گلــستان سعدی

از روی قدیمیترین نسخه‌های موجود در دنیا

در تحت نظر

جناب آقای محمد علی فروغی

طهران ۱۳۱۶

حقّ طبع محفوظ

کتابخانه و چاپخانه بروخیم – تهران

فصل‌ها

مقدمهٔ مصحح
دیباچه
باب اول – در سیرت پادشاهان
باب دوّم – در اخلاق درویشان
باب سوّم – در فضیلت قناعت
باب چهارم – در فواید خاموشی
باب پنجم – در عشق و جوانی
باب ششم – در ضعف و پیری
باب هفتم – در تأثیر تربیت
باب هشتم – در آداب صحبت
توضیحات نسخه‌های بدل
فهرست نام‌های خاص

مقدمهٔ مصحح

بنام خدای بخشاینده مهربان

ارجمندترین کتاب نظم فارسی شاهنامه فردوسی است و زیباترین کتاب نثر گلستان سعدی و این هر دو کتاب بسبب همینکه پسندیده خاص و عام شده در دست و پای مردم افتاده و گرفتار دستبرد نویسندگان و خوانندگان گردیده چنانکه من چندین سال باندازه‌ای که توانستم جستجو کردم و سرانجام ناامید شدم از اینکه از این دو کتاب نسخه‌ای بیابم که بتوان گفت مطابق آنست که از دست مصنف برآمده است.

گلستان که اینک منظور نظر ماست چنین مینماید که از اوایل امن و شاید از روزگار خود شیخ سعدی در استنساخ دچار تحریف و تصرف شده و دیرگاهیست که ادبا باین معنی برخورده‌اند جز اینکه تا این اواخر زهنها همواره متوجه بود باینکه در استنساخ سهو و غلط رفته است ولیکن تأمل در نسخه‌های فراوان قدیم و جدید معلوم میدارد که بسیاری از تحریفها عمدی بوده وهرکس گلستانرا نوشته یا نویسانده است آنرا موافق ذوق و سلیقه خویش ساخته است چنانکه شاید دو نسخه خطی از این کتاب یافت نشود که تماماً با یکدیگر مطابق باشند.

اینجانب از اول عمر میدیدم و میشنیدم که مغلوط بودن گلستان مورد توجه اهل فضل و ادب گردیده و تصحیح این کتاب گرانبها از اموریست که آرزوی آنرا در دل میپرورانند ولیکن غالباً از این نکته غافل بودند که این کار بحدس و قیاس و بقوّت فضل و سواد و ذوق و سلیقه میسر نیست و چارهٔ منحصر آنست که نسخه‌های قدیمی که نزدیک بزمان شیخ بزرگوار نوشته شده و کمتر گرفتار دستبرد و تصرف نویسندگان گردیده باشد بدست آید و مأخذ قرار داده شود.

نخستین و شاید تنها قدم صحیحی که تاکنون در این راه برداشته شده آنست که استاد گرامی آقای عبدالعظیم قریب گرکانی برداشته‌اند که گلستانی بخط بسیار خوش که ممکن است بقلم میرعماد معروف باشد؛ بدست آورده‌اند و نویسندهٔ آن در سال ۱۰۲۱ در پایان کتاب اظهار کرده است که از روی نسخه‌ایکه در سال ۶۶۲ بدست مصنف نوشته شده استنساخ نموده است و آقای قریب از روی آن نسخه بطبع گلستان اقدام کرده مقدمه‌ای محققانه در ترجمه حال شیخ سعدی و مقام بلند او در سخن‌سرائی و چگونگی احوال گلستان مشتمل بر تحقیقات بسیار سودمند و نیز توضیحاتی در آخر کتاب بر آن افزوده‌اند و شک نیست که این گلستان صحیح‌ترین نسخه‌ایست که تاکنون بچاپ رسیده و با آن مقدمه نفیس و توضیحات همیشه باید مورد استفاده دانش‌طلبان باشد.

ولیکن پس از تأمل در آن و مطابقه با بعضی نسخه‌های کهنهٔ دیگر چنین بنظر میرسد که آن نیز کاملا مطابق با نسخه اصل گلستان نیست و نویسنده یا خود باز تصرف در عبارات شیخ را روا دانسته یا نسخه‌ای که از آنرو نقل کرده بلاواسطه منقول از خط شیخ نبوده و در نسخه‌های واسطه تصرفات بعمل آمده و بنابرین هنوز بیافتن نسخهٔ صحیح گلستان باید چشم داشت.

در مسافرتهائی که من باروپا نمودم براهنمائی دوست دیرینه گرامی دانشمند خود آقای محمد قزوینی که مقامات علمی ایشان بر همه اهل فضل معلومست و محتاج بشرح و بیان نیست آگاه شدم که در کتابخانه ملی پاریس نسخه‌ای از کلیات سعدی موجود است که در سال ۷۶۸ نوشته شده و بالنسبه صحیح است.

این اکتشاف مشوق من شد که در امر گلستان بتحقیق پردازم آقای قزوینی لطف فرموده از آن گلستان برای من عکس برداشتند در طهران هم دوستان دانش پرور در این باب یاری کردند و وزارت معارف نیز مساعدت و همراهی فرمود و چندین نسخهٔ کهنه گلستان بدست آمد که البته نسبت بگلستانهای چاپی و نسخه‌هائی که در این سیصد چهارصد سال گذشته نوشته شده صحیح‌تر بود اما هیچیک مقصود را کاملا حاصل نمینمود.

عاقبت در اصفهان یک نسخه یافت شد که بذوق خود اینجانب و تصدیق بسیاری از اهل بصیرت میتوان آنرا صحیح‌ترین نسخه‌ای که تاکنون بنظر آمده دانست. هزار افسوس که بک نقض و یک عیب بزرگی دارد: نقص آن اینکه در چند جا چند صفحه از آن افتاده و باینواسطه قریب یک خمس از تمام گلستان را فاقد است. عیب آن اینکه دارندگان این کتاب هم مانند بسیاری از کتاب مرض دخل و تصرف داشته و در بسیاری از مواضع کلمات و عبارات را تراشیده و بسلیقهٔ خود درست کرده‌اند یا جمله‌هائی بر آن در متن یا حاشیه افزوده‌اند. و نیز این نسخه از غلط کتابتی هم خالی نیست یعنی اغلاطی دارد که نویسنده سهواً خطا کرده است.

از این دو سه فقره عیب و نقص که بگذریم این کتاب بهترین نسخه‌های گلستان بنظر میرسد و گذشته از اغلاط کتابتی و مواضعی که در آن قلم برده شده است، و تشخیص بعضی از آنها بآسانی و بعضی بدشواری ممکن است، شاید بتوان گفت که تقریباً مطابق است با آنچه از قلم شیخ سعدی بیرون آمده است.

پس چنین بنظر رسید که اکنون میتوان نسخه‌ای از گلستان تهیه کرد که نسبةً صحیح و بقلم شیخ اجل نزدیک باشد و جناب آقای علی‌اصغر حکمت وزیر معارف و اوقاف و صنایع مستظرفه که برای نشر و ترقی علم و ادب سری پرشور دارند و از هیچ اقدام و اهتمامی در این راه فروگذار نمیکنند محرّک اینجانب در این امر شده اسبابی که برای حصول مقصود لازم بود فراهم نمودند یعنی هر نسخه از گلستان که هرجا نشان داده شد بهر وسیله بود عین یا عکس آنرا بدست آوردند و باختیار اینجانب گذاشتند علاوه بر این آقای حبیب یغمائی از اعضای بافضل وزارت معارف را که دارای ذوق سلیم و طبع شاعری و عشق مفرط بکارهای ادبی میباشند بدستیاری اینجانب گماشتند و ایشان استنساخ و عملیات مربوط بچاپ و تصحیح و کلیه زحمات را بر عهده گرفته در امور مادی و معنوی اینکار با اینجانب مساعدتی بسزا نمودند و از هیچ نوع همکاری دریغ نداشتند از اینرو من نظر بعشقی که بکتاب گلستان داشتم و اسبابی که فراهم دیدم باینکار دست بردم و برای اینکه بدرستی معلوم شود که در تهیهٔ این نسخه چه روش اختیار شده است توضیحات ذیل را مینگارم:

نسخه اصفهان که وصف آن کرده آمد اصل و متن قرار داده شد و کاملا از آن تبعیت نمودیم مگر در مواضعی که غلط بودن آنرا یقین کردیم و در این موارد تجاوز از آنرا جایز بلکه واجب شمردیم و آنچه از روی نسخه‌های معتبر دیگر یافتیم بجای آن گذاشتیم و این مواضع هم دو قسم بود:

یکی آنکه غلط بودنش بر حسب املا یا عیب و نقص کلمه و عبارت آشگار بود مانند «حاظر» بجای «حاضر» و «عمر» بجای «عمرو» و «مشاورالیه» بجای «مشارالیه» و «جهلت» بجای «جاهت» و «مخالفت» بجای «مخافت» و امثال آن.

دیگر مواضعی که غلط بودن آنها این اندازه آشگار نیست ولیکن بر حسب سیاق عبارت و ذوق و ملاحظه وزن شعر، مخصوصاً با اتفاق یا اکثریت نسخه‌های کهنهٔ معتبر دیگر، توانستیم مطمئن شویم که در آن نسخه غلط واقع شده است. مانند اینکه بجای «ارکان دولت پسندیدند» نوشته شده است «ارکان دولت پسندید» و بجای «شکر نعمت بگفتم و زمین خدمت ببوسیدم» نوشته شده است «شکر خدمت بگفتم و زمین خدمت ببوسیدم» و بجای «از نیک و بد اندیشه و از کس غم نیست» نوشته شده است «از نیک و بد و اندیشه و از کس غم نیست» و از این قبیل.

معهذا در این قسمت باز از تجاوز از متن تا میتوانستیم خودداری کردیم و ذوق و سلیقهٔ خود را حاکم قرار ندادیم مگر در مواردی که بنظر ما آشگار و حتم بود که نسخه اصل غلط است. با وجود این باحتیاط اینکه مبادا فهم و ذوق ما بخطا رفته باشد و برای اینکه خوانندگان از تمام آن متن کاملاً آگاه باشند و بتوانند حکومت کنند هر جا که از آن تجاوز کرده‌ایم در حاشیه نسخهٔ اصلی را بدست داده‌ایم و آنجا که در حاشیه حرف «ص» گذاشته شده، علامت آنست که در نسخهٔ اصلی چنان بوده و ما در آن تصرف کرده‌ایم.

از این موارد گذشته تخلف از نسخه‌ای که آنرا اصل قرار داده‌ایم جایز نشمردیم. هر چند گاهی نسخه‌های دیگر میدیدیم که بنظر بهتر میآمد و با آنکه بعضی از دوستان از اینجهت تأسف میخورند بلکه سرزنش میکردند از شیوهٔ خود دست برنداشتیم زیرا بنای ما بر این نبود که گلستان را مطابق ذوق و سلیقهٔ خود ترتیب دهیم و هیچ نسخهٔ دیگر را هم نیافتیم که بیش از نسخه اصفهان لایق اعتماد و اتکا باشد تا بتعبد از آن متابعت کنیم فقط برای اینکه خاطر خوانندگان از اختلاف نسخه‌ها مستحضر باشد و بتوانند حکومت کنند هرجا نسخه‌ای بنظر ما بر نسخهٔ اصل مرجح یا لااقل با آن مساوی بود — خاصه مواردی که اکثر نسخه‌های معتبر بر آن منوال دیده میشد — در حاشیه نسخه بدل قرار دادیم و از توسعهٔ این نسخه بدلها هم پرهیز کردیم زیرا اختلاف نسخ باندازه‌ای فراوانست که تعرض همه زیانش بیش از فایده و فرع زاید بر اصل مینمود.

و اما در قسمتهائی که نسخه اصفهان ناقص بود بنسخه‌های کهنه دیگر مراجعه کردیم و چون هیچیک را چنانکه اشاره شد قابل اعتماد تام نیافتیم در موارد اختلاف بمتابعت از اتفاق یا اکثر نسخ اکتفا کردیم و ذوق و سلیقه خود را کمتر حاکم ساختیم.

حاصل اینکه کتابی را که بنظر خوانندگان میرسد نسخهٔ صحیح گلستان چنانکه از قلم شیخ سعدی بدر آمده است معرفی نمیکنیم و اصلا نمیدانیم بچنین آرزوئی میتوان رسید یا نه ولیکن تصور میکنیم نسبةً بآن آرزو نزدیک شده‌ایم و شاید بتوان گفت آنچه از قلم شیخ در آمده از این متن یا نسخه بدلهائی که متعرض شده‌ایم بیرون نیست. معهذا همواره باید امیدوار بود که نسخه‌های بهتر و صحیح‌تر بدست آید و هر کس ما را بچنین چیزی رهبری کند که از این پس بتوانیم این نسخه را بهبودی دهیم و تکمیل کنیم مایهٔ امتنان و بادبیات فارسی خدمتی بسزا خواهد بود. چنانکه نسبت بهمین متن و نسخه بدلهائی که اختیار کرده‌ایم هر کس نظر انتقادی بکند اگرچه با تازیانه سرزنش همراه باشد با کمال امتنان نگریسته و با نهایت بیطرفی مورد استفاده قرار خواهیم داد و خوانندگان محترم را متوجه میسازیم که از اقدام بطبع این گلستان ما نه استفاده مادی در نظر داشتیم نه کسب شهرت و اعتبار، و فقط از راه تعشق بگلستان و آرزوی رسیدن بنسخهٔ صحیح‌تری از آن، تحمل این زحمت را بر خود هموار کردیم و بیش از خود شیخ سعدی در تصنیف کتاب، از عمر گرانمایه بر آن خرج نمودیم و امیدواریم کسانیکه گلستان را قابل تعشق میدانند و میسرشان میشود شخصاً یا بیاری خود ما از اصلاح و تکمیل این نسخه برای چاپهای آینده دریغ ننمایند

در صورت ظاهر این کتاب هم تصرفی کرده‌ایم و آن اینست که برحسب معمول اشاره به بیت و مصرع و قطعه و امثال آن نکرده‌ایم زیرا اولا یقین نیست که خود شیخ سعدی اینکار را کرده و احتمال قوی میرود که این اشارات را بعدها استنساخ کنندگان افزوده باشند و فرضاً که چنین نباشد این اشارات زمانی واجب بوده که شعر و نثر را با هم یکسره مینوشتند و مطالب را از هم جدا نمیساختند.

دیگر اینکه در دیباچه عناوین مانند: «سبب تألیف کتاب» و «عذر تقصیر خدمت» و «ذکر امیر کبیر» و امثال آنرا و در باب هشتم عناوین «حکمت» و «پند» و «نصیحت» و مانند آنرا حذف کردیم زیرا از تأمل و مطابقه نسخه‌ها بر ما یقین شد که این عناوین را شیخ سعدی ننوشته و اگر هم چیزی نوشته غیر از این بوده است چنانکه دربارهٔ اتابک ابوبکر و پسر او که هنگام تصنیف کتاب زنده بوده‌اند و سعدی گلستان را بنام ایشان موشح ساخته است «رحمة الله علیه» و مانند آن نوشته‌اند و در نسخهٔ بسیار کهنه‌ای که متأسفانه یک ورق بیشتر از آن باقی نمانده بود در جائی که معمولا «سبب تألیف کتاب» عنوان کرده‌اند چنین عنوان دیده شد: «پند از پشیمانی خوردن از دنیا» و در هر حال چون این عنوانها اهمیت و فایده ندارد و یقیناً از قلم شیخ نیست حذف آنها را سزاوارتر دانستیم.
***
اینک چند کلمه هم از نسخه‌های مهم که در دست داشته‌ایم و دوستانی که در این باب مساعدت کرده‌اند مینگاریم:

نسخه اصفهان که متن این گلستان قرار داده شده متعلق بود بآقای ابوالحسن بزرگزاد و ایشان بی مضایقه نسخهٔ نفیس خود را مدتی مدید بما تفویض کردند و توفیق یافتن ما در تنظیم این کتاب بمساعدت ایشان آسان گردید.

پس از نسخهٔ آقای بزرگزاد نسخه‌ای که از همه صحیح‌تر بنظر میآمد متعلق بود بآقای مجدالدین نصیری که بقاعده در مائه هشتم نوشته شده باشد. ولیکن متأسفانه آن نسخه نیز مانند نسخه اصفهان هم ناقص بود هم دستخوش تصرف و تحریف شده و بسیاری از کلمات و عبارات آنرا تراشیده و عوض کرده‌اند.

پس از آن بهترین نسخه آن بود که از روی نسخهٔ کتابخانه ملی پاریس عکس برداشته شده و پیش از این مذکور داشتیم.

آقای صادق انصاری عضو وزارت معارف هم یک نسخه کلیات خطی باختیار ما گذاشتند که در ۷۹۴ نوشته شده و با اینکه ناقص و مغلوط بود از آن استفاده کردیم.

نسخه‌ای که در کتابخانه سلطنتی بخط بسیار خوش و تذهیب عالی و جلد گرانبها موجود است و رقم یاقوت مستعصمی دارد نیز مورد استفاده گردیده است و در چگونگی این نسخه تحقیقاتی هست که چون مفصل میشود بموقع مناسب‌تری محول مینمائیم.

آقای اسمعیل امیر خیزی که از عاشقان گلستانند و در مراجعه بنسخ قدیم اهتمام بسیار ورزیده‌اند راهنمائی‌ها کرده و یک نسخه گلستان که بالنسبه کهنه و صحیح بود نیز باختیار ما گذاشتند.

در ضمن اینکه مشغول تهیه این نسخه بودیم آگاهی حاصل شد که دو نسخه از گلستان در لندن موجود است بسیار کهنه و ممکن است مورد استفاده باشد. برای اینکه عمل خود را تکمیل کرده باشیم دستور عکس‌اندازی از آن دو نسخه هم داده شد و مقارن اتمام کتاب آن عکسها رسید.

یکی از آن دو نسخه در سال ۷۲۰ نوشته شده و متعلق به لرد گرینوی انگلیسی بوده و جزء متروکات او میباشد. نسخهٔ دیگر در سال ۷۲۸ نوشته شده و متعلق بکتابخانه ادارهٔ هند است.

مشاهدهٔ این هر دو نسخه عقیده‌ایرا که در صدر این مقدمه اظهار داشته‌ایم که گلستان از اوایل امر دستخوش تصرفات گردیده، تأیید کرد زیرا هرچند اولی کمتر از سی سال و دومی کمتر از چهل سال پس از وفات شیخ سعدی نوشته شده آن هردو گذشته از غلطها و سهوهای کتابتی با آنکه فقط هشت سال از یکدیگر فاصله دارند با هم و با نسخه‌های کهنه دیگر اختلافاتی دارند که جز تحریف و تصرف عمدی محمل دیگر برنمیدارد.

در هر حال نسخه لرد گرینوی از نسخ گلستان که تاریخ کتابتش معلوم است کهنه‌ترین نسخه‌ایست که تاکنون بنظر اینجانب رسیده و هر چند نه خالی از غلط کتابتی است و نه اطمینان میتوان داشت که از تحریف و تصرف عمدی مبری بوده باشد از جهت نزدیک بودن بقلم شیخ سعدی تقریباً در عرض نسخه آقای بزرگزاد است و بنابرین از اختلافاتیکه با این نسخه دارد آنچه را قابل توجه دانستیم متعرض شدیم.

نسخه کتابخانه هند با آنکه یکی از قدیمترین نسخه‌هاست این حیثیت را ندارد و از آن کمتر استفاده کردیم و چون این هر دو نسخه موقعی بدست ما آمد که چاپ کتاب نزدیک باتمام بود نسخه بدلهائی را که از این دو کتاب اختیار کردیم جداگانه بآخر کتاب ضمیمه نمودیم تا مورد استفاده عموم کرده و اگر این کتاب بتجدید طبع رسید آن اختلافات را هم در پاورقی بنسخه بدلهای دیگر ملحق خواهیم ساخت.

از نسخه بدلهائی که اختیار کرده‌ایم هر کدام در نسخه‌های متعدد یافت شده ذکر مأخذ آنها را لازم ندانستیم و در آنچه اختصاص بنسخهٔ کتابخانه سلطنتی داشت علامت «س» گذاشتیم و در آنها که نسخه پاریس در آن منفرد بود علامت «پا» گذاشتیم و در نسخه‌های دیگر وجوهی که اختصاصی و قابل تعرض باشد نیافتیم.

چون منظور ما از تنظیم این نسخه فقط نزدیک شدن بحقیقت بودو بصورت چندان توجه نداشتیم در رسم‌الخط اهتمامی نورزیدیم و هر چه امروز معمول است بکار بردیم و البته اهل فضل میدانند که در کتابهای فارسی در مائه هفتم و هشتم میان دال و ذال تفاوت میگذاشتند و «پ» و «چ» را با «ب» و «ج» یکسان، و «که» و «چه» را «کی» و «چی» مینوشتند و بعضی شیوه‌های دیگر از این قبیل در تحریر داشتند که بشرح آنها حاجت نیست. چیزی که قابل ذکر میدانیم اینست که در نسخه اصفهان «توانگر» همه جا «تونگر» نوشته شده چنانکه نمیتوان ساقط بودن الف را بر غفلت و غلط کتابتی حمل نمود.

دیگر اینکه کاتب در کلماتی مانند (هوی) و (مجری) مقید برسم‌الخط عربی نشده و (هوا) و (مجرا) نوشته است چون کتاب فارسی است این روش را بیضرر دانسته پیروی کردیم و چون این نسخه متن کتاب ما قرار داده شده یک صفحه از آنرا عکس انداخته عیناً باین مقدمه ملحق ساختیم و تکمیل آگاهی را میگوئیم که آن نسخه بصورت بیاض است.

بتوضیح مشکلات و ایراد تحقیقات و تنظیم فهرست‌ها و مانند آن نیز دست نبردیم چه منظور ما تنظیم متن گلستان بود و بس و آن کارها را که البته مفید و لازم است دیگران بهتر از ما کرده و خواهند کرد فقط از آقای یغمائی خواهش کردیم تحمل زحمت نموده فهرستی از اسامی اعلام که در گلستان مذکور است ترتیب دادند و آنرا بآخر کتاب ملحق ساختیم.

در خاتمه برای ادای حق مینگاریم که سپاسگذاری ما در انجام این امر که شاید خدمتی بادبیات ایران باشد اول بجناب آقای وزیر معارف است که در واقع مؤسس شدند و اسباب فراهم کردند سپس نسبت ببزرگوارانی که اسم بردیم و بتسلیم نسخه‌های خود ما را در این کار یاری نمودند.

محمد علی فروغی
اول اردیبهشت ماه جلالی ۱۳۵۶ مطابق ۱۳۱۶ شمسی

دیباچه
باب اول
←
بسم اللّٰه الرّحمن الرّحیم

منّت خدای را عزّ و جلّ که طاعتش موجب قربتست و بشکر اندرش مزید نعمت هر نفسی[۱] که فرومیرود ممد حیاتست و چون برمیآید مفرّح ذات پس در هر نفسی دو نعمت موجودست و بر هر نعمتی شکری واجب

 	از دست و زبان که برآید		کز عهده شکرش بدر آید	 
اِعملوا آلَ داودَ شُکراً وَ قلیل مِن عِبادیَ الشکور

 	بنده همان به که ز تقصیر خویش		عذر بدرگاه خدای آورد	 
 	ورنه سزاوار خداوندیش		کس نتواند که بجای آورد	 
باران رحمت بی‌حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی‌دریغش همه جا کشیده پرده ناموس بندگان بگناه فاحش ندرد و وظیفه روزی بخطای منکر نبرد

 	ای کریمی که از خزانه غیب		گبر و ترسا وظیفه‌خور داری	 
 	دوستان را کجا کنی محروم		تو که با دشمنان نظر داری	 
فراش باد صبا را گفته تا فرش زمرّدین[۲] بگسترد و دایه ابر بهاری را فرموده تا بنات نبات را در مهدِ زمین بپرورد درختان را بخلعت نوروزی قبای سبز ورق در بر گرفته و اطفال شاخ را بقدوم موسم ربیع[۳] کلاه شکوفه بر سر نهاده عصاره نالی بقدرت او شهد فایق شده و تخم خرمائی بتربیتش نخل باسق گشته[۴]

 	ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند		
تا تو نانی بکف آریّ و بغفلت نخوری	 
 	همه از بهر تو سر گشته و فرمانبردار		
شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری	 
در خبرست از سرور کاینات و مفخر موجودات و رحمت عالمیان و صفوت آدمیان و تتمه دور زمان محمد مصطفی صلی الله علیه و سلم

 	شفیعُ مطاعَ نبیَ کریم		قسیمَ جسیمَ نسیمَ[۵] و سیم	 
 	چه غم دیوار امت را که دارد[۶] چون تو پشتی بان[۷]		
چه باک از موج بحر آنرا که باشد نوح کشتی بان	 
 	بَلغَ العلی بِکمالِه کشفَ الدُّجیِ بجمالِه		
حَسنت جَمیعُ خِصالِه صلوّا عَلیهِ وَ آلِه	 
هر گاه که یکی از بندگان گنه کار پریشان روزگار دست انابت بامید اجابت بدرگاه حق جلّ وعلا بر دارد ایزد تعالی در وی نظر نکند بازش بخواند باز[۸] اعراض کند بازش بتضرّع و زاری بخواند حق سبحانه و تعالی فرماید یا ملائکتی قداستحییتُ مِن عبدی و لیس له غیری فقد غفرتَ لهُ دعوتش را اجابت کردم و حاجتش برآوردم که از بسیاری دعا و زاری بنده همی شرم دارم

 	کرم بین و لطف خداوندگار		گنه بنده کرده است و او شرمسار	 
عاکفان کعبه جلالش بتقصیر عبادت معترف که ما عبدناک حقّ عبادتک و واصفان حلیه جمالش بتحیر منسوب که ما عرفناک حقّ معرفتک

 	گر کسی وصف او ز من پُرسد		بیدل از بی نشان چگوید باز	 
 	عاشقان کشتگان معشوقند		بر نیاید ز کشتگان آواز	 
یکی از صاحبدلان سر بجیب مراقبت فرو برده بود و در بحر مکاشفت مستغرق شده حالی که از این معامله[۹] باز آمد یکی از دوستان[۱۰] گفت ازین بُستان که بودی ما را چه تحفه کرامت کردی گفت بخاطر داشتم که چون بدرخت گل رسم دامنی پر کُنم هدیه اصحاب را چون برسیدم بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت

 	ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز		
کان سوخته را جان شد و آواز نیامد	 
 	این مدّعیان در طلبش بیخبرانند		
کانرا که خبر شد خبری باز نیامد	 
 	ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم		
وز هر چه گفته‌اند و شنیدیم و خوانده‌ایم	 
 	مجلس تمام گشت و بآخر رسید عمر		
ما همچنان در اوّل وصف تو مانده‌ایم	 
***
ذکر جمیل سعدی که در افواه عوام افتاده است و صیت سخنش که در بسیط زمین رفته و قصب الجیب[۱۱] حدیثش که همچون شکر میخورند و رقعه منشآتش که چون کاغذ زر میبرند بر کمال فضل و بلاغت او حمل نتوان کرد بلکه خداوند جهان و قطب دایره زمان و قایم مقام سلیمان و ناصر اهل ایمان اتابک اعظم مظفر الدنیا و الدین ابوبکر بن سعد بن زنگی ظلّ الله تعالی فی ارضه ربّ ارض عنه و ارضه بعین عنایت نظر کرده است و تحسین بلیغ فرموده و ارادت صادق نموده لاجرم کافه انام از خواص و عوام بمحبت او گراییده‌اند که الناس علی دین ملوکهم

 	زانگه که ترا بر من مسکین نظر است		
آثارم از آفتاب مشهورترست	 
 	گر خود همه عیبها بدین بنده درست		
هر عیب که سلطان بپسندد هنرست	 
 	گلی خوشبوی در حمام روزی		رسید از دست محبوبی[۱۲] بدستم	 
 	بدو گفتم که مشکی یا عبیری		که از بوی دلاویز تو مستم	 
 	بگفتا من گِلی ناچیز بودم		ولیکن مدّتی با گل نشستم	 
 	کمال همنشین در من اثر کرد		وگرنه من همان خاکم که هستم	 
اللهم متع المسلمین بطول حیاته و ضاعف جمیل حسناته و ارفع درجة اودائه و ولاته و دَمّر علی اعدائه و شناته[۱۳] بما تلی فی القرآن مِن آیاته اللهم آمن بلده و احفظ ولده

 	لَقد سَعد الدنیا به دام سَعده		وَایّده المولی بِاَلویة النصر	 
 	کذلک ینشأ لینة[۱۴] هو عرقها		و حُسن نباتِ الارض من کرم البذر	 
ایزد تعالی و تقدّس خطه پاک شیراز را بهیبت حاکمان عادل و همت عالمان عامل تا زمان قیامت در امان سلامت نگهداراد

 	اقلیم پارس را غم از آسیب دهر نیست		
تا بر سرش بود چو توئی سایه خدا	 
 	امروز کس نشان ندهد در بسیط خاک		
مانند آستان درت مأمن رضا	 
 	بر تست پاس خاطر بیچارگان و شکر		
بر ما و بر خدای جهان آفرین جزا	 
 	یا رب ز باد فتنه نگهدار خاک پارس		
چندانکه خاک را بود و باد را بقا	 
***
یکشب[۱۵] تأمل ایام گذشته میکردم و بر عمر تلف کرده تأسف میخوردم و سنگی سراچه دل بالماس آب دیده می‌سفتم و این بیتها مناسب حال خود میگفتم

 	هر دم از عمر میرود نفسی		چون نگه میکنم[۱۶] نماند بسی	 
 	ای که پنجاه رفت و در خوابی		مگر این پنج روز دریابی	 
 	خجل آنکس که رفت و کار نساخت		کوس رحلت زدند و بار نساخت	 
 	خواب نوشین بامداد رحیل		باز دارد پیاده را ز سبیل	 
 	هر که آمد عمارتی نو ساخت		رفت و منزل بدیگری پرداخت	 
 	وان دگر پخت همچنین هوسی		وین عمارت بسر نبرد کسی	 
 	یار نا پایدار دوست مدار		دوستی را نشاید این غدّار	 
 	نیک و بد چون همی بباید مُرد		خنک آنکس که گوی نیکی برد	 
 	برگ عیشی بگور خویش فرست		کس نیارد ز پس ز پیش فرست	 
 	عمر برفست و آفتاب تموز		اندکی ماند و خواجه غرّه هنوز	 
 	ای تهی‌دست رفته در بازار		ترسمت پُر نیاوری دستار	 
 	هرکه مزروع خود بخورد بخوید		وقت خرمنش خوشه باید چید	 
بعد از تأمل این معنی مصلحت چنان دیدم که در نشیمن عُزلت نشینم و دامن صُحبت فراهم چینم و دفتر از گفتهای پریشان بشویم و من بعد پریشان نگویم

 	زبان بریده بکنجی نشسته صُمّ بکم		به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم	 
تا یکی از دوستان که در کجاوه انیس من بود[۱۷] و در حجره جلیس برسم قدیم از در درآمد چندانکه نشاط ملاعبت کرد و بساط مداعبت گسترد جوابش نگفتم و سر از زانوی تعبد بر نگرفتم رنجیده نگه کرد و گفت

 	کنونت که امکان گفتار هست		بگو ای برادر بلطف و خوشی	 
 	که فردا چو پیک اجل در رسید		بحکم ضرورت زبان در کشی	 
کسی[۱۸] از متعلقان منش بر حسب واقعه مطلع گردانید که فلان عزم کرده است و نیت جزم که بقیت عمر مُعتکف نشیند و خاموشی گزیند تو نیز اگر توانی سَر خویش گیر و راه مجانبت پیش گفتا بعزت عظیم و صحبت قدیم که دم بر نیارم و قدم بر ندارم مگر آنگه که سخن گفته شود بعادت[۱۹] مألوف و طریق معروف[۲۰] که آزردن دوستان جهلست و کفارّت یمین سهل و خلاف راه صوابست و نقص[۲۱] رای اولوالالباب ذوالفقار علی در نیام و زبان سعدی در کام

 	زبان در دهان ای خردمند[۲۲] چیست		کلید دَر گنج صاحب هنر	 
 	چو در بسته باشد چه داند کسی		که جوهر فروشست یا پیلور	 
 	اگر چه پیش خردمند خامشی ادبست		
بوقت مصلحت آن بِه که در سخن کوشی	 
 	دو چیز طیره عقلست دم فرو بستن		
بوقت گفتن و گفتن بوقت خاموشی	 
فی الجمله زبان از مکالمه او در کشیدن قوّت نداشتم و روی از محاوره او گردانیدن مروت ندانستم که یار موافق بود و ارادت صادق

 	چو جنگ آوری با کسی بر ستیز		که از وی گزیرت بود یا گریز	 
بحکم ضرورت سخن گفتم[۲۳] و تفرج کنان بیرون رفتیم در فصل ربیع که صولت برد آرمیده بود و ایام دولت ورد رسیده

 	پیراهن برگ بر درختان		چون جامه عید نیکبختان	 
 	اول اردی بهشت ماه جلالی		بلبل گوینده بر منابر قضبان	 
 	بر گل سرخ از نم اوفتاده لآلی		همچو عرق بر عذار شاهد غضبان	 
شب را ببوستان با یکی از دوستان اتفاق مبیت افتاد موضعی خوش و خرّم و درختان درهم گفتی که خرده مینا بر خاکش ریخته و عقد ثریّا از تارکش آویخته

 	روضة ماءُ نهرِها سلسال		دوحة سَجعُ طیرِها موزون	 
 	آن پر از لالهای رنگارنگ		وین پُر از میوه‌های گوناگون	 
 	باد در سایه درختانش		گسترانیده فرش بوقلمون	 
بامدادان که خاطر باز آمدن بر رای نشستن[۲۴] غالب آمد دیدمش دامنی گل و ریحان و سنبل و ضیمران فراهم آورده و رغبت[۲۵] شهر کرده گفتم گل بستان را چنانکه دانی بقائی و عهد گلستان را وفائی نباشد و حکما گفته‌اند هر چه نپاید دلبستگی را نشاید گفتا طریق چیست گفتم برای نزهت ناظران و فُسحت حاضران[۲۶] کتاب گلستان توانم تصنیف کردن که باد خزان را بر ورق او دست تطاول نباشد و گردش زمان[۲۷] عیش ربیعش را بطیش خریف مبدل نکند

 	بچه کار آیدت ز گل طبقی		از گلستان من ببر ورقی	 
 	گل همین پنج روز و شش[۲۸] باشد		وین گلستان همیشه خوش باشد	 
حالی که من این[۲۹] بگفتم دامن گل بریخت و در دامنم آویخت که الکریم اذا وعد وفا فصلی در[۳۰] همانروز اتفاق بیاض افتاد در حسن معاشرت و آداب محاورت در لباسی که متکلمانرا بکار آید و مترسلانرا بلاغت بیفزاید فی‌الجمله هنوز از گل بُستان بقیتی موجود بود که کتاب گلستان تمام شد

و تمام آنگه شود بحقیقت که پسندیده آید در بارگاه شاه جهان پناه سایه کردگار و پرتو لطف پروردگار ذخر زمان و کهف امان المؤید من السماء المنصور علی الأعداء عضدالدولة القاهره سراج الملة الباهره جمال الانام مفخر الاسلام سعدبن الاتابک الاعظم شاهنشاه المعظم مولی ملوک العرب والعجم سلطان البر و البحر وارث ملک سلیمان مظفر الدین ابی بکر بن سعدبن زنگی ادام الله اقبالهما و ضاعف جلالهما و جعل الی کل خیر مالهما و بکرشمه لطف خداوندی مطالعه فرماید

 	گر التفات خداوندیش بیاراید		نگارخانه چینی و نقش ارتنگیست	 
 	امید هست که روی ملال در نکشد		ازین سخن که گلستان نه جای دلتنگیست	 
 	علی الخصوص که دیباچه همایونش		بنام سعد ابوبکر سعدبن زنگیست	 
***
دیگر عروس فکر من از بی‌جمالی سر بر نیارد و دیدهٔ یأس از پشت پای خجالت برندارد و در زمرهٔ صاحب دلان متجلی نشود مگر آنکه که[۳۱] متّحلی گردد بزیور قبول امیرکبیر عالم عادل مؤید مظفر منصور ظهیر سریر سلطنت و هشیر تدبیر مملکت کهف الفقرا ملاذالغربا مربّی الفضلا محبّ‌الاتقیا افتخار آل فارس یمینُ‌الملک ملک‌الخواص[۳۲] فخرالدولة والدین غیاث‌الاسلام و المسلمین عمدة الملوک والسلاطین ابوبکر بن ابی نصر اطال الله عمره واجلّ قدره و شرح صدره و ضاعف اجره که ممدوح اکابر آفاقست و مجموع مکارم اخلاق

 	هر که در سایه عنایت اوست		گنهش طاعتست و دشمن دوست[۳۳]	 
بهر یک از سایر بندگانِ[۳۴] حواشی خدمتی متعین[۳۵] است که اگر در
ادای برخی از آن تهاون و تکاسل روا دارند در معرض خطاب آیند و در محل عتاب مگر برین طایفه درویشان که شکر نعمت بزرگان واجست و ذکر جمیل و دعای خیر و اداء چنین[۳۶] خدمتی در غیبت اولیتر است که در حضور که آن بتصنع نزدیک است و این از تکلف دور[۳۷]

 	پشت دوتای فلک راست شد از خرّمی		
تا چو تو فرزند زاد مادر ایام را	 
 	حکمت محض است اگر لطف جهان آفرین		
خاص کند بنده‌ای مصلحت عام را	 
 	دولت جاوید یافت هر که نکونام زیست		
کز عقبش ذکر خیر زنده کند نام را	 
 	وصف ترا گر کنند ور نکنند[۳۸] اهل فضل		
حاجت مشاطه نیست روی دلارام را	 
تقصیر و تقاعدی که در مواظبت خدمت بارگاه خداوندی می‌رود بنا بر آنست که طایفه‌ای حکماء هندوستان[۳۹] در فضایل بُزرجمهر سخن می گفتند بآخر جز این عیبش ندانستند که در سخن گفتن بطیء است[۴۰] یعنی درنگ بسیار میکند و مستمع را بسی منتظر باید بودن تا تقریر سخنی کند بزرجمهر بشنید و گفت اندیشه کردن که چه کویم به از پشیمانی خوردن که چرا گفتم

 	سخندان پرورده پیر کهن		بیندیشد آنگه بگوید سخن	 
 	مزن تا توانی[۴۱] بگفتار دم		نکو گوی گر[۴۲] دیر گوئی چه غم	 
 	بیندیش و آنگه بر آور نفس		وزان پیش بس کن که گویند بس	 
 	بنطق آدمی بهترست از دواب		دواب از تو به گر نگوئی صواب	 
فکیف در نظر اعیان حضرت خداوندی عز نصره که مجمع اهل دلست مرکز علمای متبحر اگر در سیاقت سخن دلیری کنم شوخی کرده باشم و بضاعت مزجاة بحضرت عزیز آورده و شبه در[۴۳] جوهریان جوی نیارد[۴۴] و چراغ پیش آفتاب پرتوی ندارد و مناره بلند بر دامن کوه الوند پست نماید

 	هر که گردن بدعوی افرازد		خویشتن را بگردن اندازد[۴۵]	 
 	سعدی افتاده ایست آزاده		کس نیاید بجنگ افتاده	 
 	اول اندیشه و آنگهی گفتار		پای بست آمده است و پس دیوار	 
نخل بندی دانم ولی نه در بستان و شاهدی فروشم ولیکن[۴۶] نه در کنعان لقمان را گفتند حِکمت از که آموختی گفت از نابینایان[۴۷] که تا جای نه بینند پای ننهند

 	قَدِّم الخروج قبلَ الوُلوج		مردیت بیازمای وانگه زَن کن	 
 	گرچه شاطر بود خروس بجنگ		چه زند پیش باز رویین چنگ	 
 	گربه شیر است در گرفتن موش		لیک موش است در مصاف پلنگ	 
اما باعتماد سعت اخلاق بزرگان که چشم از عوایب زیردستان بپوشند و در افشای جرائم کهتران نکوشند کلمه‌ای چند بطریق اختصار از نوادر و امثال و شعر و حکایات و سیر ملوک ماضی رحمهم الله درین کتاب درج کردیم و برخی از عمر[۴۸] گرانمایه برو خرج[۴۹] موجب تصنیف کتاب این بود و بالله التوفیق

 	بماند سالها این نظم و ترتیب		زما هر ذرّه خاک افتاده جائی	 
 	غرض نقشیست کز ما بازماند		که هستی را نمی بینم بقائی	 
 	مگر صاحب دلی روزی برحمت[۵۰]		کند در کار درویشان دعائی	 
امعان نظر در ترتیب کتاب و تهذیب ابواب ایجاز سخن مصلحت دید تا بر این روضه غنا و حدیقه علیا چون بهشت هشت باب اتفاق افتاد از آن مختصر آمد تا بملال نینجامد[۵۱]

 	باب اولدر سیرت پادشاهان		باب دومدر اخلاق درویشان	 
 	باب سومدر فضیلت قناعت		باب چهارمدر فواید خاموشی	 
 	باب پنجمدر عشق و جوانی		باب ششمدر ضعف و پیری	 
 	باب هفتمدر تأثیر تربیت		باب هشتمدر آداب صحبت	 
 	درین مدت که ما را وقت خوش بود		ز هجرت ششصد و پنجاه و شش بود	 
 	مراد ما نصیحت بود و گفتیم		حوالت با خدا کردیم و رفتیم	

 ۱. نفس
۲. زمردّین
۳. ص: موسم نوروز. پا: موسم گل.
۴. نسخه متن از اینجا ندارد تا صفحه ۸ (در حسن معاشرت و آداب ...)
۵. بسیم.
۶. باشد.
۷. پا: پشتی وان.
۸. دیگر بار.
۹. آنگه که از این حالت.
۱۰. اصحاب، محبان.
۱۱. س: قصب السبق.
۱۲. مخدومی.
۱۳. و شانه.
۱۴. دوحة.
۱۵. یکروز.
۱۶. میکنی.
۱۷. بودی.
۱۸. یکی.
۱۹. بر عادت.
۲۰. معهود.
۲۱. عکس.
۲۲. در دهان خردمند.
۲۳. گفتیم.
۲۴. که رای باز آمدن بر نشستن.
۲۵. پا: عزم.
۲۶. خاطران.
۲۷. روزگار، ایام، آسمان.
۲۸. روز پنج و شش.
۲۹. این سخن.
۳۰. فصلی دو.
۳۱. مگر آنگه.
۳۲. بعد از خواص در متن این کلمه است (باربک) که معلوم نشد چیست و در نسخه پاریس همین کلمه (بالجود است.) و در نسخ دیگر نیست.
۳۳. س طاعتش میکنند دشمن و دوست.
۳۴. بندگان و.
۳۵. معین.
۳۶. و چنین.
۳۷. ص: دور باجابت مقرون باد.
۳۸. کند ور نکند.
۳۹. از حکماء هند.
۴۰. ص: بطی داشت. س: پر بطی است.
۴۱. بی تأمل.
۴۲. ص: گوی و گر.
۴۳. در بازار.
۴۴. نیرزد.
۴۵. س: دشمن از هر طرف بدو تازد.
۴۶. ولی.
۴۷. ص: نابینا آن.
۴۸. و برخی عمر.
۴۹. بعضی نسخ جمله بعد را ندارد.
۵۰. پا: از روی رحمت، روزی بخواند.
۵۱. این عبارت در نسخه متن با قلم‌خوردگی زیاد چنین است: «... مصلحت داند تا مرین روضه غنا و حدیقه علیا چون بهشت بهشت باب اتفاق افتد از ان مختصر آمد تا بملال نانجامد.» و در نسخه‌ها دیگر هم با تبدیل کلمه (علیا) به (غلبا) اقسام دیگر نوشته‌اند چون در یکی از نسخه‌های کتابخانه پاریس بجای (مر) (بر) نوشته شده بنظر آمد که باید صحیح عبارت باشد که ما اختیار کرده‌ایم.

