ادبیات ایران و جهان


جلد کتاب

رباعیات عمر خیام


بر اساس نسخه‌یِ محمدعلی فروغی و دکتر قاسم غنی


شاعر: غیاث‌الدین ابوالفتح عُمَر بن ابراهیم خَیّام نیشابوری


ویراستار: محمد رجب‌پور


۱

برخیز بُتا بیار بهرِ دلِ ما

حل کن به جمالِ خویشتن مُشکلِ ما

یک کوزه شراب تا به هم نوش کنیم

زان پیش که کوزه‌ها کنند از گِلِ ما


۲

چون عهده نمی‌شود کسی فردا را

حالی خوش دار این دلِ پُر سودا را

مِی نوش به ماهتاب ای ماه که ماه

بسیار بِتابَد و نیابَد ما را

۳

قرآن که مهین کلام خوانند آن را

گه‌گاه نه بر دوام خوانند آن را

بر گِردِ پیاله آیتی هست مقیم

کاندر همه جا مدام خوانند آن را


۴

گر مِی نخوری طعنه مزن مستان را

بنیاد مکن تو حیله و دستان را

تو غَرّه بدان مشو که مِی می‌نخوری

صد لقمه خوری که مِی غلام است آن را

۵

هرچند که رنگ و بویِ زیباست مرا

چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا

معلوم نشد که در طربخانه‌یِ خاک

نقّاش ازل بَهرِ چه آراست مرا


۶

مائیم و مِی و مطرب و این کُنجِ خراب

جان و دل و جام و جامه پُر دُردِ شراب

فارغ زِ امیدِ رحمت و بیم عذاب

آزاد زِ خاک و باد و از آتش و آب

۷

آن قصر که جمشید در او جام گرفت

آهو بچه کرد و روبه آرام گرفت

بهرام که گور می‌گرفتی همه عمر

دیدی که چگونه گور بهرام گرفت


۸

ابر آمد و باز بر سَرِ سبزه گریست

بی باده‌یِ گُلرنگ نمی‌باید زیست

این سبزه که امروز تماشاگه ماست

تا سبزه‌یِ خاک ما تماشاگه کیست

۹

اکنون که گُلِ سعادتت پُربار است

دست تو زِ جام مِی چرا بیکار است

مِی خور که زمانه دشمنی غدّار است

دریافتن روز چنین دشوار است


۱۰

امروز تُرا دسترسِ فردا نیست

و اندیشه‌یِ فردات به‌جز سودا نیست

ضایع مکن این دَم اَر دِلَت شیدا نیست

کاین باقیِ عمر را بها پیدا نیست

۱۱

ای آمده از عالم روحانیِ تفت

حیران شده در پنج و چهار و شش و هفت

مِی خور چو ندانی از کجا آمده‌ای

خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت


۱۲

ای چرخِ فلک خرابی از کینه‌یِ تُست

بیدادگری شیوه‌یِ دیرینه‌یِ تُست

ای خاک اگر سینه‌یِ تو بشکافند

بس گوهر قیمتی که در سینه‌یِ تُست

۱۳

ای دل چو زمانه می‌کند غمناکت

ناگه برود زِ تنْ روانِ پاکت

بر سبزه نشین و خوش بِزی روزی چند

زان پیش که سبزه بردَمَد از خاکت


۱۴

این بحر وجود آمده بیرون زِ نهفت

کس نیست که این گوهرِ تحقیق بسُفت

هر کس سخنی از سَرِ سودا گفتند

زان روی که هست کس نمی‌داند گفت

۱۵

این کوزه چو من عاشقِ زاری بوده است

بندِ سرِ زُلفِ نگاری بوده است

این دسته که بر گَردنِ او می‌بینی

دستی است که بر گَردنِ یاری بوده است


۱۶

این کوزه که آبخواره‌یِ مُزدوری‌ست

از دیده‌یِ شاهی‌ست و دلِ دستوری‌ست

هر کاسه‌یِ مِی که بر کفِ مخموری‌ست

از عارضِ مستی و لبِ مستوری‌ست

۱۷

این کهنه رباط را که عالم نام است

وآرامگه ابلقِ صبح و شام است

بزمی‌ست که وامانده‌یِ صد جمشید است

قصری‌ست که تکیه‌گاهِ صد بهرام است


۱۸

این یک دو سه روزه نوبت عمر گذشت

چون آب به جویبار و چون باد به دشت

هرگز غمِ دو روز مرا یاد نگشت

روزی که نیامده است و روزی که گذشت

۱۹

بر چهره‌یِ گل نسیم نوروز خوش است

در صحنِ چمن رویِ دل‌افروز خوش است

از دی که گذشت هرچه گویی خوش نیست

خوش باش و زِ دی مگو که امروز خوش است


۲۰

پیش از من و تو لیل و نهاری بوده است

گردنده فلک نیز به کاری بوده است

هرجا که قدم نهی تو بر روی زمین

آن مَردُمَکِ چشمِ نگاری بوده است

۲۱

تا چند زنم به رویِ دریاها خشت

بیزار شدم زِ بُت‌پرستانِ کِنِشت

