عاقل بچه امید در این کهنه سرا بر دولت او نهد دل از بهر خدا هرگاه که خواهد که نشیند از پا گیرد اجلش دست که بالا بنما گر درگذرم به باده شویید مرا تلقین ز شراب ناب گویید مرا خواهید به روز حشر یابید مرا از خاک در میکده جویید مرا چندان بخورم شراب کاین بوی شراب آید ز ترابم چو شَوَم زیر تراب تا بر سر خاک من رسد مخموری از بوی شراب من شود مست و خراب اسرار جهان چنان که در دفتر ماست گفتن نتوان که آن وبال سر ماست چون نیست در این مردم دانا اهلی نتوان گفتن هر آن چه در خاطر ماست آن به که در این زمانه کم گیری دوست با اهل زمانه صحبت از دور نکوست آن کس که به جملگی ترا تکیه بر اوست چون چشم خرد باز کنی دشمنت اوست ای بی‌خبران شکل مجسم هیچ است وین طارم نُه سپهر ارقم هیچ است خوش باش کزین نشیمن کون و فساد وابسته یک دمیم و آن دم هیچ است ایزد چو گل وجود ما می آراست دانست ز فعل ما چه بر خواهد خواست بی حکمش نیست هر گناهی که مراست پس سوختن روز قیامت ز کجاست ای دل چو نصیب تو همه خون شدن است احوال تو هر لحظه دگرگون شدن است وی جان تو بدین بَدَن چه کار آمده‌ای چون عاقبت کار تو بیرون شدن است ای وای بر آن دل که در او سوزی نیست سودازده مهر دل‌افروزی نیست روزی که تو بی عشق به سر خواهی برد ضایع‌تر از آن روز تو را روزی نیست با باده نشین که مُلک محمود این است وز چنگ شنو که لحن داوود این است از نامده و رفته دگر یاد مکن خوش باش که از وجود مقصود این است برتر ز سپهر خاطرم روز نخست لوح و قلم و بهشت و دوزخ می‌جست پس گفت مرا معلم از رای درست لوح و قلم و بهشت و دوزخ با توست بر کف می لعل و زلف دلدار به دست بر طرف چمن کند به اقبال نشست می نوشد و از دور فلک نیندیشد و آن گاه شود ز باده عشرت مست بسیار بگشتیم به گِرد در و دشت از گشتن من کار همی نیک نگشت در ناخوشی زمانه باری عمرم گر خوش بگذشت یک دمی خوش نگذشت تا کی ز چراغ مسجد و دود کنشت تا چند زیان دوزخ و سود بهشت رو بر سر لوح بین که استاد قلم روز ازل آنچه بودنی بود نوشت تا هشیارم طرب ز من پنهان است ور مست شَوَم در خردم نقصان است حالی است میان مستی و هشیاری من بنده آن که زندگانی آن است چندین غم مال و حسرت دنیا چیست هرگز دیدی کسی که جاوید بزیست این یک دو نفس که در تنت عاریت است با عاریتی عاریتی باید زیست چون کار نه بر مراد ما خواهد رفت اندیشه و جهد ما کجا خواهد رفت پیوسته نشسته‌ایم در حسرت آنک دیر آمده‌ایم زود می‌باید رفت خیام ز بهر گنه این ماتم چیست وز خوردن غم فایده بیش و کم چیست آن را که گنه نکرد غفران نبود غفران ز برای گنه آمد غم چیست خیام که خیمه‌های حکمت می‌دوخت در کوره غم فتاد و ناگاه بسوخت مقراض اجل طناب عمرش ببرید دلال امل به رایگانش بفروخت در بزم خرد عقل دلیل سره گفت در روم و عرب میمنه و میسره گفت گر نااهلی گفت که می ناسره است من کِی شنوم چون که خدایش سره گفت در ده صنما که جهان را تابی است زان می که گُل نشاط را زو آبی است بشتاب که آتش جوانی آبی است دریاب که بیداری دولت خوابی است در صومعه و مدرسه و دیر و کنشت ترسنده دوزخ‌اند و جویای بهشت وآن کس که ز اسرار خدا باخبر است زین تخم در اندرون دل هیچ نکشت در عشق تو از ملامتم ننگی نیست با بی‌خبران در این سخن جنگی نیست این شربت عاشقی همه مردان راست نامردان را از این قدح رنگی نیست دل سر حیات اگر کماهی دانست در موت هم اسرار الهی دانست امروز که با خودی ندانستی هیچ فردا که ز خود روی چه خواهی دانست زان باده که عمر را حیات دگر است پر کن قدحی گر چه تو را دردسر است بر نه به کفم که کار عالم سمر است بشتاب که عمر ای پسر در گذر است زهر است غم جهان و می تریاکت تریاک خوری ز زهر نبود باکت با سبزه‌خطان به سبزه‌زاری می خور زان پیش که سبزه بردمد از خاکت زین پیش نشان بودنی‌ها بوده است پیوسته قلم ز نیک و بد ناسوده است تقدیر تو را هر آنچه بایست بداد غم خوردن و کوشیدن ما بیهوده است راز از همه ناکسان نهان باید داشت و اسرار نهان ز ابلهان باید داشت بنگر که به جای