باب اول

در سیرت پادشاهان

حکایت

پادشاهی را شنیدم بکشتن اسیری اشارت کرد بیچاره در آن حالت[۱] نومیدی ملک را دشنام دادن گرفت و سقط گفتن که گفته‌اند هرکه دست از جان بشوید هر چه در دل دارد بگوید

 	وقت ضرورت چو نماند گریز		دست بگیرد سر شمشیر تیز	 
 	اذا یئس الانسان طال لِسانهِ		کسنور مغلوب یصول علی الکلب	 
ملک پرسید چه میگوید یکی از وزرای نیک محضر گفت ای خداوند همی گوید[۲] والکاظمین الغیظ والعافین عن الناس ملک را رحمت آمد و از سر خون او در گذشت[۳] وزیر دیگر که ضد او بود گفت ابنای جنس ما را نشاید در حضرت پادشاهان[۴] جز براستی سخن گفتن این[۵] ملک را دشنام داد و ناسزا گفت ملک روی ازین سخن درهم آورد و گفت آن دروغ وی پسندیده‌تر آمد مرا زین راست که تو گفتی که روی آن در مصلحتی بود و بنای این بر خُبثی[۶] و خردمندان گفته‌اند دروغی مصلحت آمیز به که راستی[۷] فتنه‌انگیز

 	هرکه شاه آن کند که او گوید		حیف باشد که جز نکو گوید	 
بر طاق ایوان فریدون نبشته بود

 	جهان ای برادر نماند بکس		دل اندر جهان آفرین بند و بس	 
 	مکن تکیه بر ملک دنیا و پشت		که بسیار کس چون تو پرورد و کشت	 
 	چو آهنک رفتن کند جان پاک		چه بر تخت مردن چه بر روی خاک	 
حکایت

یکی از ملوک خراسان محمود سبکتکین را بخواب چنان دید[۸] که جمله وجود او ریخته بود و خاک شده مگر چشمان او که همچنان در[۹] چشم‌خانه همی گردید و نظر می‌کرد سایر حکما از تأویل این[۱۰] فرو ماندند مگر درویشی که بجای آورد و گفت هنوز نگرانست که ملکش با دگرانست

 	بس نامور بزیر زمین دفن کرده‌اند		
کز هستیش بروی زمین بر نشان نماند	 
 	وان[۱۱] پیر لاشه را که سپردند زیر گل[۱۲]		
خاکش چنان بخورد کزو استخوان نماند	 
 	زنده است نام فرّخ نوشین روان بخیر		
گرچه بسی گذشت که نوشین روان نماند	 
 	خیری کن ای فلان و غنیمت شمار عمر		
زان پیشتر که بانگ برآید فلان نماند	 
حکایت

ملک‌زاده‌ای را شنیدم که کوتاه بود و حقیر و دیگر برادران[۱۳] بلند و خوب روی باری پدر بکراهت واستحقار درو نظر می کرد پسر بفراست استبصار بجای آورد و گفت ای پدر کوتاه خردمند به که[۱۴] نادان بلند نه هر چه بقامت مهتر بقیمت بهترالشاة نظیفة والفیل جیفه

 	اقل جبال الارض طور و انه		لَاَعظم عندالله قدراً و منزلا	 
 	آن شنیدی که لاغری دانا		گفت باری[۱۵] بابلهی فربه	 
 	اسب تازی و گر ضعیف بود		همچنان از طویله خر به	 
پدر بخندید و ارکان دولت پسندیدند[۱۶] و برادران بجان برنجیدند

 	تا مرد سخن نگفته باشد		عیب و هنرش نهفته باشد	 
 	هر پیسه گمان مبر نَهالی		باشد که پلنگ خفته باشد	 
شنیدم که ملک را در آن قرب[۱۷] دشمنی صعب روی نمود چون لشکر از هر دو طرف روی[۱۸] در هم آوردند اول کسی که بمیدان درآمد این پسر بود گفت[۱۹]

 	آن نه من باشم که روز جنگ بینی پشت من		
آن منم گر در میان خاک و خون بینی سری	 
 	کانکه جنگ آرد بخون خویش بازی میکند		
روز میدان و آنکه بگریزد بخون لشکری	 
این بگفت و بر سپاه دشمن زد و تنی چند مردان کاری بینداخت چون پیش پدر آمد زمین خدمت ببوسید و گفت[۲۰]

 	ای که شخص منت حقیر نمود		تا درشتی هنر نپنداری	 
 	اسب لاغر میان بکار آید		روز میدان نه گاو پرواری	 
آورده‌اند که سپاه دشمن بسیار[۲۱] بود[۲۲] و اینان اندک جماعتی آهنگ گریز کردند پسر نعره زد و گفت ای مردان بکوشید یا جامه زنان بپوشید[۲۳] سواران را بگفتن او تهور زیادت گشت[۲۴] و بیکبار حمله آوردند شنیدم که هم در آن روز بر دشمن ظفر یافتند ملک سر و چشمش ببوسید و در کنار گرفت و هر روز[۲۵] نظر بیش کرد تا ولیعهد خویش کرد برادران حسد بردند و زهر در طعامش کردند خواهر[۲۶] از غرفه بدید دریچه برهم زد پسر دریافت و دست از طعام کشید و گفت محالست که هنرمندان بمیرند و بی‌هنران جای ایشان بگیرند

 	کس نیاید بزیر سایه بوم		ور همای از جهان شود معدوم	 
پدر را از این حال آگهی دادند برادرانش را بخواند و گوشمالی[۲۷] بواجب بداد پس هریکی را از اطراف بلاد حصه[۲۸] معین کرد تا فتنه بنشست و نزاع برخاست که ده[۲۹] درویش در گلیمی بخسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند

 	نیم نانی گر خورد مرد خدا		بذل درویشان کند نیمی دگر	 
 	ملک اقلیمی بگیرد پادشاه		همچنان در بند اقلیمی دگر	 
حکایت

طایفه دزدان عرب بر سر کوهی نشسته بودند و منفذ کاروان بسته و رعیت بُلدان از مکاید ایشان مرعوب و لشکر سلطان مغلوب بحکم آنکه ملاذی منیع[۳۰] از قله کوهی گرفته[۳۱] بودند و ملجأ و مأوای خود ساخته مُدبّران ممالک آن طرف در دفع مضرّت ایشان مشاورت همی کردند که اگر این طایفه هم برین نسق روزگاری مداومت نمایند مقاومت ممتنع گردد

 	درختی که اکنون گرفتست پای		بنیروی شخصی[۳۲] براید ز جای	 
 	وگر همچنان روزگاری هلی		بگردونش از بیخ بر نگسلی	 
 	سر چشمه شاید گرفتن ببیل		چو پر شد نشاید گذشتن بپیل	 
سخن بر این مقرر شد که یکی[۳۳] بتجسس ایشان برگماشتند و فرصت نگاه میداشتند تا وقتی که بر سر قومی رانده بودند و مقام[۳۴] خالی مانده تنی چند مردان واقعه دیده جنگ[۳۵] آزموده را بفرستادند تا در شعب جَبل پنهان شدند شبانگاهی[۳۶] که دزدان بازآمدند سفر کرده و غارت آورده سلاح از تن بگشادند[۳۷] و رخت و غنیمت بنهادند نخستین دشمنی که بر[۳۸] سر ایشان تاختن آورد خواب بود چندانکه پاسی از شب در گذشت

 	قرص خورشید در سیاهی شد[۳۹]		یونس اندر دهان ماهی شد[۳۹]	 
مردان دلاور از کمین بدر جستند و دست یکان یکان بر کتف بستند و بامدادان بدرگاه ملک حاضر آوردند همه را بکشتن اشارت[۴۰] فرمود اتفاقاً در آن میان جوانی بود میوه عنفوان شبابش نو رسیده و سبزه گلستان عذارش نو دمیده یکی از وزرا پای تخت ملک را بوسه داد و روی شفاعت بر زمین نهاد و گفت این پسر هنوز[۴۱] از باغ زندگانی برنخورده و از رَیعان جوانی تمتع نیافته توقّع بکرم و اخلاق[۴۲] خداوندیست که ببخشیدن خون او بر بنده منت نهد ملک روی از این سخن در هم کشید و موافق رای بلندش نیامد و[۴۳] گفت

 	پرتو نیکان نگیرد هر که بنیادش بدست		
تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبدست	 
نسل فساد اینان منقطع کردن اولیترست و بیخ تبار ایشان برآوردن که آتش نشاندن و اخگر گذاشتن و افعی کشتن و بچه نگه داشتن کار خردمندان نیست

 	ابر اگر آب زندگی بارد		هرگز از شاخ بید بر نخوری	 
 	با فرومایه روزگار مبر		کز نی بوریا شکر نخوری	 
وزیر این سخن بشنید طوعا و کُرهاً بپسندید و بر حُسن رای ملک آفرین خواند و گفت آنچه خداوند دام ملکه فرمود عین حقیقت است که اگر در صحبت آن بدان تربیت یافتی طبیعت ایشان گرفتی و یکی از ایشان شدی امّا[۴۴] بنده امیدوارست که در صحبت[۴۵] صالحان تربیت پذیرد و خوی خردمندان[۴۶] گیرد که هنوز طفلست و سیرت بغی و عِناد[۴۷] در نِهاد او متمکن نشده و در خبرست کُلُّ مولودِ یولدُ علی الفطرةِ فاَبواه یهودَانَه و[۴۸] یُنصرانَه و[۴۸] یُمجسانه

 	با بدان یار گشت همسر لوط		خاندان نبوتش گم شد	 
 	سگ اصحاب کهف روزی چند		پیِ نیکان گرفت[۴۹] و مردم شد	 
این بگفت و طایفه‌ای از ندمای ملک با وی بشفاعت یار شدند تا ملک از سر خون[۵۰] او در گذشت و گفت بخشیدم[۵۱] اگر چه مصلحت ندیدم

 	دانی که چه گفت زال با رستم گرد		دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد	 
 	دیدیم بسی که آب[۵۲] سر چشمه خرد		چون بیشتر آمد شتر و بار ببرد	 
فی‌الجمله پسر را بناز و نعمت بر آوردند[۵۳] و استادان[۵۴] بتربیت او نصب کردند[۵۵] تا حسن خطاب و ردّ جواب و آداب خدمت ملوکش در آموختند و در نظر همگنان پسندیده آمد باری وزیر از شمایل او در حضرت ملک شمه‌ای می‌گفت که تربیت عاقلان درو اثر کرده است و جهل قدیم از جبلت او بدر برده ملک را تبسم آمد و گفت

 	عاقبت گرگ‌زاده گرگ شود		گر چه با آدمی بزرگ شود	 
سالی دو برین برآمد طایفه اوباش محلت بدو پیوستند و عقد موافقت
بستند تا بوقت فرصت وزیر و هر دو پسرش را بکشت و نعمت بی قیاس برداشت و در مغاره دزدان بجای پدر بنشست و عاصی شد ملک دست تحیر بدندان گزیدن گرفت و گفت

 	شمشیر نیک از آهن بد چون کند کسی		
ناکس بتربیت نشود ای حکیم کس	 
 	باران که در لطافت طبعش خلاف نیست		
در باغ لاله روید و در[۵۶] شوره بوم خس	 
 	زمین شوره سنبل بر نیارد		درو تخم و عمل[۵۷] ضایع مگردان	 
 	نکوئی با بدان کردن چنانست		که بد کردن بجای نیکمردان	 
حکایت

سرهنگ‌زاده‌ای را بر در سرای اُغلمش دیدم که عقل و کیاستی و فهم و فراستی زایدالوصف داشت هم از عهد خردی آثار بزرگی در ناصیه او پیدا

 	بالای سرش ز هوشمندی		می‌تافت ستاره بلندی	 
فی‌الجمله مقبول نظر سلطان آمد که جمال صورت و[۵۸] معنی داشت و خردمندان گفته‌اند توانگری بهترست نه بمال و بزرگی بعقل[۵۹] نه بسال ابنای جنس او بر منصب او حسد بردند و بخیانتی متهم کردند و در کشتن او سعی بی‌فایده نمودند

 	دشمن چه زند چو مهربان باشد دوست	 
ملک پرسید که موجب خصمی اینان در حق تو[۶۰] چیست گفت در سایه دولت
خداوندی دام ملکه همگنانرا راضی کردم مگر حسود را که راضی[۶۱] نمیشود الّا بزوال نعمت من و اقبال و دولت خداوند باد

 	توانم آنکه نیازارم اندرون کسی		
حسود را چکنم کو ز خود برنج درست	 
 	بمیر تا برهی ای حسود کین رنجیست		
که از مشقت آن جز بمرگ نتوان رست	 
 	شور بختان بآرزو خواهند		مقبلان زا زوال نعمت و جاه	 
 	گر نبیند بروز شپره چشم		چشمه آفتاب را چه گناه	 
 	راست خواهی هزار چشم چُنان		کور بهتر که آفتاب سیاه	 
حکایت

یکی را از ملوک عجم[۶۲] حکایت کنند که دست تطاول بمال رعیت دراز کرده بود و جور و اذیّت آغاز کرده تا بجائی که خلق از مکاید[۶۳] فعلش بجهان برفتند و از کریت جورش راه غربت گرفتند چون رعیت کم شد ارتفاع ولایت نقصان پذیرفت و خزانه تهی ماند و دشمنان زور آوردند

 	هر که فریاد رس روز مصیبت خواهد		
گو در ایام سلامت بجوانمردی کوش	 
 	بنده حلقه بگوش ار ننوازی برود		
لطف کن لطف که بیگانه[۶۴] شود حلقه بگوش	 
باری بمجلس او در کتاب شاهنامه همی[۶۵] خواندند در زوال مملکت[۶۶]
ضحاک و عهد فریدون وزیر ملک را پرسید هیچ توان دانستن که فریدون که گنج و ملک و حشم نداشت چگونه برو مملکت مقرر شد گفت آنچنانکه شنیدی خلقی برو بتعصب گرد آمدند و تقویت کردند و پادشاهی یافت گفت ای ملک چو[۶۷] گرد آمدن خلقی موجب پادشاهیست تو مر خلق را پریشان برای چه میکنی مگر سر پادشاهی کردن نداری[۶۸]

 	همان به که لشکر بجان پروری		که سلطان بلشکر کند سروری	 
ملک گفت موجب گرد آمدن سپاه و رعیت چه باشد گفت پادشه را کرم باید[۶۹] تا برو گرد آینده و رحمت تا در پناه دولتش ایمن نشینند و ترا این هر دو نیست

 	نکند جور پیشه سلطانی		که نیاید ز گرگ چوپانی	 
 	پادشاهی که طرح ظلم افکند		پای دیوار ملک خویش بکند	 
ملک را پند وزیر ناصح موافق طبع مخالف نیامد روی ازین سخن در هم کشید و بزندانش فرستاد بسی برنیامد که بنی عمّ سلطان بمنازعت خاستند و ملک پدر خواستند قومی که از دست تطاول او بجان آمده بودند و پریشان شده بر ایشان گرد آمدند و تقویت کردند تا مُلک از تصرف این بدر رفت و بر آنان مقرر شد

 	پادشاهی کو روا دارد ستم بر زیر دست		
دوستدارش روز سختی دشمن زور آورست	 
 	با رعیت صلح کن وز جنگ خصم ایمن نشین		
زانکه شاهنشاه عادل را رعیت لشکرست	 
حکایت

پادشاهی با غلامی عجمی در کشتی نشست و غلام دیگر[۷۰] دریا را ندیده بود و محنت کشتی نیازموده گریه و زاری در نهاد و لرزه بر اندامش اوفتاد چندانکه ملاطفت کردند آرام نمیگرفت و عیش ملک ازو منغص بود چاره ندانستند[۷۱] حکیمی در آن کشتی بود ملک را گفت اگر فرمان دهی من او را بطریقی خامُش گردانم گفت غایت لطف و کرم باشد بفرمود تا غلام بدریا انداختند باری چند غوطه خورد مویش[۷۲] گرفتند و پیش کشتی آوردند بدو دست در سُکان کشتی آویخت چون برآمد بگوشه‌ای بنشست و قرار یافت ملک را عجب آمد پرسید درین چه حکمت بود گفت از اول محنت غرقه شدن نا چشیده بود و قدر سلامت کشتی نمی‌دانست همچنین قدر عافیت کسی داند که بمصیبتی گرفتار آید

 	ای سیر ترا نان جوین خوش ننماید		
معشوق منست آنکه بنزدیک تو زشت است	 
 	حوران بهشتی را دوزخ بود اعراف		
از دوزخیان پرس که اعراف بهشتست	 
 	فرقست میان آنکه یارش در بر		تا[۷۳] آنکه دو چشم انتظارش بر در	 
حکایت

هرمز را گفتند وزیران پدر را چه خطا دیدی که بند فرمودی گفت خطائی معلوم نکردم ولیکن دیدم که مهابت من در دل ایشان بی‌کرانست و بر عهد من اعتماد کلی ندارند ترسیدم از بیم گزند خویش آهنگ هلاک من کنند پس قول حکما را کار بستم که گفته‌اند

 	از آن کز تو ترسد بترس ای حکیم		وگر با چنو صد برآئی بجنگ	 
 	از آن مار بر پای راعی زند		که ترسد سرش را بکوبد بسنگ	 
 	نبینی که چون گربه عاجز شود		بر آرد بچنگال چشم پلنگ	 
حکایت

یکی از ملوک عرب رنجور بود در حالت پیری و امید[۷۴] زندگانی قطع کرده که سواری از در درآمد و بشارت داد که فلان قلعه را بدولت خداوند گشادیم و دشمنان اسیر آمدند و سپاه و رعیت آن طرف بجملگی مطیع فرمان گشتند ملک نفسی سرد برآورد و گفت این مژده مرا نیست دشمنانم راست یعنی وارثان مملکت

 	بدین امید بسر شد دریغ عمر عزیز		که آنچه در دلم است از درم فراز آید	 
 	امید بسته برآمد ولی چه فایده زانک		امید نیست که عمر گذشته باز آید	 
 	کوس رحلت بکوفت دست اجل		ای دو چشمم وداع سر بکنید	 
 	ای کف دست و ساعد و بازو		همه تودیع یکدگر بکنید	 
 	بر منِ اوفتاده دشمن کام		آخر ای دوستان گذر بکنید	 
 	روزگارم بشد بنادانی		من نکردم شما حذر بکنید	 
حکایت

بر بالین تربت یحیی پیغامبر علیه‌السلام معتکف بودم در جامع دمشق که یکی[۷۵] از ملوک عرب که ببی‌انصافی منسوب بود اتفاقاً بزیارت آمد و نماز و دعا کرد و حاجت خواست

 	درویش و غنی بنده این خاک درند		و آنان که غنی‌ترند محتاج‌ترند	 
آنگه مرا گفت از آنجا که همت درویشانست و صدق معاملت ایشان خاطری[۷۶] همراه من کنند[۷۷] که از دشمنی صعب اندیشناکم گفتمش بر رعیت ضعیف رحمت کن تا از دشمن قوی زحمت نبینی

 	ببازوان توانا و قوت سر دست		خطاست پنجه مسکین ناتوان بشکست	 
 	نترسد آنکه بر افتادگان نبخشاید		که گر ز پای در آید کسش نگیرد دست	 
 	هر آنکه تخم بدی کشت و چشم نیکی داشت		دماغ بیهده پخت و خیال باطل بست	 
 	ز گوش پنبه برون آر و داد خلق بده		وگر تو می‌ندهی داد روز دادی هست	 
 	بنی آدم اعضای یکدیگرند		که در آفرینش ز یک گوهرند	 
 	چو عضوی بدرد آورد روزگار		دگر عضوها را نماند قرار	 
 	تو کز محنت دیگران بی‌غمی		نشاید که نامت نهند آدمی	 
حکایت

درویشی مستجاب‌الدّعوه در بغداد پدید آمد حجاج یوسف را خبر کردند بخواندش و گفت دعای خیری بر من بکن گفت خدایا جانش بستان گفت از بهر خدای این چه دعاست گفت این دعای خیرست ترا و جمله مسلمانان را

 	ای زبر دستِ زیر دست آزار		گرم تا کی بماند این بازار	 
 	بچه کار آیدت جهانداری		مردنت به که[۷۸] مردم آزاری	 
حکایت

یکی از ملوک بی‌انصاف پارسائی را پرسید از عبادتها کدام فاضل ترست گفت ترا خواب نیم روز تا در آن یک نفس خلق را نیازاری

 	ظالمی را خفته دیدم نیم روز		گفتم این فتنه است خوابش برده به	 
 	وآنکه خوابش بهتر از بیداری است		آن چنان بد زندگانی مرده به	 
حکایت

یکی از ملوک را شنیدم که شبی در عشرت روز کرده بود و در پایان مستی همی گفت[۷۹]

 	ما را بجهان خوشتر ازین یک دم نیست		
کز نیک و بد[۸۰] اندیشه و از کس غم نیست	 
درویشی بسرما برون خفته بود و گفت[۸۱]
 	ای آنکه باقبال تو در عالم نیست		گیرم که غمت نیست غم ما هم نیست	 
ملک را خوش آمد صرّه‌ای هزار دینار از روزن برون داشت که دامن بدار ای درویش گفت دامن از کجا آرم که جامه ندارم ملک را بر حال ضعیف او رقّت زیادت شد و خلعتی بر آن مزید کرد و پیشش فرستاد درویش مر آن نقد و جنس را باندک زمان بخورد و پریشان کرد و باز آمد

 	قرار بر[۸۲] کف آزادگان نگیرد مال		نه صبر در دل عاشق نه آب در غربال	 
در حالتی که ملک را پروای او نبود حال بگفتند بهم برآمد و روی ازو درهم کشید و زینجا گفته‌اند اصحاب فِطنت و خُبرت که از حِدّت و سَورت پادشاهان بر حذر باید بودن که غالب همت ایشان بمعظمات امور مملکت متعلق باشد و تحمل ازدحام عوام نکند[۸۳]

 	حرامش بود نعمت پادشاه		که هنگام فرصت ندارد نگاه	 
 	مجال سخن تا نبینی ز پیش		بیهوده گفتن مبر قدر خویش	 
گفت این گدای شوخ مبذّر را که چندان نعمت بچندین مدّت برانداخت[۸۴] برانید که خزانه بیت‌المال لقمه[۸۵] مساکین است نه طعمه اِخوان‌الشیاطین

 	ابلهی کو روز روشن شمع کافوری نهد		
زود بینی کش بشب روغن نباشد در چراغ	 
یکی از وزرای ناصح گفت ای خداوند مصلحت آن بینم که چنین کسانرا وجه کفاف بتفاریق مُجرا دارند تا در نفقه اسراف نکنند امّا آنچه فرمودی از زجر و منع مناسب حال ارباب همت نیست یکی را بلطف اومیدوار گردانیدن و باز بنومیدی خسته کردن

 	بروی خود در طماع باز نتوان کرد		چو باز شد بدرشتی فراز نتوان کرد	 
 	کس نبیند[۸۶] که تشنگان حجاز		بسرِ[۸۷] آب شور گرد آیند	 
 	هر کجا چشمه‌ای بود شیرین		مردم و مرغ و مور گرد آیند	 
حکایت

یکی از پادشاهان پیشین در رعایت مملکت سستی کردی و لشکر بسختی داشتی لاجرم دشمنی صعب روی نهاد[۸۸] همه پشت بدادند

 	چو دارند گنج از سپاهی دریغ		دریغ آیدش دست بردن بتیغ[۸۹]	 
یکی را از آنان که عذر کردند با من دَمِ دوستی بود[۹۰] ملامت کردم و گفتم دونست و بی‌سپاس و سفله و ناحق‌شناس که باندک تغیر حال از مخدوم قدیم برگردد و حقوق[۹۱] نعمت سالها[۹۲] در نوردد گفت ار بکرم معذور داری شاید که اسبم درین واقعه بی‌جو بود[۹۳] و نمد زین بگرو و سلطان که بزر بر سپاهی[۹۴] بخیلی کند با او بجان جوانمردی نتوان کرد

 	زر بده مرد سپاهی را تا سر بنهد		و گرش زر ندهی سر بنهد در عالم	 
 	اذا شَبعَ اَلکمیّ یَصولُ بَطشاً		وَ خاوی البَطنِ یَبطشُ بِالفرَار	 
حکایت

یکی از وزرا معزول شد و بحلقه درویشان درآمد اثر برکت[۹۵] صحبت ایشان درو سرایت[۹۶] کرد و جمعیت خاطرش دست داد ملک بار دیگر برو[۹۷] دل خوش کرد و عمل فرمود قبولش نیامد و گفت معزولی بنزد خردمندان بهتر که[۹۸] مشغولی

 	آنان که بکنج عافیت بنشستند		دندان سگ و دهان مردم بستند	 
 	کاغذ بدریدند و قلم بشکستند		وز دست زبان[۹۹] حرف گیران رستند	 
ملک گفتا هر اینه ما را خردمندی کافی باید که تدبیر مملکت را بشاید گفت ای ملک نشان[۱۰۰] خردمند کافی جز آن نیست[۱۰۱] که بچنین کارها تن ندهد[۱۰۲]

 	هُمای بر همه مرغان از آن شرف دارد		
که استخوان خورد و جانور نیازارد	 
سیه گوش را گفتند ترا ملازمت صحبت شیر بچه وجه اختیار افتاد گفت تا فضله صیدش می‌خورم وز شر دشمنان در پناه صولت او[۱۰۳] زندگانی می‌کنم گفتندش[۱۰۴] اکنون که بظلّ حمایتش در آمدی و بشکر نعمتش اعتراف کردی چرا نزدیکتر نیائی تا بحلقه خاصانت در آرد و از بندگان

مخلصت شمارد گفت همچنان از بطش او ایمن نیستم
 	اگر صد سال گبر آتش فروزد		اگر یک دم درو افتد بسوزد[۱۰۵]	 
افتد که ندیم حضرت سلطان را زر بیاید و باشد که سر برود و حکما گفته‌اند از تلوّن طبع پادشاهان بر حذر باید بودن که وقتی بسلامی برنجند و دیگر وقت بدشنامی خلعت دهند و آورده‌اند[۱۰۶] که ظرافت بسیار کردن هنر[۱۰۷] ندیمانست و عیب حکیمان

 	تو بر سر قدر خویشتن باش و وقار		بازی و ظرافت بندیمان بگذار	 
حکایت

یکی از رفیقان شکایت روزگار نامساعد بنزد من آورد که کفاف اندک دارم و عیال بسیار و طاقت بار فاقه نمی‌آرم و بارها[۱۰۸] در دلم آمد که باقلیمی دیگر نقل کنم تا در هر ان صورت که زندگانی کرده شود کسی را بر نیک و بد من اطلاع نباشد

 	بس گرسنه خفت و کس ندانست که کیست		
بس جان بلب آمد که برو کس نگریست	 
باز از شماتت اعدا براندیشم که بطعنه در قفای من بخندند و سعی[۱۰۹] مرا در حق عیال بر عدم مروّت حمل کنند و گویند

 	مبین آن بی حمیت را که هرگز		نخواهد دید روی نیکبختی	 
 	که آسانی گزیند خویشتن را		زن و فرزند بگذارد بسختی	 
و در علم محاسبت چنانکه معلومست چیزی دانم و گر بجاهِ شما جهتی معین[۱۱۰] شود که موجب جمعیت خاطر باشد بقیت عمر از عهده شکر آن نعمت برون[۱۱۱] آمدن نتوانم گفتم عمل پادشاه ای برادر دو طرف دارد امید[۱۱۲] و بیم یعنی امید نان و بیم جان و خلاف رای خردمندان باشد بدان[۱۱۳] امید متعرض این بیم شدن

 	کس نیاید بخانه درویش		که خراج زمین و باغ بده	 
 	یا بتشویش و غصه راضی باش[۱۱۴]		یا جگر بند پیش زاغ بنه	 
گفت این مناسب[۱۱۵] حال من نگفتی و جواب سؤال من نیاوردی نشنیده‌ای که هر که خیانت ورزد پشتش از حساب بلرزد

 	راستی موجب رضای خداست		کس ندیدم که گم شد از ره راست	 
و حکما گویند چار کس از چار کس بجان برنجند[۱۱۶] حرامی از سلطان و دزد از پاسبان و فاسق از غماز و روسبی از محتسب و آنرا که حساب پاکست از محاسب[۱۱۷] چه باکست

 	مکن فراخ روی در عمل اگر خواهی		
که وقت رفع تو باشد مجال دشمن تنگ	 
 	تو پاک باش و مدار از کس ای برادر باک		
زنند جامه ناپاک گازُران بر سنگ	 
گفتم حکایت آن روباه مناسب حال تُست که دیدندش گریزان و بی خویشتن افتان[۱۱۸] و خیزان کسی گفتش چه آفت است که موجب مخافتست[۱۱۹] گفتا شنیده‌ام که شتر را بسخره می‌گیرند گفت ای سفیه شتر را با تو چه مناسبت است و ترا بدو چه مشابهت گفت خاموش که اگر حسودان بغرض گویند شترست و گرفتار آیم کرا غم تخلیص من دارد[۱۲۰] تا تفتیش حال من کند و تا تریاق از عراق آورده شود[۱۲۱] مار گزیده مرده بود ترا همچنین فضل است و دیانت و تقوی و امانت امّا متعنتان در کمین‌اند و مدّعیان گوشه نشین اگر آنچه حُسن سیرت تُست بخلاف آن تقریر کنند و در معرض خطاب پادشاه افتی[۱۲۲] در آن حالت[۱۲۳] مجال مقالت باشد؟ پس مصلحت آن بینم که ملک قناعت را حراست کنی و ترک ریاست گوئی

 	بدریا دَر منافع بی شمارست		و گرخواهی سلامت بر کنارست	 
رفیق این سخن بشنید و بهم برآمد و روی از حکایت من در هم کشید و سخنهای رنجش آمیز گفتن گرفت کین چه عقل و کفایت[۱۲۴] است و فهم و درایت[۱۲۵] قول حکما درست آمد که گفته‌اند دوستان بزندان[۱۲۶] بکار آیند که بر سفره همه دشمنان دوست نمایند

 	دوست مشمار آنکه در نعمت زند		لاف یاری و برادر خواندگی	 
 	دوست آن دانم[۱۲۷] که گیرد دست دوست		در پریشان حالی و درماندگی	 
دیدم که متغیر می‌شود و نصیحت بغرض می‌شنود بنزدیک صاحبدیوان رفتم بسابقه معرفتی که در میان ما بود و صورت حالش بیان کردم و اهلیت و استحقاقش بگفتم تا بکاری مختصرش نصب کردند چندی برین برآمد لطف طبعش را بدیدند و حسن تدبیرش را بپسندیدند و کارش[۱۲۸] از آن در گذشت و بمرتبتی والاتر از آن متمکن[۱۲۹] شد همچنین نجم سعادتش در ترقی بود خطرناک و سودمند یا گنج برگیری یا در طلسم بمیری

 	یا زر بهر دو دست کند خواجه در کنار		یا موج روزی افکندش مرده بر کنار	 
مصلحت ندیدم از این بیش ریش درونش[۱۳۰] بملامت خراشیدن و نمک پاشیدن بدین کلمه اختصار کردیم[۱۳۱]

 	ندانستی که بینی بند بر پای		چو در گوشت نیامد پند مردم	 
 	دگر ره چون نداری طاقت نیش		مکن انگشت در سوراخ کژدم	 
حکایت

تنی چند از روندگان در صحبت[۱۳۲] من بودند ظاهر ایشان بصلاح آراسته و یکی را از بزرگان در حق این طایفه حسن ظنی بلیغ[۱۳۳] و ادراری معین کرده تا یکی ازینان حرکتی کرد نه مناسب حال درویشان ظنّ آن شخص فاسد شد و بازار اینان کاسد[۱۳۴] خواستم تا بطریقی کفاف یاران مستخلص کنم آهنگ خدمتش کردم دربانم رها نکرد و جفا کرد و معذورش داشتم که لطفیان گفته‌اند

 	دَر میر و وزیر و سلطان را		بی وسیلت مگرد پیرامن	 
 	سگ و دربان چو یافتند غریب		این گریبانش گیرد آن دامن	 
چندانکه مقرّبان حضرت آن بزرگ بر حال وقوف من[۱۳۵] وقوف یافتند و باکرام درآوردند و برتر مقامی معین کردند امّا بتواضع فروتر نشستم و گفتم

 	بگذار که بنده کمینم		تا در وصف بندگان نشینم	 
گفت الله الله چه جای این سخن است

 	گر بر سر و چشم ما[۱۳۶] نشینی		بارت بکشم که نازنینی	 
فی‌الجمله بنشستم و از هر دری سخن پیوستم تا حدیث زلّت یاران در میان آمد و گفتم

 	چه جرم دید خداوند سابق‌الانعام		
که بنده در نظر خویش خوار میدارد	 
 	خدای راست مسلم بزرگواری و حکم[۱۳۷]		
که جرم بیند و نان بر قرار می‌دارد	 
حاکم این سخن را عظیم بپسندید و اسباب[۱۳۸] معاش یاران فرمود تا بر قاعده ماضی[۱۳۹] مهیا دارند و مؤنت ایام تعطیل وفا کنند شکر نعمت[۱۴۰] بگفتم و زمین خدمت ببوسیدم و عذر جسارت بخواستم و در وقت برون آمدن گفتم[۱۴۱]

 	چو کعبه قبله حاجت شد از دیار بعید		
روند خلق بدیدارش از بسی فرسنگ	 
 	ترا تحمل امثال ما بباید کرد		
که هیچ کس نزند بر درخت بی بر سنگ	 
حکایت

ملک زاده‌ای گنج فراوان از پدر میراث یافت دست کرم بر گشاد و داد سخاوت بداد و نعمت بی‌دریغ بر سپاه و رعیت بریخت

 	نیاساید مشام از طبله عود		بر آتش نه که چون عنبر ببوید	 
 	بزرگی بایدت بخشندگی کن		که دانه تا نیفشانی نروید	 
یکی از جلسای[۱۴۲] بی تدبیر نصیحتش آغاز کرد که ملوک پیشین مرین نعمت را بسعی اندوخته‌اند و برای مصلحتی نهاده دست از این حرکت کوتاه کن که واقعه‌ها در پیش است و دشمنان از پس نباید که وقت حاجت فرومانی

 	اگر گنجی کنی بر عامیان بخش		رسد هر کدخدائی را برنجی	 
 	چرا نستانی از هر یک جوی سیم		که گرد آید ترا هر وقت[۱۴۳] گنجی	 
ملک روی ازین سخن بهم آورد[۱۴۴] و مرورا زجر فرمود و گفت مرا خداوند تعالی مالک این مملکت گردانیده است تا بخورم و ببخشم نه پاسبان[۱۴۵] که نگاه دارم

 	قارون هلاک شد که چهل خانه گنج[۱۴۶] داشت		
نوشین روان نمرد که نام نکو گذاشت	 
حکایت

آورده‌اند که نوشین روان عادل را در شکارگاهی صید[۱۴۷] کباب کردند و نمک نبود غلامی بروستا رفت[۱۴۸] تا نمک آرد نوشیروان گفت نمک بقیمت بستان تا رسمی نشود و ده[۱۴۹] خراب نگردد گفتند ازین قدر چه خلل آید[۱۵۰] گفت بنیاد ظلم در جهان اوّل اندکی[۱۵۱] بوده است هر که آمد برو مزیدی کرده تا بدین غایت رسیده[۱۵۲]

 	اگر ز باغ رعیت ملک خورد سیبی		برآورند غلامان او درخت از بیخ	 
 	بپنج بیضه که سلطان ستم روا دارد		زنند لشکریانش هزار مرغ بسیخ	 
حکایت

غافلی را شنیدم که خانه رعیت خراب کردی تا خزانه سلطان آباد کند بی‌خبر از قول حکیمان که گفته‌اند هر که خدای را عزّوجلّ بیازارد تا دل خلقی بدست آرد خداوند تعالی همان[۱۵۳] خلق را برو گمارد تا دمار از روزگارش بر آرد

 	آتش سوزان نکند با سپند		آنچه کند دود دل دردمند	 
سر جمله حیوانات گویند که شیرست و اذلّ[۱۵۴] جانوران خر و باتفاق خر باربر به که شیر مردم در

 	مسکین خر اگر چه بی تمیزست		چون بار همی برد[۱۵۵] عزیزست	 
 	گاوان و خران بار بردار		به ز آدمیان مردم آزار	 
باز آمدیم بحکایت وزیر غافل ملک را[۱۵۶] ذمائم اخلاق او بقرائن

معلوم شد در شکنجه کشید و بانواع عقوبت بکشت
 	حاصل نشود رضای سلطان		تا خاطر بندگان نجوئی	 
 	خواهی که خدای بر تو بخشد		با خلق خدای کن نکوئی	 
آورده‌اند که یکی از ستم دیدگان بر سر او بگذشت و در حال تباه او تأمل[۱۵۷] کرد و گفت

 	نه هر که قوّت بازوی منصبی دارد		
بسلطنت بخورد مال مردمان بگزاف	 
 	توان بحلق فرو بردن استخوان درشت[۱۵۸]		
ولی شکم بدرد چون بگیرد اندر ناف	 
 	نماند ستمکار بد روزگار		بماند برو لعنت پایدار	 
حکایت

مردم آزاری را حکایت کنند که سنگی بر سر صالحی زد درویش را مجال انتقام نبود سنگ را نگاه همی داشت تا زمانی که ملک را بر آن لشکری[۱۵۹] خشم آمد و در چاه کرد درویش اندر آمد و سنگ در[۱۶۰] سرش کوفت گفتا تو کیستی و مرا این سنگ چرا زدی گفت من فلانم و این همان سنگست که در فلان تاریخ بر سر من زدی گفت چندین روزگار کجا بودی گفت از جاهت[۱۶۱] اندیشه همی کردم اکنون که در چاهت دیدم فرصت غنیمت دانستم

 	ناسزائی را که بینی بخت یار		عاقلان تسلیم کردند اختیار	 
 	چون نداری ناخن درّنده تیز		با ددان آن به که کم گیری ستیز	 
 	هرکه با پولاد بازو پنجه کرد		ساعد مسکین خود را رنجه کرد	 
 	باش تا دستش ببندد روزگار		پس بکام دوستان[۱۶۲] مغزش بر آر	 
حکایت

یکی را از ملوک مرضی هایل بود که اعادت ذکر آن ناکردن اولی طایفه حکمای یونان متفق شدند که مرین درد را دوائی نیست مگر زهره آدمی بچندین صفت موصوف بفرمود طلب کردن دهقان پسری یافتند بر آن صورت[۱۶۳] که حکیمان گفته بودند پدرش را و مادرش را بخواند و بنعمت بیکران خشنود گردانیدند[۱۶۴] و قاضی[۱۶۵] فتوی داد که خون یکی از رعیت ریختن سلامت[۱۶۶] پادشه را روا باشد جلّاد قصد کرد پسر سر سوی آسمان برآورد[۱۶۷] و تبسم کرد ملک پرسیدش که در این حالت چه جای خندیدنست گفت ناز فرزندان بر پدران و مادران باشد و دعوی پیش قاضی برند و داد از پادشه خواهند اکنون پدر و مادر بعلت حُطام دنیا مرا بخون[۱۶۸] در سپردند و قاضی بکشتن[۱۶۹] فتوی داد و سلطان مصالح خویش اندر هلاک من همی بیند بجز خدای عزّوجل پناهی نمی‌بینم

 	پیش که برآورم زدستت فریاد		هم پیش تو از دست تو گر[۱۷۰] خواهم داد	 
سلطان را دل ازین سخن بهم بر آمد و آب در دیده بگردانید و گفت هلاک من اولی‌ترست از خون بی‌گناهی ریختن سر و چشمش ببوسید و در کنار گرفت و نعمت بی‌اندازه بخشید و آزاد کرد و گویند هم در آن هفته شفا یافت

 	همچنان در فکر آن بیتم که گفت		پیل بانی بر لبِ دریای نیل	 
 	زیر پایت گر بدانی[۱۷۱] حال مور		همچو حال تُست زیر پای پیل	 
حکایت

یکی از بندگان عمرولیث گریخته بود کسان در عقبش برفتند و باز آوردند وزیر را باوی غرضی بود و اشارت[۱۷۲] بکشتن فرمود تا دگر بندگان چنین فعل روا ندارند بنده پیش عمرو[۱۷۳] سر بر زمین نهاد و گفت

 	هر چه رود بر سرم[۱۷۴] چون تو پسندی رواست		
بنده چه دعوی کند حکم خداوند راست	 
امّا بموجب آنکه پرورده نعمت این خاندانم نخواهم که در قیامت بخون من گرفتار آئی اجازت فرمای تا[۱۷۵] وزیر را بکشم آنگه بقصاص او بفرمای خون مرا ریختن تا بحق کشته باشی ملک را خنده گرفت وزیر را گفت چه مصلحت می‌بینی گفت ای خداوند جهان از بهر خدای این شوخ دیده را بصدقات گور پدر آزاد کن تا مرا در بلائی نیفکند گناه از من است و قول حکما معتبر که گفته‌اند

 	چو کردی با کلوخ انداز پیکار		سر خود را بنادانی شکستی	 
 	چو تیر انداختنی بر[۱۷۶] روی دشمن		چنین دان[۱۷۷] کاندر آماجش نشستی	 
حکایت

ملک زوزن را خواجه‌ای بود کریم‌النفس نیک محضر که همگنانرا در مواجهه خدمت کردی[۱۷۸] و در غیبت نکوئی گفتی اتفاقاً ازو حرکتی در نظر سلطان[۱۷۹] ناپسند آمد مصادره فرمود و عقوبت کرد و سرهنگان ملک بسوابق نعمت او معترف بودند و بشکر آن مرتهن در مدت توکیل او رفق و ملاطفت کردندی و زجر و معاقبت روا نداشتندی

 	صلح با دشمن اگر خواهی هر گه که ترا		
در قفا عیب کند در نظرش تحسین کن	 
 	سخن آخر بدهان میگذرد موذی را		
سخنش تلخ نخواهی دهنش شیرین کن	 
آنچه مضمون خطاب ملک بود از عهده بعضی بدر آمد و ببقیتی در زندان بماند آورده‌اند که یکی از ملوک نواحی در خفیه پیامش فرستاد که ملوک[۱۸۰] آن طرف قدر چنان بزرگوار ندانستند و بی عزّتی کردند اگر رای عزیز فلان احسن‌الله خلاصه بجانب ما التفاتی[۱۸۱] کند در رعایت خاطرش هر چه تمام‌تر سعی کرده شود و اعیان این مملکت بدیدار او مفتقرند و جواب این حرف را منتظر خواجه برین وقوف یافت و از خطر اندیشید و در حال جوابی مختصر چنانکه مصلحت دید[۱۸۲] بر قفای ورق نبشت و روان کرد یکی از متعلقان واقف شد و ملک را اعلام کرد که فلان را که حبس فرمودی با ملوک نواحی مراسله دارد ملک بهم برآمد و کشف این خبر فرمود قاصد را بگرفتند و رسالت بخواندند نبشته بود که حسن ظنّ بزرگان بیش از فضیلت ماست و تشریف قبولی که فرمودند بنده را امکان اجابت[۱۸۳] نیست بحکم آنکه پرورده نعمت این[۱۸۴] خاندانست و باندک مایه تغیر[۱۸۵] با ولی نعمت بی‌وفائی نتوان کرد چنانکه گفته‌اند[۱۸۶]

 	آنرا که بجای تُست هر دم کرمی		عذرش بنه ار کند بعمری ستمی	 
ملک را سیرت حق شناسی ازو پسند آمد و خلعت و نعمت بخشید و عذر خواست که خطا کردم ترا بی جرم و خطا آزردن[۱۸۷] گفت ای خداوند بنده درین حالت مر خداوند را خطا نمی‌بیند تقدیر خداوند تعالی بود که مرین بنده را مکروهی برسد پس بدست تو اولیتر که سوابق نعمت برین بنده داری و ایادی منت[۱۸۸] و حکما گفته‌اند

 	گر گزندت رسد ز خلق مرنج		که نه راحت رسد ز خلق نه رنج	 
 	از خدا دان خلاف دشمن و دوست		کین[۱۸۹] دل هر دو در تصرف اوست	 
 	گر چه تیر از کمان همی گذرد		از کماندار بیند اهل خرد	 
حکایت

یکی از ملوک عرب شنیدم[۱۹۰] که متعلقان را همی گفت[۱۹۱] مرسوم فلانرا چندانکه هست مضاعف کنید که ملازم درگاهست و مترصد فرمان و دیگر خدمتگاران بلهو و لعب مشغول‌اند و در ادای خدمت متهاون صاحب دلی بشنید و فریاد و خروش از نهادش برآمد پرسیدندش[۱۹۲] چه دیدی گفت مراتب بندگان بدرگاه خداوند تعالی همین مثال دارد

 	دو بامداد اگر آید کسی بخدمت شاه		سیم هر اینه در وی کند بلطف نگاه[۱۹۳]	 
 	مهتری در قبول فرمانست		ترک فرمان دلیل حرمانست	 
 	هر که سیمای راستان دارد		سَر خدمت بر آستان دارد	 
حکایت

ظالمی را حکایت کنند که هیزم درویشان خریدی بحیف و توانگران را دادی بطرح صاحبدلی برو گذر کرد و گفت

 	ماری تو که هر کرا ببینی بزنی		یا بوم که هر کجا نشینی بکنی	 
 	زورت ار پیش میرود با ما		با خداوند غیب دان نرود	 
 	زورمندی مکن بر اهل زمین		تا دعائی بر آسمان نرود	 
حاکم از گفتن او برنجید[۱۹۴] و روی از نصیحت او درهم کشید و برو التفات نکرد تا شبی که آتش[۱۹۵] مطبخ در انبار هیزمش افتاد و سایر املاکش بسوخت وز بستر نرمش بخاکستر گرم نشاند اتفاقاً همان شخص برو بگذشت و دیدش که با یاران همی گفت ندانم این آتش از کجا در سرای من افتاد گفت از[۱۹۶] دل درویشان

 	حذر کن ز درد درونهای ریش		که ریش درون عاقبت سر کند	 
 	بهم بر مکن تا توانی دلی		که آهی جهانی بهم بر کند	 
بر تاج کیخسرو نبشته بود
 	چه سالهای فراوان و عمرهای دراز		
که خلق بر سر ما بر زمین بخواهد رفت	 
 	چنانکه دست بدست آمده است ملک بما		
بدستهای دگر همچنین بخواهد رفت	 
حکایت

یکی در صنعت کشتی گرفتن سر آمده بود سیصد و شصت بند فاخر بدانستی و هر روز بنوعی ازان کشتی گرفتی مگر گوشه خاطرش با جمال یکی از شاگردان میلی داشت سیصد و پنجاه و نه بندش در آموخت مگر یک بند که در تعلیم آن دفع انداختی و تأخیر کردی فی‌الجمله پسر در قوت و صنعت سرآمد و کسی را در زمان او[۱۹۷] با او امکان مقاومت نبود تا بحدی که پیش ملک آن روزگار گفته بود استاد را فضیلتی که بر من است از روی بزرگیست و حق تربیت و گرنه بقوت ازو کمتر نیستم و صنعت با او برابرم ملک را این سخن دشخوار آمد فرمود تا مصارعت کنند مقامی متسع ترتیب کردند و ارکان دولت و اعیان حضرت و زورآوران روی زمین حاضر شدند پسر چون پیل مست اندر آمد بصدمتی که اگر کوه رویین بودی از جای بر کندی استاد دانست که جوان بقوت ازو برترست بدان بند غریب که از وی نهان داشته بود با او در آویخت پسر دفع آن ندانست بهم بر آمد استاد بدو دست از زمینش بالای سر بردو فرو کوفت غریو از خلق برخاست ملک فرمود استاد را خلعت و نعمت دادن و پسر را زجر و ملامت کرد که با پرورده خویش دعوی مقاومت کردی و بسر نبردی گفت ای پادشاه روی زمین بزور آوری بر من دست نیافت بلکه مرا از علم کشتی دقیقه‌ای مانده بود و همه عمر از من دریغ همی داشت امروز بدان دقیقه بر من غالب آمد گفت از بهر چنین روزی[۱۹۸] که زیرکان گفته‌اند دوست را چندان قوت مده که دشمنی کند تواند نشنیده‌ای که چه گفت آنکه از پرورده خویش جفا دید[۱۹۹]

 	یا وفا خود نبود در عالم		یا مگر کس درین زمانه نکرد	 
 	کس نیاموخت علم تیر از من		که مرا عاقبت نشانه نکرد	 
حکایت

درویشی مجرد بگوشه‌ای[۲۰۰] نشسته بود پادشاهی[۲۰۱] برو بگذشت درویش از آنجا که فراغ ملک قناعت است سر بر نیاورد و[۲۰۲] التفات نکرد سلطان از آنجا که سطوت سلطنت است برنجید و گفت این طایفه خرقه پوشان امثال[۲۰۳] حیوان‌اند و اهلیت و آدمیت ندارند وزیر نزدیکش آمد و گفت ای جوانمرد سلطان روی زمین بر تو گذر کرد چرا خدمتی نکردی و شرط ادب بجای نیاوردی گفت سلطانرا بگوی توقع خدمت از کسی دار که توقع نعمت از تو دارد و دیگر بدان که ملوک از بهر پاس رعیت‌اند نه رعیت از[۲۰۴] بهر طاعت ملوک

 	پادشه پاسبان درویش است		گر چه رامش بفرّ دولت اوست	 
 	گوسپند از برای چوپان نیست		بلکه چوپان برای خدمت اوست	 
 	یکی امروز کامران بینی		دیگری را دل از مجاهده ریش	 
 	روزکی چند باش تا بخورد		خاک مغز سَر خیال اندیش	 
 	فرق شاهی و بندگی برخاست		چون قضای نبشته آمد پیش	 
 	گر کسی خاک مرده باز کند		ننماید توانگر و[۲۰۵] درویش	 
ملک را گفت درویش استوار آمد گفت از من تمنا[۲۰۶] بکن گفت آن همی خواهم که دگرباره زحمت من ندهی گفت مرا پندی بده گفت

 	دریاب کنون که نعمتت هست بدست		کین دولت و ملک میرود دست بدست	 
حکایت

یکی از وزرا پیش ذوالنون مصری رفت و همت خواست که روز و شب بخدمت سلطان مشغولم و بخیرش امیدوار و از عقوبتش ترسان ذوالنون بگریست و گفت اگر من خدای را عزّ و جلّ چنین پرستیدمی که تو سلطان را از جمله[۲۰۷] صدیقان بودمی

 	گرنه اومید و بیم[۲۰۸] راحت و رنج		پای درویش بر فلک بودی	 
 	ور وزیر از خدا بترسیدی		همچنان کز ملک ملک بودی	 
حکایت

پادشاهی بکشتن بی‌گناهی فرمان داد گفت ای ملک بموجب خشمی که ترا بر من است آزار خود مجوی که این عقوبت بر من بیک نفس بسر آید و بزه آن بر تو جاوید بماند

 	دوران بقا چو باد صحرا بگذشت		تلخی و خوشی و زشت و زیبا بگذشت	 
 	پنداشت ستمگر که جفا بر ما کرد		در گردن او بماند و بر ما بگذشت	 
ملک را نصیحت او سودمند آمد و از سر خون او برخاست

حکایت

وزرای نوشیروان در مهمی از مصالح مملکت اندیشه همی کردند و هر یکی از ایشان دگرگونه رای همی زدند و ملک همچنین تدبیری اندیشه کرد بزرجمهر را رای ملک اختیار آمد وزیران در نهانش گفتند رای ملک را چه مزیّت دیدی بر فکر چندین حکیم گفت بموجب آنکه انجام کارها معلوم نیست و رای همگان در مشیت است که صواب آید یا خطا پس موافقت رای ملک اولیترست تا اگر خلاف صواب آید بعلت متابعت از معاتبت ایمن باشم

 	خلاف رای سلطان رای جُستن		بخون خویش باشد دست شستن	 
 	اگر خود روز را گوید شبست این		بباید گفتن آنک ماه و پروین	 
حکایت