خیّام که گفت دوزخی خواهد بود

کِه رفت به دوزخ و کِه آمد زِ بهشت


۲۲

ترکیبِ پیاله‌ای که در هم پیوست

بشکستنِ آن روا نمی‌دارد مست

چندین سر و پایِ نازنین از سر و دست

از مِهرِ که پیوست و به کینِ که شکست

۲۳

ترکیبِ طبایع چو به کام تو دَمی است

رو شاد بزی اگرچه بر تو ستمی است

با اهل خِرَد باش که اصلِ تَنِ تو

گَردیّ و نسیمیّ و غباریّ و دَمی است


۲۴

چون ابر به نوروز رخِ لاله بشُست

برخیز و به جامِ باده کن عزم درست

کاین سبزه که امروز تماشاگه تُست

فردا همه از خاکِ تو برخواهد رُست

۲۵

چون بلبلِ مست راه در بُستان یافت

روی گُل و جامِ باده را خندان یافت

آمد به زبانِ حال در گوشم گفت

دریاب که عمر رفته را نتوان یافت


۲۶

چون چرخ به کامِ یک خردمند نگشت

خواهی تو فلک هفت شُمُر خواهی هشت

چون باید مُرد و آرزوها همه هِشت

چه مور خورَد به گور و چه گرگ به دشت

۲۷

چون لاله به نوروز قدح گیر به دست

با لاله‌رخی اگر ترا فرصت هست

مِی نوش به خرّمی که این چرخِ کهن

ناگاه ترا چو خاک گرداند پست


۲۸

چون نیست حقیقت و یقین اندر دست

نتوان به امید و شک همه عمر نشست

هان تا ننهیم جامِ مِی از کفِ دست

در بی‌خبری مُرد چه هشیار و چه مست

۲۹

چون نیست زِ هرچه هست جز باد به دست

چون هست به هرچه هست نقصان و شکست

انگار که هرچه هست در عالم نیست

پندار که هرچه نیست در عالم هست


۳۰

خاکی که به زیرِ پایِ هر نادانی است

کفِّ صنمی و چهره‌یِ جانانی است

هر خشت که بر کنگره‌یِ ایوانی است

انگشتِ وزیر یا سَرِ سلطانی است

۳۱

دارنده چو ترکیبِ طبایع آراست

از بهر چه افکندش اندر کم و کاست

گر نیک آمد شکستن از بهرِ چه بود

ور نیک نیامد این صُوَر عیب کراست


۳۲

در پرده‌یِ اسرار کسی را ره نیست

زین تعبیه، جانِ هیچ کس آگه نیست

جز در دلِ خاک هیچ منزلگه نیست

مِیْ خور که چنین فسانه‌ها کوته نیست

۳۳

در خواب بُدُم مرا خردمندی گفت

کز خواب کسی را گُلِ شادی نشکفت

کاری چه کنی که با اجل باشد جُفت

مِیْ خور که به زیرِ خاک می‌باید خفت


۳۴

در دایره‌ای که آمد و رفتنِ ماست

او را نه بدایت نه نهایت پیداست

کس می‌نزند دمی در این معنی راست

کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست

۳۵

در فصلِ بهار اگر بُتی حورسرشت

یک ساغرِ مِی دهد مرا بر لبِ کشت

هرچند به‌نزدِ عامه این باشد زشت

سگ به زِ من است اگر بَرَم نام بهشت


۳۶

دَریاب که از روح جدا خواهی رفت

در پرده‌یِ اسرار فنا خواهی رفت

مِی نوش ندانی از کجا آمده‌ای

خوش باش ندانی به کجا خواهی رفت

۳۷

ساقی گُل و سبزه طربناک شده است

دریاب که هفته‌ای دگر خاک شده است

مِی نوش و گُلی بچین که تا درنگری

گل خاک شده است و سبزه خاشاک شده است


۳۸

عمری است مرا تیره و کاری‌ست نه راست

محنت همه افزوده و راحت کم و کاست

شکر ایزد را که آنچه اسباب بلاست

ما را زِ کسِ دگر نمی‌باید خواست

۳۹

فصلِ گُل و طرفِ جویبار و لبِ کشت

با یک دو سه اهل و لعبتی حورسرشت

پیش آر قدح که باده‌نوشانِ صبوح

آسوده زِ مسجدند و فارغ زِ کِنِشت


۴۰

گر شاخِ بقا زِ بیخِ بختت رُسته‌ست

ور بر تنِ تو عمر لباسی چُست است

در خیمه‌یِ تن که سایه‌بانی است تو را

هان تکیه مکن که چار میخش سُست است

۴۱

گویند کسان بهشت با حور خوش است

من می‌گویم که آبِ انگور خوش است

این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار

کآوازِ دُهُل شنیدن از دور خوش است


۴۲

گویند مرا که دوزخی باشد مست

قولی است خلاف و دل در آن نتوان بست

گر عاشق و میخواره به دوزخ باشند

فردا بینی بهشت همچون کفِ دست