مردمان می‌چکنی چشم از همه مردمان همان باید داشت شادی مطلب که حاصل عمر دمی است هر ذره ز خاک کیقبادی و جمی است احوال جهان و عمر باقی وجود خوابی و خیالی و فریبی و دمی است صحرا رخ خود به ابر نوروز بشست برخیز به جام باده کن عهد درست با سبزه‌خطی به سبزه‌زاری می خور بر یاد کسی که سبزه از خاکش رست کنه خردم درخور اثبات تو نیست و اندیشه من به‌جز مناجات تو نیست من ذات تو را به واجبی کِی دانم داننده ذات تو به‌جز ذات تو نیست گر از پی شهوت و هوا خواهی رفت از من خبرت که بینوا خواهی رفت بنگر چه کسی و از کجا آمده‌ای می‌دان که چه می‌کنی کجا خواهی رفت گردون کمری ز عمر فرسوده ماست جیحون اثری ز چشم پالوده ماست دوزخ شرری ز رنج بیهوده ماست فردوس دری ز وقت آسوده‌ ماست گر گُل نبود نصیب ما خار بس است ور نور به ما نمی‌رسد نار بس است گر خرقه و خانقاه و شیخی نبود ناقوس و کلیسا و زنار بس است گویند مخور می مه شعبان نه رواست نه نیز رجب که آن مه خاص خداست شعبان و رجب مه خدایند و رسول ما می رمضان خوریم کان خاصه ماست گویی که بر نهال تحقیق نرست زیرا که درین راه کسی نیست درست هر یک زده‌اند دست در شاخی سست امروز چو دی شمار و فردا چه نخست من بنده عاصی‌ام رضای تو کجاست تاریک دل‌ام نور صفای تو کجاست ما را تو بهشت گر به طاعت بخشی این بیع بود لطف و عطای تو کجاست می خوردن من نه از برای طرب است نه ز بهر نشاط و ترک دین و ادب است خواهم که دمی ز خویشتن باز رهم می خوردن و مست بودنم زان سبب است می گر چه به شرع زشت‌نام است خوش است چون بر کف ساقی غلام است خوش است تلخ است و حرام است خوشم می‌آید دیری است که هر چیز حرام است خوش است هر چند که از گناه بدبخت‌ام و زشت نومید نی‌ام چو بت‌پرستان کنشت اما سحری که میرم از مخموری می خواهم و معشوق چه دوزخ چه بهشت هر دل که در او مهر و محبت نسرشت خواه اهل سجاده باش خواه اهل کنشت در دفتر عشق نام هر کس که نوشت آزاد ز دوزخ است و فارغ ز بهشت هر سبزه که بر کنار جویی بوده است گویی که خط فرشته‌خویی بوده است پا بر سبزه تا به خواری ننهی کان سبزه ز خاک ماهرویی بوده است هر کو رقمی ز عقل در دل بنگاشت یک لحظه ز عمر خویش ضایع نگذاشت یا در طلب رضای ایزد کوشید یا راحت خود گزید و ساغر برداشت هشدار که روزگار شورانگیز است ایمن منشین که تیغ دوران تیز است در کام تو گر زمانه لوزینه نهد زنهار فرو مبر که زهرآمیز است یا رب تو کریم ای و کریمی کرم است عاصی ز چه رو برون ز باغ ارم است با طاعتم ار ببخشی آن نیست کرم با معصیتم اگر ببخشی کرم است یاری که دلم زبهر او زار شده است او جای دگر به غم گرفتار شده است من در طلب علاج خود چون کوشم چون آن که طبیب ماست بیمار شده است تا بتوانی غم جهان هیچ مسنج بر دل منه از آمده و نامده رنج خوش می‌خور و می‌بخش درین دیر سپنج با خود نبری جویی اگر داری گنج ای چهره تو نهاده بر نسرین طرح روی تو فکنده بر بتان چین طرح وی غمزه تو داده شه بابل را اسب و رخ و پیل و بیدق و فرزین طرح آنان که اساس زهد بر زرق نهند آیند میان جان و تن فرق نهند بر فرق نهم سبوی می را پس از این گر همچو خروسم اره بر فرق نهند آنان که به کار عقل درمی‌کوشند هیهات که جمله گاو نر می‌دوشند آن بِه که لباس ابلهی درپوشند کامروز به عقل ترّه می‌نفروشند آنان که جهان زیر قدم فرسودند و اندر طلبش هر دو جهان پیمودند آگاه نی‌ام از آن که ایشان هرگز زین حال چنان که هست آگه بودند آنان که کهن شدند و آنان که نو‌اند هر یک به مراد خویش لختی بدوند این مُلک جهان به کس نماند جاوید رفتند و رویم و دیگر آیند و روند آن قوم که سجاده‌پرست‌اند خرند زیرا که به زیر بار سالوس درند وین از همه طرفه‌تر که در پرده زهد اسلام‌فروش‌اند و ز کافر بترند آن کاسه‌گری که کاسه سرها کرد در کاسه‌گری صنعت خود پیدا کرد بر خوان وجود ما نگون کاسه نهاد و آن کاسه سرنگون پر از سودا کرد آن مرد نی‌ام کز اجلم بیم آید کان نیمه مرا خوش‌تر از این نیم آید جانی است مرا به عاریت داده خدا تسلیم کنم چو وقت تسلیم