شیادی گیسوان بافت یعنی علویست و با قافله حجاز بشهری درآمد که از حج همی آیم[۲۰۹] و قصیده‌ای پیش ملک برد که من گفته‌ام نعمت بسیارش فرمود[۲۱۰] و اکرام کرد تا یکی از ندمای حضرت پادشاه که در آن سال از سفر دریا آمده بود گفت من او را عید اضحی در بصره دیدم معلوم شد که حاجی نیست دیگری گفتا پدرش نصرانی بود در مَلطیه پس او شریف چگونه صورت بندد[۲۱۱] و شعرش را بدیوان انوری دریافتند ملک فرمود تا بزنندش و نفی کنند تا چندین دروغ در هم چرا گفت گفت ای خداوند روی زمین[۲۱۲] یک سخنت دیگر در خدمت[۲۱۳] بگویم اگر راست نباشد عقوبت که فرمائی سزاوارم گفت بگو تا آن چیست گفت

 	غریبی گرت ماست پیش آورد		دو پیمانه آبست و یک چمچه دوغ	 
 	اگر راست میخواهی از من شنو[۲۱۴]		جهان دیده بسیار گوید دروغ	 
ملک را خنده گرفت و گفت ازین راست‌تر سخن تا عمر او بوده باشد نگفته است فرمود تا آنچه مامول اوست مهیا دارند و بخوشی برود

حکایت[۲۱۵]

یکی از وزرا بزیر دستان رحم کردی و صلاح ایشانرا[۲۱۶] بخیر توسط نمودی اتفاقاً بخطاب ملک گرفتار آمد همگنان در مواجب استخلاص او سعی کردند و موکلان در معاقبتش ملاطفت نمودند و بزرگان شکر سیرت خوبش بافواه بگفتند تا ملک از سر عتاب او در گذشت صاحبدلی برین[۲۱۷]

اطلاع یافت و گفت
 	تا دل دوستان بدست آری		بوستان پدر فروخته به	 
 	پختن دیک نیک خواهان را		هر چه رخت سراست سوخته به	 
 	با بد اندیش هم نکوئی کن		دهن سگ بلقمه دوخته به	 
حکایت

یکی از پسران هارون‌الرشید پیش پدر آمد خشم آلود که فلان سرهنگ زاده مرا دشنام مادر داد[۲۱۸] هارون ارکان دولت را گفت جزای چنین کس چه باشد یکی اشاره بکشتن کرد و دیگری بزبان بریدن و دیگری بمصادره و نفی هارون گفت ای پسر کرم آنست که عفو کنی و گر نتوانی تو نیزش دشنام مادر ده نه چندانکه انتقام از حد در گذرد آنگاه ظلم از طرف ما[۲۱۹] باشد و دعوی از قِیل خصم

 	نه مرد است آن بنزدیک خردمند		که با پیل دمان پیکار جوید	 
 	بلی مرد آنکس است از روی تحقیق		که چون خشم آیدش باطل نگوید[۲۲۰]	 
حکایت

با طایفه بزرگان بکشتی در نشسته بودم زورقی در پی ما غرق شد دو برادر بگردابی در افتادند یکی از بزرگان گفت ملاح را که بگیر این هر دو انرا که بهر یکی پنجاه دینارت دهم ملاح در آب افتاد و تا یکی را[۲۲۱] برهانید آن دیگر هلاک شد گفتم بقیت عمرش نمانده بود ازین بسبب در گرفتن[۲۲۲] او تأخیر کرد و در آن دگر تعجیل ملاح بخندید و گفت آنچه تو گفتی یقین است و دگر میل خاطر برهانیدن این بیشتر بود که وقتی در بیابانی مانده بودم و مرا بر شتری نشانده[۲۲۳] و زدست آن دگر تازیانه‌ای خورده‌ام در طفلی گفتم صَدَقَ الله من عمل صالحاً فَلنفسه وَ مَن اَساء فَعلیها

 	تا توانی درون کس مخراش		کاندرین راه خارها باشد	 
 	کار درویش مستمند بر آر		که ترا نیز کارها باشد	 
حکایت

دو برادر یکی خدمت سلطان کردی و دیکر بزور بازو نان خوردی[۲۲۴] باری این توانگر گفت درویش را که چرا خدمت نکنی تا از مشقت کار کردن برهی گفت تو چرا کار نکنی تا از مذلّت[۲۲۵] خدمت رهائی یابی که خردمندان گفته‌اند نان خود خوردن و نشستن به که کمر شمشیر زرّین بخدمت[۲۲۶] بستن

 	بدست آهک تفته کردن خمیر		به از دست بر سینه پیش امیر	 
 	عمر گرانمایه درین صرف شد		تا چه خورم صیف و چه پوشم شتا	 
 	ای شکم خیره بتائی[۲۲۷] بساز		تا نکنی پشت بخدمت دو تا	 
حکایت

کسی مژده پیش انوشیروان عادل آورد گفت[۲۲۸] شنیدم که فلان دشمن ترا خدای عزّ و جل برداشت گفت هیچ شنیدی که مرا بگذاشت

 	اگر بمرد عدو جای شادمانی نیست		که زندگانی ما نیز جاودانی نیست	 
حکایت

گروهی حکما بحضرت کسری دَر[۲۲۹] بمصلحتی[۲۳۰] سخن همی گفتند و بزرگ مهر که مهتر ایشان بود خاموش[۲۳۱] گفتندش چرا با ما در این بحث سخن نگوئی گفت وزیران بر مثال اطبااند و طبیب دارو ندهد جز سقیم را پس چو بینم که رای شما بر صوابست مرا بر سر آن سخن گفتن حکمت نباشد

 	چو کاری بی فضول من بر آید		مرا در وی سخن گفتن نشاید	 
 	و گر بینم که نابینا و چاه است		اگر خاموش بنشینم گناه است	 
حکایت

هرون‌الرّشید را چون ملک دیار مصر مسلم شد گفت بخلاف آن طاغی که بغرور ملک مصر دعوی خدائی کرد نبخشم این مملکت را مگر بخسیس ترین بندگان سیاهی داشت نام او خَصیب در غایب جهل مُلک[۲۳۲] مصر بوی ارزانی داشت و گویند عقل و درایت او تا بجائی بود که طایفه‌ای حُرّاث مصر شکایت آوردند که پنبه کاشته بودیم[۲۳۳] باران بی وقت آمد و

تلف[۲۳۴] شد گفت پشم بایستی کاشتن
 	اگر دانش بروزی در فزودی		ز نادان تنگ روزی تر نبودی	 
 	بنادانان چنان روزی رساند		که دانا اندر آن[۲۳۵] عاجز[۲۳۶] بماند	 
 	بخت و دولت بکار دانی نیست		جز بتأیید آسمانی نیست	 
 	اوفتاده است در جهان بسیار		بی تمیز ارجمند و عاقل خوار	 
 	کیمیاگر بغصه مرده و رنج		ابله اندر خرابه یافته گنج	 
حکایت

یکی را از[۲۳۷] ملوک کنیزکی چینی آوردند خواست تا در حالت مستی با وی جمع آید کنیزک ممانعت کرد ملک در خشم رفت و مرو را بسیاهی بخشید که لب زبرینش از پره بینی در گذشته بود و زیرینش بگریبان فروهشته هیکلی که صخرالجن از طلعتش برمیدی و عین‌القطر از بغلش بگندیدی

 	تو گوئی تا قیامت زشت روئی		برو ختمست و بر یوسف نکوئی	 
چنانکه ظریفان گفته‌اند[۲۳۸]

 	شخصی نه چنان کریه منظر		کز زشتی او خبر توان داد	 
 	آنگه بغلی نعوذ بالله		مردار بآفتاب مرداد	 
آورده‌اند که سیه را در آن مدت نفس طالب بود و شهوت غالب مِهرش بجنبید و مُهرش برداشت بامدادان که ملک کنیزک را جست و نیافت حکایت بگفتند خشم گرفت و فرمود تا سیاه را با کنیزک استوار ببندند و از بام جوسق بقعر خندق در اندازند یکی از وزرای نیک محضر روی شفاعت بر زمین نهاد و گفت سیاه بیچاره را درین خطائی نیست که سایر بندگان و خدمتکاران بنوازش خداوندی متعوّدند گفت اگر در مفاوضه او شبی[۲۳۹] تأخیر کردی چه شدی که من او را افزون از قیمت کنیزک دلداری کردمی گفت ای خداوند روی زمین نشنیده‌ای[۲۴۰]

 	تشنه سوخته در چشمه روشن چو رسید		تو مپندار[۲۴۱] که از پیل دمان اندیشد	 
 	ملحد گرسنه در خانه خالی بر خوان		عقل باور نکند کز رمضان اندیشد	 
ملک را این لطیفه پسند آمد و گفت اکنون سیاه ترا بخشیدم کنیزک را چه کنم گفت کنیزک سیاه را بخش که نیم خورده او هم او را شاید

 	هرگز آن را بدوستی مپسند		که رود جای نا پسندیده	 
 	تشنه را دل نخواهد آب زلال		نیم خورد دهان گندیده[۲۴۲]	 
حکایت

اسکندر رومی را پرسیدند دیار مشرق و مغرب بچه گرفتی که ملوک پیشین را خزاین و عمر و ملک و لشکر بیش ازین بوده است و ایشانرا چنین فتحی میسر نشده گفتا بعون خدای عزّ وجلّ هر مملکتی را که گرفتم رعیتش نیازردم و نام پادشاهان جز بنکوئی نبردم

 	بزرگش نخوانند اهل خرد		که نام بزرگان بزشتی برد[۲۴۳]


۱. در حالت.  
۲. می‌گوید.  
۳. پا: برخاست  
۴. پادشاه.  
۵. او، این مرد.  
۶. س: که آنرا روی در مصلحتست و این را بر وحشت.  
۷. پا: دروغ مصلحت‌آمیز به از راست.  
۸. بخواب دید.  
۹. مگر چشمان که در.  
۱۰. آن. این خواب.  
۱۱. این کلمه در نسخه متن تراشیده شده و معلوم نیست در اصل چه بوده چنین مینماید که نیز بوده. س: لاشه نیز را.  
۱۲. خاک.  
۱۳. برادرانش.  
۱۴. به از.  
۱۵. روزی.  
۱۶. ص: پسندید، بپسندیدند  
۱۷. پا:نزدیکی.  
۱۸. س: چون دو لشکر روی.  
۱۹. بود و.  
۲۰. نسخه متن از اینجا ندارد تا حکایت سرهنک زاده‌ای بر در سرای اغلمش (توانگری بهتر است...).  
۲۱. بیشمار.  
۲۲. بودند.  
۲۳. تا جامه زنان نپوشید.  
۲۴. پا: سواران بگفتن او تهور کردند.  
۲۵. و هر روزش.  
۲۶. خواهرش.  
۲۷. گوشمال.  
۲۸. حصه مرضی.  
۲۹. دو.  
۳۰. معین.  
۳۱. بدست آورده.  
۳۲. مردی.  
۳۳. پا: و جمعی.  
۳۴. بقعه.  
۳۵. کار.  
۳۶. شبانگاه.  
۳۷. سلاح بگشادند.  
۳۸. در.  
۳۹. بود، رفت.  
۴۰. همه را کشتن.  
۴۱. همچنان.  
۴۲. بکرمِ اخلاق.  
۴۳. در هم آورد و.  
۴۴. گرفتی امّا.  
۴۵. بعشرت.  
۴۶. نیکان.  
۴۷. عناد آن گروه.  
۴۸. او.  
۴۹. پی مردان دوید.  
۵۰. آزار، خون و آزار.  
۵۱. س: بخشیدم و.  
۵۲. دیدم بسی آب ز.  
۵۳. برآورد.  
۵۴. و استاد ادب را.  
۵۵. بتربیتش بر گماشت.  
۵۶. روید وز.  
۵۷. تخم عمل.  
۵۸. و کمال.  
۵۹. بخردست.  
۶۰. با تو.  
۶۱. در نسخه متن از کلمه راضی اوّل تا راضی دوم افتاده است.  
۶۲. یکی از ملوک عرب.  
۶۳. مکاره.  
۶۴. آزاد.  
۶۵. پا:در مجلس او شهنامه می.  
۶۶. ملک.  
۶۷. چون.  
۶۸. پادشاهی نداری.  
۶۹. ص: کرم تا.  
۷۰. هرگز.  
۷۱. نداشتند هم خوانده میشود.  
۷۲. ص:موش.  
۷۳. با.  
۷۴. از زندگی.  
۷۵. دمشق یکی.  
۷۶. همتی.  
۷۷. کنید.  
۷۸. به ز.  
۷۹. میگفت.  
۸۰. ص: بدو.  
۸۱. درویشی بر در سرای خفته بود گفت.  
۸۲. در.  
۸۳. نکنند.  
۸۴. بزنید و  
۸۵. قبل از لقمه بقلم دیگر (نه) افزوده‌اند.  
۸۶. نداند.  
۸۷. بلب.  
۸۸. نمود.  
۸۹. در حاشیه متن و بعضی نسخ دیگر این شعر هم هست:  
     چه مردی کند در صف کارزار		که دستش تهی باشد و کار زار	  
۹۰. پا: یکی از اینان که غدر کردند با من دم دوستی میزد. س: یکی از آنان که غدر کردند با من دوستی داشت.  
۹۱. و حق.  
۹۲. سالیان.  
۹۳. اسبم بی‌جو.  
۹۴. با سپاهی.  
۹۵. درآمد برکت.  
۹۶. اثر.  
۹۷. پا:با وی.  
۹۸. معزولی به که.  
۹۹. دست و زبان.  
۱۰۰. گفت نشان.  
۱۰۱. کافی آنست.  
۱۰۲. در ندهد.  
۱۰۳. صولتش.  
۱۰۴. گفتند.  
۱۰۵. س:چو اندر وی فتد در دم بسوزد.  
۱۰۶. و گفته‌اند.  
۱۰۷. ظرافت بسیار هنر، ظرافت هنر.  
۱۰۸. نمی‌آرم بارها.  
۱۰۹. س: و ترک سعی.  
۱۱۰. ص: متعین.  
۱۱۱. آن برون، آن بدر آمدن.  
۱۱۲. امیدست.  
۱۱۳. ص: بدین.  
۱۱۴. شو.  
۱۱۵. موافق.  
۱۱۶. ص: و حکما گفته‌اند چهار کس از چهار کس بترسند.  
۱۱۷. محاسبت.  
۱۱۸. گریزان و افتان.  
۱۱۹. ص:مخالفت.  
۱۲۰. باشد.  
۱۲۱. از عراق آورند، آورده باشند.  
۱۲۲. آئی.  
۱۲۳. حالت کرا.  
۱۲۴. کیاست.  
۱۲۵. فراست.  
۱۲۶. در زندان.  
۱۲۷. باشد.  
۱۲۸. بپسندیدند کارش.  
۱۲۹. ممکن.  
۱۳۰. بیش درون ریش او را، ریش درویش.  
۱۳۱. کردم.  
۱۳۲. چند در صحبت.  
۱۳۳. بلیغ بود.  
۱۳۴. ص: و بازار اینان کاسد شد.  
۱۳۵. بر حال من.  
۱۳۶. من.  
۱۳۷. حلم.  
۱۳۸. ص: اسباب و.  
۱۳۹. تا باز.  
۱۴۰. ص: خدمت.  
۱۴۱. بخواستم و بگفتم.  
۱۴۲. از جلیسان.  
۱۴۳. هر روز.  
۱۴۴. درهم کشید. درهم آورد.  
۱۴۵. پاسبانم.  
۱۴۶. گنج خانه.  
۱۴۷. صیدی.  
۱۴۸. دوانیدند.  
۱۴۹. دیه.  
۱۵۰. زاید، خیزد، پدید آید.  
۱۵۱. اندک.  
۱۵۲. رسید.  
۱۵۳. ص: همه آن.  
۱۵۴. کمترین.  
۱۵۵. کشد.  
۱۵۶. ص: ملک از، ملک از طرفی، ملک را طرفی.  
۱۵۷. نظر.  
۱۵۸. درست.  
۱۵۹. بروی  
۱۶۰. بر.  
۱۶۱. ص: جهلت.  
۱۶۲. ص: دشمنان.  
۱۶۳. صفت.  
۱۶۴. کرد، گردانید.  
۱۶۵. و قاضی نیز.  
۱۶۶. سلامت نفس.  
۱۶۷. ص:کرد.  
۱۶۸. ص: دنیا بخون.  
۱۶۹. بکشتنم.  
۱۷۰. می.  
۱۷۱. ندانی.  
۱۷۲. بود اشارت.  
۱۷۳. ص: عمر.  
۱۷۴. ص: بر سر من.  
۱۷۵. تا من.  
۱۷۶. در.  
۱۷۷. حذر کن.  
۱۷۸. حرمت داشتی.  
۱۷۹. ملک.  
۱۸۰. ص: که ای ملوک.  
۱۸۱. التفات.  
۱۸۲. مختصر که اگر بر ملا افتد فتنه نباشد.  
۱۸۳. اجابت آن.  
۱۸۴. پرورده این.  
۱۸۵. تغیر خاطر.  
۱۸۶. (چنانکه گفته‌اند) در غالب نسخ نیست.  
۱۸۷. بی گنه بیازردم.  
۱۸۸. ص: نعمت.  
۱۸۹. که.  
۱۹۰. ص: عرب را شنیده‌ام.  
۱۹۱. س: عرب متعلقان دیوان را فرمود که.  
۱۹۲. ص: پرسیدش.  
۱۹۳. در حاشیه متن و بعضی نسخ این بیت نیز هست:  
     امید هست پرستندگان مخلص را		که نا امید نگردند از آستان اله	  
۱۹۴. ص: بخندید.  
۱۹۵. تا شبی آتش.  
۱۹۶. از دود.  
۱۹۷. در آنزمان.  
۱۹۸. روزی نگه میداشتم.  
۱۹۹. ص: آنکه پرورده خویش جفا کرد. گمان میکنم چنین بوده است: آنکه پرورده خویشتن جفا کرد ولی پیروی از بیشتر نسخ کردیم  
۲۰۰. بگوشه صحرائی.  
۲۰۱. ص: بود و پادشاهی.  
۲۰۲. قناعت برو.  
۲۰۳. بر مثال.  
۲۰۴. ص: نه از.  
۲۰۵. نشناسد توانگر از.  
۲۰۶. تمنائی.  
۲۰۷. ص: را جمله.  
۲۰۸. گر نبودی امید.  
۲۰۹. می آید.  
۲۱۰. نعمتش داد.  
۲۱۱. بدانستند که شریف نیست.  
۲۱۲. ص: زمین من.  
۲۱۳. س: زمین سخنی دیگر.  
۲۱۴. گر از بنده لغوی شنیدی مرنج.  
۲۱۵. این حکایت در حاشیه بخط دیگری نوشته شده و در بعضی از نسخ نیز نیست.  
۲۱۶. و اصلاح همگنانرا.  
۲۱۷. برین حال.  
۲۱۸. دشنام داد.  
۲۱۹. تو.  
۲۲۰. در حاشیه متن و در بعضی نسخ بعد از قطعه این اشعار نیز هست:  
     یکی را زشت خوئی داد دشنام		تحمل کرد و گفت ای خوب فرجام	  
     بتر ز آنم که خواهی گفتن آنی		که دانم عیب من چون من ندانی	  
۲۲۱. تا یکی.  
۲۲۲. ص: گفتن.  
۲۲۳. نشاند.  
۲۲۴. ص: بازو خوردی – بسعی بازو نان.  
۲۲۵. ص: ملامت.  
۲۲۶. پا: کمر بخدمت.  
۲۲۷. بنانی.  
۲۲۸. آورد که.  
۲۲۹. در بارگاه کسری.  
۲۳۰. بمصلحتی در. (نسخه متن هم چنین است و ظاهراً در الحاق است).  
۲۳۱. خاموش بود.  
۲۳۲. خصیب ملک.  
۲۳۳. بودیم بر کنار نیل.  
۲۳۴. تباه.  
۲۳۵. ص: دانایان در آن. شاید در اصل چنین بوده. که دانای اندر آن.  
۲۳۶. حیران.  
۲۳۷. ص: یکی از.  
۲۳۸. این جمله در نسخ دیگر نیست.  
۲۳۹. ص:مفاوظه و آشتی.  
۲۴۰. نشنیده‌ای که گفته‌اند.  
۲۴۱. جای آن نیست.  
۲۴۲. این قطعه در حاشیه نسخه متن و در بعضی از نسخ هست:  
     دست سلطان دگر کجا بیند		چون بسرگین دراوفتاد ترنج	  
     نخورد تشنه آب از آن کوزه		که رسیده است بر دهان سه لنج	  
۲۴۳. این قطعه هم در حاشیه متن و بعضی از نسخ هست:  
     این همه هیچ است چون می بگذرد		تخت و بخت و امر و نهی و گیر و دار	  
     نام نیک رفتگان ضایع مکن		تا بماند نام نیکت بر قرار

باب دوم

در اخلاق درویشان

حکایت

یکی از بزرگان گفت پارسائی را چگوئی در حق فلان عابد که دیگران در حق وی بطعنه سخنها گفته‌اند گفت بر ظاهرش عیب نمی‌بینم و در باطنش غیب نمیدانم

 	هر که را جامه پارسا بینی		پارسا دان و نیک مرد انگار	 
 	ور ندانی که در نهانش چیست		محتسب را درون خانه چکار	 
حکایت

درویشی را دیدم سر بر آستان کعبه همی مالید و می‌گفت[۱] یا غفور یا رحیم تو دانی که از ظلوم جهول چه آید

 	عذر تقصیر خدمت آوردم		که ندارم بطاعت استظهار	 
 	عاصیان از گناه توبه کنند		عارفان از عبادت استغفار	 
عابدان جزای طاعت خواهند و بازرگانان بهای بضاعت من بنده

امید آورده‌ام نه طاعت و بدریوزه آمده‌ام نه بتجارت اِصنع بی ما اَنتَ اهله
 	بر در کعبه سائلی دیدم		که همیگفت و میگرستی خوش	 
 	می نگویم که طاعتم بپذیر		قلم عفو بر[۲] گناهم کش[۳]	 
حکایت

عبدالقادر گیلانی را رحمة الله علیه دیدند در حرم کعبه روی بر حَصبا نهاده همی گفت ای خداوند ببخشای و گر هر اینه مستوجب[۴] عقوبتم در روز قیامتم[۵] نابینا بر انگیز تا در روی نیکان شرمسار نشوم

 	روی بر خاک عجز میگویم		هر سحر گه که باد می آید	 
 	ای که هرگز فرامشت نکنم		هیچت از بنده یاد می آید	 
حکایت

دزدی بخانه پارسائی درآمد چندانکه جُست چیزی نیافت دل تنگ شد پارسا خبر شد[۶] گلیمی که بر آن خفته بود در راه دزد انداخت تا محروم نشود

 	شنیدم که مردان راه خدای		دل دشمنان را نکردند تنگ	 
 	ترا کی میسر شود این مقام		که با دوستانت خلافست و جنگ	 
مودّت اهل صفا چه در روی و چه در قفا نه چنان کز پست عیب

گیرند و پیشت بیش میرند[۷]
 	در برابر چو گوسپند سلیم		در قفا همچو گرگ مردم خوار	 
 	هر که عیب دگران پیش تو آورد و شمرد		بی گمان عیب تو پیش دگران خواهد برد	 
حکایت

تنی چند از روندگان متفق سیاحت بودند و شریک رنج و راحت خواستم تا[۸] مرافقت کنم موافقت نکردند گفتم این از کرم اخلاق بزرگان بدیع است روی از مصاحبت مسکینان تافتن و فایده و برکت[۹] دریغ داشتن که من در نفس خویش این قدرت و سرعت می‌شناسم که در خدمت مردان یار شاطر باشم نه بار خاطر

 	ان لم اکن راکب المواشی		اسعی لکم حامل الغواشی	 
یکی زان میان گفت ازین سخن که شنیدی دل تنگ مدار که درین روزها دزدی بصورت درویشان[۱۰] برآمده خود را در سلک صحبت ما منتظم کرد

 	چه دانند مردم که در خانه کیست		نویسنده داند که در نامه چیست	 
و از آنجا که سلامت حال درویشان است گمان فضولش نبردند و بیاری قبولش کردند

 	صورت حال عارفان دلق است		این قدر بس چو روی در خلق است	 
 	در عمل کوش و هر چه خواهی پوش		تاج بر سر نه و علم بر دوش[۱۱]	 
 	در قژاکند مرد باید بود		بر مخنث سلاح جنگ چسود	 
روزی تا بشب رفته بودیم و شبانگه بپای حصار[۱۲] خفته که دزد بی توفیق ابریق رفیق برداشت که بطهارت میرود[۱۳] و بغارت میرفت

 	پارسا بین که خرقه در بر کرد		جامه کعبه را جل خر کرد	 
چندانکه از نظر درویشان غایب شد ببرجی بر رفت و دُرجی بدزدید تا روز روشن شد آن تاریک مبلغی راه رفته بود و رفیقان بی گناه خفته بامدادان همه را بقلعه درآوردند و بزدند و بزندان کردند از آن تاریخ ترک صحبت گفتیم و طریق عزلت گرفتیم والسلامَةُ فی‌الوَحده

 	چو از قومی یکی بی دانشی کرد		نه کِه را منزلت ماند نه مِه را	 
 	شنیدستی[۱۴] که گاوی در علف خوار		بیالاید همه گاوان ده را	 
گفتم سپاس و منت خدای را عزّ وجلّ که از برکت درویشان محروم نماندم گر چه[۱۵] بصورت از صحبت وحید[۱۶] افتادم بدین حکایت که گفتی مستفید گشتم و امثال مرا همه عُمر این نصیحت بکار آید

 	بیک نا تراشیده در مجلسی		برنجد دلِ هوشمندان بسی	 
 	اگر برکه‌ای پر کنند از گلاب		سگی در وی افتد کند منجلاب	 
حکایت

زاهدی مهمان پادشاهی بود چون بطعام بنشستند کمتر از ان خورد که ارادت او بود و چون بنماز برخاستند بیش از آن کرد که عادت او تا

ظنّ صلاحیت در حق او زیادت کنند
 	ترسم نرسی بکعبه ای اعرابی		کین ره که تو میروی بترکستانست	 
چون بمقام خویش آمد سفره خواست تا تناولی کند پسری صاحب فراست داشت گفت ای پدر باری بمجلس سلطان در طعام نخوردی گفت در نظر ایشان چیزی نخوردم که بکار آید گفت نماز را هم قضا کن که چیزی نکردی که بکار آید

 	ای هنرها گرفته بر کف دست		عیبها بر گرفته زیر بغل	 
 	تا چه خواهی خریدن ای مغرور		روز درماندگی بسیم دغل	 
حکایت

یاد دارم که در ایام طفولیت متعبد بودمی[۱۷] و شب خیز و مولع زهد و پرهیز شبی در خدمت پدر رحمة‌الله علیه نشسته[۱۸] بودم و همه شب دیده بر هم نبسته[۱۹] و مصحف عزیز بر کنار[۲۰] گرفته[۲۱] و طایفه‌ای گرد ما خفته پدر را گفتم از اینان یکی سر بر نمی دارد که دوگانیی بگزارد چنان خواب غفلت برده‌اند که گوئی نخفته‌اند که مرده‌اند گفت جان پدر تو نیز اگر بخفتی به از آن[۲۲] که در پوستین خلق[۲۳] افتی

 	نبیند مدعی جز خویشتن را		که دارد پرده پندار در پیش	 
 	گرت چشم خدا بینی ببخشند[۲۴]		نبینی هیچ کس عاجز[۲۵] تر از خویش	 
حکایت

یکی را از بزرگان بمحفلی اندر همی ستودند و در اوصاف جمیلش مبالغه می‌کردند سر برآورد و گفت من آنم که من دانم

 	کفیتَ اَذی یا مَن یعدّ محاسنی		علانیتی هذا ولم تدر ما بَطن[۲۶]	 
 	شخصم بچشم عالمیان خوب منظرست		وز خبث باطنم سر خجلت فتاده پیش	 
 	طاوس را بنقش و نگاری که هست خلق		تحسین کنند و او خجل از پای زشت خویش	 
حکایت

یکی از صلحای لبنان که مقامات[۲۷] او در دیار عرب مذکور بود و کرامات[۲۸] مشهور بجامع دمشق درآمد و بر کنار برکه کلاسه طهارت همی ساخت پایش بلغزید و بحوض درافتاد و بمشقت[۲۹] از آن جایگه خلاص یافت چون از نماز بپرداختند یکی ز اصحاب گفت من را مشکلی هست اگر اجازت پرسیدنست گفت آن چیست گفت یاد دارم که شیخ بروی دریای مغرب برفت و قدمش تر نشد امروز چه حالت بود که درین قامتی آب از هلاک چیزی نماند[۳۰] شیخ اندرین فکرت[۳۱] فرو رفت و پس از تأمل بسیار سر برآورد و گفت نشنیده‌ای که خواجه عالم علیه‌السلام گفت لی مع الله وقت لا یَسعنی فیه مَلک مقرب ولا نبی مُرسل و نگفت علی‌الدوام وقتی چنین که فرمود بجبرئیل و میکائیل نپرداختی و دیگر وقت حفصه و زینب در ساختی مُشاهدَةُ الاَبرارَ بین اَلتجلی وَالاستتار می‌نمایند و

می‌ربایند
 	دیدار می‌نمائی و پرهیز می‌کنی		بازار خویش و آتش ما تیز می‌کنی	 
 	اُشاهد من اهوی بغیر وَسیلة		فلیحقنی شَأن اَضلُ طَریقا[۳۲]	 
حکایت

 	یکی پرسید از آن گم کرده فرزند		که ای روشن گهر پیر خردمند	 
 	ز مصرش بوی پیراهن شنیدی		چرا در چاه کنعانش ندیدی	 
 	بگفت احوال ما برق جهانست		دمی پیدا و دیگر دم نهانست	 
 	گهی بر طارم اعلی نشینیم		گهی بر[۳۳] پشت پای خود نبینیم	 
 	اگر درویش در حالی بماندی		سر دست از دو عالم بر[۳۳] فشاندی	 
حکایت

در جامع بعلبک وقتی کلمه‌ای همی گفتم بطریق وعظ با جماعتی افسرده دل مرده ره از عالم صورت بعالم معنی نبرده دیدم که نفسم در نمی گیرد و آتشم در هیزم تر اثر نمیکند دریغ آمدم تربیت ستوران و آینه‌داری در محلت کوران ولیکن دَر معنی باز بود و سلسله سخن دراز در معانی این آیت که وَ نَحن اَقرَبُ الیه مِن حَبل الورید سخن بجائی رسانیده که گفتم[۳۴]

 	دوست نزدیکتر از من بمن است		وینت مشکل که من از وی دورم	 
 	چکنم با که توان گفت که او[۳۵]		در کنار من و من مهجورم	 
من از شراب این سخن مست و فضاله[۳۶] قدح در دست که رونده‌ای
برکنار مجلس گذر کرد و دور آخر درو اثر کرد و نعره‌ای زد که دیگران بموافقت او در خروش آمدند و خامان مجلس بجوش کفتم ای سبحان‌الله[۳۷] دوران با خبر در حضور و نزدیکان بی‌بصر دور

 	فهم سخن چون نکند مستمع		قوّت طبع از متکلم مجوی	 
 	فسحت میدان ارادت بیار		تا بزند مرد سخنگوی گوی	 
حکایت

شبی در بیابان مکه از بی‌خوابی پای رفتنم نماند سربنهادم و شتربانرا گفتم دست از من بدار

 	پای مسکین پیاده چند رود		کز تحمل ستوه شد بُختی	 
 	تا شود جسم فربهی لاغر		لاغری مرده باشد از سختی	 
گفت ای برادر حرم در پیش است و حرامی در پس اگر رفتی بردی و گر خفتی مردی

 	خوشست زیر مغیلان براه بادیه خفت		شب رحیل ولی ترک جان بباید گفت	 
حکایت

پارسائی را دیدم بر کنار دریا که زخم پلنگی داشت و بهیچ دارو به نمیشد مدتها در آن رنجور[۳۸] بود و شکر خدای عزّ وجلّ علی‌الدوام گفتی پرسیدندش که شکر چه میگوئی گفت شکر آنکه بمصیبتی گرفتارم نه بمعصیتی

 	گر مرا زار بکشتن دهد آن یار عزیز		تا نگوئی که در آن دم غم جانم باشد	 
 	گویم از بنده مسکین چه گنه صادر شد		کو دل[۳۹] آزرده شد از من غم آنم باشد	 
حکایت

درویشی[۴۰] را ضرورتی پیش آمد گلیمی از خانه یاری بدزدید حاکم فرمود که دستش بدر کنند[۴۱] صاحب گلیم شفاعت کرد که من او را بحل کردم گفتا بشفاعت تو حدّ شرع فرو نگذارم گفت آنچه فرمودی راست گفتی ولیکن هر که از مال وقف چیزی بدزدد قطعش لازم نیاید و الفقیر لایملک هر چه درویشانراست وقف محتاجانست حاکم دست ازو بداشت و[۴۲] ملامت کردن گرفت که جهان بر تو تنگ آمده بود که دزدی نکردی الا از خانه چنین یاری گفت ای خداوند نشنیده‌ای که گویند خانه دوستان بروب و در دشمنان مکوب

 	چون بسختی در بمانی تن بعجز اندر مده		دشمنانرا پوست بر کن دوستانرا[۴۳] پوستین	 
حکایت

پادشاهی پارسائی را[۴۴] دید گفت هیچت از ما یاد آید[۴۵] گفت بلی وقتی که خدا را فراموش می‌کنم

 	هر سو دود آنکش[۴۶] زبر خویش براند		و آنرا که بخواند بدر کس ندواند	 
حکایت

یکی از جمله صالحان[۴۷] بخواب دید پادشاهی را در بهشت و پارسائی در دوزخ پرسید که موجب درجات این چیست و سبب درکات آن که مردم بخلاف این معتقد بودند[۴۸] ندا آمد که این پادشه بارادت درویشان ببهشت اندرست و این پارسا بتقرب پادشاهان در دوزخ

 	دلقت بچه کار آید و مَسحی و مرقع		خود را ز عملهای نکوهیده بری دار	 
 	حاجت بکلاه برکی[۴۹] داشتنت نیست		درویش صفت باش و کلاه تتری دار	 
حکایت

پیاده‌ای سر و پا برهنه با کاروان حجاز از کوفه بدر آمد و همراه ما شد و معلومی نداشت خرامان همی رفت و می گفت

 	نَه باَستر بَر سوارم نه چو اُشتر زیر بارم[۵۰]		نه خداوند رعیت نه غلام شهریارم	 
 	غم موجود و پریشانی معدوم ندارم		نفسی می‌زنم آسوده و عمری می‌گذارم	 
اُشتر سواری گفتش ای درویش کجا میروی بر گرد که بسختی بمیری نشنید و قدم در بیابان نهاد و برفت چون بنخله محمود در رسیدیم توانگر را اجل فرا رسید درویش ببالینش فراز آمد و گفت

ما بسختی بنمردیم و تو بر بختی بمردی

 	شخصی همه شب بر سر بیمار گریست		چون روز آمد بمرد و بیمار بزیست	 
 	ای بسا اسب تیز رو که بماند		که خر لنگ جان بمنزل برد	 
 	بس که در خاک تن دوستانرا		دفن کردیم[۵۱] و زخم خورده نمرد	 
حکایت

عابدی را پادشاهی[۵۲] طلب کرد اندیشید که داروی بخورم تا ضعیف شوم مگر اعتقادی که دارد در حق من[۵۳] زیادت کند آورده اند که داروی قاتل بخورد و بمرد

 	آنکه چون پسته دیدمش همه مغز		پوست بر پوست بود همچو پیاز	 
 	پارسایان روی در مخلوق		پشت بر قبله می کنند نماز	 
 	چون بنده خدای خویش خواند		باید که بجز خدا نداند	 
حکایت

کاروانی در زمین یونان بزدند و نعمت بی‌قیاس ببردند بازرگانان گریه و زاری کردند و خدا و پیمبر شفیع آوردند و فایده نبود

 	چو پیروز شد دزد تیره روان		چه غم دارد از گریه کاروان	 
لقمان حکیم اندر آن کاروان بود یکی گفتش از کاروانیان مگر اینان را نصیحتی کنی و موعظه‌ای گوئی تا[۵۴] طرفی از مال ما دست بدارند که دریغ باشد چندین نعمت که ضایع شود گفت دریغ کلمه حکمت[۵۵] با ایشان گفتن

 	آهنی را که موریانه بخورد		نتوان برد ازو بصیقل زنگ	 
 	با سیه دل چسود گفتن وعظ		نرود میخ آهنی[۵۶] در سنگ	 
همانا که جرم از طرف ماست

 	بروزگار سلامت شکستگان دریاب		که جبر خاطر مسکین بلا بگرداند	 
 	چو سائل از تو بزاری طلب کند چیزی		بده وگرنه ستمگر بزور بستاند	 
حکایت

چندانکه مرا شیخ اجلّ ابوالفرج بن[۵۷] جوزی رحمة‌الله علیه ترک سماع فرمودی و بخلوت و عُزلت اشارت کردی عنفوان شبابم غالب آمدی و هوا و هوس طالب ناچار بخلاف رای مربّی قدمی برفتمی و از سماع و مجالست حظی بر گرفتم و چون نصیحت شیخم یاد آمدی گفتمی

 	قاضی ار با ما نشیند بر فشاند دست را		محتسب گر می خورد معذور دارد مست را	 
تا شبی بمجمع قومی برسیدم که در[۵۸] میان مطربی دیدم
 	گوئی رگ جان می‌گسلد زخمه ناسازش		ناخوش‌تر از آوازه مرگ پدر آوازش	 
گاهی انگشت حریفان ازو در کوش و گهی بر لب که خاموش

 	نهاج[۵۹] اِلی صوتِ الاغانی لطیبها[۶۰]		وانت مُغنّ اِن َسکتَّ نطیبُ	 
 	نبیند کسی در سماعت خوشی		مگر وقت رفتن که دم در کشی	 
 	چون در آواز آمد آن بر بط سرای		کدخدا را گفتم از بهر خدای	 
 	زیبقم در گوش کُن تا نشنوم		یا درم بگشای تا بیرون روم	 
فی‌الجمله پاس خاطر یاران را موافقت کردم و شبی بچند مجاهده[۶۱] بروز آوردم

 	مؤذن[۶۲] بانگ بی هنگام برداشت		نمی‌داند که چند از شب گذشته است	 
 	درازیّ شب از مژگان من پُرس		که یکدم خواب در چشمم نگشته است	 
بامدادان بحکم تبرک دستاری از سر و دیناری از کمر بگشادم و پیش مغنی نهادم و در کنارش گرفتم و بسی شکر گفتم یاران ارادت من در حقّ او خلاف عادت دیدند و بر خفت عقلم حمل کردند[۶۳] یکی زان میان زبان تعرّض دراز کرد و ملامت کردن آغاز که این حرکت مناسب رای خردمندان نکردی خرقه مشایخ بچنین مطربی دادن که در همه عمرش درمی بر کف نبوده است و قراضه‌ای در دف

 	مطربی دور ازین خجسته سرای		کس دو بارش ندیده در یک جای	 
 	راست چون بانگش از دهن برخاست		خلق را موی بر بدن برخاست	 
 	مرغ ایوان ز هول او بپرید		مغز ما برد و حلق خود بدرید	 
گفتم زبان تعرض مصلحت آنست که کوتاه کنی که[۶۴] مرا کرامت این شخص ظاهر شد گفت مرا[۶۵] بر کیفیت آن واقف نگردانی تا منش هم تقرب کنم و بر مطایبتی که کردم استغفار گویم گفتم بلی[۶۶] بعلت آنکه شیخ اجلم بارها بترک سماع فرموده است و موعظه بلیغ گفته و در سمع قبول من نیامده امشبم[۶۷] طالع میمون و بخت همایون بدین بقعه رهبری کرد تا بدست این توبه کردم که بقیت زندگانی گرد سماع و مخالطت نگردم

 	آواز خوش از کام و دهان و لب شیرین		گر نغمه کند ور نکند دل بفریبد	 
 	ور پرده عشاق و خراسان[۶۸] و حجاز[۶۹]ست		از حنجره مطرب مکروه نزیبد	 
حکایت

لقمان را گفتند ادب[۷۰] از که آموختی گفت از بی‌ادبان هر چه از ایشان در نظرم ناپسند آمد از فعل آن[۷۱] پرهیز کردم

 	نگویند از سر بازیچه حرفی		کزان پندی نگیرد صاحب هوش	 
 	و گر صد باب حکمت پیش نادان		بخوانند آیدش بازیچه در گوش	 
حکایت

عابدی را حکایت کنند[۷۲] که شبی ده من طعام بخوردی و تا سحر ختمی در نماز بکردی[۷۳] صاحب دلی شنید و گفت اگر نیم نانی بخوردی و بخفتی بسیار ازین فاضلتر بودی

 	اندرون از طعام خالی دار		تا درو نور معرفت بینی	 
 	تهی از حکمتی بعلت آن		که پُری از طعام تا بینی	 
حکایت

بخشایش الهی گم شده‌ای را در مناهی چراغ توفیق فرا راه داشت تا بحلقه اهل تحقیق درآمد بیمن قدم درویشان و صدق نفس ایشان ذمائم اخلاقش بحمائد مبدل گشت[۷۴] دست از هوا و هوس کوتاه کرده و زبان طاعنان در حق او همچنان دراز که بر قاعده اولست و زهد و طاعتش نا معول[۷۵]

 	بعذر و توبه[۷۶] توان رستن[۷۷] از عذاب خدای		ولیک می نتوان از زبان مردم رست	 
طاقت جور زبانها نیاورد و شکایت پیش پیر طریقت برد[۷۸] جوابش داد که شکر این نعمت چگونه گزاری که بهتر از آنی که[۷۹] پندارندت

 	چند گوئی که بد اندیش و حسود		عیب جویان من مسکینند	 
 	گه بخون ریختنم بر خیزند		گه ببد خواستنم بنشینند	 
 	نیک باشی و بدت گوید[۸۰] خلق[۸۱]		به که بد باشی و نیکت بینند	 
لیکن مرا که حسن ظن همگنان[۸۲] در حق من بکمالست و من در عین نقصان روا باشد اندیشه بردن و تیمار خوردن[۸۳]

 	اِنّی لَمستمر مِن عَین جیرانی		وَالله یَعلم اسراری و اعلانی	 
 	در بسته بروی خود ز مردم		تا عیب نگسترند ما را	 
 	در بسته چه سود و عالم الغیب		دانای نهان و آشکارا	 
حکایت

پیش یکی از[۸۴] مشایخ گله کردم که فلان بفساد من[۸۵] گواهی داده است گفتا بصلاحش خجل کن

 	تو نیکو روش باش تا بد سگال		بنقص تو گفتن نیابد مجال	 
 	چو آهنگ بربَط بود مستقیم		کی از دست مطرب خورد گوشمال	 
حکایت[۸۶]

یکی را از مشایخ شام پرسیدند از حقیقت تصوف[۸۷] گفت پیش ازین طایفه‌ای در جهان بودند بصورت پریشان و بمعنی جمع اکنون جماعتی هستند بصورت جمع و بمعنی پریشان[۸۸]

 	چو هر ساعت از تو بجائی رود دل		به تنهائی اندر صفائی نبینی	 
 	ورت جاه و مالست و زرع و تجارت		چودل با خدایست خلوت نشینی	 
حکایت

یاد دارم که شبی در[۸۹] کاروانی همه شب رفته بودم و سحر در کنار بیشه‌ای خفته شوریده‌ای که دران سفر همراه ما بود نعره‌ای برآورد و راه بیابان گرفت و یک نفس آرام نیافت چون روز شد گفتمش آن چه حالت بود گفت بلبلان را دیدم که بنالش درآمده بودند از درخت و کبکان از کوه و غوکان در آب و بهایم از بیشه اندیشه کردم که مروّت نباشد همه در تسبیح و من بغفلت خفته[۹۰]

 	دوش مرغی بصبح می نالید		عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش	 
 	یکی از دوستان مخلص را		مگر آواز من رسید بگوش	 
 	گفت باور نداشتم که ترا		بانگ مرغی چنین کند مدهوش	 
 	گفتم این شرط آدمیت نیست		مرغ تسبیح گوی و من خاموش	 
حکایت

وقتی در سفر حجاز طایفه‌ای جوانان صاحبدل هم دم من[۹۱] بودند و هم قدم وقتها زمزمه‌ای بکردندی و بیتی محققانه بگفتندی و عابدی در سبیل منکر حال درویشان بود و بی‌خبر از درد ایشان تا[۹۲] برسیدیم بخیل بنی هلال کودکی سیاه از حیّ عرب بدر آمد و آوازی بر آورد که مرغ از هوا درآورد اشتر عابد را دیدم که برقص اندر آمد و عابد را بینداخت و برفت گفتم ای شیخ در حیوانی اثر کرد و ترا همچنان تفاوت نمی‌کند

 	دانی چه گفت مرا آن بلبل سحری		تو خود چه آدمیی کز عشق بیخبری[۹۳]	 
 	اشتر بشعر عرب در حالتست و طرب		گر ذوق نیست ترا کژ طبع جانوری	 
 	وَعِندَ هُبوب الناشراتِ عَلی الحمی		نمیلُ غُصونُ البان لاالحجر[۹۴] الصلد	 
 	بذکرش هر چه بینی در خروش است		دلی داند درین معنی که گوش است	 
 	نه بلبل بر گلش تسبیح خوانیست		که هر خاری بتسبیحش زبانیست	 
حکایت

یکی را از ملوک مدّت عمر سپری شد قایم مقامی نداشت وصیت کرد که بامدادان نخستین کسی که از در شهر اندر آید تاج شاهی بر سر وی نهند و تفویض مملکت بدو[۹۵] کنند. اتفاقاً اول کسی که درآمد گدائی بود همه عمر[۹۶] لقمه اندوخته و رقعه دوخته ارکان دولت و اعیان حضرت وصیت ملک بجای آوردند و تسلیم مفاتیح قلاع و خزاین بدو کردند و مدّتی ملک راند تا بعضی امرای دولت گردن از طاعت او بپیچانیدند و ملوک از هر طرف بمنازعت خاستن گرفتند و بمقاومت لشکر آراستن فی‌الجمله سپاه و رعیت بهم برآمدند[۹۷] و برخی طرف بلاد از قبض تصرف او بدر رفت درویش ازین واقعه خسته خاطر همی بود تا یکی از دوستان قدیمش که در حالت درویشی قرین بود از سفری باز آمد و در چنان مرتبه دیدش گفت منت خدای را عزّ و جلّ که گلت از خار برآمد و خار از پای بدر آمد و بخت بلندت رهبری کرد و اقبال و سعادت یاوری تا بدین پایه رسیدی اِنَّ مَع العسر یُسرا

 	شکوفه گاه شکفته است و گاه خوشیده		درخت وقت برهنه است و وقت پوشیده	 
گفت ای یار عزیز تعزیتم کن که جای تهنیت نیست آنگه که تو دیدی غم نانی داشتم و امروز تشویش جهانی

 	اگر دنیا نباشد درد مندیم		وگر باشد بمهرش پای بندیم	 
 	حجابی زین درون[۹۸] آشوب‌تر نیست		که رنج خاطرست ار[۹۹] هست و گر نیست	 
 	مطلب گر توانگری خواهی		جز قناعت که دولتیست هنی	 
 	گر غنی زر بدامن افشاند		تا نظر در ثواب او نکنی	 
 	کز بزرگان شنیده‌ام بسیار		صبر درویش به که بذل غنی	 
 	اگر بریان کند بهرام گوری		نه چون پای ملخ باشد ز موری[۱۰۰]	 
حکایت

ابوهریره رضی الله عنه هر روز بخدمت مصطفی صلی‌الله علیه آمدی گفت یا اباهریره زُرنی غِبّاً تَزددُ حُباً هر روز میا تا محبت زیادت شود

صاحبدلی را گفتند بدین خوبی که آفتابست نشنیده‌ایم که کس او را دوست گرفته است و عشق آورده گفت برای آنکه هر روز می‌توان دید مگر در زمستان که محجوبست و محبوب

 	بدیدار مردم شدن عیب نیست		ولیکن نه چندانکه گویند بس	 
 	اگر خویشتن را ملامت کنی		ملامت نباید شنیدت[۱۰۱] ز کس	 
حکایت

یکی را از بزرگان بادی مخالف در شکم پیچیدن گرفت و طاقت ضبط آن نداشت و[۱۰۲] بی اختیار ازو صادر شد گفت ای دوستان مرا در آنچه[۱۰۳] کردم اختیاری نبود و بزهی بر من ننوشتند و راحتی بوجود من[۱۰۴] رسید شما هم بکرم معذور دارید