۴۳

من هیچ ندانم که مرا آن که سرشت

از اهلِ بهشت کرد یا دوزخِ زشت

جامیّ و بتیّ و بربطی بر لبِ کشت

این هر سه مرا نقد و تو را نسیه بهشت


۴۴

مهتاب به نور دامن شب بشکافت

مِی نوش دمی بهتر از این نتوان یافت

خوش باش و میندیش که مهتاب بسی

اندر سَرِ خاکِ یک‌به‌یک خواهد تافت

۴۵

مِی خوردن و شاد بودن آئین من است

فارغ بودن زِ کفر و دین دین من است

گفتم به عروسِ دهر کابینِ تو چیست

گفت دلِ خرّم تو کابینِ من است


۴۶

مِی لعل مُذاب است و صراحی کان است

جسم است پیاله و شرابش جان است

آن جامِ بلورین که زِ مِی خندان است

اشکی است که خونِ دل در او پنهان است

۴۷

مِی نوش که عمرِ جاودانی این است

خود حاصلت از دورِ جوانی این است

هنگام گُل و باده و یاران سرمست

خوش باش دَمی که زندگانی این است


۴۸

نیکی و بدی که در نهادِ بشر است

شادی و غمی که در قضا و قدر است

با چرخ مکن حواله کاندر رَهِ عقل

چرخ از تو هزار بار بیچاره‌تر است

۴۹

در هر دشتی که لاله‌زاری بوده است

از سرخیِ خونِ شهریاری بوده است

هر شاخِ بنفشه کز زمین می‌روید

خالی است که بر رخِ نگاری بوده است


۵۰

هر ذرّه که در خاکِ زمینی بوده است

پیش از من و تو تاج و نگینی بوده است

گَرد از رخِ نازنین به آزرم فشان

کآن هم رخِ خوب نازنینی بوده است

۵۱

هر سبزه که بر کنارِ جویی رُسته است

گویی زِ لبِ فرشته‌خویی رُسته است

پا بر سرِ سبزه تا به خواری ننهی

کآن سبزه زِ خاکِ لاله‌رویی رُسته است


۵۲

یک جرعه‌یِ مِی زِ مُلکِ کاوس به است

از تختِ قباد و مُلکَتِ طوس به است

هر ناله که رندی به سحرگاه زَنَد

از طاعتِ زاهدانِ سالوس به است

۵۳

چون عمر به سر رسد چه شیرین و چه تلخ

پیمانه چو پُر شد چه بغداد و چه بلخ

مِی نوش که بعد از من و تو ماه بسی

از سَلخ به غُرّه آید از غُرّه به سَلخ


۵۴

آنان که محیط فضل و آداب شدند

در جمعِ کمال شمعِ اصحاب شدند

ره زین شبِ تاریک نبردند برون

گفتند فسانه‌ای و در خواب شدند

۵۵

آن را که به صحرایِ علل تاخته‌اند

بی او همه کارها بپرداخته‌اند

امروز بهانه‌ای در انداخته‌اند

فردا همه آن بُوَد که درساخته‌اند


۵۶

آنها که کهن شدند و اینها که نوند

هرکس به مرادِ خویش یک تک بدوند

این کهنه جهان به کس نماند باقی

رفتند و رویم و دیگر آیند و روند

۵۷

آن کس که زمین و چرخ و افلاک نهاد

بس داغ که او بر دلِ غمناک نهاد

بسیار لبِ چو لعل و زلفینِ چو مُشک

در طبلِ زمین و حُقّه‌یِ خاک نهاد


۵۸

آرند یکی و دیگری بِرْبایند

بر هیچ کسی راز همی‌نَگشایند

ما را زِ قضا جز این قَدَر نَنمایند

پیمانه‌یِ عمر ماست می‌پیمایند

۵۹

اجرام که ساکنانِ این ایوان‌اند

اسبابِ تردُّدِ خردمندان‌اند

هان تا سرِ رشته‌یِ خِرَد گُم نکنی

کآنان که مدبّرند سرگردان‌اند


۶۰

از آمدنم نبود گردون را سود

وز رفتنِ من جلال و جاهش نفُزود

وز هیچ کسی نیز دو گوشم نشنود

کاین آمدن و رفتنم از بهرِ چه بود

۶۱

از رنج کشیدن آدمی حُرّ گردد

قطره چو کشد حبس صدف دُر گردد

گر مال نماند سر بماناد به جای

پیمانه چو شد تُهی دِگر پُر گردد


۶۲

افسوس که سرمایه زِ کف بیرون شد

وز دستِ اجل بسی جگرها خون شد

کس نآمَد از آن جهان که پُرسم از وی

کاحوالِ مسافرانِ دنیا چون شد

۶۳

افسوس که نامه‌یِ جوانی طِی شد

وآن تازه بهارِ زندگانی دِی شد

آن مرغِ طرب که نام او بود شباب

فریاد ندانم که کِی آمد کِی شد


۶۴

ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود

نی نام زِ ما و نی نشان خواهد بود

زین پیش نبودیم و نَبُد هیچ خلل

زین پس چو نباشیم همان خواهد بود

