خورد baxord

میخوریم mixorém خوردیم baxordém

میخورید mixorén خوردید baxordén

میخورند mixoran خوردند baxordon



خورده‌ام baxordiam خورده بودم baxordebiam

خورده‌ای baxordiey خورده بودی baxordebiey

خورده است baxordia خورده بود baxordeba

خورده‌ایم baxordi-eym خورده بودیم baxordebieym

خورده‌اید baxordi-evn خورده بودید baxordebieyn

خورده‌اند baxordian خورده بودند baxordebian

۲– گفتن baguton دوم شخص امر bagu

میگویم migu-om گفتم bagutom

میگویی migu-i گفتی baguti

میگوید migu-a گفت bagut

میگوییم migu-ém گفتیم bagutém

میگویید migu-én گفتید bagutén

میگویند migu-an گفتند baguton

۳– برشته کردن darbijian یا barboshtan دوم شخص امر barbij

برشته میکنم mibijom برشته کردم barbitom

برشته میکنی mirbiji برشته کردی barbiti

برشته میکند mirbija برشته کرد barbosht

برشته میکنیم mirbijém برشته کردیم barbitém

برشته میکنید mirbijén برشته کردید barbitén

برشته میکنند mirbijan برشته کردند barbiton

۴– خرد کردن benjian دوم شخص امر (؟)

خرد میکنم minjanom خرد کردم benjiom

خرد میکنی minijani خرد کردی benjiey

خرد میکند minjana خرد کرد benji

خرد میکنیم minjaném خرد کردیم benjieym

خرد میکنید minjanén خرد کردید benjieyn

خرد میکنند minjanon خرد کردند benjion

۵– مکیدن bespejian دوم شخص امر bespoj

میمکم mispejom مکیدم bespejiom

میمکی mispeji مکیدی bespejiey

میمکد mispeje مکید bespeji

میمکیم mispejém مکیدیم bespajieym

میمکید mispején مکیدید pespejieyn

میمکند mispejon مکیدند bespejion

مصدر دوم شخص امر اول شخص زمان حال اول شخص ماضی

۶– ساختن bosáton بساز bosáj میسازم misájom ساختم bosátom

۷– نشستن baneshtian بنشین banish می‌نشینم minshinom نشستم baneshtom

۸– دیدن bédian ببین beyn می‌بینم meynom دیدم bédiom

۹– توانستن battanestan بتوان battán میتوانم mittámom توانستم battánstom

۱۰– رفتن béshian برو bash میروم mishom رفتم béshiom

۱۱– بستن dembastan ببند demband می‌بندم dembandom بستم dembastom

۱۲– کشیدن hákashian بکش hákash میکشم mikashom کشیدم hákashiom

۱۳– افتادن hákatian بیفت hákat می‌افتم mikovom افتادم hákatiom

۱۴– بودن dabian باش dabá (?) هستم dárom بودم dabiom

۱۵– آمدن biowmian بیا biow میآیم miowm آمدم biowmom

۱۶– گرفتن vigitan بگیر hági(r) میگیرم migirom گرفتم vigitom

۱۷– خوابیدن xottian بخواب bexos میخوابم mixosom خوابیدم xottiom

۱۸– سوراخ کردن beshkájian سوراخ کن beshkáj سوراخ میکنم mishkájom سوراخ کردم beshkájiom