آید از باده بساط زهد خواهد فرسود امروز که دست یافتم بر مقصود فردا اگرم بسوزی ار بنوازی شک نیست که آن کنی که باشد بهبود از واقعه‌ای تو را خبر خواهم کرد و آن را به دو حرف مختصر خواهم کرد با عشق تو در خاک فرو خواهم شد وز مهر تو سر ز خاک بر خواهم کرد امشب پی جام یک منی خواهم کرد خود را به دو رطل می غنی خواهم کرد اول سه طلاق عقل و دین خواهم داد پس دختر رز را به زنی خواهم کرد این جمع اکابر که مناصب دارند از غصه و غم ز جان خود بیزارند و آن کس که اسیر حرص چو ایشان نیست این طرفه که آدمیش می‌نشمارند این کاسه که بس نکوش پرداخته‌اند بشکسته و در رهگذر انداخته‌اند زینهار بر او قدم به خواری ننهی کان کاسه ز کاسه‌های سر ساخته‌اند این ‌کوزه‌گران که دست بر گِل دارند عقل و خرد و هوش بر آن نگمارند مشت و لگد و تپانچه تا چند زنند خاک پدران است چه می‌پندارند با آن دو سه نادان که چنان می‌دانند از جهل که دانای جهان ایشان‌اند خر باش که از خری ایشان به مثل هر گونه خر است کافرش می‌دانند بر روی نکوی و لب جوی و مل و ورد چندان که توان عیش و طرب خواهم کرد تا بوده‌ام و هستم و خواهم بودن می می‌خورم و خورده‌ام و خواهم خورد پیری سر و برگ در خرابی دارد گلنار رخم به رنگ آبی دارد بام و در و چار رکن و دیوار وجود ویران شده و رو به خرابی دارد جانم به فدای آن که او اهل بُوَد سر در قدمش اگر نهی سهل بُوَد خواهی که بدانی به یقین دوزخ را دوزخ به جهان صحبت نااهل بُوَد چون جود ازل بود مرا انشا کرد بر من ز نخست درس عشق املا کرد و آن گاه قراضه ریزه قلب مرا مفتاح خزانه دُر معنی کرد چون رزق تو آن چه عدل قسمت فرمود یک ذره نه کم شود نه خواهد افزود آسوده ز هر چه نیست می‌باید شد و آزاده ز هر چه هست می‌باید بود چون نیست در این زمانه سودی ز خرد جز بی‌خرد از زمانه برمی‌نخورد پیش آور از آن که او خرد را ببرد شاید که زمانه سوی ما بِه نگرد حال گل و مل باده‌پرستان دانند نه تنگ‌دلان و ‌تنگ‌دستان دانند از بی‌خبری بی‌خردان معذورند ذوقی است در این شیوه که مستان دانند خرّم دل آن کسی که معروف نشد در جبّه و درّاعه و در صوف نشد سیمرغ‌وش از سر دو عالم برخاست در کنج خرابه جهان بوف نشد خورشید کمند صبح بر بام افکند کیخسرو روز باده در جام افکند می خور که منادی سحرگه خیزان آوازه اِشرَبوا در ایام افکند خوش باش که غصه بیکران خواهد بود بر چرخ ز اختران نشان خواهد بود خشتی که ز قالب تو خواهند زدن ایوان سرای دیگران خواهد بود خوش باش که ماه عید نو خواهد شد و اسباب طرب همه نکو خواهد شد مه زرد و خمیده قد و لاغر شده است گویی با روزه فرو خواهد شد دادم به امید زندگانی بر باد نابوده ز عمر خویشتن روزی شاد زان می‌ترسم که عمر امانم ندهد چندان که ز روزگار بستانم داد در آتش سوزنده اگر اهل بُوَد آن آتش سوزنده بر او سهل بُوَد با مردم نااهل میا در صحبت کز هر چه بتر صحبت نااهل بُوَد در دل نتوان درخت امید نشاند همواره کتاب خرّمی باید خواند می باید خورد و کام دل باید راند پیداست که چند در جهان خواهی ماند در دهر کسی به گلعذاری نرسید تا بر دلش از زمانه خاری نرسید در شانه نگر که تا به صد شاخ نشد دستش به سر زلف نگاری نرسید در سر هوس بتان چون حورم باد در دست همیشه آب‌انگورم باد گویند خدا تو را ز می توبه دهاد او خود ندهد من نکنم دورم باد در عالم جان به‌هوش می‌باید بود در کار جهان خموش می‌باید بود تا چشم و زبان و گوش برجا باشد بی چشم و زبان و گوش می‌باید بود در مُلک تو از طاعت من هیچ فزود وز معصیتی که رفت نقصانی بود بگذار و مگیر زان که معلومم شد گیرنده دیری و گذارنده زود زینهار مرا ز جام می قوت کنند وین چهره کهربا چو یاقوت کنند چون درگذرم به می بشویند مرا وز چوب رزم تخته تابوت کنند شب نیست که عقل در تحیّر نشود وز گریه کنار من پر از دُر نشود پر می‌نشود کاسه سر از سودا هر کاسه که سرنگون بُوَد پر نشود طبعم همه با روی چو گل پیوندد دستم همه با ساغر و مل پیوندد از هر جزوی نصیب خود بردارم زان پیش که جزوها