 	شکم زندان بادست ای خردمند		ندارد هیچ عاقل باد در بند	 
 	چو باد اندر شکم پیچد[۱۰۵] فروهل		که باد اندر شکم بارست[۱۰۶] بر دل	 
 	حریف ترشروی[۱۰۷] ناسازگار		چو خواهد شدن دست پیشش مدار	 
حکایت

از صحبت یاران دمشقم ملالتی پدید آمده بود سر در بیابان قدس نهادم و با حیوانات انس گرفتم تا وقتی که اسیر[۱۰۸] فرنگ شدم در خندق طرابلس با جهودانم بکار گل بداشتند یکی از رؤسای حلب که سابقه‌ای میان ما بود گذر کرد و بشناخت و گفت ای فلان این چه حالتست گفتم چگویم

 	همی گریختم از مردمان بکوه و بدشت		که از خدای نبودم بآدمی پرداخت	 
 	قیاس کن که چه حالم بود درین ساعت		که در طویله نامردمم بباید ساخت	 
 	پای در زنجیر پیش دوستان		به که با بیگانگان در بوستان	 
بر حالت من رحمت آورد و بده دینار از قیدم خلاص کرد[۱۰۹] و با خود بحلب برد و دختری که داشت بنکاح من درآورد بکابین صد دینار مدتی برآمد بد خوی ستیزه روی نافرمان بود زبان درازی کردن گرفت و عیش مرا منغص داشتن

 	زن بد در سرای مرد نکو		هم درین عالمست دوزخ او	 
 	زینهار از قرین بد زنهار		وَقِنا رَبَنا عذاب النار	 
باری زبان تعنت دراز کرده همی گفت تو آن نیستی که پدر من ترا از فرنگ باز خرید گفتم بلی من آنم که بده دینار از قید فرنگم باز خرید[۱۱۰] و بصد دینار بدست تو گرفتار کرد

 	شنیدم گوسپندی را بزرگی		رهانید از دهان و دست گرگی	 
 	شبانگه کارد در[۱۱۱] حلقش بمالید		روان گوسپند از وی بنالید	 
 	که از چنگال گرگم در ربودی		چو دیدم عاقبت خود گرگ بودی	 
حکایت

یکی از پادشاهان عابدی را پرسید که عیالان داشت اوقات عزیز چگونه می گذرد گفت همه شب در مناجات و سحر[۱۱۲] در دعای حاجات و همه روز در بند اخراجات ملک را مضمون اشارت عابد معلوم گشت فرمود تا وجه کفاف وی معین دارند و بار عیال از دل او برخیزد

 	ای گرفتار[۱۱۳] پای بند عیال		دیگر آسودگی[۱۱۴] مبند خیال	 
 	غم فرزند و نان و جامه و قوت		بازت آرد ز سیر در ملکوت	 
 	همه روز اتفاق می سازم		که بشب با خدای پردازم	 
 	شب چو عقد نماز می بندم		چه خورد بامداد فرزندم	 
حکایت

یکی از متعبدان در بیشه زندگانی کردی و برگ درختان خوردی پادشاهی بحکم زیارت بنزدیک وی رفت و گفت اگر مصلحت بینی بشهر اندر[۱۱۵] برای تو مقامی بسازم که فراغ عبادت ازین به دست دهد و دیگرانهم ببرکت انفاس شما مستفید گردند و بصلاح[۱۱۶] اعمال شما اقتدا کنند زاهد را این سخن قبول نیامد و روی برتافت یکی از وزیران گفتش پاس خاطر ملک را روا باشد که چند روزی بشهر اندر آئی و کیفیت مکان[۱۱۷] معلوم کنی پس اگر صفای وقت عزیزان را از صحبت اغیار کدورتی باشد اختیار باقیست آورده‌اند که عابد بشهر اندر آمد و بستان سرای خاص ملک را بدو پرداختند مقامی دلگشای روان آسای

 	گل سرخش چو عارض خوبان		سنبلش همچو زلف محبوبان	 
 	همچنان از نهیب برد عجوز		شیر[۱۱۸] ناخورده طفل دایه هنوز	 
 	وَ اَفانین عَلیها جُلنار		عُلقت بِالشجر الاَخضر نار	 
ملک در حال کنیزکی خوبروی پیش[۱۱۹] فرستاد

 	ازین مه پاره ای عابد فریبی		ملایک صورتی طاوس زیبی	 
 	که بعد از دیدنش صورت نبندد		وجود پارسایانرا شکیبی	 
همچنین در عقبش غلامی بدیع الجمال لطیف الاعتدال[۱۲۰]

 	هلک الناسُ حَوله عطشاً		وَ هوَ ساق یَری وَلا یَسقی	 
 	دیده از دیدنش نگشتی سیر		همچنان کز فرات مستسقی	 
عابد طعامهای[۱۲۱] لذیذ خوردن گرفت و کسوتهای لطیف پوشیدن و از فواکه و مشموم و حلاوات[۱۲۲] تمتع یافتن و در جمال غلام و کنیزک نظر

کردن و خردمندان گفته‌اند زلف خوبان زنجیر پای عقلست و دام مرغ زیرک
 	در سر کار تو کردم دل و دین با همه دانش		مرغ زیرک بحقیقت منم امروز و تو دامی	 
فی‌الجمله دولت وقت مجموع بروز زوال[۱۲۳] آمد چنانکه شاعر گوید

 	هر که هست از فقیه و پیر و مرید		از زبان آوران پاک نفس	 
 	چون بدنیای دون فرود آید		بعسل در بماند پای مگس	 
بار دیگر ملک بدیدن او رغبت کرد عابد را دید از هیأت نخستین بگردیده و سرخ و سپید برآمده و فربه شده و بر بالش دیبا تکیه زده و غلام پری پیکر بمروحه طاوسی بالای سر ایستاده بر سلامت حالش شادمانی کرد و از هر دری سخن گفتند تا ملک بانجام سخن گفت چنین که من این هر دو طایفه را دوست دارم در جهان کس[۱۲۴] ندارد یکی علما و دیگر زهاد را وزیر فیلسوف جهاندیده حاذق[۱۲۵] که با او بود گفت ای خداوند شرط دوستی آنست که با هر دو طایفه نکوئی کنی عالمانرا زر بده تا دیگر بخوانند و زاهدانرا چیزی مده تا زاهد بمانند

 	خاتون خوبصورت پاکیزه روی را		نقش و نگار و خاتم پیروزه گو مباش	 
 	درویش نیک سیرت پاکیزه خوی[۱۲۶] را		نان رباط و لقمه دریوزه گو مباش	 
 	تا مرا هست و دیگرم باید		گر نخوانند زاهدم شاید[۱۲۷]	 
حکایت

مطابق این سخن پادشاهی را مهمّی پیش آمد گفت اگر این حالت بمراد من برآید چندین درم دهم زاهدانرا چون حاجتش برآمد و تشویش خاطرش برفت وفای نذرش بوجود شرط لازم آمد یکی را از بندگان خاص کیسه درم داد[۱۲۸] تا صرف[۱۲۹] کند بر زاهدان گویند غلامی عاقل هشیار بود همه روز بگردید و شبانگه باز آمد و درمها بوسه داد و پیش ملک بنهاد و گفت زاهدانرا چندانکه گردیدم نیافتم گفت این چه حکایتست آنچه من دانم درین ملک چهارصد زاهدست گفت ای خداوند جهان آنکه زاهدست نمیستاند و آنکه میستاند زاهد نیست ملک بخندید و ندیمانرا گفت چندانکه مرا در حق خدا پرستان ارادتست و اقرار مرین شوخ دیده را عداوتست و انکار و حق بجانب اوست

 	زاهد که درم گرفت و دینار		زاهد تر ازو یکی بدست آر	 
حکایت

یکی را از علمای راسخ پرسیدند چگوئی در نان وقف گفت اگر نان از بهر جمعیت خاطر میستاند[۱۳۰] حلالست و اگر جمع از بهر نان می‌نشیند[۱۳۱] حرام

 	نان از برای کنج عبادت گرفته‌اند		صاحبدلان نه کنج عبادت برای نان	 
حکایت

درویشی بمقامی در آمد که صاحب آن بقعه[۱۳۲] کریم‌النفس بود طایفه اهل فضل و بلاغت در صحبت او هر یکی بذله و لطیفه همی گفتند درویش راه[۱۳۳] بیابان کرده بود و مانده و چیزی نخورده یکی از آن میان بطریق ظرافت گفت ترا هم چیزی بباید گفت گفت مرا چون دیگران فضل و ادبی نیست و چیزی نخوانده‌ام بیک بیت از من قناعت کنید همگنان برغبت گفتند بگوی گفت

 	من گرسنه در برابرم سفره نان		همچون عزبم بر در حمام زنان	 
یاران نهایت عجز او بدانستند و سفره پیش آوردند صاحب دعوت گفت ای یار زمانی توقف کن که پرستارانم کوفته بریان می‌سازند درویش سر برآورد و[۱۳۴] گفت

 	کوفته بر سفره من گو مباش		گرسنه[۱۳۵] را نان تهی کوفته است	 
حکایت

مریدی گفت پیر را چکنم کز خلایق برنج اندرم از بس که بزیارت من همی آیند و اوقات مرا از تردّد ایشان تشویش می‌باشد گفت هر چه درویشانند مر ایشانرا وامی بده و آنچه توانگرانند از ایشان چیزی بخواه که دیگر یکی گرد تو نگردند

 	گر گدا پیشرو لشکر اسلام بود		کافر از بیم توقع برود تا در چین[۱۳۶]	 
حکایت

فقیهی پدر را گفت هیچ ازین سخنان رنگین دلاویز متکلمان در من اثر نمی‌کند بحکم آنکه نمی‌بینم مر ایشانرا فعلی[۱۳۷] موافق گفتار

 	ترک دنیا بمردم آموزند		خویشتن سیم و غله اندوزند	 
 	عالمی را که گفت باشد و بس		هر چه گوید نگیرد اندر کس	 
 	عالم آنکس بود که بد نکند		نه بگوید بخلق و خود نکند	 
اتَأمُرونَ الناسَ بِالبرّ و تَنسون انفسکم

 	عالم که کامرانی و تن پروری کند		او خویشتن گمست کرا رهبری کند	 
پدر گفت ای پسر بمجرد خیال باطل نشاید روی از تربیت ناصحان بگردانیدن و علما را بضلالت منسوب کردن و در طلب عالم معصوم از فواید علم محروم ماندن همچو نابینائی که شبی در وحل افتاده بود و میگفت آخر یکی از مسلمانان چراغی فرا راه من دارید زنی فارجه[۱۳۸] بشنید و گفت تو که چراغ نه بینی بچراغ چه بینی همچنین مجلس وعظ چو کلبه بزّازست آنجا تا نقدی ندهی بضاعتی نستانی و اینجا تا ارادتی نیاری سعادتی نبری

 	گفت عالم بگوش جان بشنو		ور نماند بگفتنش کردار	 
 	باطلست آنچه مدّعی گوید		خفته را خفته کی کند بیدار	 
 	مرد باید که گیرد اندر گوش		ور نوشته است پند بر دیوار	 
 	صاحبدلی بمدرسه آمد ز خانقاه		بشکست عهد صحبت اهل طریق را	 
 	گفتم میان عالم و عابد چه فرق بود		تا اختیار کردی از آن این فریق را	 
 	گفت آن گلیم خویش بدر میبرد ز موج		وین جهد[۱۳۹] میکند که بگیرد غریق را	 
حکایت

یکی بر سر راهی مست خفته بود و زمام اختیار از دست رفته عابدی بروی گذر کرد و در آن حالت مستقبح او نظر کرد جوان[۱۴۰] از خواب مستی سر[۱۴۱] برآورد و گفت اذا مَرّوا بِاللغو مَرّوا کراما

 	اذا رأیت اثیماً کن ساترا و حلیماً		یا من تُقبح اَمری لِم لا تمر کریما[۱۴۲]	 
 	متاب ای پارسا روی از گنهکار		ببخشایندگی در وی نظر کن	 
 	اگر من ناجوانمردم بکردار		تو بر من چون جوانمردان گذر کن	 
حکایت

طایفه رندان بخلاف[۱۴۳] درویشی بدر آمدند و سخنان ناسزا گفتند و بزدند و برنجانیدند شکایت از بیطاقتی پیش پیر طریقت برد که چنین حالی[۱۴۴] رفت گفت ای فرزند خرقه درویشان جامه رضاست هر که درین کسوت تحمل بی مرادی نکند مدّعیست و خرقه برو حرام

 	دریای فراوان نشود تیره بسنگ		عارف که برنجد تنگ آبست هنوز	 
 	گر گزندت رسد تحمل کن		که بعفو از گناه پاک شوی	 
 	ای برادر چو خاک خواهی شد[۱۴۵]		خاک شو پیش از آنکه خاک شوی[۱۴۶]	 
حکایت

 	این حکایت شنو که در بغداد		رایت و پرده را خلاف افتاد	 
 	رایت از گرد راه و رنج رکاب		گفت با پرده از طریق عتاب	 
 	من و تو هر دو خواجه تاشانیم		بنده بارگاه سلطانیم	 
 	من ز خدمت دی نیاسودم		گاه و بیگاه در سفر بودم	 
 	تو نه رنج آزموده‌ای نه حصار		نه بیابان و باد و گرد و غبار	 
 	قدم من بسعی پیشترست		پس چرا عزّت[۱۴۷] تو بیشترست	 
 	تو بَرِ بندگان مه روئی		با غلامان یاسمن بوئی	 
 	من فتاده بدست شاگردان		بسفر پای بند و سرگردان	 
 	گفت من سر بر آستان دارم		نه چو تو سر بر آسمان دارم	 
 	هر که بیهوده گردن افرازد		خویشتن را بگردن اندازد	 
حکایت

یکی از صاحبدلان زور آزمائی را دید بهم برآمد و کف بر دماغ انداخته[۱۴۸] گفت این را چه حالتست گفتند فلان دشنام دادش گفت این

فرومایه هزار من سنگ بر میدارد و طاقت سخنی نمی‌آرد
 	لاف سر پنجگی و دعوی مردی بگذار		عاجز نفس فرومایه[۱۴۹] چه مردی چه زنی	 
 	گرت از دست بر آید دهنی شیرین کن		مردی آن نیست که مشتی بزنی بر دهنی	 
 	اگر خود بر درد پیشانی پیل		نه مردست آنکه دروی مردمی نیست	 
 	بنی آدم سرشت از خاک دارد		اگر خاکی نباشد آدمی نیست[۱۵۰]	 
حکایت

بزرگی را پرسیدم از سیرت اخوان صفا گفت کمینه آنکه مراد خاطر یاران بر مصالح خویش مقدّم دارد و حکما گفته‌اند برادر که در بند خویشست نه برادر[۱۵۱] و نه خویشست

 	همره اگر شتاب کند در سفر تو بیست[۱۵۲]		دل در کسی مبند که دل بسته تو نیست	 
 	چون نبود خویش را دیانت و تقوی		قطع رحم بهتر از مودّت قربی	 
یاد دارم که[۱۵۳] مدّعی درین بیت بر قول من اعتراض کرده بود و گفته حق تعالی در کتاب مجید از قطع رحم نهی کرده است و بمودت ذی‌القربی فرموده و اینچه تو گفتی مناقض آنست گفتم غلط کردی که موافق قرآنست

و اِن جاهَداک عَلی اَن تُشرک بی ما لَیس لَکَ به عِلم فلا تُطعهما
 	هزار خویش که بیگانه از خدا باشد		فدای یکتن بیگانه کاشنا باشد	 
حکایت

 	پیر مردی لطیف در بغداد		دخترک[۱۵۴] را بکفشدوزی داد	 
 	مردک سنگدل چنان بگزید		لب دختر که خون ازو بچکید	 
 	بامدادان پیر چنان دیدش		پیش داماد رفت و پرسیدش	 
 	کای فرومایه این چه دندانست		چند خائی لبش نه انبانست	 
 	بمزاحت نگفتم این گفتار		هزل بگذار و جدّ ازو بردار	 
 	خوی بد در طبیعتی که نشست		ندهد جز بوقت مرگ از دست	 
حکایت

آورده‌اند که فقیهی دختری داشت بغایت زشت بجای زنان رسیده و با وجود جهاز و نعمت کسی در مناکحت او رغبت نمی نمود

 	زشت باشد دبیقی و دیبا		که بود بر عروس نا زیبا	 
فی‌الجمله بحکم ضرورت عقد نکاحش با ضریری ببستند آورده‌اند که حکیمی در آن تاریخ از سر ندیب آمده بود که دیده نابینا روشن همی کرد فقیه را گفتند داماد را چرا علاج نکنی گفت ترسم که بینا شود و دخترم را طلاق دهد

 	شوی زن زشت روی نا بینا به	 
حکایت

پادشاهی بدیده استحقار[۱۵۵] در طایفه درویشان نظر کرد یکی زان میان بفراست بجای آورد و گفت ای ملک ما درین دنیا بجیش از تو کمتریم و بعیش خوشتر و بمرگ برابر و بقیامت بهتر[۱۵۶]

 	اگر کشور خدای کامرانست		وگر درویش حاجتمند نانست	 
 	در آنساعت که خواهند این و آن مرد		نخواهند از جهان بیش از کفن برد	 
 	چو رخت از مملکت بربست خواهی		گدایی بهترست از پادشاهی	 
ظاهر درویشی جامه ژنده است و موی سترده و حقیقت آن دل زنده و نفس مرده

 	نه آنکه بر در دعوی نشیند از خلقی[۱۵۷]		وگر خلاف کنندش بجنگ بر خیزد	 
 	اگر ز کوه فرو غلطد آسیا سنگی		نه عارفست که از راه سنگ بر خیزد	 
طریق درویشان ذکرست و شکر و خدمت و طاعت و ایثار و قناعت و توحید و توکل و تسلیم و تحمل هر که بدین صفتها که گفتم موصوفست بحقیقت درویشست وگر[۱۵۸] در قباست. اما هرزه گردی بی نماز هوا پرست هوس باز که روزها بشب آرد در بند شهوت و شبها روز کند در خواب غفلت و بخورد هر چه در میان آید و بگوید هر چه[۱۵۹] بر زبان آید رندست و گر در عباست

 	ای درونت برهنه از تقوی		کز برون جامه ریا داری	 
 	پرده هفت رنگ در مگذار		تو که در خانه بوریا داری	 
حکایت

 	دیدم گل تازه چند دسته		گنبدی از گیاه رسته	 
 	گفتم چه بود گیاه ناچیز		تا در صف گل نشیند او نیز	 
 	بگریست گیاه و گفت خاموش		صحبت نکند کرم فراموش	 
 	گر نیست جمال و رنگ و بویم		آخر نه گیاه باغ اویم	 
 	من بنده حضرت کریمم		پرورده نعمت قدیمم	 
 	گر بی هنرم وگر هنرمند		لطفست امیدم از خداوند	 
 	با آنکه بضاعتی ندارم		سرمایه طاعتی ندارم	 
 	او چاره کار بنده داند		چون هیچ وسیلتش نماند	 
 	رسمست[۱۶۰] که مالکان تحریر		آزاد کنند بنده پیر	 
 	ای بار خدای عالم آرای		بر بنده پیر خود ببخشای	 
 	سعدی ره کعبه رضا گیر		ای مرد خدا دَر[۱۶۱] خدا گیر	 
 	بدبخت کسی که سر بتابد		زین در که دری دگر بیابد	 
حکایت

حکیمی را پرسیدند از سخاوت و شجاعت کدام[۱۶۲] بهترست گفت آنکه را سخاوتست بشجاعت حاجت نیست

 	نماند حاتم طائی ولیک تا بابد		بماند نام بلندش بنیکوی مشهور	 
 	زکوة مال بدر کن که فضله رز را		چو باغبان بزند[۱۶۳] بیشتر دهد انگور	 
 	نبشته است بر گور بهرام گور		که دست کرم به ز بازوی زور[۱۶۴]	 


۱. و همی نالید که.  
۲. ص: در.  
۳. بعد از قطعه این بیت در بعضی از نسخ ثبت است:  
     گر کشی ور جرم بخشی روی و سر بر آستانم		بنده را فرمان نباشد هر چه فرمائی بر آنم	  
۴. و گر مستوجب.  
۵. در قیامتم.  
۶. ص: یافت.  
۷. پا: و در پیشت میرند.  
۸. خواستم که.  
۹. تافتن و فایده.  
۱۰. صالحان.  
۱۱. در حاشیه متن (ظاهراً بخط اصیل) و در بعضی از نسخ این شعر نیز هست:  
     ترک دنیا و شهوت است و هوس		پارسائی نه ترک جامه و پس	  
۱۲. حصاری.  
۱۳. میروم.  
۱۴. نمی‌بینی.  
۱۵. ص:که چه.  
۱۶. جدا.  
۱۷. بودم.  
۱۸. پدر نشسته.  
۱۹. دیده نبسته.  
۲۰. در کنار.  
۲۱. نهاده.  
۲۲. ازان به.  
۲۳. مردم.  
۲۴. ببخشد.  
۲۵. مسکین.  
۲۶. باطنی.  
۲۷. ص: مقاومات.  
۲۸. ص: مذکور و کرامات.  
۲۹. مشقت بسیار.  
۳۰. نمانده بود.  
۳۱. فکرت زمانی.  
۳۲. در بعضی نسخ این بیت نیز هست.  
     یؤجج ناراً ثم یطفی برَشة		لذاک ترانی محرقاً و غریقاً	  
۳۳. ص: در.  
۳۴. می گفتم.  
۳۵. دوست.  
۳۶. فضله.  
۳۷. گفتم سبحان‌الله.  
۳۸. رنج.  
۳۹. که وی.  
۴۰. ص:درویش.  
۴۱. ببرند.  
۴۲. بداشت پس.  
۴۳. ص: دشمنانرا.  
۴۴. ص: پادشاهی را پارسائی.  
۴۵. می‌آید.  
۴۶. آنکس.  
۴۷. از صلحا.  
۴۸. همی پنداشتند.  
۴۹. پرکی – ترکی.  
۵۰. نه باشتری سوارم نه چو خر بزیر بارم.  
۵۱. کردند.  
۵۲. ص: عابدی پادشاهی.  
۵۳. که در حق من دارد.  
۵۴. که.  
۵۵. حکمت باشد.  
۵۶. آهنین.  
۵۷. ص: ابوالفرج ابن.  
۵۸. و در آن.  
۵۹. ص: یهاج.  
۶۰. ص: لطیفها، لطیبه.  
۶۱. بچند محنت.  
۶۲. ص: ماذن.  
۶۳. کردند نهفته بخندیدند.  
۶۴. کنی بحکم آنکه.  
۶۵. مرا نیز.  
۶۶. ص: گویم بلی.  
۶۷. تا امشب که.  
۶۸. سپاهان، نهاوند.  
۶۹. عراق.  
۷۰. ص: حکمت.  
۷۱. از آن.  
۷۲. ص: کند.  
۷۳. ختمی بکردی.  
۷۴. س: اخلاق او مبدل شد.  
۷۵. ص: طاعتش معول، و صلاحش بی معول.  
۷۶. بعذر توبه.  
۷۷. رست.  
۷۸. برد و گفت از زبان مردم برنجم.  
۷۹. که همی.  
۸۰. ص: گویند.  
۸۱. بدت پندارند.  
۸۲. خلایق.  
۸۳. در بعضی از نسخ این شعر هم هست:  
     اگر آنچه میگفتمی کردمی		نکو سیرت و پارسا بودمی	  
۸۴. از کبار.  
۸۵. در حق من بفساد.  
۸۶. این حکایت در حاشیه نسخه متن است و در بعضی از نسخ هم نیست.  
۸۷. که حقیقت تصوف چیست.  
۸۸. در جهان پراکنده بودند بصورت و بمعنی جمع اینساعت بظاهر جمعند و بدل پراکنده.  
۸۹. که در.  
۹۰. و من خفته.  
۹۱. ص: هم دم بودند.  
۹۲. ص: ایشان بود.  
۹۳. در متن این بیت را تراشیده و کلماتی از آنرا تغیر داده‌اند.  
۹۴. ص: لاالحجر و.  
۹۵. بوی.  
۹۶. ص: عمر او.  
۹۷. بر آمد.  
۹۸. بلائی زین جهان.  
۹۹. ص: گر.  
۱۰۰. این حکایت در متن و در بعضی از نسخ نیست از نسخه کتابخانه سلطنتی نقل کردیم: حکایت  
     یکی را دوستی بود که عمل دیوان کردی مدنی اتفاق ملاقات نیفتاد کسی گفت فلانرا دیر شد که ندیدی گفت من او را نخواهم که ببینم قضا را یکی از کسان او حاضر بود گفت چه خطا کرده است که ملولی از دیدن او گفت هیچ، ملالی نیست اما دوستان دیوانی را وقتی توان دید که معزول باشند و مرا راحت خویش در رنج او نباید.  
     در بزرگی و دار و گبر عمل		ز آشنایان فراغتی دارند	  
     روز درماندگی و معزولی		درد دل پیش دوستان آرند	  
۱۰۱. شنیدن.  
۱۰۲. پس.  
۱۰۳. در این چه.  
۱۰۴. بمن.  
۱۰۵. ص:بینی، باشد، آید.  
۱۰۶. باریست.  
۱۰۷. گرانجان.  
۱۰۸. اسیر قید.  
۱۰۹. برهانید.  
۱۱۰. رهانید.  
۱۱۱. بر.  
۱۱۲. نسخه متن از اینجا ندارد تا: گر آب چاه نصرانی نه پاکست باب سوم – حکایت گدائی هول را ..)  
۱۱۳. گرفتار و.  
۱۱۴. آزادگی.  
۱۱۵. از.  
۱۱۶. صالح.  
۱۱۷. حال.  
۱۱۸. سیر.  
۱۱۹. پیشش.  
۱۲۰. در بعضی از نسخ افزوده شده: که زور دست جمال او پنجه تقوی شکسته و دست قوت صاحبدلان بر کتف بسته.  
۱۲۱. از طعمه‌های.  
۱۲۲. حلاوت.  
۱۲۳. بزوال.  
۱۲۴. کس دوست.  
۱۲۵. صادق.  
۱۲۶. فرخنده رای.  
۱۲۷. س: بجای این اشعار ابیات ذیل را دارد.  
     نه زاهد را درم باید نه دینار		چو بستد زاهد دیگر بدست آر	  
     آنرا که سیرتی خوش و سرّیست با خدای		بی نان وقف و لقمه دریوزه زاهد است	  
     و انگشت خوبروی و بنا گوش دلفریب		بی گوشوار و خاتم پیروزه شاهد است	  
     و دو بیت اخیر در بعضی از نسخ در آخر حکایت بعد نوشته شده  
۱۲۸. کیسه‌ای داد پُر درم  
۱۲۹. تفرقه.  
۱۳۰. می ستاند.  
۱۳۱. می‌نشینند.  
۱۳۲. بقعه مردی.  
۱۳۳. بیابان طی.  
۱۳۴. بخندید و.  
۱۳۵. کوفته.  
۱۳۶. روم.  
۱۳۷. س: کرداری.  
۱۳۸. قارحه، فاجره.  
۱۳۹. سعی.  
۱۴۰. نظر جوان.  
۱۴۱. جوان سر.  
۱۴۲. این بیت در بعضی نسخ نیست.  
۱۴۳. بانکار.  
۱۴۴. حالتی.  
۱۴۵. ای برادر چو عاقبت خاکست.  
۱۴۶. این دو بیت در بعضی نسخ نیست.  
۱۴۷. راحت.  
۱۴۸. آورده.  
۱۴۹. فرومانده.  
۱۵۰. در بعضی نسخ این دو بیت نیست.  
۱۵۱. برادرست.  
۱۵۲. ایست، کند همره تو نیست.  
۱۵۳. که یکی مدّعی.  
۱۵۴. دخترش.  
۱۵۵. استخفاف.  
۱۵۶. بهتر انشاءالله.  
۱۵۷. جلفی.  
۱۵۸. اگر چه.  
۱۵۹. آنچه.  
۱۶۰. رسمی است.  
۱۶۱. ره.  
۱۶۲. شجاعت که کدام.  
۱۶۳. ببرد.  
۱۶۴. این بیت در بعضی نسخ نیست.

باب سوم

در فضیلت قناعت

حکایت

خواهنده مغربی در صف بزّازان حلب می‌گفت ای خداوندان نعمت اگر شما را انصاف بودی و ما را قناعت رسم سؤال از جهان برخاستی

 	ای قناعت توانگرم گردان		که ورای تو هیچ نعمت نیست	 
 	کنج صبر اختیار لقمانست		هر کرا صبر نیست حکمت نیست	 
حکایت

دو امیر زاده در مصر بودند یکی علم آموخت و دیگر مال اندوخت عاقبة‌الامر آن یکی علّامه عصر گشت و این یکی عزیز مصر شد پس این توانگر بچشم حقارت در فقیه نظر کردی و گفتی من بسلطنت رسیدم و این همچنان در مسکنت بمانده است گفت ای برادر شکر نعمت باری عزّ اسمه همچنان افزونترست بر من که میراث پیغمبران یافتم یعنی علم و ترا میراث فرعون و هامان رسید یعنی ملک مصر

 	من آن مورم که در پایم بمالند		نه زنبورم که از دستم بنالند	 
 	کجا خود شکر این نعمت گزارم		که زور مردم آزاری ندارم	 
حکایت

درویشی را شنیدم که در آتش فاقه میسوخت و رقعه بر خرقه همیدوخت و تسکین خاطر[۱] مسکین را همیگفت

 	بنان خشک قناعت کنیم و جامه دلق		که بار محنت خود به که بار منت خلق	 
کسی گفتش چه نشینی که فلان درین شهر طبعی کریم دارد و کرمی عمیم میان بخدمت آزادگان بسته و بر دَر دلها نشسته اگر بر صورت حال تو چنانکه هست وقوف یابد[۲] پاس خاطر عزیزان داشتن منت دارد و غنیمت شمارد گفت خاموش که در پسی مردن به که حاجت پیش کسی بردن

 	هم رقعه دوختن به و الزام کنج صبر		کز بهر جامه رقعه بَر خواجگان نبشت	 
 	حقا که با عقوبت دوزخ برابرست		رفتن بپایمردی همسایه در بهشت	 
حکایت

یکی از ملوک عجم طبیبی حاذق بخدمت مصطفی صلی الله علیه و سلم فرستاد سالی در دیار عرب بود و کسی تجربه پیش او نیاورد[۳] و معالجه از وی در نخواست پیش پیغمبر آمد و گله کرد که مرین بنده را برای معالجت اصحاب فرستاده‌اند و درین مدّت کسی التفاتی نکرد تا خدمتی که بر بنده معین[۴] است بجای آورد رسول علیه‌السلام گفت این طایفه را طریقتیست که تا اشتها غالب نشود نخورند و هنوز اشتها باقی بود که دست از طعام بدارند حکیم گفت اینست موجب تندرستی زمین ببوسید و برفت

 	سخن آنگه کند حکیم آغاز		یا سر انگشت سوی لقمه دراز	 
 	که ز ناگفتنش خلل زاید		یا ز ناخوردنش بجان آید	 
 	لاجرم حکمتش بود گفتار		خوردنش تندرستی آرد بار	 
حکایت

در سیرت اردشیر بابکان آمده است که حکیم عرب را پرسید که روزی چه مایه طعام باید خوردن گفت صد درم سنگ کفایتست گفت این قدر چه قوّت دهد گفت هذالمقدارُ یَحملکَ و مازاد عَلی ذلک فانت حامِله یعنی اینقدر ترا بر پای همی دارد و هر چه برین زیادت کنی تو حمال آنی

 	خوردن برای زیستن و ذکر کردنست		تو معتقد که زیستن از بهر خوردنست	 
حکایت

دو درویش خراسانی ملازم صحبت یکدیگر سفر کردندی یکی ضعیف بود که هر بدو شب افطار کردی و دیگر قوی که روزی سه بار خوردی اتفاقاً[۵] بر در شهری بتهمت جاسوسی گرفتار آمدند هر دو را بخانه‌ای[۶] کردند و در بگل برآوردند بعد از دو هفته معلوم شد که بی گناهند در را گشادند قوی را دیدند مرده و ضعیف جان بسلامت برده مردم درین عجب ماندند حکیمی گفت خلاف این عجب بودی آن یکی بسیار خوار بوده است طاقت بینوائی نیاورد[۷] بسختی هلاک شد وین دگر خویشتن‌دار بوده است لاجرم بر عادت خویش صبر کرد و بسلامت بماند[۸]

 	چو کم خوردن طبیعت شد کسی را		چو سختی پیشش آید سهل گیرد	 
 	وگر تن پرورست اندر فراخی		چو تنگی بیند از سختی بمیرد[۹]	 
حکایت

یکی از حکما پسر را نهی همیکرد از بسیار خوردن که سیری مردم را رنجور کند گفت ای پدر گرسنگی خلق[۱۰] را بکشد نشنیده‌ای که ظریفان گفته‌اند بسیری مردن به که گرسنگی بردن گفت اندازه نگهدار کلوا واَشربوا وَلا تُسرفوا

 	نه چندان بخور کز دهانت بر آید		نه چندانکه از ضعف جانت بر آید	 
 	با آنکه در وجود طعامست عیش نفس		رنج آورد طعام که بیش از قدر بود	 
 	گر گلشکر خوری بتکلف زیان کند		ور نان خشک دیر خوری گلشکر بود	 
رنجوری را گفتند دلت چه میخواهد گفت آنکه دلم چیزی نخواهد
 	معده چو کج[۱۱] گشت و شکم درد خاست		سود ندارد همه اسباب راست	 
حکایت

بقالی را درمی چند بر صوفیان گرد آمده بود در واسط هر روز[۱۲] مطالبت کردی و سخنان با خشونت[۱۳] گفتی اصحاب از تعنت وی خسته خاطر همی بودند و از[۱۴] تحمل چاره نبود صاحبدلی در آن میان گفت نفس را وعده دادن بطعام آسانترست که بقال را بدرم

 	ترک احسان خواجه اولیتر		کاحتمال جفای بوّابان	 
 	بتمنای گوشت مردن به		که تقاضای زشت قصابان	 
حکایت

جوانمردی را در جنگ تاتار جراحتی هول رسید کسی گفت فلان بازرگان نوش دارو دارد اگر بخواهی باشد که دریغ ندارد گویند[۱۵] آن بازرگان ببخل معروف بود

 	گر بجای نانش اندر سفره بودی آفتاب		تا قیامت روز روشن کس ندیدی در جهان[۱۶]	 
جوانمرد گفت اگر خواهم دارو[۱۷] دهد یا ندهد وگر دهد منفعت کند یا نکند باری خواستن ازو زهر کشنده است

 	هر چه از دونان بمنت خواستی		در تن افزودیّ و از جان کاستی	 
و حکیمان گفته‌اند آب حیات اگر فروشند فی‌المثل بآب روی دانا نخرد که مردن بعلت به از زندگانی بمذلت

 	اگر حنظل خوری از دست خوشخوی[۱۸]		به از شیرینی از دست ترشروی	 
حکایت

یکی از علما خورنده بسیار داشت و کفاف اندک یکی را از بزرگان که درو معتقد بود[۱۹] بگفت روی از توقع او در هم کشید و تعرض[۲۰] سؤال از اهل ادب در نظرش قبیح[۲۱] آمد

 	ز بخت روی ترش کرده پیش یار عزیز		مرو که عیش برو نیز تلخ گردانی	 
 	بحاجتی که روی تازه روی و خندان رو		فرو نبندد کار گشاده پیشانی	 
آورده‌اند که اندکی در وظیفه او زیادت کرد و بسیاری از ارادت کم دانشمند چون پس از چند روز مودّت معهود بر قرار ندید گفت

 	بِئسَ المطاعِمُ حینَ الذُلِ یَکسبها		القدر مُنتصب وَالقدرُ مَخفوض	 
 	نانم افزود و آبرویم کاست		بینوائی به از مذلت خواست	 
حکایت

درویشی را ضرورتی پیش آمد کسی گفت فلان نعمتی دارد بیقیاس اگر بر حاجت تو واقف گردد همانا که در قضای آن توقف روا ندارد گفت من او را ندانم گفت منت رهبری کنم دستش گرفت تا بمنزل آن شخص درآورد یکی را دید لب فروهشته و تند نشسته برگشت و سخن نگفت کسی گفتش چه کردی گفت عطای او را بلقای او بخشیدم

 	مبر حاجت بنزدیک ترشروی		که از خوی بدش فرسوده گردی	 
 	اگر گوئی غم دل با کسی گوی		که از رویش بنقد آسوده گردی	 
حکایت

خشکسالی در اسکندریه[۲۲] عنان طاقت درویش از دست رفته بود درهای آسمان بر زمین بسته و فریاد اهل زمین بآسمان پیوسته

 	نماند جانور از وحش و طیر و ماهی و مور		که بر فلک نشد از بیمرادی افغانش	 
 	عجب که درد دل خلق جمع می نشود		که ابر گردد و سیلاب دیده بارانش	 
در چنین سال مخنثی دور از دوستان که سخن در وصف او ترک ادبست خاصه در حضرت بزرگان و بطریق اهمال از آن در گذشتن هم نشاید که طایفه‌ای بر عجز گوینده حمل کنند برین دو بین اقتصار کنیم[۲۳] که اندک دلیل بسیاری باشد و مشتی نمودار[۲۴] خرواری

 	گر تتر بکشد این مخنث را		تتری را دگر[۲۵] نباید کشت	 
 	چند باشد چو جسر بغدادش		آب در زیر و آدمی در پشت	 
چنین شخصی که یک طرف از نعت او شنیدی درین سال نعمتی بیکران داشت تنگدستانرا زر دادی و مسافران را سفره نهادی گروهی درویشان از جور فاقه بطاقت رسیده[۲۶] بودند آهنگ دعوت او کردند و مشاورت بمن آوردند سر از موافقت باز زدم و گفتم

 	نخورد شیر نیم خورده سگ		ور بمیرد بسختی اندر غار	 
 	تن ببیچارگی و گرسنگی		بنه و دست پیش سفله مدار	 
 	گر فریدون شود بنعمت و ملک		بیهنر را بهیچکس مشمار	 
 	پرنیان و نسیج بر نااهل		لاجورد و طلاست بر دیوار	 
حکایت

حاتم طائی را گفتند از تو[۲۷] بزرگ همت تر در جهان دیده‌ای[۲۸] یا شنیده‌ای گفت بلی روزی چهل شتر قربان کرده بودم امرای عرب را پس بگوشه صحرائی بحاجتی برون رفته بودم[۲۹] خار کنی را دیدم پشته فراهم آورده گفتمش بمهمانی حاتم چرا نروی که خلقی بر سماط[۳۰] او گرد آمده‌اند گفت

 	هر که نان از عمل خویش خورد		منت حاتم طائی نبرد	 
من او را بهمت و جوانمردی از خود برتر دیدم
حکایت

موسی علیه‌السلام درویشی را دید از برهنگی بریگ اندر شده گفت ای موسی دعا کن تا خدا عزّ و جلّ مرا کفافی دهد که از بیطاقتی بجان آمدم موسی دعا کرد و برفت پس از چند روز[۳۱] که باز آمد از مناجات مرد را دید گرفتار و خلقی انبوه برو گرد آمده گفت این چه حالتیست گفتند خمر خورده و عربده کرده و کسی را کشته اکنون بقصاص[۳۲] فرموده‌اند و لطیفان گفته‌اند

 	گربه مسکین اگر پر داشتی		تخم گنجشک از جهان برداشتی[۳۳]	 
 	عاجز باشد که دست قوت یابد		برخیزد و دست عاجزان بر تابد	 
وَلو بَسط الله الرزقَ لِعبادِه لبغوا فِی‌الاَرض موسی علیه‌السلام بحکمت جهان آفرین اقرار کرد و از تجاسر خویش استغفار[۳۴]

 	ماذا اَخاضک یا مَغرور فِی‌الخطر		حتی هَلکت فلیت النمل لَم یَطر	 
 	بنده[۳۵] چو جاه آمد و سیم و زرش		سیلی خواهد بضرورت سرش	 
 	آن نشنیدی که فلاطون[۳۶] چگفت[۳۷]		مور همان به که نباشد پرش	 
پدر را عسل بسیارست ولی پسر گرمی دارست

 	آنکس که توانگرت نمی گرداند		او مصلحت تو از تو بهتر داند	 
حکایت

اعرابی را دیدم در حلقه جوهریان بصره که حکایت همی کرد که وقتی در بیابانی راه گم کرده بودم و از زاد معنی چیزی[۳۸] با من نمانده و دل برهلاک نهاده که همی ناگاه[۳۹] کیسه‌ای یافتم پر مروارید هرگر آن ذوق[۴۰] و شادی فراموش نکنم که پنداشتم گندم بریانست باز آن تلخی و نومیدی که معلوم کردم که مرواریدست

 	در بیابان خشک و ریگ روان		تشنه را در دهان چه دُر چه صدف	 
 	مرد بی توشه کاو فتاد از پای		بر کمربند او چه زر چه خزف	 
حکایت

یکی از عرب در بیابانی از غایت تشنگی می گفت

 	یا لیت قَبلَ مَنیتی یَوماً اَفوزُ بمنیتی		نَهراً تَلاطُم رُکبتی وَ اَظلُ اَملاء قِربتی	 
حکایت

همچنین در قاع بسیط مسافری گم شده بود و قوت و قوّتش بآخر آمده و درمی چند بر میان داشت بسیاری بگردید و ره بجائی نبرد پس بسختی هلاک شد طایفه‌ای برسیدند و درمها دیدند پیش رویش نهاده و بر

خاک نبشته
 	گر همه زرّ جعفری دارد		مرد بی توشه بر نگیرد گام	 
 	در بیابان فقیر سوخته را		شلغم پخته به که نقره خام	 
حکایت

هرگز از دور زمان ننالیده بودم[۴۱] و روی از گردش آسمان[۴۲] در هم نکشیده مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعت پای پوشی نداشتم بجامع کوفه درآمدم دلتنگ یکی را دیدم که پای نداشت سپاس نعمت حق بجای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم

 	مرغ بریان بچشم مردم سیر		کمتر از برگ[۴۳] ترَه بر خوانست	 
 	وانکه را دستگاه و قوت[۴۴] نیست		شلغم پخته مرغ بریانست	 
حکایت

یکی از ملوک با تنی چند خاصان در شکارگاهی بزمستان از عمارت دور افتادند[۴۵] تا شب در آمد خانه دهقانی دیدند ملک گفت شب آنجا[۴۶] رویم تا زحمت سرما نباشد یکی از وزرا گفت لایق قدر پادشاه نیست[۴۷] بخانه دهقانی[۴۸] التجا کردن هم اینجا خیمه زنیم و آتش کنیم[۴۹] دهقانرا خبر شد ماحضری ترتیب کرد و پیش آورد و زمین ببوسید و گفت قدر بلند سلطان[۵۰] نازل نشدی ولیکن نخواستند که قدر دهقان بلند گردد سلطان را سخن گفتن او مطبوع آمد شبانگاه بمنزل او نقل کردند بامدادانش خلعت و نعمت فرمود شنیدندش که قدی چند در رکاب سلطان همیرفت و میگفت

 	ز قدر و شوکت سلطان نگشت چیزی کم		از التفات بمهمان سرای دهقانی	 
 	کلاه گوشه دهقان بآفتاب رسید		که سایه بر سرش انداخت[۵۱] چون تو سلطانی	 
حکایت

گدائی هول را حکایت کنند که نعمتی وافر اندوخته بود یکی از پادشاهان گفتش همی نمایند که مال بیکران داری و ما را مهمی هست[۵۲] اگر ببرخی از آن دستگیری کنی چون ارتفاع رسد وفا کرده شود و شکر گفته[۵۳] گفت ای خداوند روی زمین لایق قدر بزرگوار پادشاه نباشد دست همت بمال چون من گدائی آلوده[۵۴] کردن که جو جو بگدائی فراهم آورده‌ام گفت غم نیست که بکافر[۵۵] میدهم اَلخبیثاتُ لِلخبیثین

 	گر آب چاه نصرانی نه پاکست		... مرده می‌شوئی[۵۶] چه باکست	 
 	قالوا عَجینُ الکلس لیس بِطاهِر		قُلنا نَسدُّ بِه شُقوقَ المبرز[۵۷]	 
شنیدم که سر از فرمان ملک باز زد و حجت آوردن گرفت و شوخ چشمی کردن بفرمود تا مضمون خطاب ازو بزجر و توبیخ مخلص[۵۸] کردند

 	بلطافت چو بر نیاید کار		سر ببی حرمتی کشد ناچار	 
 	هر که بر خویشتن نبخشاید		گر نبخشد کسی برو شاید	 
حکایت

بازرگانی را شنیدم که صد و پنجاه شتر بار داشت و چهل بنده[۵۹] خدمتکار شبی در جزیره کیش مرا بحجره خویش درآورد[۶۰] همه شب نیارمید از سخنهای پریشان گفتن که فلان انبازم بترکستان و فلان بضاعت بهندوستانست و این قباله فلان زمینست و فلان چیز را فلان[۶۱] ضمین گاه گفتی خاطر اسکندریه دارم که هوائی خوشست باز گفتی نه که دریای مغرب مشوشست سعدیا سفری دیگرم در پیشست اگر آن کرده شود بقیت عمر خویش بگوشه بنشینم گفتم آن کدام سفرست گفت گوگرد پارسی خواهم بردن بچین که شنیدم قیمتی عظیم دارد و از آنجا کاسه چینی بروم آرم[۶۲] و دیبای رومی بهند و فولاد هندی بحلب و آبگینه حلبی بیمن و برد یمانی بپارس وزان پس ترک تجارت[۶۳] کنم و بدکانی بنشینم انصاف ازین ماخولیا[۶۴] چندان فرو گفت که بیش طاقت گفتنش نماند گفت ای سعدی تو هم سخنی بگوی از آنها که دیده‌ای و شنیده گفتم

 	آن شنیدستی که در اقصای[۶۵] غور		بار سالاری[۶۶] بیفتاد از ستور	 
 	گفت چشم تنگ دنیا دوست[۶۷] را		یا قناعت پر کُند یا خاک گور	 
حکایت

مالداری را شنیدم که ببخل[۶۸] چنان معروف بود که حاتم طائی در کرم[۶۹] ظاهر حالش بنعمت دنیا آراسته و خست[۷۰] نفس جبلی در وی همچنان متمکن تا بجائی که نانی بجانی از دست ندادی و گربه بوهریره را بلقمه‌ای ننواختی و سگ اصحاب الکهف را استخوانی[۷۱] نینداختی فی‌الجمله خانه او را[۷۲] کس ندیدی در گشاده و سفره او را سر گشاده

 	درویش بجز بوی طعامش نشنیدی		مرغ از پَس[۷۳] نان خوردن او ریزه نچیدی	 
شنیدم که بدریای مغرب اندر راه مصر بر گرفته بود و خیال فرعونی در سر حَتی اِذا ادرکه الغرق بادی مخالف کشتی برآمد

 	با طبع ملولت چکند هر[۷۴] که نسازد		شُرطه همه وقتی نبود لایق کشتی	 
دست دعا بر آورد و فریاد بی فایده خواندن گرفت و اِذا رَکِبوا فِی الفلکَ دَعو الله مُخلصینَ لَهُ الدین

 	دست تضرع چسود بنده محتاج را		وقت دعا بر خدای وقت کرم در بغل	 
 	از زر و سیم راحتی برسان		خویشتن هم تمتعی برگیر	 
 	وانگه این خانه کز[۷۵] تو خواهد ماند		خشتی از سیم و خشتی از زر گیر	 
آورده‌اند که در مصر اقارب درویش داشت[۷۶] ببقیت مال او توانگر شدند و جامهای کهن بمرگ او بدریدند و خز و دمیاطی بریدند هم در آن هفته یکی را دیدم ازیشان بر باد پائی[۷۷] روان[۷۸] غلامی در پی دوان

 	وه که گر مرده باز گردیدی		بمیان[۷۹] قبیله و پیوند	 
 	ردّ میراث سخت تر بودی		وارثان را ز مرگ خویشاوند	 
بسابقه معرفتی که میان ما بود آستینش گرفتم و گفتم
 	بخور ای نیک سیرت سره مرد		کان نگون بخت گرد کرد و نخورد	 
حکایت