۶۵

این عقل که در رَهِ سعادت پوید

روزی صدبار خود تو را می‌گوید

دریاب تو این یک دَمِ وقتت که نِه‌ای

آن تَرّه که بِدرَوَند و دیگر روید


۶۶

این قافله‌یِ عمر عجب می‌گذرد

دریاب دَمی که با طرب می‌گذرد

ساقی غمِ فردایِ حریفان چه خوری

پیش آر پیاله را که شب می‌گذرد

۶۷

بر پشتِ من از زمانه تو می‌آید

وز من همه کارِ نانکو می‌آید

جان عزم رحیل کرد و گفتم که مَرو

گفتا چه کنم خانه فرو می‌آید


۶۸

بر چرخِ فلک هیچ کسی چیر نشد

وز خوردنِ آدمی زمین سیر نشد

مغرور بدانی که نخوردست تو را

تعجیل نکن هم بخورد دیر نشد

۶۹

بر چشمِ تو عالم ارچه می‌آرایند

مَگرای بدان که عاقلان نَگرایند

بسیار چو تو روند و بسیار آیند

بربای نصیبِ خویش کَت بربایند


۷۰

بر من قَلمِ قضا چو بی من رانند

پس نیک و بَدَش زِ من چرا می‌دانند

دی بی من و امروز چو دی بی من و تو

فردا به چه حجّتم به داور خوانند

۷۱

تا چند اسیرِ رنگ و بو خواهی شد

چند از پیِ هر زشت و نکو خواهی شد

گر چشمه‌یِ زمزمیّ و گر آبِ حیات

آخر به دلِ خاک فرو خواهی شد


۷۲

تا راهِ قلندری نپویی نشود

رخساره به خونِ دل نشویی نشود

سودا چه پزی تا که چو دلسوختگان

آزاد به تَرْکِ خود نگویی نشود

۷۳

تا زُهره و مَه در آسمان گشت پدید

بهتر زِ مِی ناب کسی هیچ ندید

من در عجب‌ام زِ می‌فروشان کایشان

به زانکه فروشند چه خواهند خرید


۷۴

چون روزی و عمر بیش و کم نتوان کرد

دل را به کَم و بیش دُژَم نتوان کرد

کارِ من و تو چنان که رایِ من و تُست

از موم به دست خویش هم نتوان کرد

۷۵

حیّی که به قدرت سَر و رو می‌سازد

همواره همو کار عدو می‌سازد

گویند قرابه‌گر مسلمان نَبُوَد

او را تو چه گویی که کدو می‌سازد


۷۶

در دهر چو آوازِ گُلِ تازه دهند

فرمای بُتا که مِی به اندازه دهند

از حور و قصور وَز بهشت و دوزخ

فارغ بنشین که آن هر آوازه دهند

۷۷

در دهر هر آن که نیم نانی دارد

از بهرِ نشست آشیانی دارد

نه خادم کس بُوَد نه مخدوم کسی

گو شاد بِزی که خوش جهانی دارد


۷۸

دهقانِ قضا بسی چو ما کِشت و درود

غم خوردنِ بیهوده نمی‌دارد سود

پُر کن قدحِ مِی به کفم دَرنِه زود

تا بازخورم که بودنی‌ها همه بود

۷۹

روزی است خوش و هوا نه گرم است و نه سرد

ابر از رُخ گلزار همی‌شوید گَرد

بلبل به زبان حالِ خود با گلِ زرد

فریاد همی‌کند که مِیْ باید خَورد


۸۰

زان پیش که بر سرت شبیخون آرند

فرمای که تا باده‌یِ گلگون آرند

تو زَر نه‌ای ای غافلِ نادان که تو را

در خاک نهند و باز بیرون آرند

۸۱

عمرت تا کی به خودپرستی گذرد

یا در پیِ نیستی و هستی گذرد

مِی نوش که عمری که اجل در پیِ اوست

آن به که به خواب یا به مستی گذرد


۸۲

کس مشکلِ اسرارِ اجل را نگشاد

کس یک قدم از نهاد بیرون ننهاد

من می‌نگرم زِ مُبتدی تا اُستاد

عجز است به دست هرکه از مادر زاد

۸۳

کم کُن طمع از جهان و میزی خورسند

وز نیک و بدِ زمانه بُگسَل پیوند

مِی در کف و زلفِ دلبری گیر که زود

هم بگذرد و نماند این روزی چند


۸۴

گرچه غم و رنجِ من درازی دارد

عیش و طربِ تو سرفرازی دارد

بر هر دو مکن تکیه که دورانِ فلک

در پرده هزار گونه بازی دارد

۸۵

گردون زِ زمین هیچ گُلی برنارد

کش نشکند و هم به زمین نسپارد

گر ابر چو آب خاک را بردارد

تا حشر همه خون عزیزان بارد


۸۶

گر یک نَفست زِ زندگانی گذرد

مگذار که جز به شادمانی گذرد

هُشدار که سرمایه‌یِ سودایِ جهان

عمر است چنان کش گذرانی گذرد

۸۷

گویند بهشت و حور عین خواهد بود

آنجا مِی و شیر و انگبین خواهد بود

گر ما مِی و معشوق گزیدیم چه باک