به کل پیوندد عشقی که مجازی بود آبش نَبُوَد چون آتش نیم‌مرده تابش نَبُوَد عاشق باید که سال و ماه و شب و روز آرام و قرار و خورد و خوابش نَبُوَد عید آمد و کارها نکو خواهد کرد ساقی می لعل در سبو خواهد کرد افسار نماز و پوزه‌بند روزه عید از سر این خران فرو خواهد کرد فردا که جزای شش جهت خواهد بود قدر تو به قدر معرفت خواهد بود در حُسن صفت کوش که در عرصه حشر حشر تو به صورت صفت خواهد بود گر باده به کوه دردهی رقص کند ناقص بُوَد آن که باده را نقص کند از باده مرا توبه چه می‌فرمایی روحی است که او تربیت شخص کند گویند که ماه روزه نزدیک رسید من‌بعد به گِرد باده نتوان گردید در آخر شعبان بخورم چندان می کاندر رمضان مست بیفتم تا عید لب بر لب کوزه هیچ دانی مقصود یعنی لب من نیز چو لب‌های تو بود آخر که وجود تو نماند موجود لبهات چنین شود به فرمان و دود من می خورم و هر که چو من اهل بُوَد می خوردن من به نزد او سهل بُوَد می خوردن من حق به ازل می‌دانست گر می نخورم علم خدا جهل بُوَد می خور که سمن بسی سما خواهد شد خوش زی که سهی بسی سها خواهد شد بر طرف چمن ز زندگانی برخور زیرا چمن بسی چو ما خواهد شد نابرده به صبح در طلب شامی چند ننهاده برون ز خویشتن گامی چند در کسوت خاص آمده عامی چند بدنام‌کننده نکونامی چند وقتی که طلوع صبح ارزق باشد باید که به کف می مروّق باشد گویند در افواه که حق تلخ بُوَد باید به همه حال که می حق باشد هر جرعه که ساقیش به جام افشاند در دیده من آتش غم بنشاند سبحان‌الله تو باده می‌پنداری آبی که ز صد درد دلت برهاند یاران چو به اتفاق میعاد کنید خود را به جمال همدگر شاد کنید ساقی چو می مغانه بر کف گیرد بیچاره فلان را به دعا یاد کنید از گردش روزگار بهری برگیر بر تخت طرب نشین به کف ساغر گیر از طاعت و معصیت خدا مستغنی است باری تو مراد خود ز عالم برگیر مردانه درآ ز خویش و پیوند ببر خود را تو ز بند زن و فرزند ببر هر چیز که هست سد راه است تو را با بند چگونه ره روی بند ببر ای دوست غم جهان بیهوده مخور بیهوده غم جهان فرسوده مخور چون بود گذشت و نیست نابود پدید خوش باش و غم بوده و نابوده مخور ایام جوانی است شراب اولی‌تر با خوش‌پسران باده ناب اولی‌تر این عالم فانی چو خراب است به آب از باده در او مست و خراب اولی‌تر تا چند از این حیله و زرّاقی عمر تا چند مرا دُرد دهد ساقی عمر حقّا که من از ستیزه و خدعه او چون جرعه به خاک ریزم این باقی عمر چون حاصل آدمی در این دیر دودر جز خون دل و دادن جان نیست دگر خرّم دل آن کسی که معروف نشد و آسوده کسی که خود نزاد از مادر سستی مکن و فریضه حق بگزار و آن لقمه که داری ز کسان باز مدار غیبت مکن و خلق خدا را مازار در عهده آن جهان من‌ام باده بیار آب رخ نوعروس رز پاک مریز جز خون دل تائب ناپاک مریز خون دوهزار تائب نامعلوم بر خاک بریز جرعه بر خاک مریز ما لعبتکانیم و فلک لعبت‌باز از روی حقیقتی نه از روی مجاز بازیچه همی کنیم بر نطع وجود افتیم به صندوق عدم یک یک باز این چرخ که با کسی نمی‌گوید راز کشته به ستم هزار محمود و ایاز می خور که به کس عمر دوباره ندهند هر کس که شد از جهان نمی‌آید باز ای دل چو حقیقت جهان هست مجاز چندین چه خوری تو غم از این رنج دراز تن را به قضا سپار و با درد بساز کاین رفته قلم ز بهر تو ناید باز بازی بودم پریده از عالم راز شاید که برم ره از نشیبی به فراز اینجا چو نیافتم کسی محرم راز زان در که درآمدم برون رفتم باز با تو به خرابات اگر گویم راز به زان که به محراب کنم بی تو نماز ای اول و ای آخر خلقان همه تو خواهی تو مرا بسوز خواهی بنواز حکمی که از او محال باشد پرهیز فرموده و امر کرده کز وی بگریز آن گاه میان امر و نهیش عاجز این حکم چنان بُوَد که کج دار و مریز رو بر سر افلاک جهان خاک انداز می می‌خور و گِرد ماهرویان می‌تاز چه جای عبادت است و چه جای نماز کز جمله رفتگان کسی نامد باز کردیم دگر شیوه رندی آغاز تکبیر همی زنیم بر پنج نماز هر جا که پیاله‌ای است ما را بینی گردن چو صراحی پی