صیادی ضعیف را ماهی قوی بدام اندر افتاد طاقت حفظ آن نداشت ماهی برو غالب آمد و دام از دستش در ربود و برفت

 	شد غلامی که آب جوی آرد		جوی آب[۸۰] آمد و غلام ببرد	 
 	دام هر بار ماهی آوردی		ماهی این بار رفت و دام ببرد	 
دیگر صیادان دریغ خوردند و ملامتش کردند که چنین صیدی در دامت افتاد و ندانستی نگاه داشتن گفت ای برادران چتوان کردن مرا روزی نبود و ماهی را[۸۱] همچنان روزی مانده بود

صیاد بی روزی[۸۲] در دجله نگیرد و ماهی بی اجل بر خشک نمیرد

حکایت

دست و پا بریده‌ای هزار پائی بکشت صاحبدلی برو گذر کرد[۸۳] و گفت سبحان الله با هزار پای که داشت چون اجلش فرا رسید از بیدست و پائی گریختن نتوانست

 	چو آید ز پی دشمن جان ستان		ببندد اجل پای اسب[۸۴] دوان	 
 	در آندم که دشمن پیاپی رسید		کمان کیانی نشاید کشید	 
حکایت

ابلهی را دیدم سمین[۸۵] خلعتی ثمین در بر و مرکبی تازی در زبر و قصبی مصری بر سر کسی گفت سعدی چگونه همی بینی این دیبای معلم برین حیوان لا یعلم گفتم[۸۶]

 	قَد شابَهَ بِالوری حِمار		عِجلا جَسداً لَهُ خُوار	 
یک خلقت زیبا به از هزار خلعت دیبا

 	بآدمی نتوان گفت ماند این حیوان		مگر دراعه و دستار و نقش بیرونش	 
 	بگرد در همه اسباب و ملک و هستی او		که هیچ چیز نبینی حلال جز خونش	 
حکایت

دزدی گدائی را گفت شرم نداری که دست از برای جوی سیم پیش هر لئیم دراز میکنی گفت

 	دست دراز از پی یک حبه سیم		به که ببرند بدانگیّ و نیم	 
حکایت

مشت زنی را حکایت کنند که از دهر مخالف بفغان آمده[۸۷] و حلق فراخ از دست تنگ بجان رسیده شکایت پیش پدر برد و اجازت خواست که عزم سفر دارم مگر بقوّت بازو دامن کامی فرا چنگ[۸۸] آرم

 	فضل و هنر ضایع است تا ننمایند		عود بر آتش نهند و مشک بسایند	 
پدر گفت ای پسر خیال محال از سر بدر کن و پای قناعت در دامن سلامت کش که بزرگان[۸۹] گفته‌اند دولت نه بکوشیدنست چاره کم جوشیدنیست

 	کس نتواند گرفت دامن دولت بزور		کوشش بی فایده است وسمه بر ابروی کور	 
 	اگر بهر سر موئیت صد خرد باشد		خرد[۹۰] بکار نیاید چو بخت بد باشد	 
پسر گفت ای پدر فوائد سفر بسیارست از نزهت خاطر و جرّ منافع[۹۱] و دیدن عجائب و شنیدن غرائب و تفرج بُلدان و مجاورت خلّان[۹۲] و تحصیل جاه و ادب و مزید مال و مکتسب[۹۳] و معرفت یاران و تجربت روزگاران چنانکه سالکان طریقت گفته‌اند

 	تا بدکان و خانه در گروی		هرگز ای خام آدمی نشوی	 
 	برو اندر جهان تفرج کن		پیش از آن روز کز جهان بروی	 
پدر گفت ای پسر منافع سفر چنین[۹۴] که گفتی بی شمارست ولیکن مسلم پنج طایفه راست نخستین[۹۵] بازرگانی که با وجود نعمت و مکنت غلامان و کنیزان دارد دلاویز و شاگردان چابک هر روز بشهری و هر شب بمقامی و هر دم بتفرج‌گاهی از نعیم دنیا متمتع

 	منعم بکوه و دشت و بیابان غریب نیست		هر جا که رفت خیمه زد و خوابگاه[۹۶] ساخت	 
 	و آنرا که بر مراد جهان نیست دست رس		در زاد و بوم خویش غریبست و ناشناخت	 
دوم عالمی که بمنطق شیرین و قوت فصاحت و مایه بلاغت هر جا که رود بخدمت او اقدام نمایند و اکرام کنند

 	وجود مردم دانا مثال زرّ طلیست[۹۷]		که هر کجا برود[۹۸] قدر و قیمتش دانند	 
 	بزرگ زاده نادان بشهر وا ماند		که در دیار غریبش بهیچ نستانند	 
سیم خوبروئی که درون صاحبدلان بمخالطت او میل کند که بزرگان گفته‌اند اندکی جمال به از بسیاری مال و گویند روی زیبا مرهم دلهای خسته است و کلید درهای بسته لاجرم صحبت او را همه جای غنیمت شناسند و خدمتش را منت دانند

 	شاهد آنجا که رود حرمت و عزّت بیند		ور برانند بقهرش پدر و مادر و خویش	 
 	پر طاوس در اوراق مصاحف دیدم		گفتم این منزلت از قدر تو می بینم بیش	 
 	گفت خاموش که هر کس که جمالی دارد		هر کجا پای نهد دست ندارندش پیش	 
 	چون در پسر موافقی و دلبری بود		اندیشه نیست گر پدر از وی بری بود	 
 	او گوهرست گو صدفش در جهان مباش		دُرّ یتیم را همه کس مشتری بود	 
چهارم خوش آوازی که بحنجره داودی آب از جریان و مرغ از طیران باز دارد پس بوسیلت این فضیلت دل مشتاقان صید کند و ارباب معنی بمنادمت او رغبت نمایند و بانواع خدمت کنند

 	سَمعی اِلی حُسنِ الاَغانی		من ذا الذی جَسّ المثانی	 
 	چه خوش باشد آهنگ نرم حزین		بگوش حریفان مست صبوح	 
 	به از روی زیباست آواز خوش		که آن حظّ نفسست و این قوت روح	 
یا کمینه[۹۹] پیشه وری که بسعی بازو کفافی حاصل کند تا آبروی از بهر نان ریخته نگردد چنانکه خردمندان گفته‌اند

 	گر بغریبی رود از شهر خویش		سختی و محنت نبرد پینه دوز	 
 	ور بخرابی فتد از مملکت		گرسنه خفتد[۱۰۰] ملک نیم روز	 
چنین صفتها که بیان کردم ای فرزند[۱۰۱] در[۱۰۲] سفر موجب جمعیت خاطرست و داعیه طیب عیش و آنکه ازین جمله بی بهره است بخیال باطل در جهان برود و دیگر کسش نام و نشان نشنود[۱۰۳]

 	هر آنکه گردش گیتی بکین او برخاست		بغیر مصلحتش رهبری کند ایام	 
 	کبوتری که دگر آشیان نخواهد دید		قضا همی بردش تا بسوی دانه[۱۰۴] دام[۱۰۵]	 
پسر گفت ای پدر قول حکما را چگونه مخالفت کنیم[۱۰۶] که گفته‌اند رزق اگر چه مقسومست باسباب حصول[۱۰۷] تعلق شرطست و بلا اگر چه مقدور از ابواب دخول آن احتراز واجب

 	رزق اگر چند بی گمان برسد		شرط عقلست جستن از درها	 
 	ور چه کس بی اجل نخواهد مرد		تو مرو در دهان اژدرها	 
درین صورت که منم با پیل دمان بزنم و با شیر ژیان پنجه درافکنم پس مصلحت آنست ای پدر که سفر کنم کزین بیش طاقت بی نوائی نمی‌آرم

 	چون مرد در فتاد[۱۰۸] ز جای و مقام خویش		دیگر چه غم خورد همه آفاق جای اوست	 
 	شب هر توانگری بسرائی همی روند		درویش هر کجا که شب آمد سرای اوست	 
این بگفت و پدر را وداع کرد و همت خواست و روان شد و با خود[۱۰۹] همی گفت

 	هنرور چو بختش نباشد بکام		بجائی رود کش ندانند نام	 
همچنین تا برسید بکنار آبی که سنگ از صلابت او بر سنگ همی آمد و خروش[۱۱۰] بفرسنگ می‌رفت

 	سهمگن آبی که مرغابی درو ایمن نبودی		کمترین موج آسیا سنگ از کنارش در ربودی	 
گروهی مردمان را دید هر یک بقراضه‌ای در معبر نشسته و رخت سفر بسته جوانرا دست عطا بسته بود زبان ثنا بر گشود چندانکه زاری کرد یاری نکردند ملاح بی مروت بخنده برگردید و گفت[۱۱۱]

 	زر نداری نتوان رفت بزور از دَر یار[۱۱۲]		زور ده مرده چه باشد زر یک مرده بیار	 
جوان را دل از طعنه ملاح بهم برآمد خواست که ازو انتقام کشد کشتی رفته بود آواز داد و گفت اگر بدین جامه که پوشیده دارم[۱۱۳] قناعت کنی دریغ نیست ملاح طمع کرد و کشتی باز گردانید

 	بدوزد شره دیده هوشمند		در آرد طمع مرغ و ماهی ببند	 
چندانکه ریش و گریبان[۱۱۴] بدست جوان افتاد بخود در کشید و بی محابا کوفتن گرفت[۱۱۵] یارش از کشتی بدر آمد تا پشتی کند همچنین درشتی[۱۱۶] دید و پشت بداد جز این چاره نداشتند[۱۱۷] که با او بمصالحت گرایند[۱۱۸] و باجرت[۱۱۹] مسامحت نمایند کلّ مُداراة صدقة[۱۲۰]

 	چو پرخاش بینی تحملّ بیار		که سهلی ببندد در کار زار	 
 	بشیرین زبانیّ و لطف و خوشی		توانی که پیلی بموئی کشی[۱۲۱]	 
بعذر ماضی در قدمش فتادند و بوسه چندی بنفاق بر سر و چشمش دادند پس بکشتی درآوردند و روان شدند تا برسیدند بستونی از عمارت یونان در آب ایستاده ملاح گفت کشتی را خلل[۱۲۲] هست یکی از شما که دلاور[۱۲۳] ترست باید که بدین ستون برود و خِطام کشتی بگیرد تا عمارت کنیم جوان بغرور دلاوری که در سر داشت از خصم دل آزرده نیندیشید و قول حکما که گفته‌اند هر کرا رنجی بدل رسانیدی اگر در عقب آن صد راحت برسانی از پاداش آن یک رنجش ایمن مباش که پیکان از جراحت بدر آید و آزار در دل بماند

 	چه خوش گفت بگتاش با خیل تاش		چو دشمن خراشیدی ایمن مباش[۱۲۴]	 
 	مشو ایمن که تنگ دل گردی		چون ز دستت دلی بتنگ آید	 
 	سنگ بر باره حصار مزن		که بود کز حصار سنگ آید	 
چندانکه مِقود کشتی بساعد بر پیچید و بالای ستون رفت ملاح زمام از کفش در گسلانید و کشتی براند بیچاره متحیر بماند روزی دو بلا و محنت کشید و سختی دید سیم[۱۲۵] خوابش گریبان گرفت و بآب[۱۲۶] انداخت بعد[۱۲۷] شبانروزی دگر بر کنار افتاد از حیاتش رمقی مانده[۱۲۸] برگ درختان خوردن گرفت و بیخ گیاهان برآوردن تا اندکی قوّت یافت سر در بیابان نهاد و همی رفت تا تشنه و بی طاقت بسر چاهی رسید قومی برو گرد آمده[۱۲۹] و شربتی آب بپشیزی همی آشامیدند جوان را پشیزی نبود طلب کرد و بیچارگی نمود رحمت نیاوردند دست تعدی دراز کرد میسر نشد بضرورت تنی چند را فرو کوفت مردان غلبه کردند و بی محابا بزدند و مجروح شد

 	پشه چو پُر شد بزند پیل را		با همه تندی[۱۳۰] و صلابت که اوست	 
 	مورچگان را چو بود اتفاق		شیر ژیانرا بدرانند[۱۳۱] پوست	 
بحکم ضرورت در پی کاروانی افتاد و برفت شبانگه برسیدند بمقامی که از دزدان پر خطر بود کاروانیان را دید لرزه بر اندام اوفتاده و دل بر هلاک نهاده گفت اندیشه مدارید که یکی منم درین میان که بتنها پنجاه مرد را جواب دهم[۱۳۲] و دیگر جوانان هم یاری کنند این بگفت و کاروانرا بلاف او دل قوی[۱۳۳] گشت و بصحبتش شادمانی کردند و بزاد و آبش دستگیری واجب دانستند جوانرا آتش معده بالا گرفته بود و عنان طاقت از دست رفته لقمه‌ای چند از سر اشتها تناول کرد و دَمی چند آب در سرش آشامید تا دیو درونش بیارمید و بخفت پیر مردی جهاندیده در آن میان[۱۳۴] بود گفت ای یاران من ازین بدرقه شما اندیشناکم نه چندانکه[۱۳۵] از دزدان چنانکه حکایت کنند که عربی را درمی چند گرد آمده بود و بشب از تشویش لوریان[۱۳۶] در خانه تنها خوابش نمی‌برد یکی را از دوستان پیش خود آورد[۱۳۷] تا وحشت تنهائی بدیدار او منصرف کند و شبی چند در صحبت[۱۳۸] او بود چندانکه بر درمهاش اطلاع[۱۳۹] یافت ببرد و بخورد و سفر کرد بامدادان دیدند عرب را گریان و عریان گفتند حال چیست مگر آن درمهای ترا دزد برد[۱۴۰] گفت لاوالله بدرقه برد

 	هرگز ایمن ز مار ننشستم		که بدانستم آنچه خصلت اوست	 
 	زخم دندان دشمنی بترست		که نماید بچشم مردم دوست	 
چه دانید اگر این هم از جمله دزدان باشد که بعیاری در میان ما تعبیه شده است تا بوقت فرصت یاران را خبر کند[۱۴۱] مصلحت آن بینم که مرو را خفته بمانیم و برانیم جوانانرا تدبیر پیر استوار آمد و مهابتی از مشت زن در دل گرفتند و رخت برداشتند و جوانرا خفته بگذاشتند آنگه خبر یافت که آفتابش در کتف تافت سر برآورد و کاروان رفته دید بیچاره بسی بگردید و ره بجائی نبرد[۱۴۲] تشنه و بی نوا روی بر خاک و دل بر هلاک نهاده همی گفت

 	من ذا یُحدّ ثُنی وَ زُمّ العیسُ		ما للغریب سویَ الغریبِ اَنیسُ	 
 	درشتی کند با غریبان کسی		که نا بوده باشد بغربت بسی	 
مسکین درین سخن بود که پادشه پسری بصید از لشکریان دور افتاده بود بالای سرش ایستاده همی شنید و در هیأتش نگه میکرد[۱۴۳] صورت ظاهرش پاکیزه[۱۴۴] و صورت[۱۴۵] حالش پریشان پرسید از کجائی و بدین جایگه چون افتادی برخی از آنچه بر سر او رفته اعادت کرد ملک زاده را بر حال تباه او رحمت آمد خلعت و نعمت داد و معتمدی با وی فرستاد تا بشهر خویش آمد[۱۴۶] پدر بدیدار او شادمانی کرد و بر سلامت حالش شکر گفت شبانگه ز آنچه بر سر او گذشته[۱۴۷] بود از حالت کشتی و جور ملاح و روستایان[۱۴۸] بر سر چاه و غدر کاروانیان با پدر می گفت پدر گفت ای پسر نگفتمت هنگام رفتن که تهی دستانرا دست دلیری بسته است و پنجه شیری شکسته

 	چه خوش گفت آن تهی دست سلحشور		جَوی زر بهتر از پنجاه من زور	 
پسر گفت ای پدر هر آینه تا رنج نبری گنج بر نداری و تا جان در خطر ننهی بر دشمن ظفر نیابی و تا دانه پریشان نکنی خرمن برنگیری نه بینی باندک مایه رنجی که بردم چه[۱۴۹] تحصیل راحت کردم و بنیشی که خوردم چه مایه عسل آوردم

 	گر چه بیرون ز رزق نتوان خورد		در طلب کاهلی نشاید[۱۵۰] کرد	 
 	غواص اگر اندیشه کند کام نهنگ		هرگز نکند دُرّ گرانمایه بچنگ	 
آسیا سنگ زیرین متحرک نیست لاجرم تحمل بار گران همی کند

 	چه خورد شیر شرزه در بُن غار		باز[۱۵۱] افتاده را چه قوت بود	 
 	تا[۱۵۲] تو در خانه صید خواهی کرد		دست و پایت چو عنکبوت بود	 
بدر گفت ای پسر ترا درین نوبت فلک یاوری کرد و اقبال رهبری که صاحب دولتی در تو رسید و بر تو ببخشائید و کسر حالت را بتفقدی جبر کرد و چنین اتفاق نادر افتد و بر نادر حکم نتوان کرد زنهار تا بدین طمع دگر باره گرد ولع[۱۵۳] نگردی

 	صیاد نه هر بار شگالی[۱۵۴] ببرد		افتد که یکی روز پلنگش بخورد	 
چنانکه یکی را از ملوک پارس نگینی گرانمایه بر انگشتری بود باری بحکم تفرج با تنی چند[۱۵۵] خاصان بمصلّای شیراز برون رفت فرمود تا انگشتری را بر گنبد عضد نصب کردند تا هرکه تیر از حلقه انگشتری بگذراند خاتم او را باشند اتفاقاً چهار صد حکم‌انداز که در خدمت او بودند جمله خطا کردند مگر کودکی بر بام رباطی که ببازیچه تیر از هر طرفی می انداخت[۱۵۶] باد صبا تیر او را بحلقه[۱۵۷] انگشتری در بگذرانید[۱۵۸] و خلعت و نعمت یافت و خاتم بوی ارزانی داشتند[۱۵۹] پسر تیر و کمانرا بسوخت گفتند چرا کردی گفت تا رونق نخستین بر جای ماند

 	گه بود کز حکیم روشن رای		بر نیاید درست تدبیری	 
 	گاه باشد که کودکی نادان		بغلط بر حدف زند تیری	 
حکایت

درویشی را شنیدم که بغاری در نشسته بود و در بر وی از جهانیان بسته و ملوک و اغنیا[۱۶۰] را در چشم همت او شوکت و هیبت نمانده

 	هر که بر خود در سؤال گشاد		تا بمیرد نیازمند بود	 
 	آز بگذار و پادشاهی کن		گردن بی طمع بلند بود	 
یکی از ملوک آن طرف اشارت کرد که توقع بکرم اخلاق مردان چنینست که بنمک[۱۶۱] با ما موافقت کنند شیخ رضا داد بحکم آنکه اجابت دعوت سنت است دیگر روز ملک بعذر قدومش[۱۶۲] رفت عابد از جای برجست و در کنارش گرفت و تلطف کرد و ثنا گفت چو غایب شد یکی از اصحاب پرسید شیخ را که چندین ملاطفت امروز با پادشه که تو کردی خلاف عادت بود و دیگر ندیدیم گفت نشنیده‌ای که گفته‌اند

 	هر کرا بر سِماط بنشستی		واجب آمد بخدمتش برخاست	 
 	گوش تواند که همه عمر وی		نشنود آواز دف و چنگ و نی	 
 	دیده شکیبد ز تماشای باغ		بی گل و نسرین بسر آرد دماغ	 
 	ور نبود بالش آکنده پر		خواب توان کرد خزف[۱۶۳] زیر سر	 
 	ور نبود دلبر همخوابه پیش		دست توان کرد در آغوش خویش	 
 	وین شکم بی هنر پیچ پیچ		صبر ندارد که بسازد بهیچ	 

۱. دل.  
۲. تو مطلع گردد.  
۳. نبرد.  
۴. متعین.  
۵. قضا را.  
۶. بخانه در کردند و.  
۷. نداشت.  
۸. سلامت بماند.  
۹. در بعضی از نسخ:  
     تنور شکم دمبدم تافتن		مصیبت بود روز نایافتن	  
۱۰. مردم.  
۱۱. پر.  
۱۲. هر روزی.  
۱۳. س: ناخوش.  
۱۴. جز.  
۱۵. و گویند.  
۱۶. ندیدستی بخواب.  
۱۷. اگر نوشدارو خواهم ازو.  
۱۸. خوش روی.  
۱۹. و با یکی از بزرگان که حسن ظنی بلیغ در حق وی داشت.  
۲۰. تعریض.  
۲۱. س: ناپسند.  
۲۲. باسکندریه در.  
۲۳. کنم.  
۲۴. نمونه، نموده.  
۲۵. س: بدان.  
۲۶. بجان آمده.  
۲۷. از خود.  
۲۸. همت تر دیده‌ای.  
۲۹. صحرائی بیرون رفتم.  
۳۰. بساط، بر او.  
۳۱. روزی.  
۳۲. قصاص.  
۳۳. در بعضی از نسخ این بیت نیست و در بعضی دیگر نثر است باین قسم: اگر گربه مسکین پر...  
۳۴. بعضی نسخ این جمله را ندارد.  
۳۵. سفله.  
۳۶. حکیمی.  
۳۷. س: این مثل آخر نه حکیمی زده است.  
۳۸. و از زاد چیزی.  
۳۹. که ناگاه.  
۴۰. شوق، خرمی.  
۴۱. ننالیده‌ام.  
۴۲. ایّام.  
۴۳. پا: بلک.  
۴۴. قدرت.  
۴۵. افتاد.  
۴۶. گفت آنجا.  
۴۷. قدر پادشاهان نباشد.  
۴۸. دهقان رکیک، بخانه رکیک.  
۴۹. کنند.  
۵۰. س: بدین قدر بلند ملک، سلطان بدین قدر.  
۵۱. افکند.  
۵۲. پیش است.  
۵۳. گفته آید.  
۵۴. دراز.  
۵۵. به تتر.  
۵۶. می شویم.  
۵۷. در بعضی نسخ این بیت نیست.  
۵۸. مستخلص.  
۵۹. بنده و.  
۶۰. برد.  
۶۱. فلانکس.  
۶۲. بَرَم.  
۶۳. سفر.  
۶۴. مالیخولیا.  
۶۵. صحرای.  
۶۶. آن شنیدستی که وقتی تاجری در بیابانی.  
۶۷. دار.  
۶۸. ببخل اندر.  
۶۹. بکرم.  
۷۰. خبث.  
۷۱. ص: باستخوانی.  
۷۲. ص: او.  
۷۳. پی.  
۷۴. دل.  
۷۵. از.  
۷۶. داشت بعد از هلاک او.  
۷۷. ص: بر پا ای.  
۷۸. سوار.  
۷۹. بسرای و.  
۸۰. شد غلامی بجوی کاب آرد، آب جوی.  
۸۱. ص: و ماهی.  
۸۲. بی روزی ماهی.  
۸۳. بگذشت.  
۸۴. مرد.  
۸۵. سهمگن سمین.  
۸۶. خطی زشتست که بآب زر نبشتست.  
۸۷. آمده بود.  
۸۸. کامی بچنک.  
۸۹. خردمندان.  
۹۰. س: مویت هنر دو صد باشد هنر.  
۹۱. جذب فواید.  
۹۲. س: محاورت اخوان.  
۹۳. ص: مسکنت، مکنت.  
۹۴. س: برین نمط.  
۹۵. اول.  
۹۶. س: بارگاه.  
۹۷. طلاست.  
۹۸. که رود.  
۹۹. پنجم.  
۱۰۰. خسبد.  
۱۰۱. ای پسر.  
۱۰۲. کردم در.  
۱۰۳. نبرد، نبرد و نشنود.  
۱۰۴. دانه و.  
۱۰۵. در نسخه پاریس پس ازین قطعه:  
     آنرا که نه حرفتست و نه فضل		نه سیم که اصل زندگانیست	  
     در گرد جهان دویدن او		از غایت خام قلتبانیست	  
۱۰۶. کنم.  
۱۰۷. حصول آن.  
۱۰۸. برفتاد مرد.  
۱۰۹. با خویشتن.  
۱۱۰. پا: خروشش، آواز.  
۱۱۱. در متن کلمه (و گفت) را تراشیده‌اند و بجای آن نوشته‌اند و کشتی براند و گفت.  
۱۱۲. دریا.  
۱۱۳. پوشیده‌ام.  
۱۱۴. گریبانش، گریبان ملاح.  
۱۱۵. فرو کوفت.  
۱۱۶. کند درشتی.  
۱۱۷. ندانستند، ندیدند.  
۱۱۸. در آیند.  
۱۱۹. باجرت کشتی.  
۱۲۰. این جمله در نسخ دیگر نیست.  
۱۲۱. در بعضی از نسخ:  
     لطافت کن آنجا که بینی ستیز		نبرّد قز نرم را تیغ تیز	  
۱۲۲. خللی.  
۱۲۳. زور آور.  
۱۲۴. این بیت در بعضی نسخ نیست.  
۱۲۵. سوم روز.  
۱۲۶. در آب.  
۱۲۷. بعد از.  
۱۲۸. مانده بود.  
۱۲۹. ص: آمدنده.  
۱۳۰. سختی، مردی.  
۱۳۱. بدر آرند.  
۱۳۲. گویم.  
۱۳۳. ص: قوتی.  
۱۳۴. کاروان.  
۱۳۵. اندیشناکترم که.  
۱۳۶. دزدان.  
۱۳۷. بر خود خواند.  
۱۳۸. ص: در صحرا (ظاهراً: در حجر او) در خدمت.  
۱۳۹. وقوف.  
۱۴۰. س: مگر درمها دزد ببرد.  
۱۴۱. ص: کنند.  
۱۴۲. ندانست.  
۱۴۳. همی نگرید.  
۱۴۴. پاکیزه دید.  
۱۴۵. سیرت.  
۱۴۶. باز آمد.  
۱۴۷. رفته.  
۱۴۸. روستائیان.  
۱۴۹. ص: که چه.  
۱۵۰. نباید.  
۱۵۱. مار.  
۱۵۲. گر.  
۱۵۳. در متن این کلمه را تراشیده و بجای آن لغو نوشته‌اند، یکی از نسخ: دام.  
۱۵۴. شکاری، شغالی.  
۱۵۵. چند از.  
۱۵۶. ص: مینداخت.  
۱۵۷. از حلقه.  
۱۵۸. بدر برد.  
۱۵۹. آورده‌اند که.  
۱۶۰. اعیان.  
۱۶۱. که بنان و نمک.  
۱۶۲. قدمش.  
۱۶۳. در نسخه متن ظاهراً خزف بوده تراشیده‌اند و حجر کرده‌اند چنانکه در یکی از نسخ عکسی (حرف) نوشته شده و در نسخه پاریس: سفط، (سبد).

باب چهارم

در فوائد خاموشی

حکایت

یکی را از دوستان گفتم امتناع سخن گفتنم بعلت آن اختیار آمده است[۱] در غالب اوقات که در سخن نیک و بد اتفاق افتد و دیده دشمنان جز بر بدی نمی آید گفت دشمن آن به که نیکی نبیند

 	و اخو العداوةِ لایمرّ بِصالح		الا وَ یَلمزُه بِکذّابِ اَشرّ	 
 	هنر بچشم عداوت بزرگتر عیبست		
گلست سعدی و در چشم دشمنان خارست	 
 	نور گیتی فروز چشمه هور		زشت باشد[۲] بچشم موشک کور	 
حکایت

بازرگانی را هزار دینار خسارت افتاد پسر را گفت نباید که این سخن با کسی در میان نهی گفت ای پدر فرمان تراست نگویم ولکن خواهم مرا بر فایده این[۳] مطلع گردانی که مصلحت در نهان داشتن چیست گفت تا مصیبت دو نشود یکی نقصان مایه و دیگر[۴] شماتت همسایه

 	مگوی انده خویش با دشمنان		که لاحول گویند شادی کنان	 
حکایت

جوانی خردمند از فنون فضایل حظی وافر داشت و طبعی نافر چندانکه در محافل دانشمندان نشستی زبان سخن ببستی باری پدرش گفت ای پسر تو نیز آنچه دانی بگوی گفت ترسم که بپرسند[۵] از آنچه ندانم و شرمساری برم

 	نشنیدی[۶] که صوفیی می کوفت		زیر نعلین خویش میخی چند	 
 	آستینش گرفت سرهنگی		که بیا نعل بر ستورم بند[۷]	 
حکایت

عالمی معتبر را مناظره افتاد با یکی از ملاحده لعنهم‌الله علی حده و[۸] بحجت با او بس[۹] نیامد سپر بینداخت و برگشت کسی گفتش ترا با چندین فضل[۱۰] و ادب[۱۱] که داری با بی دینی حجت نماند گفت علم من قرآنست و و حدیث و گفتار مشایخ و او بدینها[۱۲] معتقد نیست و نمی شنود مرا شنیدن کفر او بچه کار می آید

 	آنکس که بقرآن و خبر زو نرهی		آنست جوابش که جوابش ندهی	 
حکایت

جالینوس ابلهی را دید دست در گریبان دانشمندی زده و بی حرمتی همی کرد گفت اگر این نادان نبودی کار وی با نادانان[۱۳] بدینجا نرسیدی

 	دو عاقل را نباشد کین و پیکار		نه دانائی ستیزد با سبکسار	 
 	اگر نادان بوحشت سخت گوید		خردمندش بنرمی دل بجوید	 
 	دو صاحبدل نگهدارند موئی		همیدون سرکشی و آزرم جوئی	 
 	و گر بر هر دو جانب جاهلانند		اگر زنجیر باشد بگسلانند	 
 	یکی را زشت خوئی داد دشنام		تحمل کرد و گفت ای خوب فرجام	 
 	بتر زانم که خواهی گفتن آنی		که دانم عیب من چون من ندانی	 
حکایت

سحبان وائل را در فصاحت بی نظیر نهاده‌اند بحکم آنکه بر سر جمع سالی[۱۴] سخن گفتی[۱۵] لفظی مکرّر نکردی و گر[۱۶] همان اتّفاق افتادی بعبارتی دیگر بگفتی وز جمله آداب ندماء[۱۷] ملوک یکی اینست

 	سخن گرچه دلبند و شیرین بود		سزاوار تصدیق و تحسین بود	 
 	چو یکبار گفتی مگو باز پس		که حلوا چو یکبار خوردند بَس	 
حکایت

یکی را[۱۸] از حکما شنیدم که می گفت هرگز کسی بجهل خویش اقرار نکرده است مگر آنکس که چون دیگری بر سخن باشد همچنان نا تمام گفته[۱۹] سخن آغاز کند

 	سخن را سرست ای خردمند و بن		میاور سخن در میان سخن	 
 	خداوند تدبیر و فرهنگ و هوش		نگوید سخن تا نبیند خموش	 
حکایت

تنی چند از بندگان[۲۰] محمود گفتند حسن میمندی را که سلطان امروز ترا چه گفت در فلان مصلحت گفت بر شما هم پوشیده نباشد[۲۱] گفتند آنچه با تو گوید با مثال ما گفتن روا ندارد گفت باعتماد آنکه داند که نگویم پس چرا همی پرسید

 	نه هر سخن که بر آید[۲۲] بگوید اهل شناخت		بسرّ شاه[۲۳] سر خویشتن نشاید باخت	 
حکایت

در عقد بیع سرائی متردّد بودم جهودی گفت آخر من از کدخدایان این محلتم وصف این خانه چنانکه هست از من پرس بخر که هیچ عیبی ندارد گفتم بجز آنکه تو همسایه منی[۲۴]

 	خانه‌ای را که چون تو همسایه است		ده درم سیم بد[۲۵] عیار ارزد	 
 	لکن امیدوار باید بود		که پس از مرگ تو هزار ارزد	 
حکایت

یکی از شعرا پیش امیر دزدان رفت و ثنائی برو بگفت[۲۶] فرمود تا جامه ازو بر کنند و از ده[۲۷] بدر کنند مسکین برهنه بسرما همی رفت سگان در قفای وی افتادند خواست تا سنگی بردارد و سگانرا دفع کند در زمین یخ گرفته بود عاجز شد گفت این چه حرامزاده مردمانند سگ را گشاده‌اند و سنگ را بسته امیر[۲۸] از غرفه بدید و بشنید و بخندید گفت ای حکیم از من چیزی بخواه گفت جامه خود می خواهم اگر انعام فرمائی رضینا مِن نوالک بالرحیل[۲۹]

 	امیدوار بود آدمی بخیر کسان		مرا بخیر تو امید نیست شر[۳۰] مرسان	 
سالار دزدان را برو رحمت آمد و جامه باز فرمود و قبا پوستینی برو مزید کرد و درمی چند

حکایت

منجمی بخانه درآمد یکی مرد بیگانه را دید با زن او بهم نشسته دشنام و سقط گفت[۳۱] و فتنه و آشوب خاست صاحبدلی که برین واقف بود[۳۲] گفت

 	تو بر اوج فلک چه دانی چیست		که[۳۳] ندانی که در سرایت کیست	 
حکایت

خطیبی کریه‌الصوت خود را خوش‌آواز پنداشتی و فریاد بیهده برداشتی[۳۴] گفتی نعیب غراب‌البین در پرده الحان اوست یا آیت اِن انکر الاصوات در شان او

 	اذا نهق الخطیب ابو الفوارس		له شغب[۳۵] یهدّ اصطخر فارس	 
مردم قریه[۳۶] بعلت جاهی که داشت بلیتش می کشیدند و اذیتش را مصلحت نمی‌دیدند تا یکی از خطبای آن اقلیم که با او عداوتی نهانی داشت باری بپرسش آمده بودش گفت ترا خوابی دیده‌ام خیر باد گفتا چه دیدی گفت چنان دیدمی که ترا آواز خوش بود و مردمان از انفاس تو در راحت خطیب اندرین لختی بیندیشید و گفت این مبارک خوابست که دیدی که مرا بر عیب خود واقف گردانیدی معلوم شد که آواز ناخوش دارم و خلق از بلند خواندن من در رنج توبه[۳۷] کردم کزین پس خطبه نگویم[۳۸] مگر بآهستگی

 	از صحبت دوستی[۳۹] برنجم		کاخلاق بدم حسن نماید	 
 	عیبم هنر و کمال بیند[۳۹]		خارم گل و یاسمن نماید	 
 	کو دشمن شوخ چشم ناپاک[۴۰]		تا عیب مرا بمن نماید[۴۱]	 
حکایت

یکی در مسجد سنجار بتطوع بانگی[۴۲] گفتی با دائی که مستمعانرا ازو نفرت بودی و صاحب مسجد امیری بود عادل نیک سیرت نمی‌خواستش که دل آزرده گردد گفت ای جوانمرد این[۴۳] مسجد را مؤذنانند قدیم هر یکی را[۴۴] پنج دینار مرتب داشته‌ام ترا ده دینار میدهم تا جایی دیگر روی برین قول اتفاق کردند و برفت پس از مدتی در گذری پیش امیر باز آمد گفت ای خداوند بر من حیف کردی که بده دینار از آن بقعه بدر کردی که اینجا[۴۵] که رفته‌ام بیست دینارم همی دهند تا جای دیگر روم و قبول نمیکنم امیر از خنده بیخود گشت[۴۶] و گفت زنهار تا نستانی که بپنجاه راضی گردند

 	بتیشه کس نخراشد ز روی خارا گل		چنانکه بانگ درشت تو می خراشد دل	 
حکایت

ناخوش‌آوازی ببانک بلند قرآن همی خواند صاحبدلی برو بگذشت گفت ترا مشاهره چندست گفت هیچ گفت پس[۴۷] این زحمت خود چندین چرا همی دهی[۴۸] گفت از بهر[۴۹] خدا می‌خوانم گفت از بهر[۴۹] خدا مخوان

 	گر تو قرآن برین[۵۰] نمط[۵۱] خوانی		ببری رونق مسلمانی

۱. افتاده است.  
۲. خوش نیاید.  
۳. آن، مرا برین فایده.  
۴. دوم.  
۵. پرسندم.  
۶. آن شنیدی.  
۷. در بعضی از نسخ پس از قطعه این بیت نیز هست:  
     گفته ندارد کسی با تو کار		ولیکن چو گفتی دلیلش بیار	  
۸. از ملاحده و، از ملاحده لعنهم‌الله و.  
۹. بر، پا: بسر.  
۱۰. علم.  
۱۱. و بلاغت.  
۱۲. بدین.  
۱۳. در متن این جمله را تراشیده و مطابق بعضی از نسخ باین عبارت نوشته‌اند: اگر وی دانا بودی کار وی با نادانان.  
۱۴. سالی بر سر جمع.  
۱۵. گفتی که.  
۱۶. و اگر.  
۱۷. ندمای حضرت.  
۱۸. یکی.  
۱۹. س:تمام نا گفته.  
۲۰. بندگان سلطان.  
۲۱. نماند.  
۲۲. بداند.  
۲۳. ص: شاه و سر.  
۲۴. من شوی.  
۲۵. کم.  
۲۶. بر خواند.  
۲۷. دیه.  
۲۸. امیر دزدان.  
۲۹. این مصرع در بعضی از نسخ نیست.  
۳۰. بد.  
۳۱. گفت و در هم افتادند.  
۳۲. صاحبدلی شنید.  
۳۳. چون.  
۳۴. ص: داشتی.  
۳۵. صوت.  
۳۶. دیه.  
۳۷. عهد.  
۳۸. نخوانم.  
۳۹. ص: و بعضی نسخ دیگر: دوستان، بینند.  
۴۰. بی باک.  
۴۱. ردیف: نمایند.  
۴۲. بطوع بانگ نماز.  
۴۳. مر این.  
۴۴. هر یکی را از ایشان.  
۴۵. آنجا.  
۴۶. گشت و چیزی دیگر بفرمود، امیر بخندید.  
۴۷. ص: هیچ پس.  
۴۸. گفت چرا زحمت خود میداری، گفت پس خود را چرا زحمت میدهی.  
۴۹. از برای.  
۵۰. بدین.  
۵۱. نسق.

باب پنجم

در عشق و جوانی

حکایت

حسن میمندی را گفتند سلطان محمود چندین بنده صاحب جمال دارد که هر یکی بدیع جهانی اند چگونه افتاده است که با هیچ یک ازیشان میل و محبتی ندارد چنانکه با ایاز که حسنی زیادتی[۱] ندارد گفت هر چه بدل[۲] فرو آید در دیده نکو نماید

 	هرکه سلطان مرید او باشد		گر همه بد کند نکو باشد	 
 	وانکه را پادشه بیندازد		کسش از خیل خانه ننوازد	 
 	کسی بدیده انکار اگر نگاه کند		نشان صورت یوسف دهد بناخوبی	 
 	وگر بچشم ارادت نگه کنی در دیو		فرشته ایت نماید بچشم کرّوبی[۳]	 
حکایت

گویند خواجه‌ای را بنده‌ای نادرالحسن بود و با وی بسبیل مودت و دیانت نظری داشت با یکی از دوستان گفت دریغ این بنده با حسن و[۴] شمایلی که دارد اگر زبان درازی و بی ادبی نکردی گفت ای برادر چو اقرار دوستی کردی توقع خدمت مدار که چون عاشق و معشوقی در میان آمد مالک و مملوک برخاست

 	خواجه با بنده پری رخسار		چون در آمد ببازی و خنده	 
 	نه عجب کو[۵] چو خواجه حکم[۶] کند		وین کشد بار ناز[۷] چون بنده[۸]	 
حکایت

پارسائی را دیدم بمحبت شخصی گرفتار نه طاقت صبر و نه یارای گفتار چندانکه ملامت دیدی و غرامت کشیدی ترک نصابی نگفتی و گفتی[۹]

 	کوته نکنم ز دامنت دست		ور خود بزنی بتیغ تیزم	 
 	بعد از تو ملاذ و ملجائی[۱۰] نیست		هم در تو گریزم ار گریزم	 
باری ملامتش کردم و گفتم عقل نفیست را چه شد[۱۱] تا نفس خسیس غالب آمد زمانی بفکرت فرو رفت و گفت

 	هر کجا سلطان عشق آمد نماند		قوت بازوی تقوی را محل	 
 	پاک‌دامن چون زید بیچاره‌ای		اوفتاده تا گریبان در وحل	 
حکایت

یکی را دل از دست رفته بود و ترک جان کرده[۱۲] و مطمح نظرش جائی خطرناک و مظنه[۱۳] هلاک نه لقمه‌ای که مصور[۱۴] شدی که بکام آید یا مرغی که بدام افتد

 	چو در چشم شاهد نباید زرت		زر و خاک یکسان نماید برت	 
باری بنصیحتش گفتند ازین خیال محال تجنب کن که خلقی هم بدین هوس که تو داری اسیرند و پای در زنجیر بنالید و[۱۵] گفت

 	دوستان گو نصیحتم مکنید		که مرا دیده بر ارادت اوست	 
 	جنگ‌جویان بزور پنجه و کتف		دشمنان را کشند و خوبان دوست	 
شرط مودت نباشد باندیشه جان دل[۱۶] از مهر جانان برگرفتن

 	تو که در بند خویشتن باشی		عشق باز[۱۷] دروغ زن باشی	 
 	گر نشاید بدوست ره بردن		شرط یاریست[۱۸] در طلب مردن	 
 	گر دست رسد که آستینش گیرم		ور نه بروم بر آستانش میرم	 
متعلقان[۱۹] را که نظر در کار او بود و شفقت بروزگار او پندش دادند و بندش نهادند و سودی نکرد

 	دردا که طبیب صبر می فرماید		وین نفس حریص را شکر می باید	 
 	آن شنیدی که شاهدی بنهفت		با دل از دست رفته‌ای میگفت	 
 	تا ترا قدر خویشتن باشد		پیش چشمت چه قدر من باشد	 
آورده‌اند که مر آن پادشه زاده که مملوح[۲۰] نظر او بود خبر کردند که جوانی بر سر این میدان[۲۱] مداومت می‌نماید خوش طبع و شیرین زبان و سخنهای لطیف می‌گوید و نکته‌های بدیع ازو می شنوند[۲۲] و چنین معلوم همی شود که دل آشفته است و شوری در سر دارد پسر دانست که دل آویخته اوست و این گرد بلا انگیخته او مرکب بجانب او راند چون دید که نزدیک[۲۳] او عزم[۲۴] دارد بگریست و گفت

 	آنکس که مرا بکشت باز آمد پیش		
مانا که دلش بسوخت بر کشته خویش	 
چندانکه ملاطفت کرد و پرسیدش از کجائی و چه نامی و چه صنعت دانی در قعر بحر موَدت چنان غریق بود که مجال نفس[۲۵] نداشت

 	اگر خود هفت سُبع از بر بخوانی		چو آشفتی ا ب ت[۲۶]ندانی	 
گفتا سخنی با من چرا نگوئی که هم از حلقه درویشانم بل که حلقه بگوش ایشانم آنگه بقوت استیناس محبوب از میان تلاطم امواج محبت سر برآورد و گفت

 	عجبست با وجودت که وجود من بماند		
تو بگفتن اندر آئی و مرا سخن بماند	 
این بگفت و نعره‌ای زد[۲۷] و جان بحق تسلیم کرد

 	عجب از کشته نباشد بدر خیمه دوست		
عجب از زنده که چون جان بدرآورد سلیم	 
حکایت

یکی را از متعلمان کمال بهجتی بود[۲۸] و معلم از آنجا که حسّ بشریت است با حسن بشره او معاملتی داشت[۲۹] و وقتی که بخلوتش دریافتی گفتی

 	نه آنچنان بتو مشغولم ای بهشتی روی		
که یاد خویشتنم در ضمیر می‌آید	 
 	ز دیدنت نتوانم که دیده در بندم[۳۰]		
و گر مقابله بینم که تیر می‌آید	 
باری پسر گفت آن چنان که در آداب درس من نظری می‌فرمائی[۳۱] در آداب نفسم نیز تأمل فرمای تا اگر در اخلاق من ناپسندی بینی که مرا آن پسند همی‌نماید[۳۲] بر آنم اطلاع فرمائی[۳۳] تا بتبدیل آن سعی کنم گفت ای پسر این سخن از دیگری پُرس که آن نظر که مرا با تُست جز هنر نمی‌بینم

 	چشم بداندیش که بر کنده باد		عیب نماید هنرش در نظر	 
 	ور هنری داری و هفتاد عیب		دوست نبیند بجز آن یک هنر	 
حکایت

شبی یاد دارم که یاری عزیز از در در آمد چنان بیخود از جای بر جستم که چراغم بآستین کشته شد

 	سری طَیف من یجلو بطلعته الدُجی		شگفت آمد از بختم که این دولت از کجا	 
بنشست و عتاب آغاز کرد که مرا در حال بدیدی چراغ بکشتی بچه معنی گفتم بدو معنی یکی آنکه گمان بردم که آفتاب برآمد و دیگر آنکه این بیتم بخاطر بود[۳۴]

 	چون گرانی بپیش شمع آید		خیزش اندر میان جمع بکش	 
 	ورشکر خنده‌ایست شیرین لب		آستینش بگیر و شمع بکش	 
حکایت

یکی دوستی را که زمانها ندیده بود گفت کجائی که مشتاق بوده‌ام گفت مشتاقی به که ملولی

 	دیر آمدی ای نگار سر مست		زودت ندهیم دامن از دست	 
 	معشوقه که دیر دیر بینند[۳۵]		آخر[۳۶] کم از آنکه[۳۷] سیر بینند	 
شاهد که با رفیقان آید بجفا کردن آمده است بحکم آنکه از غیرت و مضادّت خالی نباشد

 	اذا جِئتنی فی رِفقة لِتزورنی		واِن جئتَ فی صلح فَاَنت محارب	 
 	بیک نفس که بر آمیخت یار با اغیار		
بسی نماند که غیرت وجود من بکشد	 
 	بخنده گفت که من شمع جمعم ای سعدی		
مرا از آن چه که پروانه خویشتن بکشد	 
حکایت

یاد دارم در ایام پیشین که من و دوستی چون دو بادام مغز در پوستی صحبت داشتیم ناگاه اتفاقٌ مغیب[۳۸] افتاد پس از مدتی که باز آمد عتاب آغاز کرد[۳۹] که درین مدت قاصدی نفرستادی گفتم دریغ آمدم که دیده قاصد بجمال تو روشن گردد[۴۰] و من محروم

 	یار دیرینه مرا گو بزبان توبه مده		که مرا توبه بشمشیر نخواهد بودن	 
 	رشکم آید که کسی سیر نگه در تو کند		باز گویم نه که کس سیر نخواهد بودن	 
حکایت

دانشمندی را دیدم بکسی مبتلا شده و رازش[۴۱] بر ملا افتاده[۴۲] جور فراوان بردی و تحمل بی کران کردی باری بلطافتش[۴۳] گفتم دانم که ترا در مودّت این منظور علتی و بنای محبت بر زلّتی نیست با وجود چنین معنی لایق قدر علما نباشد خود را متهم گردانیدن و جور بی ادبان بردن گفت ای یار دست عتاب از دامن روزگارم بدار بارها درین مصلحت که تو بینی اندیشه کردم[۴۴] و صبر[۴۵] بر جفای او سهل تر آید همی که صبر از دیدن[۴۶] او و حکما گویند دل بر مجاهده نهادن آسانترست که چشم از مشاهده برگرفتن[۴۷]

 	هر که بی او بسر نشاید برد		گر جفائی کند بباید برد	 
 	روزی از دست گفتمش زنهار		چند از آن روز گفتم استغفار	 
 	نکند دوست زینهار از دوست		دل نهادم بر آنچه خاطر اوست	 
 	گر بلطفم بنزد خود خواند		ور بقهرم براند او داند	 
حکایت

در عنفوان جوانی چنانکه افتد و دانی با شاهدی[۴۸] سری و سرّی داشتم بحکم آنکه حلقی داشت طیب‌الادا و خلقی کالبدر اذا بدا[۴۹]

 	آنکه نبات عارضش آب حیات میخورد		در[۵۰] شکرش نگه کند هر که نبات میخورد	 
اتفاقاً بخلاف طبع از وی حرکتی بدیدم که نپسندیدم دامن ازو در کشیدم و مهره بر[۵۱] چیدم و گفتم

 	برو هرچه می‌بایدت پیش گیر		سر ما نداری سَر خویش گیر	 
شنیدمش که همی رفت و می گفت

 	شپّره گر وصل آفتاب نخواهد		رونق بازار آفتاب نکاهد	 
این بگفت و سفر کرد و پریشانی او در من اثر[۵۲]