چون عاقبتِ کار چنین خواهد بود


۸۸

گویند بهشت و حور و کوثر باشد

جویِ مِی و شیر و شهد و شکّر باشد

پُر کُن قدح باده و بر دستم نه

نقدی زِ هزار نسیه خوشتر باشد

۸۹

گویند هر آن کسان که باپرهیزند

زآن سان که بمیرند چنان برخیزند

ما با می و معشوقه از آنیم مُدام

باشد که به حشرمان چنان انگیزند


۹۰

مِی خور که زِ دل کثرت و قلّت ببرد

و اندیشه‌یِ هفتاد و دو ملّت ببرد

پرهیز مکن زِ کیمیایی کَز او

یک جرعه خوری هزار علّت ببرد

۹۱

هر راز که اندر دلِ دانا باشد

باید که نهفته‌تر زِ عنقا باشد

کاندر صدف از نهفتگی گردد دُر

آن قطره که رازِ دلِ دریا باشد


۹۲

هر صبح که رویِ لاله شبنم گیرد

بالایِ بنفشه در چمن خم گیرد

انصاف مرا زِ غنچه خوش می‌آید

کو دامنِ خویشتن فراهم گیرد

۹۳

هرگز دلِ من زِ علم محروم نشد

کم ماند زِ اسرار که معلوم نشد

هفتاد و دو سال فکر کردم شب و روز

معلومم شد که هیچ معلوم نشد


۹۴

هم دانه‌یِ امید به خرمن ماند

هم باغ و سرای بی تو و من ماند

سیم و زرِ خویش از دِرَمی تا به جویی

با دوست بخور گرنه به دشمن ماند

۹۵

یارانِ موافق همه از دست شدند

در پایِ اجل یکان یکان پست شدند

خوردیم زِ یک شراب در مجلسِ عمر

دوری دو سه پیشتر زِ ما مست شدند


۹۶

یک جامِ شراب صد دل و دین ارزد

یک جرعه‌یِ مِی مملکت چین ارزد

جز باده‌یِ لعل نیست در رویِ زمین

تخمی که هزار جان شیرین ارزد

۹۷

یک قطره‌یِ آب بود با دریا شد

یک ذرّه‌یِ خاک با زمین یکتا شد

آمد شدنِ تو اندرین عالم چیست

آمد مگسی پدید و ناپیدا شد


۹۸

یک نان به دو روز اگر بُوَد حاصلِ مرد

وز کوزه شکسته‌ای دَمی آبی سرد

مأمورِ کم از خودی چرا باید بود

یا خدمتِ چون خودی چرا باید کرد

۹۹

آن لعل در آبگینه‌یِ ساده بیار

وآن محرم و مونسِ هر آزاده بیار

چون می‌دانی که مدّتِ عالم خاک

باد است که زود بگذرد باده بیار


۱۰۰

از بودنی ای دوست چه داری تیمار

وز فکرت بیهوده دل و جان افکار

خرّم بِزی و جهان به شادی گذران

تدبیر نه با تو کرده‌اند اوّل کار

۱۰۱

افلاک که جز غم نَفُزایند دگر

ننهند به جا تا نَرُبایند دگر

ناآمدگان اگر بدانند که ما

از دهر چه می‌کشیم نآیند دگر


۱۰۲

ای دل غمِ این جهانِ فرسوده مخور

بیهوده نه‌ای غمانِ بیهوده مخور

چون بوده گذشت و نیست نابوده پدید

خوش باش غم بوده و نابوده مخور

۱۰۳

ای دل همه اسبابِ جهان خواسته گیر

باغ طربت به سبزه آراسته گیر

وآنگاه بر آن سبزه شبی چون شبنم

بنشسته و بامداد برخاسته گیر


۱۰۴

این اهل قبور خاک گشتند و غبار

هر ذرّه زِ هر ذرّه گرفتند کنار

آه این چه شراب است که تا روز شمار

بیخود شده و بیخبرند از همه کار

۱۰۵

خشتِ سر خُم زِ مُلکَتِ جم خوشتر

بویِ قدح از غذایِ مریم خوشتر

آه سحری زِ سینه‌یِ خمّاری

از ناله‌یِ بوسعید و اَدهَم خوشتر


۱۰۶

در دایره‌یِ سپهرِ ناپیدا غور

جامی است که جمله را چشانند به دور

نوبت چو به دور تو رسد آه مکن

می نوش به خوش‌دلی که دور است نه جور

۱۰۷

دی کوزه گری بدیدم اندر بازار

بر پاره گِلی لگد همی‌زد بسیار

و آن گِل به زبان حال با او می‌گفت

من همچو تو بوده‌ام مرا نیکو دار


۱۰۸

زان مِی که حیات جاودانی است بخور

سرمایه‌یِ لذّت جوانی است بخور

سوزنده چو آتش است لیکن غم را

سازنده چو آب زندگانی است بخور

۱۰۹

گر باده خوری تو با خردمندان خور

یا با صنمی لاله‌رخی خندان خور

بسیار مخور وِرْدْ مکُن فاش مساز

اندک خور و گَه‌گاه خور و پنهان خور


۱۱۰

وقت سحر است خیز ای طرفه پسر

پُر باده‌یِ لعل کُن بلورین ساغر

کاین یک دمِ عاریت در این کُنج فنا