او کرده دراز گر گوهر طاعتت نسفتم هرگز گَرد گنه از چهره نرُفتم هرگز نومید نی‌ام ز بارگاه کرمت زیرا که یکی را دو نگفتم هرگز لب بر لب کوزه بردم از غایت آز تا زو طلبم واسطه عمر دراز لب بر لب من نهاد و می گفت می خور که بدین جهان نمی‌آیی باز معشوق که عمرش چو غمم باد دراز امروز به نو تلطّفی کرد آغاز بر چشم من انداخت دمی چشم و برفت یعنی که نکوئی کن و در آب انداز می‌پرسیدی که چیست این نقش مجاز گر برگویم حقیقتش هست دراز نقشی است پدیدآمده از دریایی و آن گاه شده به قعر آن دریا باز از حادثه زمان زاینده مترس وز هر چه رسد چو نیست پاینده مترس این یک دم نقد را به عشرت بگذار از رفته میندیش زآینده مترس از آمده‌ها آب مکن زهره خویش وز هر جهتی شور مکن شهره‌ خویش بردار ز دنیای دنی بهره خویش زان پیش که دهر برکشد دهره خویش پندی دهمت اگر به من داری گوش از بهر خدا جامه تزویر مپوش دنیا همه ساعتی و عمر تو دمی از بهر دمی عمر ابد را مفروش تا چند کنم عرضه نادانی خویش بگرفت دل من از پریشانی خویش زنار مغانه بر میان خواهم بست از ننگ چه از ننگ مسلمانی خویش سر مست به میخانه گذر کردم دوش پیری دیدم مست و سبویی بر دوش گفتم ز خدا شرم نداری ای پیر گفتا کرم از خداست می نوش خموش می را که خرد همیشه دارد پاسش او چشمه خضر است و منم الیاسش من قوّت دل قوت روانش خوانم چون گفت خدا منافع للنّاسش یک یک هنرم بین و گنه ده ده بخش هر جرم که رفت حسبهً لله بخش از باد فنا آتش گیتی مفروز ما را به سر خاک رسول الله بخش روحی که منزّه است ز آلایش پاک مهمان تو آمده است از عالم پاک می‌ده تو به باده صبوحی مددش زان پیش که گوید انعم الله مساک این صورت کون جمله نقش است و خیال عارف نَبُوَد هر که نداند این حال بنشین قدحی باده بنوش و خوش باش فارغ شو از این نقش خیالات محال چند از غم و غصه جهان قالاقال برخیز و به شادی گذران حالا حال از سبزه چو شد روی زمین میلامیل درکش می لعل از قدح مالامال کس خلد و جحیم را ندیده است ای دل نی نیز از آن جهان رسیده است ای دل امید و هراس ما به چیزی است کز آن کس نام و نشان نیز ندیده است ای دل آن روز که نیست خود شراب پاکم زهری بُوَد ار دهر دهد تریاکم زهر است غم جهان و تریاکش می تریاک خورم ز زهر نَبُوَد باکم از آب و گِلم سرشته ای من چه کنم وین پشم و قصب تو رشته‌ای من چه کنم هر نیک و بدی که از من آید به وجود تو بر سر من نوشته‌ای من چه کنم از باده شود ز سر تکبّرها کم وز باده شود گشاده بند محکم ابلیس اگر ز باده خوردی جامی کردی دوهزار سجده پیش آدم از خالق کردگار و از رب رحیم نومید نی‌ام به جرم و عصیان عظیم گر مست و خراب خفته باشم امروز فردا بخشد بر استخوان‌های رمیم افسوس که بی‌فایده فرسوده شدیم وز داس سپهر سرنگون سوده شدیم دردا و ندامتا که تا چشم زدیم نابوده به کام خویش نابوده شدیم ای چرخ ز گردش تو خرسند نی‌ام آزاد کنم که لایق بند نی‌ام گر میل تو با بی‌خرد و نااهل است من نیز چنان اهل و خردمند نی‌ام ایزد چو نخواست آنچه من خواسته‌ام کِی گردد راست آنچه من خواسته‌ام گر هست صواب آنچه او خواسته است پس جمله خطاست آن چه من خواسته‌ام ای صاحب فتوی ز تو پرکارتریم با این همه مستی ز تو هشیارتریم تو خون کسان خوری و ما خون رزان انصاف بده کدام خونخوارتریم با رحمت تو من از گنه نیندیشم با توشه تو ز رنج ره نیندیشم گر لطف توام سفیدرو انگیزد حقّا که ز نامه سیه نیندیشم با نفس همیشه در نبردم چه کنم وز کرده خویشتن به دردم چه کنم گیرم که ز من درگذرانی به کرم زین شرم که دیدی که چه کردم چه کنم برخیز و بیا تا می گلرنگ کشیم با نغمه عود و ناله چنگ کشیم هش دار که ایام تراویح گذشت عید است بیا تا می گلرنگ کشیم برخیز و بیا که چنگ بر چنگ زنیم می نوش کنیم و نام بر ننگ زنیم سجاده به یک پیاله می بفروشیم وین شیشه زهد بر سر سنگ زنیم بر مغزش خاک خفتگان می‌بینم در زیر زمین نهفتگان می‌بینم چندان که به صحرای عدم می‌نگرم ناآمدگان و رفتگان می‌بینم بی باده نبوده‌ام دمی تا هستم ور خود شب