 	فَقدتُ زمانَ الوصلِ وَالمرء جاهل		بقدر لَذیذ العیش قبلَ المصائب	 
 	باز آی و مرا بکش که پیشت مردن		
خوشتر که پس از تو زندگانی کردن	 
امّا بشکر و منت باری پس از مدتی باز آمد آن حلق داودی متغیر شده و جمال یوسفی بزیان آمده و بر سیب[۵۳] زنخدانش چون به گردی نشسته و رونق بازار حسنش شکسته متوقع که در کنارش گیرم کناره گرفتم و گفتم

 	آن روز که خطّ شاهدت بود		صاحب نظر از نظر براندی	 
 	امروز بیامدی بصلحش		کش فتحه و ضمه بر نشاندی	 
 	تازه بهارا ورقت زرد شد		دیک منه کاتش ما سرد شد	 
 	چند خرامی و تکبر کنی		دولت پارینه تصور کنی	 
 	پیش کسی رو که طلبکار تست		ناز بر آن کن که خریدار تست	 
 	سبزه در باغ گفته‌اند خوشست		داند آنکس که این سخن گوید	 
 	یعنی از روی نیکوان خط سبز		دل عشاق بیشتر جوید	 
 	بوستان[۵۴] تو گندنازاریست		بس که بر می کنی و میروید	 
 	گر صبر کنی ور نکنی موی بناگوش		
این دولت ایام نکوئی بسر آید	 
 	گر دست بجان داشتمی همچو تو بر ریش		
نگذاشتمی تا بقیامت که بر آید	 
 	سؤال کردم و گفتم جمال روی ترا		
چه شد که مورچه بر گرد ماه جوشیدست	 
 	جواب داد ندانم چه بود رویم را		
مگر بماتم حسنم[۵۵] سیاه پوشیدست[۵۶]	 
حکایت

یکی را پرسیدند از مستعربان بغداد ما تقول فی‌المرد[۵۷] گفت لاخیر فهیم مادامِ احدُهم لطیفا یتخاشن فاذا خشن یتلاطف یعنی چندانکه خوب[۵۸] و لطیف و نازک اندامست درشتی کند و سختی چون سخت و و درشت شد چنانکه بکاری نیاید تلطف[۵۹] کند و درشتی نماند[۶۰]

 	امرد آنگه که خوب و شیرینست		تلخ گفتار و تند خوی بود	 
 	چون بریش آمد و بلعنت شد		مردم آمیز و مهر جوی بود[۶۱]	 
حکایت

یکی را از علما پرسیدند که یکی با ماه روئیست[۶۲] در خلوت نشسته و درها بسته و رقیبان خفته و نفس طالب و شهوت غالب چنانکه عرب گوید التمر یانع والناطور غیر مانع هیچ باشد که بقوت پرهیزگاری ازو بسلامت بماند گفت اگر از مه رویان بسلامت بماند از بدگویان نماند

 	وَ اِن سلم الاِنسانُ مِن سوء نَفسه		
فَمن سُوء ظَنّ المدّعی لَیس یَسلم	 
 	شاید پس کار خویشتن بنشستن		لیکن نتوان زبان مردم بستن	 
حکایت

طوطیی با زاغ[۶۳] در قفس کردند و از قبح مشاهده او مجاهده می‌برد و می‌گفت این چه طلعت مکروهست و هیأت ممقوت و منظر ملعون و شمایل نا موزون یا غُرابَ البین یالیتَ بینی و بَینک بُعدَ المشرقین

 	علی الصباح بروی تو هر که برخیزد		
صباح[۶۴] روز سلامت برو مسا باشد	 
 	بد اختری چو تو در صحبت تو بایستی		
ولی چنین که توئی در جهان کجا باشد	 
عجب[۶۵] آنکه غراب از مجاورت طوطی هم بجان آمده بود و ملول شده لاحول کنان از گردش گیتی همی نالید و دستهای تغابن بر یکدگر همی مالید که این چه بخت نگونست و طالع دون و ایام بوقلمون[۶۶] لایق قدر من آنستی که با زاغی بدیوار باغی بر خرامان همی رفتمی

 	پارسا را بس اینقدر زندان		که بود هم طویله رندان	 
بلی تا چه[۶۷] کردم که روزگارم بعقوبت آن در سلک صحبت چنین ابلهی خود رای ناجنس خیره درای بچنین بند بلا مبتلا گردانیده است

 	کس نیاید بپای دیواری		که بر آن صورتت نگار کنند	 
 	گر ترا در بهشت باشد جای		دیگران دوزخ اختیار کنند	 
این ضرب‌المثل[۶۸] بدان آوردم تا بدانی که صد چندان که دانا را از نادان نفرتست نادان را از دانا وحشتست

 	زاهدی در سماع رندان بود		زان میان گفت شاهدی بلخی	 
 	گر ملولی ز ما ترش منشین		که تو هم در میان ما تلخی	 
 	جمعی چو گل و لاله بهم پیوسته		
تو هیزم خشگ در میانی[۶۹] رسته	 
 	چون باد مخالف و چو سرما ناخوش		
چون برف نشسته‌ای و چون یخ بسته	 
حکایت

رفیقی داشتم که سالها با هم سفر کرده بودیم و نمک خورده و بی کران حقوق صحبت ثابت شده آخر بسبب نفعی اندک آزار خاطر من روا داشت و دوستی سپری شد و با این همه از هر دو طرف دلبستگی بود[۷۰] که شنیدم روزی دو بیت از سخنان من در مجمعی همی گفتند

 	نگار من چو در آید بخنده نمکین		
نمک زیاده کند بر جراحت ریشان	 
 	چه بودی ار سر زلفش بدستم افتادی[۷۱]		
چو آستین کریمان بدست درویشان	 
طایفه درویشان[۷۲] بر لطف این سخن نه که بر حسن سیرت خویش آفرین بردند[۷۳] و او هم درین[۷۴] جمله مبالغه کرده بود و بر فوت صحبت قدیم تاسف خورده و بخطای[۷۵] خویش اعتراف نموده[۷۶] معلوم کردم که از طرف او هم رغبتی هست این بیتها فرستادم و صلح کردیم

 	نه ما را در میان عهد و وفا بود		جفا کردی و بد عهدی[۷۷] نمودی	 
 	بیک بار از جهان دل در تو بستم		ندانستم که برگردی بزودی	 
 	هنوزت کر سر صلحست باز آی		کزان مقبول[۷۸] تر باشی که بودی	 
حکایت

یکی را زنی صاحب جمال جوان درگذشت و مادر زن فرتوت بعلت کابین در خانه متمکن بماند و مرد از محاورت او بجان رنجیدی و از مجاورت او چاره ندیدی تا گروهی آشنایان[۷۹] بپرسیدن آمدنش یکی گفتا چگونه‌ای در مفارقت یار عزیز گفت نادیدن زن بر من چنان دشخوار نیست که دیدن مادر زن

 	گل بتاراج رفت و خار بماند		گنج برداشتند و مار بماند	 
 	دیده بر تارک سنان دیدن		خوشتر از روی دشمنان دیدن	 
 	واجبست از هزار دوست برید		تا یکی دشمنت نباید دید	 
حکایت

یاد دارم که در ایام جوانی گذر داشتم بکوئی و نظر با روئی در تموزی که حرورش دهان بخوشانیدی و سمومش مغز استخوان بجوشانیدی از ضعف بشریت تاب آفتاب هجیر نیاوردم و التجا بسایه دیواری کردم مترقب که[۸۰] کسی حر تموز از من ببرد آبی فرو نشاند که همی ناگاه[۸۱] از ظلمت[۸۲] دهلیز خانه‌ای روشنی بتافت یعنی جمالی که زبان فصاحت از بیان صباحت او عاجز آید چنانکه در شب تاری صبح بر آید یا آب حیات از ظلمات بدرآید قدحی برفاب بر دست و شکر در آن ریخته و بعرق بر آمیخته ندانم بگلابش مطیب کرده بود یا قطره چند از گل رویش در آن چکیده فی‌الجمله شراب از دست نگارینش بر گرفتم و بخوردم و عمر از سر گرفتم

 	ظَما بقلبی لا یَکادُ یُسیغه		رَشفُ الزّلالَ ولو شربت بحورا	 
 	خرّم آن فرخنده طالع را که چشم		بر چنین روی اوفتد هر بامداد	 
 	مست می بیدار گردد نیم شب		مست ساقی روز محشر بامداد	 
حکایت

سالی محمد خوارزمشاه رحمة الله علیه با ختا[۸۳] برای مصلحتی صلح اختیار کرد بجامع کاشغر در آمدم پسری دیدم نَحوی[۸۴] بغایت اعتدال و نهایت جمال چنانکه در امثال او گویند

 	معلمت همه شوخی و دلبری آموخت		
جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت	 
 	من آدمی بچنین شکل و خوی و قد و روش		
ندیده‌ام مگر این شیوه از پری آموخت	 
مقدمه نحو زمخشری در دست داشت و همی خواند ضرب زید عمروا وکان المتعدی عمرواً گفتم ای پسر خوارزم و ختا[۸۵] صلح کردند و زید و عمرو را همچنان خصومت باقیست بخندید و مولدم پرسید گفتم خاک شیراز گفت از سخنان سعدی چه داری گفتم

 	بلیت بنحویّ یصول مغاضباً		عَلیّ کَزید فی مُقابلةِ العَمرو	 
 	عَلی جَرّ ذیلِ لیس یرفع راسه		و هل یستقیمُ الرّفع من عاهل الجر	 
لختی باندیشه فرو رفت و گفت غالب اشعار او درین زمین بزبان پارسیست اگر بگوئی بفهم نزدیکتر باشد کلم الناسَ عَلی قدر عُقولهم گفتم

 	طبع ترا تا هوس نحو کرد		صورت صبر[۸۶] از دل ما محو کرد	 
 	ای دل عشاق بدام تو صید		ما بتو مشغول و تو با عمرو و زید	 
بامدادان که عزم سفر مصمم[۸۷] شد[۸۸] گفته بودندش که فلان سعدیست دوان آمد و تلطف کرد و تأسف خورد که چندین مدت[۸۹] چرا نگفتی منم تا شکر قدوم بزرگان را میان بخدمت ببستمی گفتم با وجودت ز من آواز نیاید که منم گفتا چه شود گر درین خطه چندی بر آسایی تا بخدمت مستفید گردیم گفتم نتوانم بحکم این حکایت

 	بزرگی دیدم اندر کوهساری		قناعت کرده از دنیا بغاری	 
 	چرا گفتم بشهر اندر نیائی		که باری بندی از دل برگشائی	 
 	بگفت آنجا پریرویان نغزند		چو گل بسیار شد پیلان بلغزند	 
این بگفتم و بوسه بر سر و روی یکدیگر دادیم و وداع کردیم

 	بوسه دادن بروی دوست چسود		هم درین[۹۰] لحظه کردنش بدرود	 
 	سیب گوئی وداع بستان[۹۱] کرد		روی ازین نیمه[۹۲] سرخ وزان سو زرد	 
 	اِن لم امتَ یومَ الوداع تاَسفا		لا تحسبونی فی المودّة منصفا	 
حکایت

خرقه پوشی در کاروان حجاز همراه ما بود یکی از امرای عرب مرورا صد دینار بخشیده[۹۳] تا قربان[۹۴] کند دزدان خفاجه ناگاه بر کاروان زدند و پاک ببردند بازرگانان گریه و زاری کردن گرفتند و فریاد بی‌فایده خواندن

 	گر تضرع کنی و گر فریاد		دزد زر باز پس نخواهد داد	 
مگر آن درویش صالح که بر قرار خویش مانده بود و تغیر درو نیامده گفتم مگر معلوم ترا دزد نبرد گفت بلی بردند و لیکن مرا با آن الفتی چنان نبود که بوقت مفارقت خسته دلی باشد

 	نباید بستن اندر چیز و کس[۹۵] دل		که دل برداشتن کاریست مشکل	 
گفتم مناسب[۹۶] حال منست اینچه گفتی که مرا در عهد جوانی با جوانی اتفاق مخالطت بود و صدق مودّت تا بجائی[۹۷] که قبله چشمم جمال او بودی و سود سرمایه عمرم وصال او

 	مگر ملائکه بر آسمان و گر نه بشر		بحسن صورت او درز می نخواهد بود	 
 	بدوستی که حرامست بعد ازو صحبت		که هیچ نطفه چنو آدمی نخواهد بود	 
ناگهی پای وجودش بگل اجل فرو رفت و دود فراق از دودمانش بر آمد روزها[۹۸] بر سر خاکش مجاورت کردم وز جمله که بر فراق او گفتم[۹۹]

 	کاش کان روز که در پای تو شد خار اجل		دست گیتی بزدی تیغ هلاکم بر سر	 
 	تا درین روز جهان بی تو ندیدی چشمم		این منم بر سر خاک تو که خاکم بر سر	 
 	آنکه قرارش نگرفتیّ و خواب		تا گل و نسرین نفشاندی نخست	 
 	گردش گیتی گل رویش بریخت		خار بنان بر سر خاکش برُست	 
بعد از مفارقت او عزم کردم و نیت جزم که بقیت زندگانی فرش هوس در نوردم و گرد مجالست نگردم

 	سود دریا نیک بودی گر نبودی بیم موج		صحبت گل خوش بدی گر نیستی تشویش خار	 
 	دوش چون طاوس می‌نازیدم اندر باغ وصل		دیگر امروز از فراق یار می پیچم چو مار	 
حکایت

یکی را از ملوک عرب حدیث مجنونِ لیلی و شورش حال او بگفتند که با کمال فضل و بلاغت سر در بیابان نهاده است و زمام عقل[۱۰۰] از دست داده بفرمودش تا حاضر[۱۰۱] آوردند و ملامت کردن گرفت که در شرف نفس انسان چه خلل دیدی که خوی بهایم[۱۰۲] گرفتی و ترک عشرت مردم گفتی گفت

 	و ربَّ صدیق لاَمنی فی وِدادِها		الَم یرها یوماً فیوضح لی عذری	 
 	کاش کانان که عیب من جستند		رویت ای دلستان بدیدندی	 
 	تا بجای ترنج[۱۰۳] در نظرت		بی خبر دستها بریدندی	 
تا حقیقت معنی بر صورت دعوی[۱۰۴] گواه آمدی فذلک الذی لمتننی فیه ملک را در دل آمد جمال لیلی مطالعه کردن تا چه صورتست موجب چندین فتنه بفرمودش طلب کردن در احیاء عرب بگردیدند و بدست آوردند و پیش ملک در صحن سراچه بداشتند ملک در هیأت او نظر کرد شخصی دید سیه فام باریک اندام در نظرش حقیر آمد بحکم آنکه کمترین خدّام حرم او بجمال ازو در پیش بودند و بزینت بیش مجنون بفراست دریافت گفت از دریچه چشم مجنون باید در جمال لیلی نظر کردن تا سرّ مشاهده او بر تو تجلی کند

 	ما مَر مِنّ ذِکر الحمی بَمسمعی		لو سَمعت ورق الحمی صاحَت معی	 
 	یا مَعشر الخلّان قولوا لِلمعا		فالست تدری ما بقلب الموجع	 
 	تندرستانرا نباشد درد ریش		جز بهم دردی نگویم درد خویش	 
 	گفتن از زنبور بی حاصل بود		با یکی در عمر خود ناخورده نیش	 
 	تا ترا حالی نباشد همچو ما		حال ما باشد ترا افسانه پیش	 
 	سوز من با دیگری نسبت مکن		اونمک بر دست و من بر عضو ریش	 
حکایت

قاضی همدان را حکایت کنند که با نعلبند پسری سرخوش بود و نعل دلش در آتش روزگاری در طلبش متلهف بود و پویان و مترصد و جویان و بر حسب واقعه گویان

 	در چشم من آمد آن سهی سرو بلند		بربود دلم ز دست و در پای فکند	 
 	این دیده شوخ می کشد دل بکمند		خواهی که بکس دل ندهی دیده ببند	 
شنیدم که در گذری پیش قاضی آمد برخی ازین معامله بسمعش رسیده و زایدالوصف رنجیده دشنام بی تحاشی داد و سقط گفت و سنگ برداشت و هیچ از بی حرمتی نگذاشت قاضی یکی را گفت از[۱۰۵] علمای معتبر که هم عنان او بود

 	آن شاهدی و خشم[۱۰۶] گرفتن بینش		وان عقده بر ابروی ترش شیرینش	 
در بلاد عرب گویند[۱۰۷] ضَربُ الحبیب زَبیب

 	از دست تو مشت بر دهان خوردن		خوشتر که بدست خویش نان خوردن	 
همانا کز وقاحت او بوی سماحت همی آید[۱۰۸]

 	انگور نو آورده ترش طعم بود		روزی دو سه صبر کن که شیرین گردد	 
این بگفت و بمسند قضا باز آمد تنی چند از بزرگان عدول[۱۰۹] در مجلس حکم او[۱۱۰] بودندی زمین خدمت ببوسیدند که باجازت سخنی بگوییم اگر چه[۱۱۱] ترک ادبست و بزرگان گفته‌اند

 	نه در هر سخن بحث کردن رواست		خطا بر بزرگان گرفتن خطاست	 
الّا[۱۱۲] بحکم آنکه سوابق انعام خداوندی ملازم روزگار بندگانست مصلحتی که بینند و اعلام نکنند نوعی از خیانت باشد طریق صواب آنست که با این پسر گرد طمع نگردی و فرش وَلَع درنوردی که منصب قضا پایگاهی منیع است تا بگناهی شنیع ملوّث نگردانی و حریف اینست که دیدی و حدیث اینکه شنیدی

 	یکی کرده بی آبروئی بسی		چه غم دارد از[۱۱۳] آبروی کسی	 
 	بسا نام نیکوی پنجاه سال		که یک نام زشتش کند پایمال	 
قاضی را نضیحت یاران یکدل پسند آمد و بر حسن رای قوم[۱۱۴] آفرین خواند و گفت نظر عزیزان در مصلحت حال من عین صوابست و مسئله بی جواب ولیکن

 	ملامت کن مرا چندان که خواهی		که نتوان شستن از زنگی سیاهی	 
 	از یاد تو غافل نتوان کرد بهیچم		سر کوفته مارم نتوانم که نپیچم	 
این بگفت و کسانرا بتفحص حال وی برانگیخت و نعمت بی کران بریخت و گفته‌اند هر کرا زر در ترازوست زور در بازوست وانکه بر دینار دسترس ندارد در همه دنیا کس ندارد

 	هرکه زر دید سر فرو آورد		ور ترازوی آهنین دوشست	 
فی‌الجمله شبی خلوتی میسر شد و هم در آن شب شحنه را خبر شد قاضی همه شب شراب در سر و شباب[۱۱۵] در بر از تنعم نخفتی و بترنم گفتی

 	امشب مگر بوقت نمی خواند این خروس		عشاق بس نکرده هنوز از کنار و بوس	 
 	یک دم که دوست فتنه خفته است[۱۱۶] زینهار		بیدار باش تا نرود عمر بر فسوس	 
 	تا نشنوی ز مسجد آدینه بانک صبح		یا از در سرای اتابک غریو کوس	 
 	لب بر لبه چو چشم خروس ابلهی[۱۱۷] بود		برداشتن بگفتن بیهوده خروس	 
قاضی درین حالت که یکی از متعلقان درآمد و گفت چه نشستی[۱۱۸] خیز و تا پای داری گریز که حسودان بر تو دقّی گرفته‌اند بل که حقی گفته تا مگر آتش فتنه که هنوز اندکست بآب تدبیری فرو نشانیم مبادا که فردا چو بالا گیرد عالمی فراگیرد قاضی متبسم درو نظر کرد و گفت

 	پنجه در صید برده ضیغم را		چه تفاوت کند که سگ لاید	 
 	روی در روی دوست کن بگذار		تا عدو پشت دست می خاید	 
ملک را هم در آنشب آگهی دادند که در ملک تو چنین منکری حادث شده است چه فرمائی ملک گفتا من او را از فضلای عصر می دانم و یگانه روزگار باشد که معاندان در حق وی خوضی کرده‌اند این سخن در سمع قبول من نیاید مگر آنگه که معاینه کرده که حکما گفته‌اند

 	بتندی سبک دست بردن بتیغ		بدندان برد پشت دست دریغ	 
شنیدم که سحرگاهی با تنی چند خاصان ببالین قاضی فراز آمد شمع را دید ایستاده و شاهد نشسته و می ریخته و قدح شکسته و قاضی در خواب مستی بی خبر از ملک هستی[۱۱۹] بلطف اندک اندک بیدار کردش که خیز آفتاب بر آمد قاضی دریافت که حال چیست گفتا از کدام جانب برآمد گفت از قِبل مشرق گفت الحمدلله که دَرِ توبه همچنان بازست بحکم حدیث که لایُغلق عَلی العبادَ حتی تَطلع الشمس مِن مَغربها استغفرک اللهم و اتوب الیک

 	این دو چیزم بر گناه انگیختند		بخت نا فرجام و عقل نا تمام	 
 	گر گرفتارم کنی مستوجبم		ور ببخشی عفو بهتر کانتقام	 
ملک گفتا توبه درین حالت که بر هلاک اطلاع یافتی سودی نکند فلم یک ینفعهم ایمانهم لَما رَاَوا بأسنا

 	چسود از دزدی آنگه توبه کردن		که نتوانی کمند انداخت بر کاخ	 
 	بلند از میوه گو کوتاه کن دست		که کوته خود ندارد دست بر شاخ	 
ترا با وجود چنین منکری که ظاهر شد سبیل خلاص صورت نبندد این بگفت و موکلان[۱۲۰] در وی آویختند گفتا که مرا در خدمت سلطان یکی سخن باقیست ملک بشنید و گفت این چیست[۱۲۱] گفت

 	بآستین ملالی که بر من افشانی		طمع مدار که از دامنت بدارم دست	 
 	اگر خلاص محالست ازین گنه که مراست		بدان کرم که تو داری امیدواری هست	 
ملک گفت این لطیفه بدیع آوردی و این نکته غریب گفتی ولیکن محال عقلست و خلاف شرع که ترا فضل و بلاغت امروز از چنگ عقوبت من رهائی دهد مصلحت آن بینم که ترا از قلعه بزیر اندازم تا دیگران نصیحت[۱۲۲] پذیرند و عبرت گیرند گفت ای خداوند جهان پرورده نعمت این خاندانم و این گناه نه تنها من کرده‌ام دیگری[۱۲۳] را بینداز تا من عبرت گیرم ملک را خنده گرفت و بعفو از خطای او در گذشت و متعندان را[۱۲۴] که اشارت بکشتن او همی کردند گفت

 	هر که حمال عیب خویشتنید		طعنه بر عیب دیگران مزنید[۱۲۵]	 
حکایت

 	جوانی پاکباز پاک رو بود		که با پاکیزه روئی در کرو بود	 
 	چنین خواندم که در دریای اعظم		بگردابی در افتادند با هم	 
 	چو ملاح آمدش تا دست گیرد		مبادا کاندران حالت[۱۲۶] بمیرد	 
 	همی گفت از میان موج و تشویر		مرا بگذار و دست یار من گیر	 
 	درین گفتن جهان بروی برآشفت		شنیدندش که جان میداد و میگفت	 
 	حدیث عشق ازان بطال منیوش		که در سختی کند یاری فراموش	 
 	چنین کردند یاران زندگانی		زکار افتاده بشنو تا بدانی	 
 	که سعدی راه و رسم عشقبازی		چنان داند که در بغداد تازی	 
 	دلارامی که داری دل درو بند		دگر چشم از همه عالم فرو بند	 
 	اگر مجنون[۱۲۷] لیلی زنده گشتی		حدیث عشق ازین دفتر نبشتی	 

۱. زیادت حسنی.  
۲. در دل.  
۳. در بعضی از نسخ این قطعه نیست.  
۴. بنده بچنین.  
۵. گر.  
۶. گر بخواجه ناز.  
۷. ص: ناز باز.  
۸. در بعضی نسخ این بیت نیز هست:  
     غلام آبکش باید و خشت زن		بود بنده نازنین مشت زن	  
۹. شخصی مبتلا شده و رازش از پرده بر ملا افتاده چندانکه ملامت دیدی و غرامت کشیدی ترک او نگفتی و بزاری و خواری گفتی.  
۱۰. ملجأم.  
۱۱. چه رسید.  
۱۲. گفته.  
۱۳. ورطه.  
۱۴. تصوّر، متصوّر.  
۱۵. در زنجیر نفسی سرد برآورد و.  
۱۶. ص: جان و دل.  
۱۷. عشق بازی.  
۱۸. عشقست.  
۱۹. متعلقانش.  
۲۰. در تمام نسخه‌های قدیم معتبر مطابق متن (مملوح) نوشته شده و ممکن است در اصل (ملموح) بوده. در نسخه‌های دیگر که از حیث قدمت در درجه دوم است این کلمه به (منظور) تبدیل شده.  
۲۱. میدان هر روز.  
۲۲. سخنهای غریب و نکته‌های لطیف میگوید.  
۲۳. بنزدیک، بنزد.  
۲۴. عزم آمدن.  
۲۵. نفس زدن: نفس بر آوردن.  
۲۶. بی تی.  
۲۷. بزد.  
۲۸. بود و طیب لهجتی.  
۲۹. داشت زجر و توبیخی که بر کودگان دگر کردی در حق وی روا نداشتی (نسخ‌های معتبر مطابق متن است)  
۳۰. بر بندم، بر دوزم.  
۳۱. من اجتهاد میکنی.  
۳۲. پسندیده همی‌آید.  
۳۳. مطلع گردانی.  
۳۴. بگذشت: در بعضی از نسخ بجای (این بیتم بخاطر بگذشت) نوشته شده: و دیگر آنکه؛ و نیز ظریفان گفته‌اند.  
۳۵. بینی.  
۳۶. باری.  
۳۷. به از آن.  
۳۸. غیبت.  
۳۹. و گله کردن گرفت.  
۴۰. که قاصد را بجمال تو دیده روشن شود.  
۴۱. از پرده.  
۴۲. دیدم بحبت شخصی گرفتار و راضی بگفتار.  
۴۳. باری بطریق نصیحتش.  
۴۴. بدار که بارها درین فکر کرده‌ام.  
۴۵. و صبرم.  
۴۶. در نسخه متن قبل از این کلمه (نا) افزوده‌اند.  
۴۷. در بعضی از نسخ اشغار ذیل باین دو بیت آغاز میشود:  
     هرکه دل پیش دلبری دارد		ریش در دست دیگری دارد	  
     آهوی پا لهنک در گردن		نتواند بخویشتن رفتن	  
۴۸. با شاهد پسری.  
۴۹. ص: ابدا.  
۵۰. در نسخه متن این کلمه را تراشیده و بجای آن (کی) نوشته‌اند بنظر می‌آید (کو) بوده است.  
۵۱. س: مُهره مِهرش.  
۵۲. اَثَر کرد.  
۵۳. ص: و سیب.  
۵۴. باغ روی.  
۵۵. ص: بختم.  
۵۶. این قطعه در نسخه متن در آخر حکایت بعد نوشته شده.  
۵۷. ص: فی‌المردان.  
۵۸. ص: یعنی خوب.  
۵۹. ص: بلطف.  
۶۰. دوستی نماید.  
۶۱. این حکایت در بعضی از نسخ نیست و حق اینست که از شیخ نباشد.  
۶۲. که کسی با ماه روئی.  
۶۳. طوطیی را با زاغی.  
۶۴. ص: صباح و.  
۶۵. عجبتر.  
۶۶. ص: یؤفکون.  
۶۷. چه گنه.  
۶۸. این مَثل.  
۶۹. میانشان.  
۷۰. بود بحکم آن.  
۷۱. ص: اوفتادی.  
۷۲. دوستان، از دوستان.  
۷۳. خود گواهی دادند.  
۷۴. آن.  
۷۵. ص: بخاطای.  
۷۶. معترف شده.  
۷۷. بد مهری.  
۷۸. محبوب.  
۷۹. طایفه دوستان.  
۸۰. که برحمت.  
۸۱. نشاند نابیوسان.  
۸۲. از تاریکی.  
۸۳. ص: خطا.  
۸۴. س: در خوبی، بخوبی.  
۸۵. ص: خطا.  
۸۶. عقل.  
۸۷. ص: عزم مصمم.  
۸۸. شد مگر از کاروان.  
۸۹. روز.  
۹۰. در آن.  
۹۱. یاران.  
۹۲. سوی.  
۹۳. بخشیده بود.  
۹۴. تا نفقه فرزندان.  
۹۵. ص: چیز کس.  
۹۶. موافق.  
۹۷. تا بمثابتی.  
۹۸. روزگاری.  
۹۹. در فراق او گفتم این دو بیت است.  
۱۰۰. اختیار.  
۱۰۱. ص: حاضر.  
۱۰۲. حیوان.  
۱۰۳. ص: طرنج.  
۱۰۴. ص: دعوی آمدی.  
۱۰۵. ص: یکی از.  
۱۰۶. شاهدی خشم.  
۱۰۷. عرب گوید.  
۱۰۸. در بعضی از نسخ این جمله اضافه شده: پادشاهان سخن بصلابت گویند و باشد که در نهان صلح جویند.  
۱۰۹. عدول که.  
۱۱۰. چند از عدول مزکّی که در مجلس او.  
۱۱۱. ص: سخنی در خدمت بگوییم اگر.  
۱۱۲. امّا، ولکن.  
۱۱۳. ص: داردش ز.  
۱۱۴. ایشان.  
۱۱۵. شاهد.  
۱۱۶. تمام نسخه‌های قدیم و معتبر از گلستان و غزلیات مطابقست با متن، بعضی نسخ جدید تر: یکدم که چشم فتنه بخوابست.  
۱۱۷. ص: ابهلی.  
۱۱۸. نشستی.  
۱۱۹. ص: بی خبر هست.  
۱۲۰. و موکّلان عقوبت.  
۱۲۱. آن کدامست.  
۱۲۲. ص: فضیحت.  
۱۲۳. ص: کرده‌ام در جهان دیگران.  
۱۲۴. ص: متعندان، متعنتان را.  
۱۲۵. س:  
     هر که بینای عیب خویشتن است		طعنه بر عیب دیگران نزند	  
۱۲۶. سختی.  
۱۲۷. مجنون و.

باب ششم

در ضعف و پیری

حکایت

با طایفه دانشمندان در جامع دمشق بحثی همی کردم که جوانی[۱] درآمد و گفت درین میان کسی هست که زبان پارسی بداند غالب اشارت[۲] بمن کردند گفتمش خیرست[۳] گفت پیری صد و پنجاه ساله در حالت نزعست و بزبان عجم[۴] چیزی همی گوید و مفهوم ما نمی گردد گر[۵] بکرم رنجه شوی مزد یابی باشد که وصیتی همی کند چون ببالینش فراز شدم[۶] این می گفت

 	دمی چند گفتم بر آرم بکام		دریغا که بگرفت راه نفس	 
 	دریغا که بر خوان الوان عمر		دمی خورده بودیم و گفتند بس	 
معانی این سخن را بعربی با شامیان همی گفتم و تعجب همی کردند از عمر دراز و تأسف او همچنان بر حیات دنیا گفتم چگونه ای درین حالت[۷] گفت چگویم

 	ندیده‌ای که چه سختی همی رسد بکسی		که از دهانش بدر می کنند دندانی	 
 	قیاس کن که چه حالت[۸] بود در آن ساعت		که از وجود عزیزش بدر رود جانی	 
گفتم تصوّر مرگ از خیال خود بدر کن و وهم را بر طبیعت مستولی مگردان که فیلسوفان یونان گفته‌اند مزاج ارچه مستقیم بود اعتماد بقا را نشاید و مرض گرچه هایل دلالت کلی بر هلاک نکند اگر فرمائی طبیبی را بخوانم تا معالجت کند دیده بر کرد و بخندید و گفت

 	دست برهم زند طبیب ظریف		چون خرف بیند اوفتاده حریف	 
 	خواجه در بند نقش ایوانست		خانه از پای بند[۹] ویرانست	 
 	پیر مردی ز نزع می نالید		پیر زن صندلش همی مالید	 
 	چون مخبط شد اعتدال مزاج		نه عزیمت اثر کند نه علاج	 
حکایت

پیر مردی[۱۰] حکایت کند که دختری خواسته بود[۱۱] و حجره بگل آراسته و بخلوقت با او نشسته و دیده و دل درو بسته و شبهای دراز نخفتی[۱۲] و ببذلها و لطیفها گفتی[۱۳] باشد که مؤانست پذیرد و وحشت نگیرد از جمله[۱۴] می گفتم بخت بلندت یار بود و چشم بختت[۱۵] بیدار که بصحبت پیری افتادی پخته پرورده جهان دیده آرمیده گرم و سرد چشیده نیک و بد آزموده که حق صحبت بداند و شرط مودّت بجای آورد مشفق و مهربان خوش طبع و شیرین زبان

 	تا توانم دلت بدست آرم		ور بیازاریم نیازارم	 
 	ور چو طوطی شکر بود خورشت		جان شیرین فدای پرورشت	 
نه گرفتار آمدی بدست جوانی مُعجب خیره رای سر تیز سبک پای که هر دم هوسی پزد و هر لحظه رائی زند و هر شب جائی خسبد و هر روز یاری گیرد

 	وفاداری مدار از بلبلان چشم		که هر دم بر گلی دیگر سرایند[۱۶]	 
خلاف پیران که بعقل و ادب[۱۷] زندگانی کنند نه بمقتضای جهل جوانی

 	ز خود بهتری جوی و فرصت شمار		که با چون خودی گم کنی روزگار	 
گفت چندین برین نمط بگفتم که گمان بردم که دلش بر قید من آمد و صید من شد ناگه نفسی سرد از سر درد[۱۸] برآورد[۱۹] و گفت چندین سخن که بگفتی در ترازوی عقل من وزن آن سخن ندارد که وقتی شنیدم از قابله[۲۰] خویش که گفت زن جوانرا اگر تیری در پهلو نشیند به که پیری

 	لَمّا رَأت بینَ یَدَی بَعلها		شیئاً کارخی شِفة الصائم	 
 	تَقول هذا مَعه مَیت		و انما الرُقیةُ للنائم	 
 	زن کز بر مرد بی رضا بر خیزد		بس فتنه و جنگ ازان سرا برخیزد	 
 	پیری که ز جان خویش نتواند خاست		الّا بعصا کیش عصا بر خیزد	 
فی‌الجمله امکان موافقت نبود و بمفارقت[۲۱] انجامید چون مدّت عدّت بر آمد عقد نکاحش بستند با جوانی تند و ترشروی تهی دست بد خوی جور و جفا میدید و رنج و عنا میکشید و شکر نعمت حق همچنان میگفت که الحمدالله که ازان عذاب الیم برهیدم و بدین نعیم مقیم برسیدم

 	با این همه جور و تند خوئی		بارت بکشم که خوبروئی	 
 	با تو مرا سوختن اندر عذاب		به که شدن با دگری در بهشت	 
 	بوی پیاز از دهن خوبروی		نغز تر آید که گل از دست زشت	 
حکایت

مهمان پیری شدم در دیار بکر که مال فراوان داشت و فرزندی[۲۲] خوبروی شبی جکایت کرد مرا بعمر خویش بجز این فرزند نبوده است درختی درین وادی زیارتگاهست که مردمان بحاجت خواستن آنجا روند شبهای دراز در آن پای[۲۳] درخت بر حق بنالیده‌ام تا مرا این فرزند بخشیده است شنیدم که پسر با رفیقان آهسته همی گفت چبودی گر من آن درخت بدانستمی کجاست تا دعا کردمی و پدر بمردی

خواجه شادی کنان که پسرم عاقلست و پسر طعنه زنان که پدرم فرتوت

 	سالها بر تو بگذرد که گذار		نکنی سوی تربت پدرت	 
 	تو بجای پدر چه کردی خیر		تا[۲۴] همان چشم داری از پسرت	 
حکایت

روزی بغرور جوانی سخت رانده بودم و شبانگاه بپای کریوه‌ای سُست مانده پیر مردی ضعیف از پس کاروان همی آمد و گفت چه نشینی که نه جای خفتنست گفتم چون روم که نه پای رفتنست گفت این نشنیدی که صاحبدلان گفته‌اند رفتن و نشستن به که دویدن و گسستن

 	ایکه مشتاق منزلی مشتاب		پند من کار بند و صبر آموز	 
 	اسب تازی دو تک رود بشتاب		و اشتر آهسته میرود شب و روز	 
حکایت

جوانی چست لطیف خندان شیرین زبان در حلقه عشرت ما بود که در دلش از هیچ نوعی غم نیامدی و لب از خنده فراهم روزگاری بر آمد که اتفاق ملاقات نیوفتاد بعد از آن دیدمش زن خواسته و فرزندان خاسته و بیخ نشاطش بریده و گل هوس پژمرده پرسیدمش چه گونه‌ای و چه حالتست گفت تا کودکان بیاوردم دگر کودکی نکردم

 	ماذا الصبی والشیبُ غَیر لمتی		وَ کفی بتغییر الزمان نذیرا	 
 	چون پیر شدی ز کودکی دست بدار		بازی و ظرافت بجوانان بگذار	 
 	طرب نوجوان ز پیر مجوی		که دگر نیاید آب رفته بجوی	 
 	زرع را چون رسید وقت درو		نخرامد چنانکه سبزه نو	 
 	دور جوانی بشد از دست من		آه و دریغ آن ز من دلفروز	 
 	قوت سر پنجه شیری گذشت[۲۵]		راضیم اکنون بپنیری چو یوز	 
 	پیر زنی موی سیه کرده بود		گفتم[۲۶] ای ماهک دیرینه روز	 
 	موی بتلبیس سیه کرده گیر		راست نخواهد شدن این پشت کوز	 
حکایت

وقتی بجهل جوانی بانگ بر مادر زدم دل آزرده بکنجی نشست و گریان همی گفت مگر خردی فراموش کردی که درشتی می کنی

 	چه خوش گفت زالی بفرزند خویش		چو دیدش پلنگ افکن و پیلتن	 
 	گر از عهد خردیت یاد آمدی		که بیچاره بودی در آغوش من	 
 	نکردی درین روز بر من جفا		که تو شیر مردی و من پیر زن	 
حکایت

توانگری بخیل را پسری رنجور بود نیک خواهان گفتندش مصلحت آنست که ختم قرآنی کنی از بهر وی یا بذل قربانی لختی باندیشه فرو رفت و گفت مصحف مهجور اولیترست که گله دور صاحبدلی بشنید و گفت ختمش بعلت آن اختیار آمد که قرآن بر سر زبانست و زر در میان جان

 	دریغا گردن طاعت نهادن		گرش همراه بودی دست دادن	 
 	بدیناری چو خر در گل بمانند		ور الحمدی بخواهی صد بخوانند	 
حکایت

پیرمردی را گفتند چرا زن نکنی گفت با پیر زنانم عیشی[۲۷] نباشد گفتند جوانی بخواه چو مکنت داری گفت مرا که پیرم با پیر زنان الفت نیست او را که جوان باشد با من که پیرم چه دوستی صورت بندد

 	پِرِ هَفطا ثَله جونی می‌کند		عشغ مقری ثخی و[۲۸] بونی چش روشت[۲۹]	 
 	زور باید نه زر که بانو را		گزری دوست تر که ده من گوشت	 
حکایت

 	شنیده‌ام که درین روزها کهن پیری		خیال بست بپیرانه سر که گیرد جفت	 
 	بخواست دخترکی خوبروی گوهر نام		چو درج گوهرش از چشم مردمان بنهفت	 
 	چنانکه رسم عروسی بود تماشا بود[۳۰]		ولی بحمله اوّل عصای شیخ بخفت	 
 	کمان کشید و نزد[۳۱] بر هدف که نتوان دوخت		مگر بخامه فولاد[۳۲] جامه هنگفت	 
 	بدوستان گله آغاز کرد و حجت ساخت[۳۳]		که خان و مان من این شوخ دیده پاک برفت	 
 	میان شوهر و زن جنگ و فتنه خاست چنان		که سر بشحنه و قاضی کشید و سعدی گفت	 
 	پس از خلافت و شنعت گناه دختر نیست[۳۴]		ترا که دست بلرزد گهر چه دانی سفت

۱. از در.  
۲. داند اشارت.  
۳. س گفتم چه حالتست.  
۴. پارسی.  
۵. اگر.  
۶. آمدم، رسیدم.  
۷. ص جمله بعد را ندارد.  
۸. حالش.  
۹. بست.  
۱۰. پیری.  
۱۱. بودم.  
۱۲. نخفتمی.  
۱۳. گفتمی.  
۱۴. از جمله شبی.  
۱۵. دولتت.  
۱۶. در نسخه سلطنتی بعد ازین بیت:  
     جوانان خرّمند و خوب رخسار		ولیکن در وفا با کس نپایند	  
۱۷. پا: ارادت.  
۱۸. سرد از سینه، پر درد.  
۱۹. سرد برآورد.  
۲۰. پا: دایه.  
۲۱. نبود بمفارقت.  
۲۲. ص: داشت فرزندی.  
۲۳. در پای آن.  
۲۴. که.  
۲۵. برفت.  
۲۶. گفتمش.  
۲۷. الفتی.  
۲۸. پا: قخی.  
۲۹. این شعر بزبان شیرازیست و در اکثر نسخ نیست.  
۳۰. ص: مهیا کرد.  
۳۱. ص: بزد.  
۳۲. بسوزن پولاد.  
۳۳. خواست.  
۳۴. چیست.