بسیار بجوییّ و نیابی دیگر

۱۱۱

از جمله‌یِ رفتگانِ این راهِ دراز

باز آمده کیست تا به ما گوید راز

پس بر سر این دوراهه‌یِ آز و نیاز

تا هیچ نمانی که نمی‌آیی باز


۱۱۲

ای پیرِ خردمند پگه‌تر برخیز

وآن کودکِ خاک‌بیز را بنگر تیز

پندش ده و گو که نرم‌نرمک می‌بیز

مغزِ سَرِ کیقباد و چشمِ پرویز

۱۱۳

وقتِ سحر است خیز ای مایه‌یِ ناز

نرم‌نرمک باده خور و چنگ نواز

کآنها که به جای‌اند نپایند بسی

وآنها که شدند کس نمی‌آید باز


۱۱۴

مرغی دیدم نشسته بر باره‌یِ طوس

در پیش نهاده کلّه‌یِ کیکاوس

با کلّه همی‌گفت که افسوس افسوس

کو بانگ جرس‌ها و کجا ناله‌یِ کوس

۱۱۵

جامی است که عقل آفرین می‌زندش

صد بوسه زِ مهر بر جبین می‌زندش

این کوزه‌گرِ دهر چنین جامِ لطیف

می‌سازد و باز بر زمین می‌زندش


۱۱۶

خیّام اگر زِ باده مستی خوش باش

با ماه‌رخی اگر نشستی خوش باش

چون عاقبتِ کارِ جهان نیستی است

انگار که نیستی چو هستی خوش باش

۱۱۷

در کارگهِ کوزه‌گری رفتم دوش

دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش

ناگاه یکی کوزه برآورد خروش

کو کوزه‌گر و کوزه‌خر و کوزه‌فروش


۱۱۸

ایّام زمانه از کسی دارد ننگ

کو در غم ایّام نشیند دلتنگ

مِی خور تو در آبگینه با ناله‌یِ چنگ

زان پیش که آبگینه آید بر سنگ

۱۱۹

از جِرمِ گِلِ سیاه تا اوج زُحل

کردم همه مشکلاتِ کلّی را حل

بگشادم بندهایِ مشکل به حِیَل

هر بند گشاده شد به جز بندِ اجل


۱۲۰

با سروقدی تازه‌تر از خرمنِ گُل

از دست منه جامِ مِی و دامنِ گُل

زان پیش که ناگه شود از بادِ اجل

پیراهن عمر ما چو پیراهنِ گُل

۱۲۱

ای دوست بیا تا غمِ فردا نخوریم

وین یک دَمِ عمر را غنیمت شمریم

فردا که ازین دیرِ فنا درگذریم

با هفت هزار سالگان سربه‌سریم


۱۲۲

این چرخِ فلک که ما در او حیرانیم

فانوس خیال ازو مثالی دانیم

خورشید چراغدان و عالم فانوس

ما چون صُوَریم کاندر او حیرانیم

۱۲۳

برخیز زِ خواب تا شرابی بخوریم

زان پیش که از زمانه تابی بخوریم

کاین چرخِ ستیزه‌روی ناگه روزی

چندان ندهد زمان که آبی بخوریم


۱۲۴

برخیزم و عزم باده‌یِ ناب کنم

رنگِ رُخِ خود به رنگِ عنّاب کنم

این عقلِ فضول‌پیشه را مُشتی مِی

بر روی زنم چنان که در خواب کنم

۱۲۵

بر مفرشِ خاک خفتگان می‌بینم

در زیرِ زمین نهفتگان می‌بینم

چندان که به صحرایِ عدم می‌نگرم

ناآمدگان و رفتگان می‌بینم


۱۲۶

تا چند اسیر عقل هرروزه شویم

در دهر چه صد ساله چه یک روزه شویم

دَردِه تو به کاسه مِی از آن پیش که ما

در کارگهِ کوزه‌گران کوزه شویم

۱۲۷

چون نیست مقام ما در این دهر مُقیم

پس بی مِی و معشوق خطایی است عظیم

تا کِی زِ قدیم و محدث امّیدم و بیم

چون من برفتم جهان چه محدث چه قدیم


۱۲۸

خورشید به گِل نَهُفت می‌نتوانم

و اسرار زمانه گفت می‌نتوانم

از بحر تفکّرم برآورد خِرَد

دُرّی که زِ بیم سُفت می‌نتوانم

۱۲۹

دشمن به غلط گفت که من فلسفی‌ام

ایزد داند که آنچه او گفت نی‌ام

لیکن چو درین غم‌آشیان آمده‌ام

آخر کم از آنکه من بدانم که کی‌ام


۱۳۰

مائیم که اصلِ شادی و کانِ غمیم

سرمایه‌یِ دادیم و نهادِ ستمیم

پستیم و بلندیم و کمالیم و کمیم

آئینه‌یِ زنگ خورده و جامِ جمیم

۱۳۱

من مِی نه زِ بهرِ تنگدستی نخورم

یا از غمِ رسوایی و مستی نخورم

من مِی زِ برای خوشدلی می‌خوردم

اکنون که تو بر دلم نشستی نخورم


۱۳۲

من بی میِ ناب زیستن نتوانم

بی باده کشیدِ بارِ تن نتوانم

من بنده‌یِ آن دَمَم که ساقی گوید

یک جامِ دگر بگیر و من نتوانم

۱۳۳

هر یک چندی یکی برآید که من‌ام

با نعمت و با سیم و زر آید که من‌ام