قدر باشد آن من مستم لب بر لب جام و سینه بر سینه خُم تا روز به گردن صراحی دستم تا دست به اتفاق بر هم نزنیم پایی به نشاط بر سر غم نزنیم خیزیم دمی زنیم پیش از دم صبح کاین صبح بسی دمد که ما دم نزنیم تا ظن نبری که من به خود موجودم یا این ره خونخواره به خود پیمودم چون بود و حقیقت من از او بُوَد من خود که بُدَم کجا بُدَم کِی بودم ترسم که چو زین بیش به عالم نرسیم با هم‌نفسان نیز فراهم نرسیم این دم که در اوییم غنیمت شمریم شاید که به زندگی در آن دم نرسیم جانا من و تو نمونه پرگاریم سر گرچه دو کرده‌ایم یک تن داریم بر نقطه روانیم همی دایره‌وار تا آخر کار سر به هم بازآریم در پای امل چو من سرافکنده شَوَم وز دست اجل چو مرغ پرکنده شَوَم زینهار گِلم به‌جز صراحی مکنید شاید که چو پر ز می شَوَم زنده شَوَم در عشق تو صدگونه ملامت بکشم ور بشکنم آن عهد غرامت بکشم گر عمر وفا کند جفاهای تو را باری کم از آن که تا قیامت بکشم در مسجد اگر چه با نیاز آمده‌ام حقّا که نه از بهر نماز آمده‌ام روزی اینجا سجاده‌ای دزدیدم آن کهنه شده است باز بازآمده‌ام زین گونه که من کار جهان می‌بینم عالم همه را یکان یکان می‌بینم سبحان‌الله به هر چه درمی‌نگرم ناکامی خویشتن در آن می‌بینم کو محرم راز تا بگویم یک دم کز اول کار خود چه بوده است آدم محنت‌زده‌ای سرشته از گِل غم یک چند جهان بگشت برداشت قدم گِرد دگری چگونه پرواز کنم یا عشق تویی چگونه آغاز کنم یک لحظه سرشک دیده می‌نگذارد تا چشم به روی دگری باز کنم گر من ز می مغانه مستم هستم ور عاشق و رند و می‌پرست‌ام هستم هر طایفه‌ای به من گمانی دارند من خود به همان صفت که هستم هستم گر من گنه روی زمین کردستم عفو تو امید است که گیرد دستم گفتی که به روز عجز دستت گیرم عاجزتر از این مخواه که اکنون هستم گفتم که دگر باده گلگون نخورم می خون رزان است دگر خون نخورم پیر خردم گفت به جد می‌گویی گفتم که مزاح می‌کنم چون نخورم گُل گفت که من یوسف مصر چمن‌ام یاقوت گرانمایه پُرزَر-دهن‌ام گفتم چو تو یوسفی نشانی بنمای گفتا که به خون غرقه نگر پیرهنم گویند مرا که می‌پرست‌ام هستم گویند مرا فاسق و مست‌ام هستم در ظاهر من نگاه بسیار مکن کاندر باطن چنانکه هستم هستم ما افسر خان و تاج کِی بفروشیم دستار قصب به بانگ نِی بفروشیم تسبیح که پیک لشکر تزویر است ناگاه به یک جرعه می بفروشیم ما خرقه زهد در سر خُم کردیم در خاک خرابات تیمم کردیم باشد که درین میکده‌ها دریابیم عمری که در آن مدرسه‌ها کم کردیم مقصود ز جمله آفرینش ماییم در چشم خرد جوهر بینش ماییم این دایره جهان چو انگشتری است بی هیچ شکی نقش نگینش ماییم من ظاهر نیستی و هستی دانم من باطن هر فراز و پستی دانم با این همه از دانش خود بیزارم گر مرتبه‌ای ورای مستی دانم میلم به شراب ناب باشد دایم گوشم به نِی و رباب باشد دایم گر خاک مرا کوزه‌گری کوزه کند آن کوزه پر از شراب باشد دایم هر روز پگاه در خرابات شَوَم همراه قلندران به طامات شَوَم چون عالم سرّوالخفیّات تویی توفقیم ده تا به مناجات شَوَم هرگز به طرب شربت آبی نخوریم تا از کف اندوه شرابی نخوریم نانی نزنیم در نمک هیچ گهی تا از جگر خویش کبابی نخوریم یک دست به مصحف‌ایم و یک دست به جام گه نزد حلال‌ایم و گهی نزد حرام ماییم درین گنبد نه پخته نه خام نه کافر مطلق نه مسلمان تمام آن را که وقوف است بر اسرار جهان شادی و غم جهان بر او شد یکسان چون نیک و بد جهان به سر خواهد شد خواهی همه درد باش و خواهی درمان ای مانده شب و روز به دنیا نگران اندیشه نمی‌کنی تو از روز گران آخر نفسی ببین و بازآی به خود کایام چگونه می‌کند با دگران بر سینه غم‌پذیر من رحمت کن بر حال دل اسیر من رحمت کن بر پای خرابات رو من بخشای بر دست پیاله گیر من رحمت کن بشنو زمن ای زبده یاران کهن دل تنگ مکن زین فلک بی‌سر-و-بن بر گوشه عرصه سلامت بنشین بازیچه دهر را تماشا می‌کن جان‌ها همه آب گشت و دل‌ها همه خون تا چیست حقیقت از پس پرده برون ای با عامت خرد رد و گردون دون از تو دو جهان پر و تو از