باب هفتم

در تأثیر تربیت

حکایت

یکی را از وزرا پسری کودن بود پیش یکی از دانشمندان فرستاد که مرین را تربیتی میکن[۱] مگر که عاقل[۲] شود روزگاری[۳] تعلیم کردش و مؤثر نبود پیش پدرش کس فرستاد که این عاقل نمی باشد[۴] و مرا دیوانه کرد

 	چون بود اصل گوهری قابل		تربیت را درو اثر باشد[۵]	 
 	هیچ صیقل نکو نداند کرد		آهنی را که بد گهر باشد	 
 	سگ بدریای هفت گانه بشوی		که چو تر شد پلید تر باشد	 
 	خر عیسی گرش بمکه برند		چون بیاید هنوز خر باشد	 
حکایت

حکیمی پسرانرا پند همی داد که جانان پدر هنر آموزید که ملک و دولت دنیا اعتماد را نشاید[۶] و سیم و زر در سفر بر[۷] محل خطرست یا دزد بیکبار ببرد یا خواجه بتفاریق بخورد اما هنر چشمه زاینده است و دولت پاینده و گر هنرمند از دولت بیفتد غم نباشد که هنر در نفس خود دولتست هر جا که رود قدر بیند و در صدر نشیند و بی هنر لقمه چیند و سختی بیند

 	سختست پس از جاه[۸] تحکم بردن		خو کرده بناز جور مردم بردن	 
 	وقتی افتاد فتنه‌ای در شام		هر کس[۹] از گوشه‌ای فرا رفتند	 
 	روستا زادگان دانشمند		بوزیری پادشا رفتند	 
 	پسران وزیر ناقص عقل		بگدایی بروستا رفتند	 
حکایت

یکی از فضلا تعلیم ملک زاده‌ای همی داد و ضرب بی محابا زدی و زجر بی قیاس کردی باری پسر از بیطاقتی شکایت پیش پدر برد و جامه از تن دردمند بر[۱۰]داشت پدر را دل بهم برآمد استاد را[۱۱] گفت که پسران آحاد رعیت را چندین جفا و توبیخ روا نمیداری[۱۲] که فرزند مرا سبب چیست گفت سبب آنکه سخن اندیشیده باید گفت و حرکت پسندیده کردن همه خلق را علی‌العموم و پادشاهانرا علی‌الخصوص بموجب آنکه بر دست و زبان ایشان هرچه رفته شود هر آینه بافواه بگویند[۱۳] و قول و فعل عوام‌الناس را[۱۴] چندان اعتباری نباشد

 	اگر صد ناپسند آید ز[۱۵] درویش		رفیقانش یکی از صد ندانند	 
 	وگر یک بذله گوید پادشاهی[۱۶]		از اقلیمی باقلیمی رسانند	 
پس واجب آمد معلم پادشه‌زاده را در تهذیب اخلاق خداوندزادگان انبتهم‌الله نباتا حسنا اجتهاد از آن بیش[۱۷] کردن که در حقّ عوام

 	هر که در خردیش ادب نکنند		در بزرگی فلاح ازو برخاست	 
 	چوب تر را چنانکه خواهی پیچ		نشود خشک بآتش راست	 
ملک را حسن تدبیر فقیه و تقریر جواب او موافق رای[۱۸] آمد خلعت و نعمت بخشید و پایه منصب بلند گردانید[۱۹]

حکایت

معلم کُتابی دیدم در دیار مغرب ترشروی تلخ گفتار بد خوی مردم آزار گدا طبع نا پرهیزگار که عیش مسلمانان بدیدن او تبه گشتی و خواندن قرآنش دل مردم سیه کردی جمعی پسران پاکیزه و دختران دوشیزه بدست جفای او گرفتار نه زهره خنده و نه یارای گفتار گه عارض سیمین یکی را[۲۰] طپنچه زدی و گه ساق بلورین دیگری[۲۱] شکنجه کردی القصه شنیدم که طرفی از خباثت نفس او معلوم کردند و بزدند و براندند و مکتب او را بمصلحی دادند پارسای سلیم نیک مرد حلیم[۲۲] که سخن جز بحکم ضرورت نگفتی و موجب آزار کس بر زبانش نرفتی کودکان را هیبت استاد نخستین از سر برفت و معلم دومین را اخلاق ملکی دیدند و یک یک دیو شدند باعتماد حِلم او ترک علم دادند اغلب اوقات ببازیچه فراهم نشستندی و لوح درست ناکرده در سر هم شکستندی

 	استاد معلم چو بود بی[۲۳] آزار		خرسک بازند کودکان در بازار	 
بعد از دو هفته بر آن مسجد گذر کردم معلم اولین را دیدم که دل خوش کرده بودند و[۲۴] بجای خویش آورده انصاف برنجیدم و لاحول گفتم که ابلیس را معلم ملائکه دیگر چرا کردند پیر مردی ظریف جهاندیده[۲۵] گفت

 	پادشاهی پسر بمکتب داد		لوح سیمینش بر کنار نهاد	 
 	بر سر لوح او نبشته بزر		جور استاد به ز[۲۶] مهر پدر	 
حکایت

پارسا زاده‌ای را نعمت بی کران از ترکه عَمان[۲۷] بدست افتاد فسق و فجور آغاز کرد و مبذّری پیشه گرفت فی الجمله نماند از سایر معاصی منکری که نکرد و مسکری که نخورد باری بنصیحتش گفتم ای فرزند دخل آب روانست و عیش آسیای گردان یعنی خرج فراوان کردن مسلم کسی را باشد[۲۸] که دخل معین دارد

 	چو دخلت نیست خرج آهسته‌تر کن		که میگویند ملّاحان سرودی	 
 	اگر باران بکوهستان نبارد		بسالی دجله گردد خشک رودی	 
عقل و ادب پیش گیر و لهو و لعب بگذار که چون نعمت سپری شود سختی بری و پشیمانی خوری پسر از لذت نای و نوش این سخن در گوش نیاورد و بر قول من اعتراض کرد و گفت راحت عاجل بتشویش محنت آجل منغص کردن خلاف رأی خردمندست[۲۹]

 	خداوندان کام و نیکبختی		چرا سختی خورند از بیم سختی	 
 	برو شادی کن ای یار دلفروز		غم فردا نشاید خورد امروز	 
فکیف مرا که در صدر مروّت نشسته باشم[۳۰] و عقد فتوّت بسته و ذکر انعام در افواه عوام افتاده

 	هر که علم شد بسخا و کرم		بند نشاید که نهد بر درم	 
 	نام نکوئی چو برون شد بکوی		در نتوانی که ببندی بروی	 
دیدم که نصیحت نمی پذیرد و دَم گرم من در آهن سرد او اثر نمیکند ترک مناصحت گرفتم و روی از مصاحبت بگردانیدم و قول حکما کار بستم که گفته‌اند بَلغ ما عَلیکَ فَان لَم یَقبلوا ما عَلیک

 	گر چه دانی که نشنوند بگوی		هرچه دانی ز نیک خواهی و پند	 
 	زود باشد که خیره سر بینی		بدو پای اوفتاده اندر بند	 
 	دست بر دست میزند که دریغ		نشنیدم حدیث دانشمند	 
تا پس از مدتی آنچه اندیشه من بود از نکبت حالش بصورت بدیدم که پاره پاره بهم بر میدوخت و لقمه لقمه همی اندوخت دلم از ضعف حالش بهم بر آمد و مروّت ندیدم در چنان حالی ریش درویش[۳۱] بملامت خراشیدن و نمک پاشیدن پس با دل خود گفتم

 	حریف سفله در پایان مستی		نیندیشد ز روز تنگدستی	 
 	درخت اندر بهاران برفشاند		زمستان لاجرم بی برگ ماند	 
حکایت

پادشاهی پسری را بادیبی داد و گفت این فرزند تست تربیتش همچنان کن که یکی از فرزندان خویش ادیب خدمت کرد و متقبل شد و سالی[۳۲] چند برو سعی کرد و بجائی نرسید و پسران ادیب در فضل و بلاغت منتهی شدند ملک دانشمند را مؤاخذت کرد و معاتبت فرمود که[۳۳] وعده خلاف کردی و وفا بجا نیاوردی گفت بر رأی خداوند روی زمین پوشیده نماند که تربیت یکسانست و طباع[۳۴] مختلف

 	گرچه سیم و زر ز سنگ آید همی		در همه سنگی نباشد زرّ و سیم	 
 	بر همه عالم همی تابد سهیل		جائی انبان میکند جائی ادیم	 
حکایت

یکی را شنیدم از پیران مربی که مریدی را همی گفت ای پسر چندانکه[۳۵] تعلق خاطر آدمیزاد بروزیست اگر بروزی ده بودی بمقام از ملائکه در گذشتی

 	فراموشت نکرد ایزد در آن حال		که بودی نطفه مدفون مدهوش	 
 	روانت داد و طبع و عقل و ادراک		جمال و نطق و رای و فکرت و هوش	 
 	ده انگشت مرتب کرد بر کف		دو بازویت مرکب ساخت بر دوش[۳۶]	 
 	کنون پنداری ای ناچیز[۳۷] همت		که خواهد کردنت روزی فراموش	 
حکایت

اعرابیی[۳۸] را دیدم که پسر را همی گفت یا بنی انک مسئول[۳۹] یوم القیامة ماذا اکتسبت و لایقال بمن انتسبت[۴۰] یعنی ترا خواهند پرسید که عملت[۴۱] چیست نگویند پدرت کیست

 	جامه کعبه را که می بوسند[۴۲]		او نه از کرم پیله نامی شد	 
 	با عزیزی نشست روزی چند		لاجرم همچنو گرامی شد	 
حکایت

در تصانیف حکما آورده‌اند که کژدم را ولادت معهود[۴۳] نیست چنانکه دیگر[۴۴] حیوانات را بل احشای مادر را بخورند و شکمش را بدرند و راه صحرا گیرند و آن پوستها که در خانه کژدم بینند اثر آنست[۴۵] باری این نکته پیش بزرگی همی گفتم گفت دل من بر صدق این سخن گواهی میدهد و[۴۶] جز چنین نتوان[۴۷] بودن در حالت خردی با مادر[۴۸] و پدر چنین معاملت کرده‌اند لاجرم در بزرگی چنین مقبلند و محبوب[۴۹]

 	پسری را پدر وصیت کرد		کای جوان بخت یادگیر این پند	 
 	هرکه با اهل[۵۰] خود وفا نکند		نشود دوست روی و دولتمند	 
حکایت

فقیره درویشی حامله بود مدّت حمل بسر آورده و مرین درویش[۵۱] را همه عمر فرزند نیامده بود گفت اگر خدای عزّ وجل مرا پسری دهد جزین خرقه که پوشیده دارم هر چه ملک منست[۵۲] ایثار درویشان کنم اتفاقاً پسر آورد[۵۳] و سفره درویشان بموجب شرط بنهاد پس از چند سالی[۵۴] که از سفر شام باز آمدم بمحلت آن دوست بر گذشتم[۵۵] و از چگونگی حالش خبر پرسیدم[۵۶] گفتند بزندان شحنه دَرست سبب پرسیدم کسی گفت[۵۷] پسرش خمر خورده است و عربده کرده است[۵۸] و خون کسی ریخته و خود از میان[۵۹] گریخته پدر را بعلت او سلسله در نای است و بندگران بر پای گفتم این بلا را بحاجت از خدای عزّ وجلّ خواسته است

 	زنان بار دار ای مرد هشیار		اگر وقت ولادت مار زایند	 
 	از آن بهتر بنزدیک خردمند		که فرزندان نا هموار زایند	 
حکایت

طفل بودم که بزرگی را پرسیدم از بلوغ گفت در مسطور آمده است که سه نشان دارد یکی[۶۰] پانزده سالگی و دیگر احتلام و سیم[۶۱] برآمدن موی پیش اما در حقیقت یک نشان دارد[۶۲] بس آنکه در بند رضای حق جلّ وعلا بیش از آن باشی که در بند حظّ نفس خویش و هر آنکه درو این صفت موجود نیست بنزد محققان بالغ نشمارندش

 	بصورت آدمی شد قطره آب		که چل روزش قرار اندر رحم ماند	 
 	و گر چل ساله را عقل و ادب نیست		بتحقیقش نشاید آدمی خواند	 
 	جوانمردی و لطفست آدمیت		همین نقش هیولانی مپندار	 
 	هنر باید که صورت می توان کرد		بایوانها در از شنگرف و زنگار	 
 	چو انسان را نباشد فضل و احسان		چه فرق از آدمی تا نقش دیوار	 
 	بدست آوردن دنیا هنر نیست		یکی را گر توانی دل بدست آر	 
حکایت

سالی نزاعی در پیادگان حجیح[۶۳] افتاده بود و داعی در آن سفر هم پیاده انصاف در سر و روی هم فتادیم و داد فسوق و جدال بدادیم کجاوه نشینی را شنیدم که با عدیل خود می گفت یا للعجب پیاده عاج چو عرصه[۶۴] شطرنج بسر می‌برد فرزین میشود یعنی به از آن میگردد که بود و پیادگان حاج بادیه بسر بردند و بتر شدند

 	از من بگوی حاجی مردم گزای را		کو پوستین خلق بآزار میدرد	 
 	حاجی تو نیستی شترست از برای آنک		بیچاره خار میخورد و بار میبرد	 
حکایت

هندوی نفط اندازی همی آموخت حکیمی گفت ترا که خانه نیینست[۶۵] بازی نه اینست

 	تا ندانی که سخن عین صوابست مگوی		و آنچه دانی که نه نیکوش جوابست مگوی	 
حکایت

مردکی را چشم درد خاست پیش بیطار[۶۶] رفت که[۶۷] دوا کن[۶۸] بیطار از آنچه در چشم چارپای می کند[۶۹] در دیده او کشید و کور شد حکومت بداور بردند گفت برو هیچ تاوان نیست اگر این خر نبودی پیش بیطار نرفتی مقصود ازین سخن آنست تابدانی که هر آنکه ناآزموده را کار بزرگ فرماید با آنکه ندامت برد بنزدیک خردمندان بخفت رای منسوب گردد

 	ندهد هوشمند روشن رای		بفرو مایه کارهای خطیر	 
 	بوریا باف اگرچه بافنده است		نبرندش بکارگاه حریر	 
حکایت

یکی را از بزرگان ائمه پسری وفات یافت پرسیدند که بر صندوق گورش[۷۰] چه نویسیم گفت آیات کتاب مجید را عزت و شرف بیش از آنست که روا باشد بر چنین جایها نوشتن که بروزگار سوده گردد و خلایق برو گذرند و سگان شاشند اگر بضرورت چیزی همی نویسند این بیت کفایتست[۷۱]

 	وه که هر گه که سبزه در بستان		بدمیدی چه خوش شدی دل من	 
 	بگذر ای دوست تا بوقت بهار		سبزه بینی دمیده بر[۷۲] گل من	 
حکایت

پارسائی بر یکی از خداوندان نعمت گذر کرد که بنده‌ایرا دست و پای استوار بسته عقوبت همیکرد گفت ای پسر همچو تو مخلوقی را خدای عزّ وجل اسیر حکم تو گردانیده است و ترا بر وی فضیلت داده شکر نعمت باری تعالی بجای آر و چندین جفا بر وی مپسند[۷۳] نباید که فردای قیامت به از تو باشد و شرمساری بری

 	بر بنده مگیر خشم بسیار		جورش مکن و دلش میازار	 
 	او را تو بده درم خریدی		آخر نه بقدرت آفریدی	 
 	این حکم و غرور و خشم تا چند		هست از تو بزرگتر خداوند	 
 	ای خواجه[۷۴] ارسلان و آغوش		فرمانده خود مکن فراموش	 
در خبرست از خواجه عالم صلی‌الله علیه و سلم که گفت بزرگترین حسرتی روز قیامت آن بود که یکی بنده صالح را بهشت برند و[۷۵] خواجه فاسق را بدوزخ

 	غلامی که طوع خدمت تست		خشم بیحد مران و طیره مگیر	 
 	که فضیحت بود بروز شمار		بنده آزاد و خواجه در زنجیر	 
حکایت

سالی از بلخ با میانم[۷۶] سفر بود و راه از حرامیان پر خطر جوانی بدرقه[۷۷] همراه من[۷۸] شد سپر باز چرخ انداز سلح شور بیش زور که بده مرد توانا کمان او زه کردندی[۷۹] و زور آوران روی زمین پشت او بر زمین نیاوردندی ولیکن چنانکه دانی متنعم بود و سایه پرورده نه جهان دیده و سفر کرده رعد کوس دلاوران بگوشش نرسیده و برق شمشیر سواران ندیده

 	نیفتاده بر[۸۰] دست دشمن اسیر		بگردش نباریده باران تیر	 
اتفاقاً من و این جوان هر دو در[۸۱] پی هم دوان هران دیوار قدیمش که پیش آمدی بقوّت بازو بیفکندی و هر درخت عظیم که دیدی بزور سر پنجه بر کندی و تفاخر کنان گفتی

 	پیل کو تا کتف و بازوی گردان بیند		شیر کو تا کف و سر پنجه مردان بیند	 
ما درین حالت که در هندو از پس سنگی سر برآوردند و قصد[۸۲] قتال ها کردند بدست یکی چوبی و در بغل[۸۳] آن دیگر کلوخ کوبی جوان را گفتم چه پائی

 	بیار آنچه داری ز مردی و زور		که دشمن بپای خود آمد بگور	 
تیر و کمان را دیدم از دست جوان افتاده و لرزه بر استخوان

 	نه هر که موی شکافد بتیر جوشن خای		بروز حمله جنگ آوران بدارد پای	 
چاره جز آن ندیدیم که رخت و سلاح و جامها رها کردیم و جان بسلامت بیاوردیم

 	بکار های گران مرد کاردیده فرست		که شیر شرزه در آرد بزیر خَمّ کمند	 
 	جوان اگر چه قوی یال و پیلتن باشد		بجنگ دشمنش از هول بگسلد پیوند	 
 	نبرد پیش مصاف آزموده معلومست		چنانکه مسئله شرع پیش دانشمند	 
حکایت

توانگر زاده‌ای را دیدم بر سر گور پدر نشسته و با درویش بچه‌ای مناظره در پیوسته که صندوق تربت ما[۸۴] سنگین است و کتابه رنگین و فرش رخام انداخته[۸۵] و خشت پیروزه درو بکار برده بگور پدرت چه ماند خشتی دو فراهم آورده و مشتی دو خاک[۸۶] بر آن پاشیده درویش پسر این بشنید و گفت[۸۷] تا پدرت زیر آن سنگهای گران برخود بجنبیده باشد[۸۸] پدر من ببهشت رسیده بود[۸۹]

 	خر که کمتر نهند بر وی بار		بی شک[۹۰] آسوده‌تر کند رفتار	 
 	مرد درویش که بار ستم فاقه کشید		بدر مرگ همانا که سبکبار آید	 
 	وانکه در نعمت و آسایش و آسانی زیست		مردنش زین همه شک نیست که دشخوار آید	 
 	بهمه حال اسیری که ز بندی برهد		بهتر از حال امیری که گرفتار آید	 
حکایت

بزرگی را پرسیدم در[۹۱] معنی این حدیث که اعدا عدوک نفسک التی بین جنبیک گفت بحکم آنکه هران دشمنی را که[۹۲] با وی احسان کنی دوست گردد مگر نفس را که چندانکه[۹۳] مدارا بیش کنی مخالفت زیادت کند

 	فرشته خوی شود آدمی بکم خوردن		و گر خورد چو بهایم بیوفتد چو جماد	 
 	مراد هر که بر آری مطیع امر تو گشت[۹۴]		خلاف نفس که فرمان دهد چو یافت مراد	 
جدال سعدی با مدعی در بیان توانگری و درویشی

یکی در صورت درویشان نه بر صفت ایشان در محفلی دیدم نشسته و شنعتی در پیوسته و دفتر شکایتی باز کرده و ذم توانگران آغاز کرده سخن بدینجا رسانیده که درویش را دست[۹۵] قدرت بسته است و توانگر را پای ارادت شکسته

 	کریمانرا بدست اندر درم نیست		خداوندان نعمت را کرم نیست	 
مراکه پرورده نعمت بزرگانم این سخن سخت[۹۶] آمد گفتم ای یار توانگران دخل مسکینان‌اند و ذخیره گوشه نشینان و مقصد زائران و کهف مسافران و محتمل[۹۷] بار گران[۹۸] بهر راحت دگران دست تناول آنگه بطعام برند که متعلقان و زیر دستان بخورند و فضله مکارم ایشان بارامل و پیران و اقارب و جیران رسیده

 	توانگران را وقفست و نذر و مهمانی		زکات و فطره و اعتاق و هدی[۹۹] و قربانی	 
 	تو کی بدولت ایشان رسی که بتوانی		جزین دو رکعت و آن هم بصد پریشانی	 
اگر قدرت جودست و گر قوت سجود توانگران را به میسر شود که مال مزکا دارند و جامه پاک و عرض مصون و دل فارغ[۱۰۰] و قوت طاعت در لقمه لطیف است و صحت عبادت در کسوت نظیف پیداست که از معده خالی چه قوّت آید وز دست تهی چه مروّت وز پای تشنه[۱۰۱] چه سیر آید و از دست گرسنه چه خیر

 	شب پراکنده خسبد آنکه پدید		نبود وجه بامدادانش	 
 	مور گرد آورد بتابستان		تا فراغت بود زمستانش	 
فراغت با فاقه نپیوندد و جمعیت در تنگدستی صورت نبندد[۱۰۲] یکی تحرمه[۱۰۳] عشا بسته و یکی[۱۰۴] منتظر عشا نشسته هرگز این بدان کی ماند

 	خداوند مکنت بحق مشتغل		پراکنده روزی پراکنده دل	 
پس عبادت اینان بقبول اولیترست که جمعند و حاضر نه پریشان و پراکنده خاطر اسباب معیشت ساخته و باوراد عبادت پرداخته عرب گوید اَعوذ بالله مِنَ الفقر المکب و جوار من لایحب[۱۰۵] و در خبرست الفقر سَواد الوجه فی الدّارین گفتا نشنیدی که پیغمبر علیه‌السلام گفت[۱۰۶] الفقر فخری گفتم خاموش که اشارت خواجه علیه‌السلام بفقر طایفه‌ایست که مرد میدان رضااند و تسلیم تیر قضا نه اینان که خرقه ابرار پوشند و لقمه ادرار فروشند[۱۰۷]

 	ای طبل بلند بانگ در باطن هیچ		بی توشه چه تدبیر کنی وقت بسیچ	 
 	روی طمع از خلق بپیچ ار مردی		تسبیح هزار دانه بر دست مپیچ	 
درویش بی معرفت نیارامد تا فقرش بکفر انجامد[۱۰۸] کادَ الفقر ان یَکون کفرا که نشاید جز بوجود نعمت برهنه‌ای پوشیدن یا در استخلاص گرفتاری کوشیدن و ابنای جنس ما را بمرتبه ایشان که رساند و ید علیا بید سفلی چه ماند نبینی که حق جلّ و علا در محکم تنزیل از نعیم اهل بهشت خبر می‌دهد که اولئک لهم رزق معلوم تا بدانی که مشغول کفاف از دولت عفاف محرومست و ملک فراغت زبر نگین رزق معلوم

 	تشنگانرا نماید اندر خواب		همه عالم بچشم چشمه آب	 
حالی که من این سخن بگفتم عنان طاقت درویش از[۱۰۹] دست تحمل برفت تیغ زبان بر کشید و اسب فصاحت در میدان وقاحت جهانید و بر من دوانید و گفت[۱۱۰] چندان مبالغه در وصف ایشان بکردی و سخنهای پریشان بگفتی که وهم تصور کند که تریاق‌اند یا کلید خزانه ارزاق مشتی متکبر مغرور مُعجب نفور مشتغل مال و نعمت مفتتن جاه و ثروت که سخن نگویند الّا بسفاهت و نظر نکنند الّا بکراهت[۱۱۱] علما را بگدائی منسوب کنند و فقرا را ببی سر و پائی معیوب گردانند[۱۱۲] و بعزّت مالی که دارند و عزّت جاهی که پندارند برتر از همه نشینند و خود را به[۱۱۳] از همه بینند و نه آن در سر دارند که سر بکسی بردارند بی خبر از قول حکما که گفته‌اند هرکه بطاعت از دیگران کمست و بنعمت بیش بصورت توانگرست و بمعنی درویش

 	گر بی هنر بمال کند کبر بر حکیم		کون خرش شمار و[۱۱۴] گر گاو عنبرست	 
گفتم مذمّت اینان روا مدار که خداوند کرمند گفت غلط گفتی که بنده درمند چه فایده چون ابر آذارند و نمی بارند و چشمه آفتابند و بر کس نمی تابند بر مرکب استطاعت سوارانند[۱۱۵] و نمی رانند قدمی بهر خدا ننهند و درمی بی من و اذی ندهند مالی بمشقت فراهم آرند و بخست نگه دارند و بحسرت بگذارند چنانکه حکیمان گویند سیم بخیل از خاک وقتی برآید که وی در خاک رود

 	برنج و سعی کسی نعمتی بچنگ آرد		دگر کس آید و بی سعی و رنج بر دارد	 
گفتمش بر بخل خداوندان نعمت وقوف نیافته‌ای الا بعلت گدائی و گر نه هر که طمع یکسو نهد کریم و بخیلش یکی نماید مِحکّ داند که زر چیست و گدا داند که ممسک کیست گفتا بتجربت آن همی گویم که متعلقان بر در بردارند و غلیظان شدید برگمارند تا بار عزیزان ندهند و دست بر سینه صاحب تمیزان[۱۱۶] نهند و گویند کس اینجا در نیست و[۱۱۷] راست گفته باشند

 	آنرا که عقل و همت و تدبیر و رای نیست		خوش گفت پرده‌دار که کس در سرای نیست	 
گفتم بعذر آنکه[۱۱۸] از دست متوقعان بجان آمده‌اند و از رقعه گدایان بفغان و محال عقلست اگر ریک بیابان دُر شود که چشم[۱۱۹] گدایان پُر شود

 	دیده اهل طمع بنعمت دنیا		پُر نشود همچنانکه چاه بشبنم	 
هر کجا سختی کشیده‌ای تلخی دیده‌ای را بینی خود را بشره[۱۲۰] در کارهای مخوف اندازد و از توابع آن نپرهیزد وز عقوبت ایزد نهراسد و حلال از حرام نشناسد

 	سگی را گر کلوخی بر سر آید		ز شادی بر جهد کین استخوانیست	 
 	و گر نعشی دو کس بر دوش گیرند		لئیم الطبع پندارد که خوانیست	 
امّا صاحب دنیا بعین عنایت حق ملحوظست و بحلال از حرام محفوظ من همانا که[۱۲۱] تقریر این سخن نکردم[۱۲۲] و برهان و بیان نیاوردم[۱۲۲] انصاف از تو توقع دارم هرگز دیده‌ای دست دعائی[۱۲۳] بر کتف بسته یابی نوائی[۱۲۴] بزندان در نشسته یا پرده معصومی دریده یا کفی از معصم بریده الا بعلت درویشی شیر مردان را بحکم ضرورت در نقبها گرفته‌اند و کعبها سفته و محتمل است آنکه یکی را از درویشان نفس امّاره طلب کند چو قوّت احسانش نباشد بعصیان مبتلا گردد که بطن و فرج توام‌اند یعنی[۱۲۵] فرزند یک شکم‌اند مادام که این یکی بر جایست آن دگر بر پایست شنیدم که درویشی را با حدثی بر خبثی گرفتند[۱۲۶] با آنکه شرمساری بُرد بیم سنگساری بود گفت ای مسلمانان قوّت ندارم که زن کنم و طاقت نه که صبر کنم چکنم لارهبانیة فی‌الاسلام وز جمله مواجب سکون و جمعیت درون که مر توانگر را میسر می‌شود یکی آنکه هر شب صنمی در بر گیرد که هر روز بدو جوانی از سر گیرد صبح تابان را دست از صباحت او بر دل و سر و خرامان را پای[۱۲۷] از خجالت او در گل

 	بخون عزیزان فرو برده چنگ		سر انگشتها کرده عناب رنگ	 
محالست که با حسن طلعت او گرد مناهی گردد یا قصد تباهی کند[۱۲۸]

 	دلی که حور بهشتی ربود و یغما کرد		کی التفات کند بر بتان یغمائی	 
 	من کان بین یدیه ما اشتهی رطب		یغنیه ذلک عن رجم العناقید	 
اغلب تهی دستان دامن عصمت بمعصیت آلایند و گرسنگان نان ربایند

 	چون سگ درنده گوشت یافت نپرسد[۱۲۹]		کین شتر صالحست یا خر دجّال	 
چه مایه مستوران بعلت درویشی در عین فساد افتاده‌اند و عرض گرامی بباد زشت نامی بر داده

 	با گرسنگی قوّت پرهیز نماند		افلاس عنان از کف تقوی بستاند	 
[۱۳۰]حاتم طائی که بیابان نشین بود اگر شهری بودی از جوش گدایان بیچاره شدی و جامه برو پاره کردندی[۱۳۱] گفتا نه که من بر حال ایشان رحمت می برم گفتم نه که بر مال ایشان حسرت میخوری ما درین گفتار و هر دو بهم گرفتار هر بیدقی که براندی بدفع آن بکوشیدمی و هر شاهی که بخواندی بفرزین بپوشیدمی تا نقد کیسه همت در باخت و تیر جعبه حجت همه بینداخت

 	هان تا سپر نیفکنی از حمله فصیح		کو را جز آن مبالغه مستعار نیست	 
 	دین ورز و معرفت که سخندان سجع گوی		بر در سلاح دارد و کس در حصار نیست	 
تا عاقبة‌الأمر دلیلش نماند ذلیلش کردم دست تعدی دراز کرد و بیهده گفتن آغاز و سنت جاهلانست که چون بدلیل از خصم فرو مانند سلسله خصومت بجنبانند چون آزر بُت تراش که بحجت با پسر بر نیامد بجنگش برخاست که لئن لَم تَنته لَاَرجُمنک دشنامم داد سقطش گفتم گریبانم درید زنخدانش گرفتم

 	او در من و من درو فتاده		خلق از پی ما دوان و خندان	 
 	انگشت تعجب جهانی		از گفت و شنید ما بدندان	 
القصه مرافعه این سخن پیش قاضی بردیم و بحکومت عدل راضی شدیم تا حاکم مسلمانان مصلحتی بجوید و میان توانگران و درویشان فرقی بگوید قاضی چو حیلت[۱۳۲] ما بدید و منطق ما بشنید سر بجیب تفکر فرو برد و پس از تأمل بسیار برآورد و گفت ای آنکه توانگران را ثنا گفتی و بر درویشان جفا روا داشتی بدانکه هرجا که گلست خارست و با خمر خمارست و بر سر گنج مارست و آنجا که دُرّ شاهوار است نهنگ مردم خوار است لذت عیش دنیا را لدغه اجل در پس است و نعیم بهشت را دیوار[۱۳۳] مکاره در پیش

 	جور دشمن چکند کز نکشد طالب دوست		گنج و مار و گل و خار و غم و شادی بهمند	 
نظر نکنی در بوستان که بید مشکست و چوب خشک همچنین در زمره توانگران شاکرند و کفور و در حلقه درویشان صابرند و ضجور

 	اگر ژاله هر قطره‌ای در شدی		چو خر مهره بازار ازو پر شدی	 
مقربان حق جل و علا توانگرانند درویش سیرت و درویشانند توانگر همت و مهین[۱۳۴] توانگران آنست که غم درویش خورد و بهین درویشان آنست که کم توانگر گیرد و مَن یتوکل علی الله فهو حسبه پس روی عتاب از من بجانب درویش آورد و گفت ای که گفتی توانگران مشتغلند و ساهی[۱۳۵] و مست ملاهی نعم طایفه‌ای هستند برین صفت که بیان کردی قاصر همت کافر نعمت که ببرند و بنهند و نخورند و ندهند و گر بمثل باران نبارد یا طوفان جهان بر دارد باعتماد مکنت خویش از محنت درویش نپرسند و از خدای عزّ و جلّ نترسند و گویند

 	گر از نیستی دیگری شد هلاک		مرا هست بط را ز طوفان چه باک	 
 	ور اکبات نیاق[۱۳۶] فی هوادجها		لم یلتفتن الی من غاص فی الکثب	 
 	دونان چو گلیم خویش بیرون بردند		گویند چه غم گر همه عالم مردند	 
قومی برین نمط که شنیدی و طایفه‌ای خوان نعمت[۱۳۷] نهاده و دست کرم گشاده[۱۳۸] طالب نامند و معرفت[۱۳۹] و صاحب دنیا و آخرت چون بندگان حضرت پادشاه عالم عادل مؤید مظفر منصور مالک ازمّه انام[۱۴۰] حامی ثغور اسلام وارث ملک سلیمان اعدل ملوک زمان مظفر الدنیا والدین تابک ابی بکر سعد[۱۴۱] ادام‌الله ایامه و نصر اعلامه

 	پدر بجای پسر هرگز این کرم نکند		که دست جود تو با خاندان آدم کرد	 
 	خدای خواست که بر عالمی ببخشاید		ترا برحمت خود پادشاه عالم کرد	 
قاضی چو سخن بدین غایت رسانید وز حدّ قیاس ما اسب مبالغه در گذرانید بمقتضای حکم قضا رضا دادیم و از ما مضی در گذشتیم و بعد از مجارا طریق مدارا[۱۴۲] گرفتیم و سر بتدارک بر قدم یکدگر نهادیم و بوسه بر سر و روی هم دادیم و ختم سخن برین بود[۱۴۳]

 	مکن ز گردش گیتی شکایت ای درویش		که تیره بختی اگر هم برین نسق مردی	 
 	توانگرا چو دل و دست کامرانت هست		بخور ببخش که دنیا و آخرت بردی	 

۱. کن.  
۲. مگر عاقل.  
۳. مدتی.  
۴. نمیشود.  
۵. این بیت در حاشیه نسخه متن است و در بعضی از نسخه‌ها هم نیست.  
۶. نشاید و جاه از دروازه بدر نرود.  
۷. زر هم در.  
۸. ص: چاره.  
۹. یک.  
۱۰. ص: در بر.  
۱۱. را بخواند و.  
۱۲. توبیخ نکردی.  
۱۳. گفته شود.  
۱۴. عوام را.  
۱۵. صد عیب دارد مرد.  
۱۶. یک ناپسند آید ز سلطان.  
۱۷. پس در تهذیب ... اجتهاد از آن بیش باید.  
۱۸. پسندیده.  
۱۹. س: هر آن طفل کو جور آموزگار نبیند جفا بیند از روزگار.  
۲۰. ص: را یکی.  
۲۱. دیگری را.  
۲۲. حکیم.  
۲۳. س: کم.  
۲۴. ص: کرده و.  
۲۵. بشنید و بخندید و.  
۲۶. که.  
۲۷. س: اعمام.  
۲۸. فراوان مسلم کسی راست.  
۲۹. خردمندانست.  
۳۰. نشسته‌ام.  
۳۱. درونش.  
۳۲. از فرزندانی خویش را سالی.  
۳۳. کرد که.  
۳۴. ولیکن استعداد، و طبایع.  
۳۵. ص: ای چنانکه.  
۳۶. این بیت در تمام نسخ و در حاشیه نسخه متن است.  
۳۷. س: کوتاه.  
۳۸. پا: اعرابی.  
۳۹. ص: سؤول.  
۴۰. ص: یقال انتسبت.  
۴۱. ص: علمت.  
۴۲. می پوشند.  
۴۳. معلوم.  
۴۴. سایر.  
۴۵. بعضی از نسخه‌ها جمله: (و آن پوستها ...) را ندارد.  
۴۶. بعضی از نسخ جمله: (دل من ...) را ندارد.  
۴۷. نتواند.  
۴۸. ص: خردی مادر.  
۴۹. در متن در این دو کلمه آثار تراشیدگی و تصرف آشکار است.  
۵۰. اصل.  
۵۱. آورده درویش.  
۵۲. هرچه دارم.  
۵۳. آورد و شادمانی کرد.  
۵۴. سال.  
۵۵. آن درویش گذر کردم.  
۵۶. حالش پرسیدم.  
۵۷. درست گفتم سبب چیست گفتند.  
۵۸. کرده.  
۵۹. ریخته و.  
۶۰. ص: نشان یکی.  
۶۱. و سه دیگر.  
۶۲. دارد و  
۶۳. حجاج، حاج، حجاز.  
۶۴. عاج عرصه.  
۶۵. این جمله تراشیدگی و افتادگی دارد.  
۶۶. بیطاری  
۶۷. که مرا.  
۶۸. رفت تا دوا کند.  
۶۹. چارپایان می کشند، میکرد.  
۷۰. تربتش  
۷۱. این بس است، اینقدر بس است.  
۷۲. از.  
۷۳. جفا برو روا مدار.  
۷۴. ای خواجه و.  
۷۵. ص: ببهشت و.  
۷۶. این کلمه را در متن تراشیده و به (خراسان) تبدیل کرده‌اند.  
۷۷. ببدرقه.  
۷۸. ما.  
۷۹. نکردندی.  
۸۰. در.  
۸۱. جوان در.  
۸۲. آهنک.  
۸۳. ص: چوبی و بعد.  
۸۴. تربت پدرم.  
۸۵. ص: اندوخته.  
۸۶. و مشتی خاک.  
۸۷. س: درویش پسر گفت خاموش که.  
۸۸. س: گران بجنبد.  
۸۹. باشد، در نسخه سلطنتی این عبارت نیز هست: و در خبرست که موت الفقیر راحة چیزی ندارد که بحسرت بگذارد.  
۹۰. بره.  
۹۱. ص: پرسیدم که.  
۹۲. دشمنی که.  
۹۳. ص: که چندان.  
۹۴. شد.  
۹۵. ص:درویش دست.  
۹۶. ناپسند.  
۹۷. متحمل.  
۹۸. گران از.  
۹۹. ص:مدری.  
۱۰۰. فراغ.  
۱۰۱. بسته.  
۱۰۲. ص: بندد.  
۱۰۳. تحریمه.  
۱۰۴. و دیگری.  
۱۰۵. المکب و مجاورة من لا احب.  
۱۰۶. گفت این شنیدی و آن نشنیدی که.  
۱۰۷. پا: نوشند.  
۱۰۸. در متن تراشیده و تحریف شده.  
۱۰۹. ص: طاقت از.  
۱۱۰. جهانید و گفت.  
۱۱۱. در متن بتکبر نوشته و در حاشیه بخط اصل مطابق نسخ دیگر بکراهت.  
۱۱۲. طعنه زنند.  
۱۱۳. بهتر.  
۱۱۴. ص: شمارد و، پا: شمارد.  
۱۱۵. سوارند.  
۱۱۶. و دست جفا بر سینه صالحان.  
۱۱۷. و بحقیقت.  
۱۱۸. بعد از آنکه.  
۱۱۹. ریک بیابان در شود چشم.  
۱۲۰. پا: بستیزه.  
۱۲۱. که خود.  
۱۲۲. بکردم، بیاوردم.  
۱۲۳. دغائی.  
۱۲۴. ص: پای نوائی.  
۱۲۵. یعنی دو.  
۱۲۶. بگرفتند، بدیدند (در متن بر گرفتند و ظاهراً بر بعداً افزوده شده است.  
۱۲۷. ص: خرامان پای.  
۱۲۸. یارای تباهی بزند.  
۱۲۹. ص: نبرد.  
۱۳۰. در بعضی از نسخ: و آنچه گفتی در بروی مسکینان ببندند حاتم...  
۱۳۱. پاره گردیدی چنانکه در طیبات آمده است:  
     در من منگر تا دگران چشم ندارند		کز دست گدایان نتوانکرد ثواتی	  
۱۳۲. پا: هیأت، حبلت.  
۱۳۳. ص: دیوان.  
۱۳۴. ص: همین.  
۱۳۵. ص: این کلمه تراشیده و تحریف شده. پا: مشتغلند بمناهی.  
۱۳۶. ص: راکبات نیاقا.  
۱۳۷. نعم.  
۱۳۸. نهاده و صلای کرم در داده.  
۱۳۹. مغفرت.  
۱۴۰. ص: الازمّه‌الانام.  
۱۴۱. اتابک ابوبکربن سعدبن زنگی.  
۱۴۲. مدارا پیش.  
۱۴۳. ص: بود والله للمستعان.

باب هشتم

در آداب صحبت

مال از بهر آسایش عمرست نه عمر از بهر گرد کردن مال عاقلی را پرسیدند نیک بخت کیست و بدبختی چیست گفت نیک بخت آنکه خورد و کشت و بدبخت آنکه مرد و هشت

 	مکن نماز بر آن هیچ کس که هیچ نکرد		که عمر در سر تحصیل مال کرد و نخورد	 
***
موسی علیه‌السلام قارون را نصیحت کرد که اَحسن کما اَحسن الله الیک نشنید و عاقبتش شنیدی

 	آنکس که بدینار و درم خیر نیندوخت		سر عاقبت اندر سر دینار و درم کرد	 
 	خواهی که ممتع شوی از دنیی و عقبی[۱]		با خلق کرم کن چو خدا با تو کرم کرد	 
عرب گوید جُد و لا تَمنن فَان[۲] الفائدة الیک عائده یعنی ببخش و منت منه که نفع آن بتو باز میگردد[۳]

 	درخت کرم هر کجا بیخ کرد		گذشت از فلک شاخ و بالای او	 
 	گر امیدواری کزو بر خوری		بمنت منه ارّه بر پای او	 
 	شکر خدای کن که موفق شدی بخیر		ز انعام و فضل او نه معطل گذاشتت	 
 	منت منه که خدمت سلطان کنی همی		منت شناس ازو که بخدمت بداشتت	 
***
دو کس رنج بیهوده بردند و سعی بی‌فایده کردند یکی آنکه اندوخت و نخورد و دیگر آنکه آموخت و نکرد

 	علم چندانکه بیشتر خوانی		چون عمل در تو نیست نادانی	 
 	نه محقق بود نه دانشمند		چارپائی برو کتابی چند	 
 	آن تهی مغز را چه علم و خبر		که برو هیزمست یا دفتر	 
***
علم از بهر دین پروردنست نه از بهر دنیا خوردن

 	هر که پرهیز علم و زهد و فروخت		خرمنی گرد کرد و پاک بسوخت	 
***
عالم ناپرهیزگار کور مشعله دارست[۴]

 	بیفایده هر که عمر در باخت		چیزی نخرید و زر بینداخت	 
***
ملک از خردمندان جمال گیرد و دین از پرهیزگاران کمال یابد پادشاهان بصحبت[۵] خردمندان ازان محتاج[۶] ترند که خردمندان بقربت پادشاهان

 	پندی اگر بشنوی ای پادشاه		در همه عالم[۷] به ازین پند نیست	 
 	جز بخردمند مفرما عمل		گرچه عمل کار خردمند نیست	 
***
سه چیز پایدار نماند مال بی تجارت و علم بی بحت و ملک بی سیاست[۸]
***
رحم آوردن بر بدان ستمست بر نیکان عفو کردن از ظالمان جورست بر درویشان

 	خبیث را چو تعهد کنی و بنوازی		بدولت تو گنه[۹] می کند بانبازی	 
***
بدوستی پادشاهان اعتماد نتوان کرد و بر آواز خوش کودکان که آن بخیالی مبدل[۱۰] شود و این بخوابی متغیر گردد

 	معشوق هزار دوست را دل ندهی		ور میدهی آن دل بجدائی بنهی	 
***
هر آن سرّی[۱۱] که داری با دوست در میان منه چه دانی که وقتی دشمن گردد و هر گزندی[۱۲] که توانی بدشمن مرسان که باشد[۱۳] که وقتی دوست شود[۱۴]

رازی که نهان خواهی با کس در میان منه و گرچه دوست مخلص باشد که مران دوست را نیز دوستان مخلص باشد همچنین مسلسل

 	خامشی به که ضمیر دل خویش		با کسی گفتن و گفتن که مگوی	 
 	ای سلیم آب ز سر چشمه ببند		که چو پر شد نتوان بستن جوی	 
 	سخنی در نهان نباید گفت		که بر انجمن نشاید گفت	 
***
دشمنی ضعیف که در طاعت آید و دوستی نماید مقصود وی جز آن[۱۵] نیست که دشمنی قوی گردد و گفته‌اند بر دوستی دوستان اعتماد نیست تا بتملق دشمنان چه رسد و هر که دشمن کوچک را حقیر میدارد[۱۶] بدان ماند که آتش اندک را مهمل میگذارد

 	امروز بکش چو می توان کشت		کاتش چو بلند شد جهان سوخت	 
 	مگذار که زه کند کمان را		دشمن که بتیر می توان دوخت	 
***
سخن میان دو دشمن چنان گوی که گر دوست گردند شرم زده نشوی

 	میان دو کس جنگ چون آتشست		سخن چین بدبخت هیزم کشست	 
 	کنند این و آن خوش دگر باره دل		وی اندر میان کوربخت و خجل	 
 	میان دو تن آتش افروختن		نه عقلست و خود در میان سوختن	 
 	در سخن با دوستان آهسته باش		تا ندارد دشمن خونخوار گوش	 
 	پیش دیوار آنچه گوئی هوش دار		تا نباشد در پس دیوار گوش[۱۷]	 
***
هر که با دشمنان صلح می کند سر آزار دوستان دارد[۱۸]

 	بشوی ای خردمند از آن دوست دست		که با دشمنانت بود هم نشست	 
***
چون در امضای کاری متردّد باشی آن طرف اختیار کن که بی آزارتر برآید

 	با مردم سهل خوی[۱۹] دشخوار مگوی		با آنکه در صلح زند جنگ مجوی	 
تا کار بزر بر میآید جان در خطر افکندن نشاید[۲۰]

 	چو دست از همه حیلتی در گسست		حلالست بردن بشمشیر دست	 
***
بر عجز دشمن رحمت مکن که اگر قادر شود بر تو نبخشاید

 	دشمن چو بینی ناتوان لاف از بروت خود مزن		مغزیست در هر استخوان مردیست در هر پیرهن	 
***
هر که بدی را بکشد خلق را از بلای او برهاند و او را از عذاب خدای عز وجل[۲۱]

 	پسندیده است بخشایش ولیکن		منه بر ریش خلق آزار مرهم	 
 	ندانست آنکه رحمت کرد بر مار		که آن ظلمست بر فرزند آدم	 
***
نصیحت از دشمن پذیرفتن خطاست ولیکن شنیدن رواست تا بخلاف آن کار کنی که آن عین[۲۲] صوابست

 	حذر کن زانچه دشمن گوید آن کن		که بر زانو زنی دست تغابن	 
 	گرت راهی نماید راست چون تیر		ازو بر گرد و راه دست چپ گیر	 
***
خشم بیش از حدّ گرفتن وحشت[۲۳] آرد و لطف بی وقت هیبت ببرد نه چندان درشتی کن که از تو سیر گردند و نه چندان نرمی که بر تو دلیر شوند

 	درشتی و نرمی بهم در بهست		چو فاصد که جراح و مرهم نهست	 
 	درشتی نگیرد خردمند پیش		نه سستی که ناقص[۲۴] کند قدر خویش	 
 	نه مر خویشتن را فزونی نهد		نه یکباره تن در مذلّت دهد[۲۵]	 
 	شبانی[۲۶] با پدر گفت[۲۷] ای خردمند		مرا تعلیم ده پیرانه یک پند	 
 	بگفتا نیک مردی کن نه چندان		که گردد خیره گرگ تیز دندان	 
***
دو کس دشمن ملک و دین اند پادشاه بی حلم و زاهد بی علم

 	بر سر ملک مباد آن ملک فرمانده		که خدا را نبود بنده فرمانبردار	 
***
پادشه باید که تا بحدی خشم بر دشمنان نراند که دوستان را اعتماد نماند آتش خشم اول در خداوند خشم اوفتد پس آنگه زبانه بخصم رسد یا نرسد

 	نشاید بنی آدم خاک زاد		که در سر کند کبر و تندی و باد	 
 	ترا با چنین گرمی و[۲۸] سرکشی		نپندارم از خاکی از آتشی	 
 	در خاک بیلقان برسیدم بعابدی		گفتم مرا بتربیت از جهل پاک کن	 
 	گفتا برو چو خاک تحمل کن ای فقیه		یا هرچه خوانده‌ای همه در زیر خاک کن	 
***
بد خوی در دست دشمنی گرفتارست که هر کجا رود از چنگ عقوبت او خلاص نیابد

 	اگر ز دست بلا بر فلک رود بد خوی		ز دست خوی بد خویش در بلا باشد	 
چو بینی که در سپاه دشمن تفرقه افتاده است[۲۹] تو جمع باشد و گر جمع شوند از پریشانی اندیشه کن

 	برو با دوستان آسوده بنشین		چو بینی در میان دشمنان جنگ	 
 	و گر بینی که با هم یک زبان‌اند		کمان را زه کن و بر باره بر سنگ	 
***
دشمن چو از همه حیلتی فرو ماند سلسله دوستی بجنباند پس آنگه بدوستی کارهائی کند که هیچ دشمن نتواند
***
سر مار بدست دشمن بکوب که از احدی الحسنیین خالی نباشد اگر این غالب آمد مار کشتی و گر آن از دشمن رستی

 	بروز معرکه ایمن مشو ز خصم ضعیف		که مغز شیر برآرد چو دل ز جان برداشت	 
***
خبری که دانی که دلی بیازارد تو خاموش تا دیگری بیارد

 	بلبلا مژده بهار بیار		خبر بد ببوم باز گذار	 
***
پادشه را بر خیانت کسی واقف مگردان مگر آنکه که بر قبول کلی واثق باشی و گر نه در هلاک خویش سعی میکنی[۳۰]

 	بسیچ سخن گفتن آنگاه کن		که دانی که در کار گیرد سخن	 
***
هر که نصیحت خود رای می کند او خود بنصیحت گری محتاجست
***
فریب دشمن مخور و غرور مداح مخر که این دام زرق نهاده است و آن دامن طمع گشاده احمق را ستایش خوش آید چون لاشه که در کعبش دمی فربه نماید

 	الا تا نشنوی مدح سخنگوی		که اندک مایه نفعی از تو دارد	 
 	که گر روزی مرادش بر نیاری		دو صد چندان عیوبت بر شمارد	 
***
متکلم را تا کسی عیب نگیرد سخنش صلاح نپذیرد

 	مشو غره بر حسن گفتار[۳۱] خویش		بتحسین نادان و پندار خویش	 
***
همه کس را عقل خود بکمال نماید و فرزند خود بجمال

 	یکی یهود و مسلمان نزاع می کردند		چنانکه خنده گرفت از حدیث[۳۲] ایشانم	 
 	بطیره گفت مسلمان گرین قباله من		درست نیست خدایا یهود میرانم	 
 	یهود گفت بتوریة می خورم سوگند		و گر خلاف کنم همچو تو مسلمانم	 
 	گر از بسیط زمین عقل منعدم گردد		بخود گمان نبرد هیچکس که نادانم	 
***
ده آدمی بر سفره‌ای بخورند و دو سگ بر مرداری با هم بسر نبرند حریص با جهانی گرسنه است و قانع بنانی سیر حکما گفته‌اند توانگری[۳۳] بقناعت به از توانگری[۳۴] ببضاعت

 	روده تنگ بیک نان تهی پر گردد		نعمت روی زمین پر نکند دیده تنگ	 
 	پدر چون دور عمرش منقضی گشت		مرا این یک نصیحت کرد و بگذشت	 
 	که شهوت آتشست از وی بپرهیز		بخود بر آتش دوزخ مکن تیز	 
 	در آن آتش نداری طاقت سوز		بصبر آبی برین آتش زن امروز	 
***
هر که در حال توانائی نکوئی نکند در وقت ناتوانی سختی بیند

 	بد اختر تر از مردم آزار نیست		که روز مصیبت کسش یار نیست	 
***
هرچه زود بر آید دیر نپاید

 	خاک مشرق شنیده‌ام که کنند		بچهل سال کاسه‌ای[۳۵] چینی	 
 	صد بروزی کنند در مردشت		لاجرم قیمتش همی بینی	 
 	مرغک از بیضه برون آید و روزی طلبد		و آدمی بچه ندارد خبر و[۳۶] عقل و تمیز	 
 	آنکه ناگاه کسی گشت بچیزی نرسید		وین بتمکین و فضیلت بگذشت از همه چیز	 
 	آبگینه همه جا یابی از آن قدرش نیست		لعل دشخوار بدست آید از آنست عزیز	 
***
کارها بصبر برآید و مستعجل بسر[۳۷] دراید

 	بچشم خویش دیدم در بیابان		که آهسته سبق بُرد از شتابان	 
 	سمند باد پای از تک فرو ماند		شتربان همچنان آهسته میراند	 
***
نادانرا به از خامشی نیست و گر این[۳۸] مصلحت بدانستی نادان نبودی

 	چون نداری کمال فضل آن به		که زبان در دهان نگه داری	 
 	آدمی را زبان فضیحه کند		جوز بی مغز را سبکساری[۳۹]	 
 	خری را ابلهی تعلیم می داد		برو بر صرف کرده سعی دایم	 
 	حکیمی گفتش ای نادان چه کوشی		درین سودا بترس از لوم لایم	 
 	نیاموزد بهائم از تو گفتار		تو خاموشی بیاموز از بهائم	 
 	هرکه تأمل نکند در جواب		بیشتر آید سخنش نا صواب	 
 	یا سخن آرای چو مردم بهوش		یا بنشین چون حیوانان خموش[۴۰]	 
***
هر که با داناتر از خود بحث[۴۱] کند تا بدانند که داناست بدانند که نادانست

 	چون در آید مِه[۴۲] از توئی بسخن		گرچه به دانی اعتراض مکن	 
***
هرکه با بدان نشیند نیکی نبیند

 	گر نشیند فرشته‌ای با دیو		وحشت آموزد و خیانت و ریو	 
 	از بدان نیکوی[۴۳] نیاموزی		نکند گرگ پوستین دوزی	 
***
مردمانرا عیب نهانی پیدا مکن که مریشانرا رسوا کنی و خود را بی اعتماد هر که علم خواند و عمل نکرد بدان ماند که گاو راند و تخم نیفشاند
***
از تن بی دل طاعت نیاید و پوست بی مغز بضاعت را نشاید
***
نه هرکه در مجادله چُست در معامله درست

 	بس قامت خوش که زیر چادر باشد		چون باز کنی مادر مادر باشد	 
***
اگر شبها همه قدر بودی شب قدر بی قدر بودی

 	گر سنگ همه لعل بدخشان بودی		پس قیمت لعل و سنگ یکسان بودی	 
***
نه هرکه[۴۴] بصورت نکوست سیرت زیبا دروست کار اندرون دارد نه پوست

 	توان شناخت بیک روز در شمایل مرد		
که تا کجاش رسیده است پایگاه علوم	 
 	ولی ز باطنش ایمن مباش و غره مشو		
که خبث نفس نگردد بسالها معلوم	 
***
هرکه با بزرگان[۴۵] ستیزد خون خود ریزد