چون کارک او نظام گیرد روزی

ناگه اجل از کمین درآید که من‌ام


۱۳۴

یک چند به کودکی به اُستاد شدیم

یک چند به اُستادیِ خود شاد شدیم

پایان سخن شنو که ما را چه رسید

از خاک درآمدیم و بر باد شدیم

۱۳۵

یک روز زِ بندِ عالم آزاد نی‌ام

یک دَم زدن از وجودِ خود شاد نی‌ام

شاگردی روزگار کردم بسیار

در کارِ جهان هنوز اُستاد نی‌ام


۱۳۶

از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن

فردا که نیامده است فریاد مکن

بر نامَده و گذشته بنیاد مکن

حالی خوش باش و عمر بر باد مکن

۱۳۷

ای دیده اگر کور نه‌ای گور ببین

وین عالمِ پُر فتنه و پر شور ببین

شاهان و سران و سروران زیر گِلَ‌اند

روهای چو مَه در دهن مور ببین


۱۳۸

برخیز و مخور غمِ جهانِ گذران

بنشین و دَمی به شادمانی گذران

در طبعِ جهان اگر وفایی بودی

نوبت به تو خود نیامدی از دگران

۱۳۹

چون حاصلِ آدمی در این شورستان

جز خوردن غصّه نیست تا کَندنِ جان

خرّم‌دل آن که زین جهان زود برفت

و آسوده کسی که خود نیامد به جهان


۱۴۰

رفتم که درین منزلِ بیداد بُدَن

در دست نخواهد به جز از باد بُدَن

آن را باید به مرگِ من شاد بُدَن

کز دستِ اجل تواند آزاد بُدَن

۱۴۱

رندی دیدم نشسته بر خنگِ زمین

نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین

نه حقّ نه حقیقت نه شریعت نه یقین

اندر دو جهان که را بُوَد زهره‌یِ این


۱۴۲

قانع به یک استخوان چو کرکس بودن

به زان که طفیلِ خوانِ ناکس بودن

با نان جوینِ خویش حقّا که به است

کالوده به پالوده‌یِ هر خَس بودن

۱۴۳

قومی متفکّرند اندر رهِ دین

قومی به گمان فتاده در راهِ یقین

می‌ترسم از آن که بانگ آید روزی

کای بی‌خبران راه نه آن است و نه این


۱۴۴

گاوی است در آسمان و نامش پروین

یک گاو دگر نهفته در زیرِ زمین

چشم خِرَدَت باز کن از رویِ یقین

زیر و زبرِ دو گاو مشتی خر بین

۱۴۵

گر بر فلکم دست بُدی چون یزدان

برداشتمی من این فلک را زِ میان

وز نو فلکی دگر چنان ساختمی

کآزاده به کامِ دل رسیدی آسان


۱۴۶

مشنو سخن از زمانه‌سازآمدگان

مِی خواه مروّق به طرازآمدگان

رفتند یکان یکان فرازآمدگان

کس می‌ندهد نشان زِ بازآمدگان

۱۴۷

مِی خوردن و گِردِ نیکوان گردیدن

به زان که به زَرق زاهدی ورزیدن

گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود

پس رویِ بهشت کس نخواهد دیدن


۱۴۸

نتوان دلِ شاد را به غم فرسودن

وقتِ خوشِ خود به سنگِ محنت سودن

کس غیب چه داند که چه خواهد بودن

مِی باید و معشوق و به کام آسودن

۱۴۹

آن قصر که بر چرخ همی‌زد پهلو

بر درگَهِ او شهان نهادندی رو

دیدیم که بر کنگره‌اش فاخته‌ای

بنشسته همی‌گفت که کو کو کو کو


۱۵۰

از آمدن و رفتنِ ما سودی کو

وز تارِ امیدِ عمرِ ما پودی کو

چندین سر و پایِ نازنینانِ جهان

می‌سوزد و خاک می‌شود دودی کو

۱۵۱

از تن چو برفت جانِ پاکِ من و تو

خشتی دو نهند بر مغاکِ من و تو

وآن گاه برای خشتِ گورِِ دگران

در کالبدی کشند خاکِ من و تو


۱۵۲

مِی خور که فلک بهرِ هلاکِ من و تو

قصدی دارد به جانِ پاکِ من و تو

در سبزه نشین و مِیِ روشن می‌خور

کاین سبزه بسی دَمَد زِ خاکِ من و تو

۱۵۳

از هرچه به جز مِی است کوتاهی به

مِی هم زِ کف بُتان خرگاهی به

مستیّ و قلندری و گمراهی به

یک جرعه‌یِ مِی زِ ماه تا ماهی به


۱۵۴

بنگر زِ صبا دامنِ گُل چاک شده

بلبل زِ جمال گُل طربناک شده

در سایه‌یِ گُل نشین که بسیار این گُل

در خاک فرو ریزد و ما خاک شده

۱۵۵

تا کی غم آن خورم که دارم یا نه

وین عمر به خوشدلی گذارم یا نه

پُر کن قدح باده که معلومم نیست