هر دو برون در دامن این چرخ نوانگیز کهن با دوست تو سر ز یک گریبان برکن دستی که زمانه را نه سر یافت نه بن کوته مکن از می که دراز است سخن زین گنبد گردنده بدافعالی بین وز جمله دوستان جهان خالی بین تا بتوانی تو یک نفس خود را باش فردا منگر دی مطلب حالی بین گویند مرا ز می که کمتر خور از این آخر به چه عذر برنداری سر از این عذرم رخ یار و باده صبحدم است انصاف بده چه عذر روشن‌تر از این ننگی است به نام نیک مشهور شدن عار است ز جور چرخ رنجور شدن خمّار به بوی آب‌انگور شدن به زان که به زهد خویش مشهور شدن مسکین دل دردمند دیوانه من هشیار نشد ز عشق جانانه من روزی که شراب عاشقی دردادند در خون جگر زدند پیمانه من آنم که پدید گشتم از قدرت تو پرورده شدم به ناز در نعمت تو صد سال به امتحان گنه خواهم کرد تا جرم من است بیش یا رحمت تو ای رفته به چوگان قضا همچون گو چپ می‌رو و راست می‌دو و هیچ مگو کان کس که تو را فکند اندر تک و پو او داند و او داند و او داند و او بردار پیاله و سبو ای دلجو برگرد به گِرد سبزه‌زار و لب جو کاین چرخ بسی قدبتان مهرو صد بار پیاله کرد و صد بار سبو ماییم خریدار می کهنه و نو وآن گاه فروشنده عالم به دو جو گفتی که پس از مرگ کجا خواهی رفت می پیش من آر هر کجا خواهی رو ناکرده گناه در جهان کیست بگو وآن کس که گنه نکرد چون زیست بگو من بد کنم و تو بد مکافات دهی پس فرق میان من و تو چیست بگو اندیشه عمر بیش در شصت منه هر جا که قدم نهی به‌جز مست منه زان پیش که از خاک و گِلت کوزه کنند تو کوزه ز پیش و کاسه از دست منه ای بی‌خبر از کار جهان هیچ نه‌ای بنیاد تو باد است از آن هیچ نه‌ای شد حدّ وجود تو میان دو عدم اطراف تو هیچ در میان هیچ نه‌ای این چرخ چو طاسی است نگون افتاده در وی همه زیرکان زبون افتاده در دوستی شیشه و ساغر نگرید لب بر لب و در میانه خون افتاده پیری دیدم به خواب مستی خفته وز گَرد شعور خانه تن رُفته می خورده و مست خفته و آشفته والله لطیف بعباده گفته تن در غم روزگار بیداد مده ما را ز غم گذشتگان یاد مده دل جز به سر زلف پریزاد مده بی باده مباش و عمر بر باد مده جانا ز کدام دست برخاسته‌ای کز طلعت خویش ماه را کاسته‌ای خوبان جهان به عید رو آرایند تو عید به روی خویش آراسته‌ای چند از پی حرص و آز تن فرسوده سرگشته دوی گِرد جهان بیهوده رفتند و رویم دیگر آیند و روند یک دم به مراد خویش نابوده دانی ز چه روی اوفتادست و چه راه آزادی سرو و سوسن اندر افواه کاین دارد ده زبان ولیکن خاموش و آن را دوصد دست ولیکن کوتاه روزی بینی مرا تو مست افتاده در پای تو سر نهاده پست افتاده دستار ز سر قدح ز دست افتاده در حلقه زلف بت‌پرست افتاده فریاد که عمر رفت بر بیهوده هم لقمه حرام و هم نفس آلوده فرموده ناکرده سیه‌رویم کرد فریاد ز کردهای نافرموده مشنو سخن دهر هم‌آواز شده می خواه و حریف می و دمساز شده کان کس کُس مادر آمد امروز برون فردا بینی به کوون زن باز شده من ترک همه گیرم و ترک می نه وز جمله گریز باشدم از وی نه آیا بُوَد آن که من مسلمان گردم پس ترک می مغانه گیرم هی نه نقشی است که بر وجود ما ریخته‌ای صد بوالعجبی ز ما برانگیخته‌ای من زان بِه از این نمی توانم بودن کز بوته مرا چنین فروریخته‌ای آنم که ز هیچم به وجود آوردی دانم که به من بسی نکویی کردی چون عاجز تقدیر توام معذورم مادام که باقی است ز خاکم گردی ابریق می مرا شکستی ربّی بر من در عیش را ببستی ربّی من می خورم و تو می‌کنی بدمستی خاکم به دهن مگر که مستی ربّی از دفتر عمر برگرفتم فالی ناگاه ز سوز سینه صاحب‌حالی می‌گفت خوشا کسی که اندر بر او یاری است چو ماهی و شبی چون سالی از دیر برون آمده ناپاک تنی وز دود جهنم به تنش پیرهنی بشکست صراحیم که عمرش کم باد وآنگه چی می لطیف و مرد چو منی افتاد مرا با می و مستی کاری خلقم ز چه می‌کند ملامت باری ای کاش که هر حرام مستی کردی تا من به جهان ندیدمی هشیاری ای از حرم ذات تو عقل آگه نی وز معصیت و طاعت ما مستغنی مستم ز گناه وز رجا هشیارم امید به رحمت تو