 	خویشتن را بزرگ پنداری		راست گفتند یک دو بیند لوچ	 
 	زود بینی شکسته پیشانی		تو که بازی کنی بسر با غوچ	 
***
پنجه با شیر زدن و مشت با شمشیر[۴۶] کار خردمندان نیست

 	جنگ و زور آوری مکن با مست		پیش سر پنجه در بغل نه دست	 
***
ضعیفی که با قوی دلاوری کند یار دشمنست در هلاک خویش

 	سایه پرورده را چه طاقت آن[۴۷]		که رود با مبارزان بقتال	 
 	سست بازو بجهل می فکند		پنجه با مرد آهنین چنگال	 
***
بی هنران هنرمند را نتوانند که بینند همچنانکه سگان بازاری سگ سید را مشغله بر آرند و پیش آمدن نیارند یعنی سفله چون بهنر با کسی بر نیاید بخبثش در پوستین افتد

 	کند هر آینه غیبت[۴۸] حسود کوته دست		
که در مقابله گنگش بود زبان مقال	 
***
گر جور شکم نیستی هیچ مرغ در دام صیاد نیوفتادی[۴۹] بلکه صیاد خود دام ننهادی حکیمان دیر دیر خورند و عابدان نیم سیر و زاهدان سدّ رمق و جوانان تا طبق برگیرند و پیران تا عرق بکنند اما قلندران چندانکه در معده جای نفس نماند و بر سفره روزی کس

 	اسیر بند شکم را دو شب نگیرد خواب		شبی ز معده سنگی شبی ز دل تنگی	 
***
مشورت با زنان تباهست و[۵۰] سخاوت با مفسدان گناه

 	خبیث را چو تعهد کنی و بنوازی		بدولت تو گنه می کند بانبازی[۵۱]	 
***
هر کرا دشمن پیشست اگر نکشد دشمن خویشست

 	مار بردست و مار سر بر[۵۲] سنگ		خیره رائی بود قیاس و[۵۳] درنگ	 
***
[۵۴]کشتن بندیان تأمل اولی ترست بحکم آنکه اختیار باقیست توان کشت و توان بخشید و گر بی تأمل کشته شود محتمل است که مصلحتی فوت شود که تدارک مثل آن[۵۵] ممتنع باشد

 	نیک سهلست زنده بیجان کرد		کشته را باز زنده نتوان کرد	 
 	شرط عقلست صبر[۵۶] تیر انداز		که چو رفت از کمان نیاید باز	 
***
حکیمی که با جهال درافتد توقّع عزت ندارد و گر جاهلی بزبان آوری بر حکیمی غالب آید عجب نیست که سنگیست که گوهر همی شکند

 	نه عجب گر فرو رود نفسش		عندلیبی غراب هم قفسش	 
 	گر هنرمند از اوباش جفائی بیند		تا دل خویش نیازارد و در هم نشود	 
 	سنگ بد گوهر اگر کاسه زرین بشکت		قیمت سنگ نیفزاید و زر کم نشود	 
***
خردمندی را که در زمره اجلاف سخن ببندد شگفت مدار که آواز بربط با غلبه دهل[۵۷] برنیاید و بوی عنبر[۵۸] از گند سیر فرو ماند

 	بلند آواز نادان گردن افراخت		که دانا را ببی شرمی بینداخت	 
 	نمی داند که آهنگ حجازی		فرو ماند ز بانگ طبل غازی	 
***
جوهر اگر در خلاب افتد همچنان[۵۹] نفیسست و غبار اگر بفلک رسد همان خسیس استعداد بی تربیت دریغ است و تربیت نامستعد ضایع خاکستر نسبی عالی دارد که آتش جوهر[۶۰] علویست ولیکن چون بنفس خود هنری ندارد با خاک برابرست و قیمت شکر نه از نی است که آن خود خاصیت وی است

 	چو کنعان را طبیعت بی هنر بود		پیمبرزادگی قدرش نیفزود	 
 	هنر بنمای اگر داری نه گوهر		گل از خارست و ابرهیم از آزر	 
***
مشک آنست که ببوید نه آنکه عطار بگوید دانا چو طبله عطارست خاموش و هنر نمای و نادان خود[۶۱] طبل غازی بلند آواز و میان تهی

 	عالم اندر میان جاهل را		مثلی گفته اند صدیقان	 
 	شاهدی در میان کورانست		مصحفی در سرای زندیقان	 
***
دوستی را که بعمری فرا چنگ آرند نشاید که بیکدم بیازارند

 	سنگی بچند سال شود لعل پاره‌ای		زنهار تا بیک نفسش نشکنی بسنگ	 
عقل در دست نفس چنان گرفتارست که مرد عاجز با زن[۶۲] گربز رای بی قوت مکر و فسونست[۶۳] و قوت بی رای جهل و جنون

 	تمیز باید و تدبیر و عقل و آنگه ملک		که ملک و دولت نادان سلاح جنگ خداست	 
***
جوانمرد که بخورد و بدهد به از عابد که روزه دارد و بنهد هر که ترک شهوات از بهر[۶۴] خلق داده است از شهوتی حلال در شهوتی حرام افتاده است

 	عابد که نه از بهر خدا گوشه نشیند		بیچاره در آیینه تاریک چه بیند	 
***
اندک اندک خیلی شود و قطره قطره سیلی گردد یعنی آنان که دست قوت ندارند سنگ خورده[۶۵] نگه دارند تا بوقت فرصت دمار از دماغ ظالم[۶۶] بر آرند

 	و قطر علی قطر اذا اتفقت نهر		و نهر علی نهر اذا اجتمعت بحر	 
 	اندک اندک بهم شود بسیار		دانه دانه است غله در انبار	 
***
عالم[۶۷] را نشاید که سفاهت از عامی بحلم در گذراند[۶۸] که هر دو طرف را زیان دارد هیبت این کم شود و جهل آن مستحکم

 	چو با سفله گوئی بلطف و خوشی		فزون گرددش کبر و گردنکشی[۶۹]	 
معصیت از هرکه صادر شود نا پسندیده است و از علماء ناخوب‌تر که علم سلاح جنگ شیطانست و خداوند سلاح را چون[۷۰] باسیری برند شرمساری بیش[۷۱] برد

 	عام نادان پریشان روزگار		به ز دانشمند نا پرهیزگار	 
 	کان بنا بینائی از راه اوفتاد		وین در چشمش بود و در چاه اوفتاد	 
***
جان در حمایت یک دمست و دنیا وجودی میان دو عدم دین بدنیا فروشان خرند یوسف بفروشند تا چه خرند اَلَم اَعهد اِلَیکم یا بَنی آدم اَن لا تَعبدوا الشیطان

 	بقول دشمن پیمان دوست بشکستی		ببین که از که بریدی و با که پیوستی	 
***
شیطان با مخلصان بر نمی آید و سلطان با مفلسان

 	وامش مده آنکه بی نمازست		گر چه دهنش ز فاقه بازست	 
 	کو فرض خدا نمی گزارد		از قرض تو نیز غم ندارد	 
 	امروز دو مردم بیش گیرد مرکن		فردا گوید تربی ازینجا بر کن	 
***
هرکه در زندگانی نانش نخورند چون بمیرد نامش نبرند لذت انگور بیوه داند نه خداوند میوه یوسف صدیق علیه السلام در خشک سال مصر سیر نخوردی تا گرسنگان[۷۲] فرامش نکند

 	آنکه در راحت و تنعم زیست		او چه داند که حال گرسنه چیست	 
 	حال درماندگان[۷۳] کسی داند		که باحوال خویش در ماند	 
 	ای بر مرکب تازنده سواری هشدار		که خر خار کش مسکین در آب و گلست	 
 	آتش از خانه همسایه درویش مخواه		کانچه بر روزن او میگذرد دود دلست	 
***
درویش ضعیف حال را در خشگی تنگ سال مپرس که چونی الا بشرط آنکه مرهم ریشش بنهی و معلومی بیشش

 	خری که بینی و باری بگل در افتاده		بدل برو شفقت کن ولی مرو بسرش	 
 	کنون که رفتی و پرسیدیش که چون افتاد		میان ببند و چو مردان بگیر دُمب خرش	 
***
دو چیز محال عقلست خوردن بیش از رزق مقسوم و مردن پیش از وقت معلوم

 	قضا دگر نشود ور هزار ناله و آه		بکفر[۷۴] یا بشکایت بر آید از دهنی	 
 	فرشته‌ای که وکیلست بر خزاین باد		چه غم خورد که بمیرد چراغ پیرزنی	 
***
ای طالب روزی بنشین که بخوری و ای مطلوب اجل مرو که جان نبری

 	جهد رزق ار کنی و گر نکنی		برساند خدای عزّ و جل	 
 	ور روی در دهان شیر و پلنگ		نخورندت مگر بروز اجل	 
***
بنانهاده دست نرسد و نهاده هر کجا هست برسد

 	شنیده‌ای که سکندر برفت تا ظلمات		بچند محنت و خورد آنکه خورد[۷۵] آب حیات	 
***
صیاد بی روزی ماهی در دجله نگیرد و ماهی بی اجل در[۷۶] خشگ نمیرد

 	مسکین حریص در همه عالم همی رود		او در قفای رزق و اجل در فقای او	 
***
توانگر فاسق زر اندودست و درویش صالح شاهد خاک آلود این دلق موسیست مرقع و آن ریش فرعون مرصع
***
شدت نیکان روی در فرج دارد و دولت بدان سر در نشیب

 	هر که را جاه و دولتست و بدان		خاطری خسته در نخواهد یافت	 
 	خبرش ده که هیچ دولت و جاه		بسرای دگر نخواهد یافت	 
***
حسود از نعمت حق بخیلست و بنده بی گناه را[۷۷] دشمن میدارد

 	مردکی خشگ مغز را دیدم		رفته در پوستین صاحب جاه	 
 	گفتم ای خواجه گر تو بدبختی		مردم نیک بخت را چه گناه	 
 	الا تا نخواهی بلا بر حسود		که آن بخت برگشته خود در بلاست	 
 	چه حاجت که با او کنی دشمنی		که او را چنین دشمنی در[۷۸] قفاست	 
***
تلمیذ بی ارادت عاشق بی زرست و رونده بی معرفت مرغ بی پر و عالِم بی عمل درخت بی بَر و زاهد بی علم خانه بی در
***
مراد از نزول قرآن[۷۹] تحصیل سیرت خوبست نه ترتیل سورت مکتوب عامی متعبد پیاده رفته است و عالم متهاون سوار خفته عاصی که دست بردارد به از عابد که در سر دارد

 	سرهنگ لطیف خوی دلدار		بهتر ز فقیه مردم آزار	 
***
یکی را گفتند عالم بی عمل بچه ماند گفت بزنبور بی عسل

 	زنبور درشت بی مروت را گوی		باری چو عسل نمی دهی نیش مزن	 
***
مرد بی مروت زنست و عابد با طمع رهزن

 	ای بناموس کرده جامه سپید		بهر پندار خلق و نامه سیاه	 
 	دست کوتاه باید از دنیا		آستین خوه دراز و خوه کوتاه	 
***
دو کس را حسرت از دل نرود و پای تغابن از گل بر نیاید تاجر کشتی شکسته و وارث با قلندران[۸۰] نشسته

 	پیش درویشان بود خونت مباح		گر نباشد در میان مالت سبیل	 
 	یا مرو با یار ازرق پیرهن		یا بکش بر خان و مان انگشت نیل	 
 	دوستی با پیلبانان یا مکن		یا طلب[۸۱] کن خانه‌ای در خورد پیل	 
***
خلعت سلطان اگرچه عزیز است جامه خلقان خود[۸۲] بعزت تر و خوان بزرگان اگرچه لذیذست خرده انبان خود[۸۲] بلذت تر

 	سرکه از دست رنج خویش و تره		بهتر از نان دهخدا و بره	 
***
خلاف راه صوابست و عکس رای اولوالالباب دارو بگمان خوردن و راه نادیده بی‌کاروان رفتن امام مرشد محمد غزالی را رحمة‌الله علیه پرسیدند چگونه رسیدی بدین منزلت[۸۳] در علوم گفت بدانکه[۸۴] هر چه ندانستم از پرسیدن آن ننگ نداشتم

 	امید عافیت آنگه بود موافق عقل		که نبض را بطبیعت شناس بنمائی	 
 	بپرس هرچه ندانی که ذلّ پرسیدن		دلیل راه تو باشد بعزّ دانائی	 
***
هر انچه دانی که هر آینه معلوم تو گردد[۸۵] بپرسیدن آن تعجیل[۸۶] مکن که هیبت سلطنت[۸۷] را[۸۸] زیان دارد

 	چو لقمان دید کاندر دست داود		همی آهن بمعجز موم گردد	 
 	نپرسیدش چه میسازی که دانست		که بی پرسیدنش معلوم گردد	 
***
یکی از لوازم صحبت آنست که خانه بپردازی یا با خانه خدای در سازی

 	حکایت بر مزاج مستمع گوی		اگر خواهی[۸۹] که دارد با تو میلی	 
 	هر آن عاقل که با مجنون نشیند		نباید کردنش جز ذکر لیلی	 
***
هرکه با بدان نشیند اگر نیز طبیعت ایشان درو اثر نکند بطریقت[۹۰] ایشان متهم گردد و گر بخراباتی رود بنماز کردن منسوب شود بخمر خوردن

 	رقم بر خود بنادانی کشیدی		که نادانرا بصحبت برگزیدی	 
 	طلب کردم ز دانائی[۹۱] یکی پند		مرا فرمود[۹۲] با نادان مپیوند	 
 	که گر دانای دهری خر بباشی		وگر نادانی ابله تر بباشی	 
***
حلم شتر چنانکه معلومست اگر طفلی مهارش گیرد و صد فرسنگ برد گردن از متابعتش نپیچد اما اگر دره‌ای هولناک پیش آید که موجب هلاک باشد و طفل آنجا بنادانی خواهد شدن[۹۳] زمام از کفش در گسلاند و بیش مطاوعت نکند که هنگام درشتی ملاطفت مذمومست و گویند دشمن بملاطفت دوست نگردد بلکه طمع زیادت کند

 	کسی که لطف کند با تو خاک پایش باش		و گر ستیزه برد در دو چشمش آکن خاک	 
 	سخن بلطف و کرم با درشتخوی مگوی		که زنگ خورده نگردد بنرم سوهان[۹۴] پاک	 
***
هر که در پیش[۹۵] سخن دیگران افتد تا مایه فضلش بدانند پایه[۹۶] جهلش معلوم کند[۹۷]

 	ندهد مرد هوشمند جواب		مگر انگه کزو سؤال کنند	 
 	گرچه بر حق بود مزاج[۹۸] سخن		حمل دعویش بر محال کند	 
***
ریشی درون جامه داشتم و شیخ ازان هر روز[۹۹] بپرسیدی که چونست و نپرسیدی[۱۰۰] کجاست دانستم ازان احتراز می کند که ذکر همه[۱۰۱] عضوی روا نباشد و خردمندان گفته‌اند هر که سخن نسنجد از جوابش برنجد

 	تا نیک ندانی که سخن عین صوابست		باید که بگفتن دهن از هم نگشائی	 
 	گر راست سخن گوئی و دربند بمانی		به زانکه دروغت دهد از بند رهائی	 
***
دروغ گفتن بضربت لازم ماند که اگر نیز جراحت درست شود نشان بماند چون برادران یوسف که بدروغی[۱۰۲] موسوم شدند نیز براست گفتن ایشان اعتماد نماند قال بل سَولت لکم انفسکم امراً

 	یکی را که عادت بود راستی		خطائی رود[۱۰۳] در گذارند ازو	 
 	و گر نامور شد بقول دروغ		دگر راست باور ندارند ازو	 
***
اجلّ کاینات از روی ظاهر آدمیست و اذلّ موجودات سگ و باتفاق خردمندان سگ حق شناس به از آدمی نا سپاس

 	سگی را لقمه‌ای هرگز فراموش		نگردد ور زنی صد نوبتش سنگ	 
 	و گر عمری نوازی سفله‌ای را		بکمتر تندی[۱۰۴] آید با تو در جنگ	 
***
از نفس پرور هنروری نیاید و بی هنر سروری را نشاید

 	مکن رحم بر گاو بسیار بار		که بسیار خسبست و بسیار خوار	 
 	چو گاو ار همی بایدت فربهی		چو خر تن بجور کسان در دهی	 
***
در انجیل آمده است که ای فرزند آدم گر توانگری دهمت مشتغل شوی بمال از من و گر درویش کنمت تنگدل نشینی پس حلاوت ذکر من کجا دریابی و بعبادت من کی شتابی

 	گه اندر نعمتی مغرور و غافل		گه اندر تنگ دستی خسته و ریش	 
 	چو در سرا و ضرّا حالت اینست		ندانم کی بحق پردازی از خویش	 
***
ارادت بیچون یکی را از تخت شاهی فرو آرد و دیگری را در شکم ماهی نکو[۱۰۵] دارد

 	وقتیست خوش آنرا که بود ذکر تو مونس		ور خود بود اندر شکم حوت چو یونس	 
***
گر تیغ قهر برکشد بنی و ولی سر در کشد و گر غمزه لطف بجنباند بدان بنیکان در رساند

 	گر بمحشر خطاب قهر کند		انبیا را چه جای معذرتست	 
 	پرده از روی لطف گو بردار		کاشقیا را امید مغفرتست	 
***
هرکه بتادیب دنیا راه صواب نگیرد بتعذیب عقبی گرفتار آید ولَنذیقنهم من العذاب الادنی دون العذابِ الاکبر

 	پندست خطاب مهتران آنگه بند		چون پند دهند و نشنوی بند نهند	 
***
نیک بختان بحکایت و امثال پیشینیان پند گیرند زان پیشتر که پسینیان بواقعه او مثل زنند دزدان دست کوته نکنند تا دستشان کوته کنند

 	نرود مرغ سوی دانه فراز		چون دگر مرغ بیند اندر بند	 
 	پند گیر از مصائب دگران		تا نگیرند دیگران بتو پند	 
***
آنرا که گوش ارادت گران آفریده‌اند چون کند که بشنود و آنرا که کمند سعادت کشان می برد چکند که نرود

 	شب تاریک دوستان خدای		می بتابد چو روز رخشنده	 
 	وین سعادت بزور بازو نیست		تا نبخشد خدای بخشنده	 
 	از تو بکه نالم که دگر داور نیست		وز دست تو هیچ دست بالاتر نیست	 
 	آنرا که تو رهبری کسی[۱۰۶] گم نکند		و آنرا که تو گم کنی کسی[۱۰۶] رهبر نیست	 
***
گدای نیک انجام به از پادشای بد فرجام

 	غمی کز پیش شادمانی بری		به از شادیی کز پستش غم خوری	 
***
زمین را از آسمان نثار است و آسمانرا از زمین غبار کُلّ اناء ترشح بمافیه

 	گرت خوی من آمد نا سزاوار		تو خوی نیک خویش از دست مگذار	 
***
حق جل و علا می بینند و می پوشد و همسایه نمی بیند و می خروشد

 	نعوذ بالله اگر خلق غیب دان بودی		کسی بحال خود از دست کس نیاسودی	 
***
زر از معدن بکان کندن بدر آید از دست بخیل بجان کندن

 	دونان بخورند و گوش دارند		گویند امید به که خورده	 
 	روزی بینی بکام دشمن		زر مانده مانده و خاکسار مرده	 
***
هر که بر زیر دستان نبخشاید بجور زبر دستان گرفتار آید

 	نه هر بازو که در وی قوتی هست		بمردی عاجزان را بشکند دست	 
 	ضعیفان را مکن بر دل گزندی		که در مانی بجور زورمندی	 
***
عاقل چو خلاف اندر میان آمد[۱۰۷] بجهد و چو صلح بیند لنگر بنهد که آنجا سلامت بر کرانست و اینجا حلاوت در میان مقامر را سه شش می باید ولیکن سه یک می آید

 	هزار باره چراگاه خوشتر از میدان		ولیکن اسب ندارد بدست خویش عنان	 
***
درویشی بمناجات در می گفت یا رب بر بدان رحمت کن که بر نیکان خود رحمت کرده‌ای که مرایشانرا نیک آفریده‌ای اول کسی که علم بر جامه کرد و انگشتری در دست جمشید بود گفتندش چرا[۱۰۸] بچپ دادی و فضیلت راست راست گفت راست را زینت راستی تمامست

 	فریدون گفت نقاشان چین را		که پیرامون خرگاهش بدوزند	 
 	بدان را نیک دار ای مرد هشیار		که نیکان خود بزرگ و نیک روزند	 
***
بزرگی را پرسیدند با چندین فضیلت که دست راست را هست خاتم خاتم در انگشت چپ چرا می کنند گفت ندانی که اهل فضیلت همیشه محروم باشند[۱۰۹]

 	آنکه حظّ[۱۱۰] آفریده و روزی داد[۱۱۱]		یا فضیلت همی دهد یا بخت[۱۱۲]	 
***
نصیحت پادشاهان کردن کسی را مسلم بود که بیم سر ندارد یا امید زر

 	موحد چه در پای ریزی زرش		چه شمشیر هندی نهی بر سرش	 
 	امید و هراسش نباشد ز کس		بر اینست بنیاد توحید و بس	 
***
شاه از بهر دفع ستمکارانست و شحنه برای خونخواران و قاضی مصلحت جوی طراران هرگز دو خصم بحق راضی پیش قاضی نروند

 	چو حق معاینه دانی که می بباید داد		بلطف به که بجنگ آوری بدلتنگی	 
 	خراج اگر نگزارد کسی بطیبت نفس		قهر ازو بستانند و مزد سرهنگی	 
***
همه کس را دندان بترشی کند شود مگر قاضیان[۱۱۳] را که بشیرینی

 	قاضی چو بر شوت بخورد پنج خیار		ثابت کند از بهر تو ده خربزه زار	 
***
قحبه پیر از نابکاری چه کند که توبه نکند و شحنه معزول از مردم آزاری

 	جوان گوشه نشین شیر مرد راه خداست		که پیر خود نتواند ز گوشه‌ای برخاست	 
 	جوان سخت می باید که از شهوت بپرهیزد		که پیرست رغبت را خود آلت برنمیخیزد	 
***
حکیمی را پرسیدند چندین درخت نامور که خدای عزّ وجل آفریده است و برومند[۱۱۴] هیچ یک را آزاد نخوانده‌اند مگر سرو را که ثمره‌ای ندارد[۱۱۵] درین چه حکمتست گفت هر درختی را ثمره[۱۱۶] معین است که بوقتی معلوم بوجود آن تازه آید و گاهی بعدم آن پژمرده شود و سرو را هیچ ازین نیست و همه وقتی خوشست و اینست صفت آزادگان

 	بر آنچه میگذرد دل منه که دجله بسی		پس از خلیفه بخواهد گذشت در بغداد	 
 	گرت زدست بر آید چو نخل باش کریم		ورت ز دست نیاید چو سرو باش آزاد	 
***
دو کس مردند و حسرت[۱۱۷] بردند یکی آنکه داشت و نخورد و دیگر آنکه دانست و نکرد

 	کس نبیند بخیل فاضل را		که نه در عیب گفتنش کوشد	 
 	ور کریمی دو صد گنه دارد		کرمش عیبها فرو پوشد	 
***
تمام شد کتاب گلستان والله المستعان بتوفیق[۱۱۸] باری عزّ اسمه درین جمله چنانکه رسم مؤلفانست از شعر متقدمان بطریق استعارت تلفیقی نرفت

 	کهن خرقه خویش پیراستن		به از جامه عاریت خواستن	 
غالب گفتار سعدی طرب انگیزست و طیبت آمیز و کوته نظرانرا بدین علت زبان طعن دراز گردد که مغز دماغ بیهوده بردن و دود چراغ بیفایده خوردن کار خردمندان نیست ولیکن بر رای روشن صاحبدلان روی سخن در ایشانست پوشیده نماند که درّ موعظه‌های شافی را در سلک عبارت کشیده است و داروی تلخ نصیحت بشهد ظرافت بر[۱۱۹] آمیخته تا طبع ملول ایشان از دولت قبول محروم نماند الحمدالله رب العالمین

 	ما نصیحت بجای خود کردیم		روزگاری درین[۱۲۰] بسر بردیم	 
 	گر نیاید بگوش رغبت کس		بر رسولان پیام باشد و بس	 
 	یا ناظراً فیه سل بالله مرحمة		علی الصنف واستغفر لِصاحبه	 
 	و اَطلب لنفسک من خیر ترید بها		من بعد ذلک غفراناً لکاتبه	 


۱. س: نعمت دنیا.  
۲. لِاَنّ.  
۳. باز گردد.  
۴. در بعضی از نسخ این عبارت نیز هست: یهدی به و هو لا یهتدی.  
۵. بنصیحت.  
۶. خردمندان محتاج.  
۷. دفتر.  
۸. در بعضی از نسخ این قطعه در اینجا ثبت است:  
     وقتی بلطف گوی و مدارا و مردمی		باشد که در کمند قبول آوری دلی	  
     وقتی بقهر گوی که صد کوزه نبات		گه گه چنان بکار نیاید که حنظلی	  
۹. نگه.  
۱۰. متبدل.  
۱۱. هر سری.  
۱۲. و هر بدی.  
۱۳. مرسان باشد.  
۱۴. در بعضی از نسخ این بیت در اینجاست:  
     بدوست گرچه عزیزست راز دل مگشای		که دوست نیز بگوید بدوستان عزیز	  
۱۵. این.  
۱۶. میشمارد.  
۱۷. این بیت در نسخه متن نیست ولی در همه نسخه‌ها هست.  
۱۸. در نسخه سلطنتی چنین است:  
     هر که با دشمنان بصلح بود		سر آزار دوستان دارد	  
۱۹. گوی، جوی.  
۲۰. در بعضی از نسخ: عرب گوید آخر الحبل السیف.  
۲۱. عزّ و جلّ در هیچیک از نسخ نیست.  
۲۲. که عین.  
۲۳. از حدّ وحشت.  
۲۴. نازل.  
۲۵. زبونی نهد.  
۲۶. جوانی.  
۲۷. بشیخی گفت شابی.  
۲۸. تندی و.  
۲۹. افتاد.  
۳۰. میکوشی.  
۳۱. ص: حسن و گفتار.  
۳۲. نزاع.  
۳۳. درویشی.  
۳۴. س: توانگری بقناعتست نه.  
۳۵. کاسه.  
۳۶. خبر از.  
۳۷. ص: بصبر.  
۳۸. ص: آن.  
۳۹. سبکباری.  
۴۰. این دو بیت در بعضی از نسخ نیست.  
۴۱. مجادله، جدل.  
۴۲. به.  
۴۳. جز بدی.  
۴۴. هر چه.  
۴۵. تنها نسخه ص: زیرکان.  
۴۶. پنجه با شیر انداختن و مشت با شمشیر زدن.  
۴۷. ص: آنک.  
۴۸. ص: عیبت.  
۴۹. در نسخه پاریس این بیت در اینجا ثبت است:  
     شکم بند و دستست زنجیر پای		شکم بنده نادر پرستد خدای	  
۵۰. تباه و.  
۵۱. این بیت مکرر شده (ص ۱۷۹) و در بعضی از نسخ بجای آن این بیت است:  
     ترحم بر پلنک تیز دندان		ستمکاری بود بر گوسپندان	  
     و در یکی از نسخ این قطعه است:  
     نکوئی با بدان کردن وبال است		ندانند این سخن جز هوشمندان	  
     ز بهر آنکه با گرگان نکوئی		بدی باشد بجای گوسپندان	  
۵۲. بر سر.  
۵۳. نکند مرد هوشیار.  
۵۴. در بیشتر از نسخ این پند چنین شروع میشود: و گروهی بخلاف این مصلحت دیده‌اند و گفته‌اند که در.  
۵۵. تدارک آن.  
۵۶. ص: مرد.  
۵۷. با دهل.  
۵۸. عبیر.  
۵۹. همان.  
۶۰. جوهری.  
۶۱. چو.  
۶۲. عاجز در دست زن.  
۶۳. ص: مکر فنون.  
۶۴. از بهر قبول.  
۶۵. خرده.  
۶۶. خصم.  
۶۷. ص: عالمی.  
۶۸. درگذارد.  
۶۹. در نسخه (ص) این بیت نیست.  
۷۰. ص: سلاح چون.  
۷۱. بیشتر.  
۷۲. گرسنگانرا.  
۷۳. در نسخه متن و دو نسخه معتبر: درمندگان.  
۷۴. بشکر.  
۷۵. در متن تراشیده شده.  
۷۶. بر.  
۷۷. ص: بیگناه.  
۷۸. که وی را چنان دشمن اندر.  
۷۹. ص: مراد نزول.  
۸۰. قلندریان.  
۸۱. بنا.  
۸۲. خود از آن.  
۸۳. مرتبت.  
۸۴. ص: در علوم بدانکه.  
۸۵. تو خواهد شد.  
۸۶. بپرسیدن تعجیل.  
۸۷. سلطان.  
۸۸. هیبت را.  
۸۹. دانی.  
۹۰. بفعل بد.  
۹۱. دانایان.  
۹۲. گفتند.  
۹۳. رفتن.  
۹۴. مگر بسوهان.  
۹۵. در میان.  
۹۶. ص: مایه.  
۹۷. بشناسند.  
۹۸. پا: فراخ.  
۹۹. و شیخ هر روز.  
۱۰۰. و نپرسیدی که بر.  
۱۰۱. هر.  
۱۰۲. بدروغ.  
۱۰۳. کند، بود.  
۱۰۴. چیزی.  
۱۰۵. نگه.  
۱۰۶. کسش.  
۱۰۷. آید.  
۱۰۸. چرا زینت، چرا همه زینت.  
۱۰۹. محرومند، از اینجا نسخه متن تا آخر ندارد.  
۱۱۰. خیر.  
۱۱۱. سخت، و بخت.  
۱۱۲. تخت.  
۱۱۳. قاضی.  
۱۱۴. آفریده و برومند  
۱۱۵. ندارد گوئی.  
۱۱۶. دخلی.  
۱۱۷. تحسر.  
۱۱۸. و بتوفیق.  
۱۱۹. در.  
۱۲۰. بدین.

توضیحات نسخه‌های بدل

نسخه بدلهای مهمّ و قابل توجّه که از نسخه لردگرینوی مورخ بسال ۷۲۰ هجری و از نسخه کتابخانه ادارهٔ هند مورخ بسال ۷۲۸ هجری استخراج و اختیار شده است.

(گ) نشانه نسخه لردگرینوی و (ه) نشانه نسخه کتابخانه اداره هند است.

عدد درشت شماره صفحه و عدد ریز شماره سطر است.
***
۱۲: ۱۷ – گ: باز اعراض فرماید بار دیگرش بزاری بخواند. ۳: ۱ – گ: دعوتش اجابت کردم و اومیدش بر آوردم که از بسیاری دعا همی. ۹ – گ: یکی از یاران بطریق انبساط گفت. ۱۰ – ه: چه تحفه آوردی. ۴: ۷ – گ: انام خاصه و عوام. ۱۷ – گ: وضاعف ثواب. ۶: ۱۰ – ه: فرا خود. ۷: ۱۹ – ه: شب در بوستان یکی از دوستان. ۸: ۷ – گ: آورده و آهنگ رجوع. ۹ – گ: هر که نپاید دوستی را نشاید. ۱۸ – گ: بقیتی مانده بود. ۹: ۱۴ – گ: ملک‌الخواص باریک. ۱۰: ۵ – ه: دور و باجابت مقرون. ۱۰ – گ: برآنست که وقتی جمعی در فضیلت بزرجمهر. ۱۷ – گ: بسیار میکند بزرجمهر بشنود، ۱۱: ۱۲ – ه: که تا جای سره نکنند. ۱۳: ۵ – گ: نومیدی بزبانی که داشت. ۱۱ – گ: وزیر دیگر گفت. ۱۴: ۱ – گ: به که راستی جنگ انگیز. ۱۵: ۵ – گ: بکراهیت. ۱۳ – گ . ه: هر پیشه گمان مبر که خالی است «آثار تحریف در هر دو نسخه آشکار است» ۱۶: ۹ – گ: حمله بردند. ۱۳ – گ: محالست اگر خردمند بمیرد که بی هنر جای او بگیرد، ۱۷: ۱۳ – گ: گرفتن بمیل. ۱۸ – گ: سلاح بگشادند. ۲۴: ۱۱ – ه: کرده که ناگه سواری از در درآمد که بدولت خداوند فلان قلعه گشادیم. ۲۸: ۱۴ – گ: در اطماع. ۳۳: ۱۴ – ه: چو بیند که کارش زدست اوفتاد. ۳۴: ۱ – گ: یا در طلبش بمیری. ۳۵: ۹ – بزرگواری و لطف. ۳۷: ۷ – گ: عاملی را. ۳۸: ۱۵ – گ: فلان تاریخ مرا زدی. ۳۹: ۴ – گ: متوجّه نیست. ه: مستوجه نیست. ۹ – گ: پادشه را رواست پسر سرسوی آسمان کرد و گفت ناز. ۴۰: ۱ – گ: ببوسید و نعمت بیکران داد و. ۱۲ – گ . ه: گرفتار آئی و بیگمان این بنده را بخواهی کشت بتاویلی شرعی بکش تا در قیامت مأخوذ نباشی گفت تاویل چگونه توان کرد گفت اجازت. ۴۳: ۱۶ – ه: از درد دل دردمندان ۴۴: ۱۷ – گ: غریب با او در آویخت پسر دفع آن ندانست بسر درآمد غریو. ۴۵: ۲ – ه: دعوی کرد گفت ای پادشاه. ۳ – ه: زمین مرا. ۱۱ – ه: پادشاه وقت. ۴۶: ۲ – گ . ه: گرچه نعمت. ۷ – گ . ه: بالله ار خاک مرده باز کنند. ۴۷: ۹ – گ . ه: گیسوان بافت که من علوی‌ام. ۴۸: ۳ – ه: دیدم چگونه حاجی باشد. ۴۹: ۵ – گ: خشمناک. ۶ – گ: هارون جلساء حضرت را. ۵۰: ۱ – گ: نمانده بود ملاح بخندید. ۴ – گ: وقتی در راه مانده بودم. ۱۰ – گ: باری توانگر. ۵۱: ۱۲ – گ: سیاهی داشت حصب نام ملک مصر. ۵۲: ۱ – ه:اگر روزی بدانش بر فزودی. ۱۰ – گ: صخره جنی ... بغلش بدمیدی. ۵۳: ۱۳ – گ: بود و چنین. ۵۴: ۸ – گ: که در نهادش. ۵۵: ۴ – گ: عبدالقاهر گیلانی ... دیدم. ۵۹: ۱۳ – گ: نمانده بود زمانی تفکر کرد و گفت که نشنیدی که سیدالمرسلین علیه‌السلام. ۶۰: ۱۰ – گ: کلمه چند بطریق وعظ میگفتم با قومی افسرده. ۱۲ – گ: در معنی آیت و نحن. ۱۴ – گ: رسانیده بودم که دوست. ۶۱: ۴ – گ: دوران با خبر در خروش و نزدیکان بی بصر خاموش. ۱۷ – گ . ه: بر کنار صحرا. ۱۸ – گ: بود و همچنان شکر حق میگفت که بمصیبتی. ۶۲: ۱۴ – گ: خانه دوستان رفتن به که در دشمنان کوفتن. ۶۳: ۱۰ – تسبیح و مرقّع. ۱۷ – گ: نه بر اشتر بر سوارم نه چه استر. ۶۶: ۳ – گ: حریفان بر گوش. ۱۱ – گ: درازای شب. ۱۴ – گ: دیدند یکی. ۱۹ – گ: چون مویش از دهن. ۶۷: ۲ – گ: کرامت شیخ ظاهر ... واقف گردان گفتم شیخ اجلم ... فرمودی و موعظه‌های بلیغ گفتی و در سمع ... طالع میمون بدین ... کرد و توبه ... سماع و مجالست نکردم. ۶۸: ۲ – ه: که هر شبی ده بار طعام. ۶۹: ۲ – ه: مصیبت من دشوارست که ظن ... و من بخلاف آن. ۱۴ – ه: در جهان پراکنده بودند بصورت و بمعنی جمع و امروز خلقی جمعند و بدل پراکنده. ۷۹: ۶ – گ: خفته که شوریده‌ای نعره بر آورد. ۱۰ – گ: و من بغفلت خاموش. ۷۲: ۲ – گ: گفت که بخت. ۷۵: ۱ – گ: از فرنگ بده دینار خلاص داد گفتم بلی بده دینارم خلاص کرد و بصد دینار بدست تو گرفتار. ۷۶: ۳ – گ: زاهد قبول نکرد وزرا گفتند پاس. ۷۷: ۹ – گ: گفت من این دو طایفه دوست میدارم علما و زهاد وزیر ... حاضر بود. ۷۹: ۸ – گ: در برابر سفره. ۹ – گ: همگنان بخندیدند و ظرافتش بپسندیدند و سفره. ۱۰ – گ: کوفته میسازند گفت. ۸۰: ۲ – ه: هیچ از سخن متکلمان. ۱۳ – گ: زنی مازحه. ۸۱: ۵ – گ: نظر کرد مست سر. ۸۹: ۵ – ه: بعد از قطعه این قطعه نیز هست:

 	گر آنچه میبرم از جور فاقه شرح دهم		کسان تفقد حالم کنند یا نکنند	 
 	هم احتمال جفای زمانه اولیتر		که احتمال سؤالم کنند یا نکنند	 
۸۱: ۱۸ – گ . ه: گرسنگی مرد را میکشد گفت اندازه. ۱۸ – ه: ورخشک نان بوقت خوری. ۹۳: ۱۴ – گ: کم فقیه چون محبت معهود. ۹۴: ۵ - ه: هشته و ابرو بهم در کشیده و تند نشسته باز گردید و سخن نگفت پرسیدش چه کردی. ۹۵: ۳ – گ: زیر و مردمان بر پشت. ۱۴ – ه: امرای عرب را و بحاجتی بگوشه صحرا رفتم خارکنی را دیدم گفتم. ۹۶: ۳ – گ . ه: بریگ در شده بود دعا کرد تا خدای عزّ وجل مر او را نعمتی داد پس از چند روز دیدش گرفتار و خلقی برو. ۷ – گ . ه: کشته قصاصش همی کنند. ۹۷: ۳ – گ . ه: و از زاد با من چیزی نبود ناگاه. ۵ – گ: آن تلخی که بدانستم که مرواریدست. ۱۰۰: ۳ – ه: بازرگانی را دیدم که صد و پنجاه شتر در زیر بار. ۱۰ – گ . ه: که شنیدم که عظیم قیمتی دارد. ۱۰۲: ۹ گ: گفت ای برادران چون کنم مرا آن ماهی روزی. ۱۰۶: ۱۲ – گ: ور بجدائی. ۱۰۸: ۲ – گ: نکردند. بی‌زر نتوانی که کنی بر کس زور ور زر داری بزور محتاج نه‌ای ملاح ۱۱۰: ۱۲ – گ: لوریان تنها نخفتی. ۱۶ – گ: دیدندش غمگین و گریان کسی گفتش مگر. ۱۱۴: ۶ – گ . ه: کرد سفط. ۱۱۶: ۹ – گ. ه: بر ستوری. ۱۱۸: ۳ – گ . ه: همچنان تمام ناگفته. ۱۱۹: ۴ – گ . ه: رفت در قلب زمستان و. ۱۲۱: ۳ – گ . ه: پنج دینار میدهم. ۱۲۸: ۲ گ . ه: اتفاق غیبت. ۱۲ – ه: در محبت. ۱۶ – گ: که صبر از نا دیدن. ۱۳۵: ۱۶ – ه: دیدم بخوبی بغایت و در اعتدال بنهایت. ۱۳۶: ۵ – ه: ضرب زید عمرو گفتم. ۱۳۸: ۵ – گ: بگل عدم. ۱۳۹: ۱۲ – گ: او تأمل کرد. ۱۴۴: ۱۲ – گ: خلاف نقل. ۱۴۷: ۶ –ه: مگردان که مرض. ۱۵۰: ۳ – گ . ه: چه خسبی. ۱۱ – گ: و فرزندان آورده. ۱۵۲: ۹ – ه: مهین پیری. ۱۵۷: ۹ – ه: از عمان. ۱۵۸: ۷ – ه: هرکه سمر شد. ۱۵ – گ: بدیدم در چنان حالی ریش... پاشیدن مصلحت ندیدم پس. ۱۶۴: ۱۷ – گ: که بنده. ۱۷۲: ۱۵ – ه: درویش را با مخنثی بگرفتند. ۱۷۴: ۱۲ – گ: بحکومت راضی. ه: بحکومت او راضی. ۱۷۹: ۱۲ – ه: در میان منه و اگر چه معتمد بود که هیچکس از سرّ تو بر تو مشق تر نباشد. ۱۸۴: ۱۶ – گ: خود همی کوشی. ۱۸۵: ۱۱ – گ: مسلمان مناظرت کردند. ۱۸۷: ۳ – گ: از آن بی محلست. ۱۹۳: ۱ – گ: عابدی که نخورد و بنهد. ۱۳ – گ: معصیت از هرکه در وجود آید. ۱۵ – گ: شرمساری برد. ۱۹۴: ۳ – گ: فروشان خرند الم. ۱۶ – گ: سواری مشتاب. ۱۹۵: ۲ – گ: کانکه بر روزن ۲۰۱: ۱۳ – گ: و بعبادت کی. ۲۰۲: ۱۱ – گ: و دزدان. ۲۰۵: ۱۱ – گ: هرکس را بترشی دندان کند گردد مگر قاضیان که.

فهرست نامهای خاص که در گلستان آمده است

صفحه
 
آزر بت تراش	۱۷۴، ۱۹۲
 
ابراهیم	۱۹۲
 
ابوالفرج بن جوزی	۶۵
 
ابوبکر بن ابی نصر	۹
 
ابوبکر بن سعد بن زنگی	۴، ۹، ۱۷۶
 
اتابک	۴، ۹، ۱۴۲، ۱۷۶
 
ابوهریره	۷۳، ۱۰۱
 
اردشیر بابکان	۹۰
 
اسکندر، سکندر	۵۳، ۱۹۶
 
اسکندریه	۹۴، ۱۰۰
 
اصحاب کهف	۱۹، ۱۰۱
 
اصطخر	۱۲۰
 
اغلمش	۲۰
 
الوند	۱۱
 
انجیل	۲۰۱
 
انوری	۴۸
 
انوشیروان	۱۴، ۳۶، ۴۷، ۵۰، ۵۱
 
ایاز	۱۲۲
 
بدخشان	۱۸۸
 
بزرجمهر	۱۰، ۴۷، ۵۱
 
بصره	۴۸، ۹۷
 
بعلبک	۶۰
 
بغداد	۲۶، ۸۲، ۸۴، ۹۵، ۱۳۱، ۱۴۵، ۲۰۶
 
بلخ بامیان	۱۶۵
 
بنی هلال	۷۱
 
بهرام گور	۷۲، ۷۸
 
بیابان قدس	۷۴
 
بیلقان	۱۸۳
 
پارس، فارس	۵، ۹۷ ۱۰۰، ۱۱۲، ۱۲۰
 
تاتار، تتر	۹۲، ۹۵
 
ترکستان	۵۸، ۱۰۰
 
توریة	۱۸۵
 
جالینوس	۱۱۷
 
جبرئیل	۵۹
 
جمشید	۲۰۴
 
چین	۷۹، ۱۰۰، ۲۰۴
 
حاتم طائی	۸۷، ۹۵، ۱۰۰، ۱۷۳
 
حجاج بن یوسف	۲۶
 
حجاز	۲۸، ۴۷، ۶۳، ۶۷، ۷۰، ۱۳۷
 
حسن میمندی	۱۱۸، ۱۲۲
 
حفصه	۵۹
 
حلب	۷۳، ۸۸، ۱۰۰
 
ختا	۱۳۵، ۱۳۶
 
خراسان	۱۴، ۶۷
 
خصیب	۵۱
 
خفاجه	۱۳۷
 
خوارزم	۱۳۶
 
داود	۱، ۱۹۸
 
دجال	۱۷۳
 
دجله	۱۰۲، ۱۵۷، ۱۹۶، ۲۰۶
 
دریای اعظم	۱۴۵
 
دریای مغرب	۱۰۰، ۱۰۱
 
دمشق	۲۵، ۵۹، ۷۴، ۱۴۶
 
دمیاط	۱۰۱
 
دیار بکر	۱۴۹
 
ذوالفقار	۷
 
ذوالنون	۴۶
 
رستم	۱۹
 
روم	۷۹، ۱۰۰
 
زال	۱۹
 
زمخشری	۱۳۶
 
زوزن	۴۱
 
زینب	۵۹
 
سپاهان	۶۷
 
سحبان وائل	۱۱۷
 
سرندیب	۸۴
 
سعدی	۴، ۷، ۱۱، ۸۶، ۱۰۰، ۱۰۳، ۱۱۵، ۱۲۷، ۱۳۶، ۱۴۵، ۱۵۳، ۲۰۷
 
سنجار	۱۲۰
 
سلیمان	۴، ۹، ۱۷۶
 
شام	۶۹، ۱۵۵، ۱۶۱
 
شاهنامه	۲۲
 
شیراز	۵، ۱۱۳، ۱۳۶
 
صاحبدیوان	۳۲
 
صالح (پیغمبر)	۱۷۳
 
صخر الجن	۵۲
 
ضحاک	۲۲
 
طرابلس	۷۴
 
طور	۱۵
 
عبدالقادر گیلانی	۵۵
 
عراق	۳۲
 
عشاق (نام آواز)	۶۷
 
علی	۷
 
عمرو لیث	۴۰
 
عیسی	۱۵۴
 
غور	۱۰۰
 
فرعون	۸۸، ۱۹۶
 
فرنگ	۷۴، ۷۵
 
فریدون	۱۴، ۲۲، ۹۵، ۲۰۴
 
فلاطون	۹۶
 
قارون	۳۶، ۱۷۷
 
قرآن	۴، ۸۳، ۱۱۶، ۱۱۷، ۱۲۱، ۱۵۱، ۱۵۶، ۱۹۷
 
کاشغر	۱۳۵
 
کعبه	۳۵، ۵۴، ۵۵، ۵۸، ۱۶۰
 
کلاسه (برکه)	۵۹
 
کنعان (شهر)	۱۱، ۶۰
 
کنعان (پسر نوح پیغمبر)	۱۹۲
 
کوفه	۶۳، ۹۸
 
کیخسرو	۴۴
 
کیش (جزیره)	۱۰۰
 
گلستان	۸، ۹، ۲۰۷
 
گنبد عضد	۱۱۳
 
لبنان	۵۹
 
لقمان	۱۱، ۶۵، ۶۷، ۸۸، ۱۹۸
 
لوط	۱۹
 
لیلی	۱۳۹، ۱۴۵، ۱۹۹
 
مجنون	۱۳۹، ۱۴۵، ۱۹۹
 
محمد خوارزمشاه	۱۳۵
 
محمد غزالی	۱۹۸
 
محمد مصطفی	۲، ۷۳، ۸۹
 
محمود سبکتکین	۱۱۴، ۱۱۸، ۱۲۲
 
مردشت (بلوکیست در فارس)	۱۸۶
 
مصر	۵۱، ۶۰، ۸۸، ۱۰۱، ۱۹۴
 
مصطفی (رجوع شود بمحمد مصطفی)	
 
ملاحده	۱۱۶
 
ملطیه	۴۸
 
مکه	۳۳، ۶۱، ۱۵۴
 
موسی	۹۶، ۱۷۷، ۱۹۶
 
نخله محمود	۶۴
 
نوشیروان (رجوع شود بانوشیروان)	
 
نوح	۲
 
نهاوند	۶۷
 
نیل	۴۰، ۵
 
واسط	۹۲
 
هارون الرشید	۳۹، ۵۱
 
هامان	۸۸
 
هرمز	۲۴
 
همدان	۱۴۰
 
هند، هندوستان	۱۰، ۱۰۰
 
یحیی	۲۵
 
یمن	۱۰۰
 
یوسف	۵۲، ۱۲۲، ۱۹۴، ۲۰۰
 
یونان	۳۹، ۶۴، ۱۰۹، ۱۴۷
 
یونس	۱۸، ۲۰۲
 
 