کاین دَم که فروبَرَم برآرم یا نه


۱۵۶

یک جرعه مِیِ کهن زِ مُلکی نو به

وز هرچه نه مِی طریق بیرون شو به

در دست به از تخت فریدون صدبار

خشتِ سرِ خُم زِ مُلک کیخسرو به

۱۵۷

آن مایه زِ دنیا که خوری یا پوشی

معذوری اگر در طلبش می‌کوشی

باقی همه رایگان نیرزد هشدار

تا عمرِ گرانبها بدان نفروشی


۱۵۸

از آمدنِ بهار و از رفتنِ دِی

اوراقِ وجود ما همی‌گردد طِی

مِی خور مخور اندوه که فرمود حکیم

غم‌های جهان چو زهر و تریاقش مِی

۱۵۹

از کوزه‌گری کوزه خریدم باری

آن کوزه سخن گفت زِ هر اسراری

شاهی بودم که جام زرّینم بود

اکنون شده‌ام کوزه‌یِ هر خمّاری


۱۶۰

ای آن که نتیجه‌یِ چهار و هفتی

وز هفت و چهار دائم اندر تفتی

مِی خور که هزار بار بیشت گفتم

باز آمدنت نیست چو رفتی رفتی

۱۶۱

ای دل تو به اسرارِ معمّا نرسی

در نکته‌یِ زیرکانِ دانا نرسی

این‌جا به مِی لعل بهشتی می‌ساز

کآنجا که بهشت است رسی یا نرسی


۱۶۲

ای دوست حقیقت شنو از من سخنی

با باده‌یِ لعل باش و با سیم‌تنی

کان کس که جهان کرد فراغت دارد

از سِبْلَتِ چون توئی و ریشِ چو منی

۱۶۳

ای کاش که جایِ آرمیدن بودی

یا این رهِ دور را رسیدن بودی

کاش از پیِ صدهزار سال از دلِ خاک

چون سبزه امیدِ بردمیدن بودی


۱۶۴

بر سنگ زدم دوش سبویِ کاشی

سرمست بُدم چو کردم این اوباشی

با من به زبان حال می‌گفت سبو

من چون تو بُدَم تو نیز چون من باشی

۱۶۵

بر شاخِ امید اگر بری یافتمی

هم رشته‌یِ خویش را سری یافتمی

تا چند زِ تنگنایِ زندانِ وجود

ای کاش سویِ عدم دری یافتمی


۱۶۶

برگیر پیاله و سبو ای دل‌جوی

فارغ بنشین به کِشته‌زار و لبِ جوی

بس شخص عزیز را که چرخِ بدخوی

صدبار پیاله کرد و صد بار سبوی

۱۶۷

پیری دیدم به خانه‌یِ خمّاری

گفتم نکنی زِ رفتگان اخباری

گفتا مِی خور که همچو ما بسیاری

رفتند و خبر باز نیامد باری


۱۶۸

تا چند حدیث پنج و چار ای ساقی

مشکل چه یکی چه صد هزار ای ساقی

خاکیم همه چنگ بساز ای ساقی

بادیم همه باده بیار ای ساقی

۱۶۹

چندان که نگاه می‌کنم هر سویی

در باغ روان است زِ کوثر جویی

صحرا چو بهشت است زِ کوثر کم گوی

بنشین به بهشت با بهشتی‌رویی


۱۷۰

خوش باش که پخته‌اند سودایِ تو دی

فارغ شده‌اند از تمنّایِ تو دی

قصّه چه کنم که بی تقاضایِ تو دی

دادند قرارِ فردایِ تو دی

۱۷۱

در کارگهِ کوزه‌گری کردم رای

در پایه‌یِ چرخ دیدم اُستاد به پای

می‌کرد دلیر کوزه را دسته و سر

از کلّه‌یِ پادشاه و از دستِ گدای


۱۷۲

در گوشِ دلم گفت فلک پنهانی

حکمی که قضا بُوَد زِ من می‌دانی؟

در گردشِ خویش اگر مرا دست بُدی

خود را برهاندمی زِ سرگردانی

۱۷۳

زان کوزه‌یِ مِی که نیست در وی ضرری

پُر کن قدحی بخور به من ده دگری

زان پیشتر ای صنم که در رهگذری

خاکِ من و تو کوزه کند کوزه‌گری


۱۷۴

گر آمدنم به خود بُدی نامدمی

ور نیز شدن به من بُدی کِی شدمی

به زان نبُدی که اندر این دیرِ خراب

نه آمدمی نه شدمی نه بُدمی

۱۷۵

گر دست دهد زِ مغزِ گندم نانی

وز مِی دو منی زِ گوسفندی رانی

با لاله‌رخیّ و گوشه‌یِ بُستانی

عیشی بُوَد آن نه حدِّ هر سلطانی


۱۷۶

گر کارِ فلک به عدل سنجیده بُدی

احوالِ فلک جمله پسندیده بُدی

ور عدل بُدی به کارها در گردون

کِی خاطرِ اهلِ فضل رنجیده بُدی

۱۷۷

هان کوزه‌گرا بپای اگر هشیاری

تا چند کنی بر گِلِ مردم خواری

انگشت فریدون و کفِ کیخسرو

بر چرخ نهاده‌ای چه می‌پنداری


۱۷۸

هنگام صبوح ای صنمِ فرّخ‌پِی

برساز ترانه‌ای و پیش آور مِی

کافکند به خاک صد هزاران جم و کِی

این آمدنِ تیرمه و رفتنِ دِی