دارم یعنی ای باده تو شربت من رسوایی چندان بخورم تو را من شیدایی کز دور مرا هر که ببیند گوید ای خواجه شراب از کجا می آیی ای باده خوشگوار در جام بهی بر پای خرد تمام بند و گرهی هر کس که ز تو خورد امانش ندهی تا گوهر او بر کف دستش ننهی ای چرخ دلم همیشه غمناک کنی پیراهن خوشدلی من چاک کنی بادی که به من وزد تو آتش کنی‌اش آبی که خورم در دهنم خاک کنی ای چرخ همه خسیس را چیز دهی گرمابه و آسیا و کاریز دهی آزاده به نان شب گروگان بنهد شاید که بر این چنین فلک تیز دهی ای دهر به کردهای خود معترفی در زاویه جور و ستم معتکفی نعمت بخسان دهی و زحمت به کسان زین هر دو برون نه‌ای خری یا خرفی با ما تو هرآنچه گویی از کین گویی پیوسته مرا ملحد و بی‌دین گویی من خودم مقرم بدانچه گویی لیکن انصاف بده تو را رسد کاین گویی بر کوزه‌گری پریر کردم گذری از خاک همی نمود هر دم هنری من دیدم اگر ندید هر بی‌بصری خاک پدرم در کف هر کوزه‌گری تا چند ز یاسین و برات ای ساقی بنویس به میخانه برات ای ساقی روزی که برات ما به میخانه برند آن روز بِه از شب برات ای ساقی تا در تن تست استخوان و رگ و پی از خانه تقدیر منه بیرون پی گردن منه ار خصم بُوَد رستم زال منت مکش ار دوست بود حاتم طی تن زن چو به زیر فلک بی‌باکی می نوش چو در جهان آفت‌ناکی چون اول و آخرت به‌جز خاکی نیست انگار که بر خاک نه‌ای در خاکی چون آگه‌ای ای پسر ز هر اسراری چندین چه خوری بیهده هر تیماری چون می‌نرود به اختیارت کاری خوش باش در این نفس که هستی باری چون هست زمانه در شتاب ای ساقی برنه به کفم جام شراب ای ساقی هنگام صبوح قفل از در بگشا تعجیل که آمد آفتاب ای ساقی خواهی که اساس عمر محکم یابی روزی دو به عالم دل خرّم یابی فارغ منشین ز خوردن باده و می تا لذت عمر خود دمادم یابی در سنگ اگر شوی چو نار ای ساقی هم آب اجل کند گذار ای ساقی خاک است جهان غزل بگو ای مطرب باد است نفس باده بیار ای ساقی رو بی‌خبری گزین اگر باخبری تا از کف مستان ازل باده خوری تو بی‌خبری بی‌خبری کار تو نیست هر بی‌خبری را نرسد بی‌خبری زینهار کنون که می‌توانی باری بردار ز خاطر عزیزان باری کاین مملکت حسن نماند جاوید از دست تو هم برون رود یک‌باری سازنده کار مرده و زنده تویی دارنده این چرخ پراکنده تویی من گرچه بُدَم خواجه این بنده تویی کس را چه گنه چو آفریننده تویی شمع است و شراب و ماهتاب ای ساقی در شیشه می‌ای چو لعل ناب ای ساقی از خاک مگو این دل پرآتش را بر باد مده بیار آب ای ساقی صبحی خوش و خرّم است خیز ای ساقی در شیشه کن آن شراب از شب باقی جامی به من آور و غنیمت می‌دان این یک دم نقد را و فردا باقی عالم همه گر چه گوی گردد بگوی بر من که خراب خفته باشم بجوی دوشم به خرابات گرو می‌کردند خمّار همی‌گفت که نیکو گروی گر جنس مرا خاصه بداند ساقی صد فضل ز هر نوع براند ساقی چون وامانم به رسم خود باده دهد وز حد خودم درگذراند ساقی گر زان که به دست افتد از می دو منی می نوش به هر جمع و هر انجمنی کان کس که جهان ساخت فراغت دارد از سبلت چون تویی و ریش چو منی گر شهره شوی به شهر شرّالنّاسی ور گوشه نشین شوی همه وسواسی بِه زان نبود گر خضر و الیاسی کس نشناسد تو را تو کس نشناسی گر هست تو را در این جهان دسترسی زینهار مزن بی می و ساقی نفسی پیش از من و تو بیازمودند بسی دنیا نکند که رای آزار کسی گویند مخور می که بلاکش باشی در روز مکافات در آتش باشی این هست ولی ز هر دو عالم بهتر آن یک دمه کز شراب سرخوش باشی ما و می و معشوق و صبوح ای ساقی از ما ناید توبه نصوح ای ساقی تا کِی خوانی قصه نوح ای ساقی پیش آر سبک راحت روح ای ساقی هان تا بر مستان به درشتی نشوی یا از در نیکوان به زشتی نشوی می خور که به خوردن و به ناخوردن می گر آتش دوزخی بهشتی نشوی هنگام سپیده‌دم خروس سحری دانی که چرا همی کند نوحه‌گری یعنی که نمودند در آیینه صبح کز عمر شبی گذشت تو بی‌خبری یا رب بگشای بر من از رزق دری بی منت مخلوق رسان ماحضری از باده چنان مست نگه دار مرا کز بی‌خبری نباشدم درد سری